2 راهی که شیطان از طریق آن نمی‌تواند بر انسان غلبه کند

2 راهی که شیطان از طریق آن نمی‌تواند بر انسان غلبه کند

شیطان می‌گوید: از چهار سو انسان را محاصره می‌کنم. اما خداوند 2 راه برای مقابله با شیطان برای انسان قرار داده است که اگر به آنها عمل کند شیطان نمی‌تواند بر او غلبه کند.

جلسه درس تفسیر قرآن آیت‌الله «محمدی ری‌شهری» پنج‌شنبه هر هفته پس از فریضه نماز مغرب و عشا در مصلای بزرگ ری برگزار می‌شود که در جلسه هفته گذشته(7 خرداماه 1394)، این مفسر قرآن کریم به تفسیر آخرین آیه سوره مبارکه «حمد» پرداخت که بخشی از آن در ادامه می‌آید:
در جلسات گذشته سخن به تفسیر آخرین فراز از سوره مبارکه «حمد» رسید؛ «غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ»(حمد/7) در این فراز در ادامه آیات قبلی از خداوند می‌خواهیم که خدایا به ما توفیق بده در زندگی راه درست را انتخاب کنیم و از راه کسانی که مورد غضب تو قرار گرفته‌اند، استفاده نکنیم. در آخر هم می‌گوییم خدایا کمک کن تا در راه گمراهان هم قرار نگیریم.

معنای ضلالت/ گروه هایی که گمراه شدند

ضلالت به معنای گمراهی از راه درست زندگی است. انواع ضلالت هم بیان کردیم که ضلالت ابتدایی و کیفری بود.
بحت درباره این است که چه کسانی گمراه بودند که ما نباید از راه آنها پیروی کنیم. قرآن می‌گوید بیشتر گذشتگان گمراه بودند. گروه‌های خاصی در قرآن به عنوان گمراهان عنوان شده‌اند؛ مثل بت‌پرستان، گوساله‌پرستان، پیروان شیطان، کافران، هواپرستان، فاسقان، مجرمان ظالمان و حرمت‌شکنان.

خطرناک‌ترین گمراهان

اما خطرناک‌ترین گمراهان چه کسانی هستند؟ خداوند در آیه 112 سوره مبارکه «انعام» خطرنک‌ترین گمراهان را معرفی کرده است و می‌فرمایند: «وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الإِنسِ وَالْجِنِّ»؛ مکتب انبیا در هر زمانی دشمن داشت از آدم تا خاتم و از خاتم تا امروزی که ما در آن زندگی می‌کنیم. خطرناک‌ترین دشمن مکتب پیامبران شیاطین هستند. شاطین هم دو قسمت هستند؛ شیاطین جن و شیاطین انس.
خداوند در این سوره ابتدا به شیاطین انس اشاره کرده است چرا که از شیاطین جن خطرناک‌تر هستند. شیاطین انس دو دسته هستند یکی رهبران فاسد سیاسی و یکی دیگر رهبران فاسد دینی که از نظر قرآن شیطان هستند.
خطرناک‌ترین گمراهان سه دسته هستند؛ ابلیس و فرزندانش، رهبران فاسد دینی و رهبریان فاسد سیاسی. این‌ها افرادی هستند که راه را می‌دانند اما از راه حق منحرف می‌شوند که خطر آنها در جامعه از سایر گروه‌ها بیشتر است.

ابزارهای شیطان برای گمراهی انسان‌ها

متقدم بر همه گمراهان شیطان است که اولین دسته از گروه گمراه‌کننده ابلیس و فرزندانش هستند که داستان آن در قرآن آمده است: «قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ«(شیطان) گفت پروردگارا به سبب آنکه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمین برایشان مى‏‌آرایم و همه را گمراه خواهم ساخت؛ مگر بندگان خالص تو از میان آنان را». (حجر/ 39 و 40) بنابراین ابزار شیطان برای گمراهی انسان این است که کار بد را در دیده ما زیبا جلوه می‌دهد. اگر انسان در صراط مستقیم حرکت کند خداوند زشتی گناه را در دیده انسان طوری زشت جلوه می‌دهد که هیچ‌گاه به سمت بدی حرکت نکرده و گناه نکند اما اگر راه شیطان را انتخاب کند زشتی در نظر افراد زیبا می‌شود به طوری که کار خلاف کردن، نگاه به نامحرم و حق مردم را ضایع کردن برایش لذت‌بخش می‌شود.

شیطان از چهارسو انسان را محاصره می‌کند

در آیات 16 و 17 سوره مبارکه «اعراف» نیز داریم: «قَالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ*ثُمَّ لآتِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ»؛ گفت خدایا حالا که مرا از درگاه خود راندی، من در کمین‌گاه صراط مستقیم تو می‌نشینم. از اینجا می‌فهمیم او می دانست راه درست کدام است که می‌خواهد در آنجا قرار گیرد. شیطان می‌گوید: از پشت، جلو، چپ و راست یعنی از چهار سو انسان را محاصره می‌کنم و اجازه نمی‌دهم شکرگزار تو باشند.
در روایت درباره محاصره شیطان از چهار طرف داریم: از جلو آمدن یعنی شیطان امر آخرت و آینده را از نظر انسان بی‌اهمیت جلوه می‌دهد بنابراین انسان سست می‌شود. از سمت پشت یعنی اینکه مال و ثروت را برای انسان لذت‌بخش می‌کند و می‌گوید بگذار برای روز مبادا و انفاق نکن. از سمت راست یعنی اینکه دین را در دیدگاه مردم زشت جلوه می‌دهد؛ از سمت چپ نیز لذت‌های مادی را در کام انسان شیرین می‌کند.
در آیه 119 سوره مبارکه «نساء» هم داریم: «وَلأُضِلَّنَّهُمْ وَلأُمَنِّیَنَّهُمْ وَلآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذَانَ الأَنْعَامِ وَلآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ وَمَن یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِّن دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِینًا؛ (شیطان می‌گوید:) و آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهاى دور و دراز خواهم کرد و وادارشان مى‏‌کنم تا گوش‌هاى دام‌ها را شکاف دهند و وادارشان مى‌‏کنم تا آفریده خدا را دگرگون سازند و[لى] هر کس به جاى خدا، شیطان را دوست [خدا] گیرد قطعا دستخوش زیان آشکارى شده است».
روش‌های شیطان برای گمراهی مردم وسوسه انسان با آرزوهای بزرگ و توجه به خرافات است. وقتی شیطان خدا را تهدید کرد اما خداوند گفت: هر کاری دوست داری کن.

