شعر امام خمینی (قدس سره) درباره نوروز
حضرت امام خمینی اهتمام ویژه و قلبی به بزرگداشت نوروز داشتند و به وضوح می توان این حس باطنی را پس از پیروزی انقلاب اسلامی در پیامهای نوروزی که هم تبریک بود و هم مشخص کردن مسیر حرکت در سال پیش رو ، مشاهده نمود. در اینجا به خاطراتی از اطرافیان ایشان در همین زمینه اشاره می کنیم.
حجه الاسلام والمسلمین رحیمیان، که یکى از اعضاى دفتر امام بودند، مى نویسد: ما روز نوروز به اتاق حضرت امام وارد شدیم… امام حدود ساعت نه صبح، با نشاط تر از روزهاى گذشته و متبسم و با قباى نو وارد شدند, و به افراد حاضر که در مجموع با دکترها پنج نفر بودیم, چند بار مبارک باشد گفتند. سپس خودشان سراغ سکه هاى یک ریالى را گرفتند و کف دست قرار دادند, افراد حاضر نیز بعد از دست بوسى, هر کدام چند عدد برداشتند. مشابه این برنامه در نوروز سال هاى دیگر نیز تکرار مى شد. ۱
حضرت امام خمینى(ره) با این که در نوروز جلوس داشتند و تبریک مى گفتند و تبریک دیگران را مى پذیرفتند و در پیام تلویزیونى خود دعاى معروف «یا مقلب القلوب والابصار…» را مى خواندند، ولى از به کار بردن واژه «عید» براى نوروز امتناع مى ورزیدند. در اواسط فروردین ۱۳۶۲، متنی از سوی دفتر به منظور پاسخ و تشکر از تمام کسانی که به مناسبت نوروز و یومالله ۱۲ فروردین برای امام تلگراف و پیام تبریک فرستاده بودند، تهیه شد. متن مزبور جهت تصویب خدمت ایشان قرائت شد. در متن کلمه عید نوروز آمده بود، امام فرمودند عید را حذف کنید. فقط نوروز بنویسید.۲
از مرتضی اشراقی نوه حضرت امام در کتاب «پدر مهربان» نقل شده است که «منزل امام در نوروز سال ۱۳۶۸ خیلى شلوغ بود، من و یاسر و محمدتقى در خانه دایی ام، داشتیم بازى میکردیم و منتظر بیرون آمدن امام بودیم. یکدفعه حسن آقا از در وارد شد و گفت: عیدى گرفتید؟ گفتیم: نه. گفت: سریع بروید که آقا شما سه تا را صدا کرده. ما با سرعت به آنجا رفتیم. عیدى امام به ما در سال هاى ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ سیصد تومان بود، ولى سال ۱۳۶۸ به ما هزار تومان عیدى دادند. امام همیشه وقتى میخواستند عیدى بدهند هیچ وقت نمیگفتند: بگیر. می گفتند: بیا جلو. ما را یکى یکى در بغلشان می نشاندند و بعد عیدى میدادند و یک دستى روى سر ما مى کشیدند و بعد مى رفتیم.۳
علی قادری در کتابش می نویسد: از رفتهگر کوچه اش پرسیدم آیا هرگز او را دیده اى؟ گفت: دو بار اما در هر عیدى، عیدی ام در یک پاکت دربسته مى رسید. پرسیدم آخرین عیدى را کى گرفتى؟ گفت: یک هفته قبل از نوروز با یک نامه که قابش کردهام و یک جفت جوراب که پا نکرده ام. حلقۀ مفقوده ام در اینکه به اعیاد ملى چه مقدار بها مى داده از این جا پیدا شد و وقتى به آثارش رجوع کردم دیدم از کثرت ظهور چنین مطلبى پنهان مانده است… مردى که یک نسل پیش نوجوان بود گفت: هفته هاى آخر اسفند ۱۳۳۵ براى خانواده ما هفته بدى بود. پدر نداشتم، مادرم نتوانسته بود لباس نو تهیه کند. غروبى غمگین کسى درِ خانهمان را کوبید برق شادىِ چشمهاى مادرم، خانه را روشن کرد. بقچه اى را که حاج آقا روح الله فرستاده بود باز کرد. براى همۀ اعضاى خانواده لباس فرستاده بود. چه لباس هایى! هرگز بلوز و شلوارى به زیبایى هدیه او نپوشیدهام.۴