چگونه می‌توان از محاصره شیطان رها شد؟/نصیحت خداوند برای رهایی از شیطان

خداوند در آیه 27 سوره مبارکه «اعراف» انسان‌ها را نصیحت می‌کند و می‌فرمایند: «یَا بَنِی آدَمَ لاَ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُم مِّنَ الْجَنَّةِ یَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِیُرِیَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاء لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ؛ ای فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد، همچنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون راند، لباس از تن‌شان کند تا شرم‌گاهشان را به ایشان بنمایاند او و قبیله‌اش از جایی که آنها را نمی‌بینید شما را می‌بینند ما شیطان‌ها را دوستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمی‌آورند».
شیطان ممکن است در کنار شما باشد اما شما نمی‌توانید او را ببینید. اگر به سمت خدا آمدید خدا شیطان را دور می‌کند. وقتی شیطان تهدید کرد که انسان را از چهار طرف محاصره می‌کند، خداوند فرمودند: نه شیطان از دو سو انسان را محاطره کرده است؛ انسان‌ها از سمت بالا و پایین می‌توانند از شر او رهایی یابند. اگر دست به دعا برداشتند و به سجده بروند، آنها را از فریب شیطان نجات می‌دهم.
اگر کسی عاشق خدا شد دیگر از شر شیطان و نفس اماره رها می‌شود. امیدوارم خداوند این توفیق را نصیب ما کند.

منبع : فارس

 

ا خواندن این سوره حاجت روا شوید

با خواندن این سوره حاجت روا شوید

سوره یاسیندر فضیلت این سوره از حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده: هر کس سوره «یس» را قرائت کند مانند آن است که ده بار قرآن را ختم کرده.
باشگاه خبرنگاران: یس، و نام های دیگرش «عزیزه؛ معمّه(شامل شونده)، مدافعه قاضیه(دفع کننده برآورده) سی و ششمین سوره قرآن است که مکی و دارای 83 آیه است. از رسول گرامی اسلام روایت شده قرائت کننده این سوره نزد خداوند شریف خوانده می شود و این سوره برای قاری خود شفاعت می کند.

در روایتی دیگر از ایشان آمده: سوره «یس» در تورات «معمّه: شامل شونده» نام دارد چون خیر دنیا و آخرت را شامل حال قرائت کننده خود می کند و بلاهای دنیا و سختی های آخرت را از او دور می کند.
و نیز «قاضیه: دفع کننده برآورنده» نامیده می شود چون از قاری خود، هر بدی را دفع کرده و همه حاجت های او را روا می کند و قرائت آن سوره پاداشی برابر بیست حج دارد. و گوش سپردن به صدای قرائت آن، معادل با ثواب هزار دینار انفاق در راه خداست.
در فضیلت این سوره از حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده: هر کس سوره «یس» را قرائت نماید مانند آن است که ده بار قرآن را ختم نماید.
ایشان همچنین فرمودند: هر کس سوره «یس» را برای رضای خدا بخواند خداوند او را خواهد بخشید و اجری همانند 12 ختم قرآن به او خواهد داد و اگر برای مریض در شرف مرگی خوانده شود، به تعداد حروف این سوره 10 فرشته  نزد او به صف شده و برای او استغفار کرده و شاهد قبض روحش بوده و جنازه اش را تشییع می کنند و بر او نماز گزارده و شاهد دفنش هستند.
از ابی بصیر روایت شده که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: براستی برای هر چیزی قلبی است و قلب قرآن سوره یاسین است هر کس آن را قبل از خواب یا در روز، قبل از آنکه شام شود بخواند در آن روز از محفوظین و بهره مندان باشد تا آنکه شام کند و هر کس در شب قبل از خواب آن را تلاوت کند خداوند بر وی 1000 فرشته بگمارد تا او را از شر بدی و هر شیطان رانده شدهو هر آسیب حفظ کنند و هر گاه در همان روز بمیرد خداوند او را وارد بهشت گرداند و 30 هزار فرشته هنگام غسلش گرد آیند و برای او طلب آمرزش کنند و با استغفار او را مشایعت و بدرقه نمایند تا کنار قبر، و چون او را به قبر برند آن فرشتگان جمله در قبر با وی درآیند و خدا را عبادت کنند و ثواب او را به مرده دهند و قبرش تا هر کجا که چشم ببیند فراخ گردد و از فشار قبر ایمن باشد و همیشه از قبرش تا آسمان نوری تابان باشد تا اینکه خداوند او را از قبر بیرون آرد و چون او را برانگیخت فرشتگان خدا با او هستند و بدرقه اش کنند و با وی به گفتگو پردازند و به رویش لبخند زنند و به هر خیر و نیکی مژده اش دهند تا او را از صراط و میزان بگذرانند و در پایگاه قربی او را بدارند که هیچ مخلوقی را جز مقربان و فرستادگان حق آن مقام و منزلت و قرب را باشد، و وی با پیامبران در آن درگاه نزد خدای تعالی باز ایستد و با غمخواران غم نخورد و با اندوهگینان اندوه نکشد و با زاری کنندگان زاری نکند.
آنگاه خداوند تعالی گوید: ای بنده من شفاعت کن هر که را خواهی ،که شفاعت را درباره همه بپذیرم و حاجت بخواه که هر چه خواهی به تو دهم پس وی حاجت را از خدا بخواهد که برآورده شود و شفاعت کند که پذیرفته گردد و حساب او را چون دیگران نکشند و در آنجا چون دیگران بازداشت نشود و چون از زبونان و خوار شدگان زبون و خوار نگردد و به نکبت گناه و عمل زشتی که از او سر زده گرفتار نشود و برات آزادی او را سر گشاده بدو دهند تا اینکه از درگاه الهی به زیر آید و همه مردم از روی تعجب گویند: «سبحان الله» این بنده را حتی یک گناه نبود او از همدمان محمد صلی الله علیه و آله وسلم خواهد شد.
از جابر جعفی روایت شده که امام باقر علیه السلام فرمودند: هر کس سوره یاسین را در عمر خود یک بار بخواند خداوند به شماره تمام آفریده هایش در این جهان و آن جهان و آنچه در آسمان است به عد هر یک 2000 حسنه در نامه عملش ثبت فرماید و به همین مقدار از گناهان او محو سازد و دچار تنگدستی و زیان و بدهکاری و خانه خرابی نشود و بدبختی و دیوانگی نبیند و مبتلا به جذام و وسواس و دودلی و بیماری های مضر نگردد و خداوند سختی و دشواری مرگ را بر او آسان کند و خود متصدی و مباشر قبض روح او باشد و از جمله کسانی خواهد بود که خداوند فراخی زندگی او را به عهده گرفته و ضامن خوشحالی او هنگام مرگ گردیده و خشنودیش را آخرت تضمین کرده و همه فرشتگان آسمان و زمین را خطاب فرموده که من از بنده راضی هستم پس برای او آمرزش بطلبید.

آثار و برکات سوره

1) آثار دهگانه قرائت سوره یس:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به امیرالمؤمنین فرمودند: ای علی! «یس» را بخوان که در آن ده اثر است: هر که آن را قرائت کند:
1) اگر گرسنه باشد سیرگردد؛
2) اگر تشنه باشد، سیراب گردد؛
3) اگر عریان باشد، پوشانیده گردد؛
4) اگر عزب باشد، ازدواج کند؛
 5) اگر ترسان باشد، امنیت یابد؛
6) اگر مریض باشد، عافیت یابد؛
7) اگر زندانی باشد، نجات یابد؛
8) اگر مسافر باشد، در سفرش یاری شود؛
9) نزد میت خوانده نمی شود مگر اینکه خدا بر او آسان گیرد؛
10) اگر گمشده داشته باشد، گمشده اش را پیدا کند.
2) پیدا شدن گمشده
شخصی به امیرالمؤمنین علی علیه السلام عرض کرد: بفرمایید وقتی چیزی یا کسی گم می شود چه باید بکنم؟
حضرت فرمودند: دو رکعت نماز بخوان و در هر دو رکعت بعد از حمد «یس» بخوان و بعد از آن بگو: یا هادی الضالّهِ رُدَّ عَلَیَّ ضالَّتی» ای هدایت کننده گمشدگان، گمشده ام را به من برگردان.
شخص می گوید: من این کار را کردم و بعد از مدتی خداوند گمشده ام را به من برگرداند.
3) جهت امنیت یافتن از چشم زخم و شر جن
در کتاب المصباح امده: هر کس سوره «یس» را با خود همراه داشته باشد از چشم زخم و از شر جنیان در امان بوده و خواب های خوش می بیند.
6) داشتن قلبی نیرومند و ذهن قوی
اگر می خواهید قلبی نیرومند و ذهنی قدرتمند داشته باشید به سخن امام صادق علیه السلام عمل کنید که فرمود: هر کس در نهم شعبان سوره «یس» را با گلاب و زعفران نوشته و بنوشد در حفظ و امان خواهد بود و قلبش نیرومند و ذهنش قوی می گردد.
7) برای دیدن پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله وسلم در خواب
در حاشیه زادالمعاد علامه مجلسی آمده جهت دیدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در خواب، سه شب و هر شب سی مرتبه «آیه 42 یس» را بخواند.
8) رفع فقر
جهت رفع فقر هر بامداد «آیه 68 یس» را قرائت کند.
9) دوای دردها
از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است: هر کس سوره یس را نوشته و پس از شستن از آب آن بنوشد در درونش هزار گونه دوا و نیز هزار گونه نور و یقین و برکت و رحمت را وارد کرده است و هر گونه دردی را از او دور می کند.