همچنین می آورد: وقتى خیلى کوچکتر بود از دوستانش شنیده بود که هنگام تحویل سال زمین تکانى مى خورد، چرا که هر سال نوبت یک حیوان عظیم الجثه است که زمین را از حیوانى که یک سال آن را بر دوش کشیده تحویل بگیرد. شاید اصولاً واژه «تحویل سال» ابتدا از این رموز چینى به افسانه هاى ایرانى راه یافته بود و بعدها خیام و خواجه نصیر آن را بصورت علمى به کار برده اند. بهر حال بچه ها از بزرگترهایى که نمى دانستند تحویل سال یک امر کاملاً اعتبارى است شنیده بودند که اگر به یک کاسۀ پر از آب خیره شوند لحظه تحویل، کاسه تکانى مى خورد و موج برمى دارد. اگر یک ماهى در آب باشد ماهى بسرعت خواهد چرخید. روح الله با این شنیده یک سال یک ماهى قرمز را با غربال از حوض خانه گرفته و در طشتى بزرگ که مادر پر آبش ساخت انداخته بود تا شخصاً آن را تجربه کند. ساعت ها به ظرف و ماهى خیره مانده بود و هر بار که ماهى تکانى مى خورد او با هیجان و فریادکنان مادر را صدا مى کرد تا بیاید و کشف فرزند خویش را ببیند. مادر هم هربار مى آمد ولى مى گفت حالا زود است. گویا آن سال در نیمه هاى شب آنگاه که او هفت مَلِک و مَلَک را خواب دیده بود سال تحویل شد و صبح که از خواب برخاست قبل از شستن دست و صورت بر سر تشت رفت اما ماهى را گربه یا کلاغ برده بود. دزد ماهى بر ماهى خوار، اوقات روز اول سال نوى او را تلخ ساخته بود. اما شاید اولین بحث شیرین آکل و مأکول فلسفى در همان روز در ذهنش جرقه خورده باشد و بعدها که با عرفان ترکیب شد این قطعات حسابى به دلش مى نشست:
از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم ز حیوان سر زدم
مردم از حیوانى و آدم شدم پس چه ترسم کى ز مردن کم شدم۵
و نیز می خوانیم: تقریباً در تمام دنیا رسم حکم میکند که اول کوچکترها به دیدار بزرگترها بروند. ولى در عید نوروز همۀ اقوام به خانۀ هم سر میزنند. البته تلاش میشود اول کوچکترها به خانۀ بزرگترها و سپس بزرگترها به خانۀ کوچکترها بروند ولى اگر ممکن نشد، تقدم و تأخر بازدیدها را کسى به دل نمى گیرد. آقاروح الله که کوچکترین عضو خانواده بود، لباس پوشید تا به دیدار همسایگان و اقوام و دوستان برود. آقامرتضى و آقانورالدین تنهایش نگذاشتند. وقتى به در حیاط نزدیک مى شدند، اولین مهمان که معلم مکتبش بود کوبه را کوفت. لحظاتى بعد دومین و سومین و چهارمین… مهمان نیز آمد. روز اول میسر نشد که از خانه خارج شوند. روز دوم و سوم نیز همین طور براى چهارمین روز قرار شد دو نفر در خانه بمانند و یک نفر به دیدار اقوام برود. آقاروح الله و آقانورالدین در خانه ماندند. آن روز کسى نیامد. فردا آقاروح الله و آقامرتضى ماندند. باز هم کسى نیامد. روز سوم آقامرتضى و آقانورالدین ماندند. باز هم کسى نیامد. روز چهارم هر سه ماندند. تا غروب آنقدر مهمان آمد که هر سه برادر از عهدۀ پذیرایى برنمى آمدند. بر سر سفرۀ شام به دنبال علت این ماجراى نسبتاً تعجب انگیز، سه برادر بحث هاى پراکندۀ زیادى کردند تا خروس بال برهم زد و آواز سحر سر داد. وقت نماز شب گذشته بود. نماز صبح را به امامت آقامرتضى خواندند و بعد نماز شب را به تنهایى قضا کردند و بى آنکه بحث ها نتیجه اى داده باشد لباس هاى رو را در آوردند و هر سه ردیف در کنار هم به خواب رفتند. ۶
۱- محمدحسین رحیمیان، در سایه آفتاب، موسسه فرهنگی پاسداران اسلام، قم،۱۳۷۰، ص۲۲۸٫
۲- همان ، ص۲۲۷٫
۳- احمد میربان، پدر مهربان، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، تهران، ۱۳۸۴، ص۴۷٫
۴- علی قادری، خمینی روحالله، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، موسسه چاپ و نشرعروج، تهران، ۱۳۷۸، ج۱، ص۴۹٫
۵- همان، ص۲۸۸٫
۶- همان، ص۲۸۹٫
اين وبلاگ به فضل وياري خدا در راستاي جنگ نرم راه اندازي شده است وبيشتر مطالب آن در خصوص قرآن ؛ مسائل اعتفادي ؛ مذهبي وتربيتي مي باشد