ختم مجرب
برآورده شدن حاجت مشروع
1) یکی از برزگان و عارفان می گوید:
سوره یاسین را بسیار می خواندم و هر حاجتی که داشتم به تلاوت این سوره به این شکل مداومت می نمودم.
در سوره یس هفت «مبین» وجود دارد؛ به هر مبین که رسیدی این دعا را 3مرتبه بخوان:
«بسم الله الرحمن الرحیم، سبحان المنفّس عن کل مدیون، سبحان المفرج عن کل محزون، سبحان الناصر عن کل مظلوم، سبحان المخلص عن کل مسجون، سبحان من جعل خزائنه بین الکاف و النون، سبحان انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون، سبحان الذی بیده ملکوت کل شی و الیه ترجعون.»
2) از حضرت سلمان فارسی رحمة الله روایت شده اگر کسی ده روز بعد از نماز صبح قبل از سخن گفتن با کسی، سوره یس را بخواند و این دعا را قبل از تلاوت سوره مزبور ده مرتبه بخواند بعد سوره را بخواند هر حاجتی را که بخواهد انجام شود. انشاءالله زیرا که اسم اعظم خداوندی در این داع است ودعا است:
«بسم الله الرحمن الرحیم، یا قدیم یا دائم یا حی و یا قیوم یا فرد و یا وتر یا واحد یا احد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد و صلی الله علی محمد و اله اجمعین برحمتک یا ارحم الراحمین.»
3) کسی که می خواهد مشکلش حل شود شب جمعه، چهار رکعت نماز بخواند و به این ترتیب که می آید:
در رکعت اول: بعد از سوره «حمد» سوره «یس» را بخواند و سپس به رکوع رود و هنگامی که سر از رکوع بر می دارد صد مرتبه این ذکر را بگوید:
«واذا سلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی ولیومنوا بی لعلهم یرشدون» (بقره، 186).
در رکعت دوم: حمد را دو مرتبه، سوره «یس» را یک مرتبه بخواند و بعد از آن قنوت را بجای آورد و به رکوع رفته و پس از سر برداشتن از رکوع همان ذکر (بقره، آیه 186) را صد مرتبه تکرار کند و به سجده رود و پس از دو سجده تشهد را بخواند اما بدون سلام برخیزد مثل کاری که در نماط طهر انجام می دهد.
در رکعت سوم: «حمد» را سه مرتبه و «یس» را یک بار و رکوع را بجای آورد و پس از سربرداشتن از رکوع این ذکر را صد مرتبه بگوید: «فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم»(بقره، آیه 137).
در رکعت چهارم: حمد را چهار مرتبه بخواند و «یس»را یکبار بخواند و بعد از رکوع بگو: «یا ربِّ إدْفَعْ عَنّی الضُّرَّ وَ انْتَ اَرْحَمُ الراحِمینْ» .
پس از دو سجده و تشهد و سلام به سجده برود و پیشانی را برزمین بگذارد و صد مرتبه این ذکر را بگوید: «استغفرالله» و بعد از آن گونه راست را بر زمین بگذارد و صد مرتبه بگوید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد» و بعد گونه چپ را بر زمین بگذارد و بگوید: «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون» (یس، 82) و پس از آن حاجت را بخواهد که انشاءالله برآورده خواهد شد.
4) برای برآورده شدن جمیع حاجات و سایر مهمات مجرب است به هر نیت که باشد سه نوبت سوره «یس» بخواند و هر نوبت که می خواند احتیاط می کند هرگاه به لفظ مبین می رسد یک انگشت خود را را گره می کند بعد از آنکه سوره را تمام کرد سه نوبت این دعا را بخواند:
«سبحان المفرج عن کل مهموم سبحان المنفس عن کل مدیون سبحان من جعل خزائنه بین الکاف و النون انّما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی ء و الیه ترجعون یا مفرج الهم فرج یا مفرج الهم فرج یا مفرج.»


منابع: «قرآن درمانی روحی و جسمی محسن آشتیانی، سید محسن موسوی؛ و درمان با قرآن،محمدرضا کریمی»

آیا روزها و اعداد نحس وجود دارند؟!

آیا روزها و اعداد نحس وجود دارند؟!

یا از قبل روزی را نحس می دانیم و از آن می ترسیم یا در اثر اتفاقات ناخوشایند و سختی هایی که برایمان پیش می آید، آن روز را شوم و نحس می خوانیم و همه ی آن چه را که بر سرمان آمده، به شومی آن روز نسبت می دهیم.

نحوست و شومی دیدنی نیست؛ با ابزارهای عادی بشری اثبات کردنی هم نیست. پس چرا بشر دست از اعتقاد به آن و حرف زدن از آن و ترسیدن از آن بر نمی دارد؟ آیا این مقوله از اساس، خرافات است و باید کنارش گذاشت یا جور دیگر باید دید؟
حقیقت این است که واقعاً چیزکی وجود دارد که مردم از آن، چیز ها ساخته اند. شاهد معتبرمان قرآن عزیز است که در ادامه آیاتش را مرور خواهیم کرد؛ ولی از آن چه حقیقت دارد تا آن چه میان ما رواج دارد، فاصله ای معنا دار دیده می شود.
چند سوال مهم را باید بپرسیم:
مفهوم شومی از چه نشأت می گیرد؟ تا چه اندازه در زندگی ما تأثیر حقیقی دارد؟ آیا روزهای نحس روزهای مشخصی در سال هستند و هر ساله تکرار می شوند یا بسته به حوادثی که واقع می شود، سیال اند ؟

روز سیزدهم یا عدد 13 یکی از آن هاست؟

پاسخ را در قرآن و شرحی که اهل بیت(علیهم السلام) بر آن ها گفته اند، جستجو می کنیم.
"نحس" در اصل به معنی سرخی شدیدی است که گه گاه در افق ظاهر می شود و همچون شعله ی آتش به دودی است که عرب آن را "نحاس" می گوید سپس این واژه به هر چیز "شوم" در مقابل "سعد" اطلاق شده است.

قرآن و روزهای نحس

1- قرآن سخن از روزگار قوم عاد و سرنوشت آن ها می کند. رسولان پروردگار از هر سو به سراغشان رفتند و به خدا پرستی دعوتشان کردند اما "فَأَمَّا عَادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ..."  (15، فصلت) و اما عادیان به ناحق در زمین سر برافراشتند و سرانجامِ این سرکشی چنین شد: "فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحًا صَرْصَرًا فِی أَیَّامٍ نَّحِسَاتٍ لِّنُذِیقَهُمْ عَذَابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَخْزَى وَهُمْ لَا یُنصَرُونَ" 
پس بر آنان تند بادى توفنده در روزهایى شوم فرستادیم تا در زندگى دنیا عذاب رسوایى را بدانان بچشانیم و قطعاً عذاب آخرت رسوا كننده ‏تر است و آنان یارى نخواهند شد. (16، فصلت)
2- باز هم قوم عاد: "كَذَّبَتْ عَادٌ فَكَیْفَ كَانَ عَذَابِی وَنُذُرِ ، إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحًا صَرْصَرًا فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ "  عادیان به تكذیب پرداختند پس چگونه بود عذاب من و هشدارها[ى من]
بر فرض هم اگر روزی نحس باشد، هر تأثیری بتواند داشته باشد، فقط به اذن خداست و تأثیر مستقلی ندارد و توکل بر آن قادر متعال و عمل بر طبق دستور او، بهترین پناه در برابر هر شری است

ما بر [سر] آنان در روز شومى به طور مداوم تند بادى توفنده فرستادیم. (18،19 قمر)
جز همین دو مورد، حرف دیگری از نحوست ایام در قرآن نیامده. بیان قرآن در این دو مورد، اشاره ی سربسته ای است اما در روایات اهل بیت (علیهم السلام) موارد بیشتری ذکر شده؛ مثل روز چهارشنبه، روز دوشنبه، روز سوم ماه و غیره.

شومی ایام در روایات

شخصی از امیرالمومنین(علیه السلام) درباره ی روز چهارشنبه پرسید وفال بدی که به آن می زنند و سنگینی این روز. این کدام چهارشنبه است؟ حضرت فرمود: منظور چهارشنبه ی آخر ماه است که در محاق اتفاق افتد و در همین روز بود که قابیل برادرش هابیل را کشت و خداوند در این روز چهارشنبه تندباد را بر قوم عاد فرستاد. (بحار الانوار، ج 56، ص 46، ح 18)
روایاتی داریم که روز سوم ماه روز نحسی است چرا که آدم و حوا در آن روز از بهشت رانده شدند و لباس بهشتی از تن آن ها کنده شد.


قمر در عقرب

پس گروهی از روایات، سعد و نحس ایام را در ارتباط با وقایعی می دانند که در آن ها رخ داده است. اما روایاتی هم هستند که نحسی و شرارتی جدای از حادثه ای خاص برای برخی روزها قائل اند.
مثلاً: یکی از دوستان امام حسن عسکری(علیه السلام) روز سه شنبه خدمت حضرت رسید. امام فرمود: دیروز تو را ندیدم. عرض کرد دوشنبه بود و من در این روز حرکت را نا خوش داشتم. حضرت فرمود: کسی که دوست دارد از شر روز دوشنبه در امان بماند در اولین رکعت نماز صبح سوره ی هل اتی بخواند سپس امام این آیه را از سوره ی هل اتی تلاوت کرد که متناسب دفع شر است: "فوقاهم الله شرّ ذلک الیوم".
از امام صادق(علیه السلام) درباره ی سفر کردن در ایام مکروه پرسیدند؛ فرمود: سفرت را با صدقه آغاز کن و آیة الکرسی را به هنگامی که می خواهی حرکت کنی تلاوت کن. (شیخ طوسی، الأمالی، ص 277)
از این بیانات استفاده می شود که ممکن است عواملی که ما نمی شناسیم، سبب شومی و شرارت برخی از روزها باشد که راه حل آن را حضرات معصومین(علیه السلام) بیان کرده اند. مثل صدقه و توکل.
اما نکته ی مهم این است که در هیچ کدام از آیات و روایات در این موضوع، نحسیِ چیزی مطلق و بی گزیر اعلام نشده بلکه برعکس، معمولاً کسانی که تقصیر مشکلاتشان را به گردن روزگار و نحسی ایام انداخته اند، به شدت توبیخ شده اند. یکی از یاران امام دهم امام هادى علیه السلام مى‏گوید: خدمت حضرت علیه السلام رسیدم در حالى كه در مسیر راه انگشتم مجروح شده بود، و سوارى از كنارم گذشت و به شانه من صدمه زد، و در وسط جمعیت گرفتار شدم و لباسم را پاره كردند. گفتم: خدا مرا از شر تو اى روز حفظ كند، عجب روز شومى هستى!

امام فرمود: با ما ارتباط دارى و چنین مى‏گویى؟! و روز را كه گناهى ندارد گناهكار مى ‏شمارى؟

"نحس" در اصل به معنی سرخی شدیدی است که گه گاه در افق ظاهر می شود و همچون شعله ی آتش به دودی است که عرب آن را "نحاس" می گوید سپس این واژه به هر چیز "شوم" در مقابل "سعد" اطلاق شده است

آن مرد عرض مى ‏كند از شنیدن این سخن به هوش آمدم و به خطاى خود پى بردم، عرض كردم اى مولاى من, من استغفار مى‏ كنم، و از خدا آمرزش مى‏ طلبم.

امام علیه السلام افزود: "روزها چه گناهى دارد كه شما آنها را شوم مى ‏شمرید هنگامى كه كیفر اعمال شما در این روزها دامانتان را مى‏گیرد؟ ... خداوند شما را مجازات مى‏ كند به مذمت كردن چیزى كه نكوهش ندارد، آیا تو نمى‏ دانى كه خداوند ثواب و عقاب مى ‏دهد، و جزاى اعمال را در این سرا و سراى دیگر خواهد داد، سپس افزود: دیگر این عمل را تكرار مكن و براى روزها در برابر حكم خداوند كار و تأثیرى‏ قرار مده‏. (ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، تحف العقول عن آل الرسول(صلی الله علیه وآله)، محقق و مصحح: غفاری، علی اکبر، ص 482 – 483)

جمع بندی:
1- ممکن است برخی روزها تأثیرات منفی داشته باشند که عامل آن برای ما ناشناخته است. اما چیزی بیش از آیات قرآن و گفتار معتبر اهل بیت علیهم السلام در احادیث محکم نمی توان تعیین نمود.
2- برای روزهایی که دلیل محکم عقلی و دینی بر نحوست آن ها نداریم؛ مثل روز سیزدهم یا خود عدد 13 نمی توان شومی قائل شد.
3- بر فرض هم اگر روزی نحس باشد، هر تأثیری بتواند داشته باشد، فقط به اذن خداست و تأثیر مستقلی ندارد و توکل بر آن قادر متعال و عمل بر طبق دستور او، بهترین پناه در برابر هر شری است.

منبع : تبیان

خوش خلقي با مردم

خوش خلقي با مردم

 

قالَ علي عليه السلام: «خالِطُوا النّاسَ مُخالَطَهً اِن مِتُّم مَعَها بَکَوا عَلَيکُم، وَ اِن عِشتُم حَنُّوا اِلَيکُم»

امام علي (ع) مي فرمايد: با مردم چنان معاشرت کنيد، که اگر از دنيا رفتيد بر شما بگريند، و اگر زنده مانديد از صميم قلب خواهان معاشرت با شما باشند.

بنا به نقل امام باقر (ع) رسول اکرم (ص) فرموده است: اسلام دين متانت است با مدارا و معاشرت مهربانانه در آن وارد شويد. «فاوغلو فيه برفق» پيام دين پيام محبت و مهروزي است، مسلمان وظيفه دارد در امر دين اهل مدارا باشد؛ هم با خودش مدارا کند و در انجام تکاليف و وظايف به خود سخت نگيرد، هم با ديگران اهل رفق و مدارا باشد. 

امام صادق (ع) مي فرمايد: « ان شئت ان تکرم فلن و ان شئت ان تهان فاخشن» «اگر مي خواهي در جامعه محترم باشي و همه به ديدة اکرام به تو بنگرند، نرم خو و مداراجو باش، و اگر بد خلقي در پيش گرفتي، و خشونت طلبي را پيشه خود ساختي، تحقير شده و مورد اهانت مردم قرار خواهي گرفت»؛

و نيز آن حضرت مي فرمايد: «من کان رفيقاً في امره نال ما يريد من الناس» «کسي که دوست دارد، در روابط اجتماعي خود موفق شود، و از آميزش اخلاقيِ شايستة مردم برخوردار باشد، رفق و مدارا با ديگران را در پيش گيرد»

هلال بن حکم مي گويد: هنگامي که به ديدار رسول اکرم (ص) توفيق يافتم، و به پذيرش اسلام مفتخر شدم، آموزه هايي از دين باوري را به دست آوردم.

از جمله اين که آموختم هر وقت عطسه کردم، حمد خداي را به جاي آورم، و اگر ديگري عسطه کرد براي او دعا کنم، و براي وي طلب رحمت نمايم، غافل از اين که صحبت کردن در نماز به هر شکل و هر اندازه اي که باشد مجاز نيست!

روزي در صف جماعت بودم، و به امامت پيامبر (ص) نماز مي خواندم، ناگهان يکي از نمازگزاران عطسه کرد. من بي اختيار براي او دعا کردم و «يرحمک الله» گفتم. همة نمازگزاران متوجه من شدند، بعضي از آنان زير چشمي، به من نگاه کردند و به تندي و خشم مرا زير نظر گرفتند. از خود پرسيدم مگر چه اتفاقي افتاده است که اين چنين مورد قهر و غضب ديگران قرار گرفته ام. من بي توجه به رفتار نمازگزاران حرف مي زدم و در عين حال «سبحان الله» مکرر آنان را مي شنيدم. وقتي نماز تمام شد، پيامبر (ص) فرمود: «چه کسي بين نماز حرف زد؟». همه به من اشاره کردند. انتظار برخورد تندي داشتم، امّا پيامبر (ص) به مهرباني مرا خواست، و فرمود: «اِنَّما الصَلواهُ لِلقراءهَ وَ لِذِکرالله عَزَّ وَجَل وَ اِذا کُنتَ في الصَلواهَ فَليکُن ذِلکَ حالُک» وقتي در نمازي، حرف خارج از نماز نزن، نماز براي قرائت قرآن و ذکر خداوند است و حالت نمازگزار بايد حفظ شود.

رفتار پيامبر اکرم (ص) و رفق و مداري حضرت آن چنان هلال را تحت تأثير قرار داد که مي گويد: «فَما رَايتُ مُعلِّماً اَرفَقَ مِن رَسُول الله» (ص) من معلمي مهربان تر از رسول خدا نديده ام.

چنين اخلاقي رمز موفقيت فرستاده خدا در بين مردم مي باشد، که خداي متعال از آن به «خُلُقٍ عَظيمٍ» تعبير فرموده است، بديهي است که چنين رفتاري، در زندگي و مرگ، براي آدمي محبوبيت در پي خواهد داشت؛ آن وقتي که از دنيا برود دوست داران به دليل اين که دوست مهرباني را از دست داده اند در فقدانش اشک خواهند ريخت؛ اگر هم زنده بماند و با مردم زندگي کند، مورد اقبال همگان قرار گرفته و کانون مهرورزي مردم خواهد بود.

 

تو همچو سرکة ترش رو، به انگبين آميز

که دافعِ مرض و راحتِ روان گردي

مباش مرده دل و، همدمي به جان بگزين

که از مصاحبت جان، تو نيز جان گردي

چو سايه باش ملايم، به پيش اهل صفا

که آفتاب صفت، شهرة جهان گردي

 

محافظت و معاشرت انساني، در دنيا و عقباي انساني اثرگذار است و انسان حق شناس و خوش رفتار در بودنش محبوب همگان و در نبودنش کانون توجه حق شناسان خواهد بود.

 

مهارتهاي زندگي قرآني

مهارتهاي زندگي قرآني

 

فهرست : 

 1-تعريف مهارتهاي زندگي             

 2-ضرورت مهارتهاي زندگي

3- هدف كلي از مهارتهاي زندگي        

 4- دين و مهارتهاي زندگي

5- جايگاه مهارتهاي زندگي در اسلام

 

انواع مهارتهاي زندگي :

1- مهارت خودآگاهي                                 2- مهارت همدلي

3- مهارت برقراري رابطه موثر               4- مهارت روابط بين فردي

5- مهارت تصميم گيري                             6- مهارت حل مسئله

7- مهارت تفكر انتقادي                           8- مهارت تفكر خلاق

9- مهارت مقابله با هيجانها                    10- مهارت مقابله با استرس

 

مقدمه:

جامعه ي ما جامعه اي است بنيان گرفته بر ارزش هاي اسلامي و اثر يافته از آموزه هاي قرآني و تعاليم اهل بيت (ع) . از ديگرسو،دانش روان شناسي امروز ، ارائه دهنده ي راهكارها و شيوه هايي براي بهتر زيستن است كه در قالب مهارتهاي زندگي ، تعريف مي شود.

براي دست‌يابي به يک زندگي سالم و وسيع و گسترده ناچار به اصول و قواعدي نيازمنديم که به کمک آنها روش استنباط را بياموزيم و از رکودها و خستگي‌هاي موجود آزاد شويم. اين اصول بايد جنبه عملي داشته باشند نه اين که فراموش شوند و به کار نيايند..

 

در اکثريت قريب به اتفاق مراسم و برنامه‌هاي مذهبي، اولين برنامه تلاوت قرآن‌کريم است و همه معتقدند بايد که با نام خدا و سخن خدا آغاز کنيم و اين قابل تقدير است. اما مي‌توان گفت: بيائيم اين بار بر عکس عمل کنيم. ما مقدمه‌اي شويم بر تلاوت قرآن، ما خود را بگونه‌اي آماده کنيم تا بتوانيم کلام خدا را در خودمان تجلي دهيم.

اگر قرآن تجليگاه خداوند است و فقط اين انسان است که تحمل پذيرش اين تجلي را دارد نه کوه و نه دريا و ... «انا عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فا بين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوماً جهولاً.» (احزاب/ 72) پس بيائيم اول مجلاي اين تجلي را (دل و قلب خود را) آماده کنيم و سپس تلاوت کنيم. «انه لتنزيل رب العالمين، نزل به الروح الامين علي قلبک لتکون من المنذرين شعراء / 194،193،192) و از آنجا که انسان نيز در بيانش تجلي کرده‌است،«خلق الانسان علّمه البيان» (الرحمن / 4و3) پس بکوشيم تا پس از مجلاشدن بر تجليگاه خدايي، خود با بيان کردن تجليات الهي جلوه کنيم.

قرآن براي انسان آمده‌است. هستي بخاط انسان آفريده شده‌است. قرآن رسن است و مي‌توان به واسطه آن بالا رفت يا در قعر چاه افتاد.«شفاء و رحمه للمؤمنين و لايزيد الظالمين الا خساراً» (اسراء/ 82)

 

تعريف مهارتهاي زندگي :

با توجه به رشد و توسعه ي زندگي آدمي و پيچيدگي هاي ارتباطي وي با دنياي درون و بيرون ، آموزش مهارتهاي زندگي ، ضرورتي انكار ناپذير است .

تعاريف گوناگوني از مهارتهاي زندگي شده است از جمله :

1-(سازمان بهداشت جهاني): اين سازمان مهارتهاي زندگي را شامل توانايي هاي آدمي براي رفتارهاي مثبت و انطباق پذير با ديگران مي داند كه او را قادر مي سازد با چالش ها و نيازمنديهاي روزانه به كونه اي موثر رو به رو گردد.

2-(سازمان يونيسف): اين سازمان مهارتهاي زندگي را مشتمل بر تمهيداتي براي تحول و يا تغيير رفتار مي داند تا ميان سه حيطه يعني : دانش ، بينش و رفتار موازنه اي انجام پذيرد.

به طور كلي مهارتهاي زندگي مهارت هايي است كه زندگي موفقي را براي ما رقم مي زند و توانمنديهايي در زمينه هاي دانش و بينش است تا زمينه ساز موفقيت آدمي در زندگي گردد.

 

ضرورت مهارتهاي زندگي :

ضرورت مهارتهاي زندگي را مي توان در محورهاي زير جستجو كرد :

1)تبديل خانه به خوابگاه ( كاهش ارتباط صميمانه )

2)پديده بحران هويت ( از خود بيگانگي قشرهايي از نوجوانان و جوانان )

3)گسست، تضاد ، و تقابل نسل ها

4)اشتغال مداوم و روز افزون والدين در خارج از خانواده ( از ميان رفتن فصل مشترك هاي عاطفي و روحي )

5)توسعه و تسلط تربيت و فرهنگ رسانه اي

6)ظهور پديده فكر منفي، ترديدها و تزلزل ها در تصميم گيري

تأثير مخرب هر يك از مولفه هاي مذكور بر روند زندگي نوجوانان و جوانان ، مبيّن اهميت آموزش مهارتهاي زندگي است.

 

هدف كلي از آموزش مهارتهاي زندگي :

متخصصان اين فن بر اين اعتقادند كه هدف كلي از آموزش مهارتهاي زندگي ، افزايش ظرفيت رواني –اجتماعي و بالا بردن سطح بهداشت رواني نوجوانان و جوانان است تا از رفتارهاي آسيب زاي فردي و اجتماعي پيشگيري شود.

از آن جا كه جامعه ما جامعه ي متكي به ارزش هاي اسلامي و متأثر از آموزه هاي قرآن كريم است ضروري است مهارتهاي زندگي را از اين منظر بنگريم كه در ميان آحاد جامعه موقعيتي بي نظير و محبوبيتي ارزشمند دارد.

ادامه نوشته

شناخت حضرت علي (ع) از زبان خود ايشان درنهج البلاغه

شناخت حضرت علي (ع) از زبان خود ايشان درنهج البلاغه

 

در کعبه شد ولادت و به محراب شد شهيد        نازم به حسن مطلع و حسن ختام او

 

شما بخوبي جميگاه مرا از نظر خويشاوندي و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول خدا (ص) مي دانيد . او مرا در دامن خويش پرورش داد . او مرا همچون فرزندش در آغوش خويش مي فشرد و در استراحتگاه مخصوص خويش جاي مي داد ، بدنش را به بدنم مي چسباند و بوي پاكيزه او را استشمام مي كردم ،غذا را نرم مي كرد و در دهانم مي گذاشت. دروغ در گفتارم نيافت  و اشتباهي در كردارم پيدا ننمود .

از همان زماني كه رسول خدا (ص) را از شير گرفتند ، خداوند بزرگترين فرشته خويش را مأمور ساخت تا شب و روز وي را به راههاي بزرگواري و درستي و اخلاق نيك سوق دهد و من همچون سايه اي به دنبال او حركت مي كردم وآن حضرت هر روز نكته اي تازه از اخلاق نيك را براي من آشكار مي ساخت و مرا فرمان مي داد كه به او اقتدا كنم . وي مدتي از سال ، مجاز كوه حرا مي شد ، تنها من او را مشاهده مي كردم و كسي جز او را نمي ديد . غير از خانه رسول خدا (ص) خانه اي كه اسلام در آن راه يافته باشد وجود نداشت و من نفر سوم آن خانه بودم كه اسلام در آن راه يافته بود . من نور وحي و رسالت را مي ديدم و نسيم نبوت را استشمام مي كردم .

 

كعبه زادگاه علي (ع)

حضرت علي (ع) در صبح جمعه روز سيزدهم رجب ، ده سال قبل از بعثت در مكه در درون خانه كعبه متولد شد و اين از افتخارات و امتيازات بي نظير زندگي علي (عليه السلام ) است كه در مقدس ترين مكان يعني كعبه تولد يافت .

آري ! زادگاه حضرت علي عليه السلام مکاني است که طوافگاه پيامبران و کانون توحيد و خدا پرستي و مورد احترام همه اديان و قبايل بود ، بنابراين او خانه زاد خداست و مولود مقدس ترين مکان و با صفا ترين و مهمترين ماه ها ، ماه رجب و بهترين ساعت و روز ، صبح جمعه مي باشد .

ابن صباغ مالکي که از دانشمندان معروف اهل تسنن است در اين باره مي نويسد : « فرزند پاک از نسل پاک در جاي پاک به دنيا آمد ، چنين شکوهي از چه کسي ديده شده است ؟! شريف ترين مکان حرم ، مسجد الحرام است ، شريف ترين مکان مسجد ، کعبه است ، هيچ کس جز علي عليه السلام در کعبه ديده به جهان نگشود ، بنابراين کودک کعبه ، داراي شريف ترين مقام است ، مولودي که در بهترين روزها (جمعه) در ماه صلح و صفا (رجب ) در خانه خدا ، جز امير المومنين علي عليه السلام کيست ؟ »

چگونگي ولادت علي عليه السلام در کعبه چنين بود : مادرش فاطمه عليها السلام همواره کنار کعبه مي آمد و به رازو نياز و طواف کعبه مي پرداخت تا اينکه روزي ديدند اين سيده دودمان هاشم با حالتي ملکوتي در کنار کعبه دست به دامن خدا شده و عرض مي کند : « پرودگارا ! من به تو وبه پيامبران و آنچه از جانب تو آورده اند ايمان دارم من سخن جدم ابراهيم خليل عليه السلام را تصديق مي کنم ، او بناي کعبه را ساخت . پروردگارا ! به حق آن کسي که اين خانه را ساخت و به حق اين مولودي که رحم دارم ، وضع حمل مرا آسان گردان .»

در همين لحظه ديوار کعبه شکافته شد ، فاطمه عليه السلام به درون کعبه وارد شد آن ديوار مانند اول به هم پيوست ، حاضران حيران و شگفت زده شدند ، شب و روز سخن از لين حادثه عجيب در زبان ها بود ، نه کليد ، در خانه را مي گشود و نه کلنگ در ساختمان کعبه اثر مي کرد ، همه دريافتند که اين حادثه امر الهي است ، پس از سه روز فاطمه عليه السلام از خانه کعبه بيرون آمد ديدند کودکي نوراني در آغوش دارد ، از او چندين پرسش نمودند او در پاسخ گفت : « هنگامي که وارد خانه کعبه شدم از ميوه هاي بهشتي که در آنجا بود خوردم و چون خواستم از خانه بيرون آيم از منادي غيبي شنيدم که گفت : « اي فاطمه ! نام فرزندت را علي بگذار و خداوند علي اعلا ، مي فرمايد : من نام او را از نام خود گرفته ام .»

ادامه نوشته

مـتـفـرقـه

مـتـفـرقـه

آهـن

 

« و آهن را نازل کرديم. در آن نيروئی فـوق العاده زياد و بـهـره وريـهـائی بـرای مـردم وجـود دارد».

نکات آيه: 1ـــ آهن نازل شده. 2ــ نيروی موجود در آهن فوق العاده زياد است. 3 ــ انسان از آهن بهره وری دارد.

1ــ آهن نازل شده:

آهن چگونه و از کجا نازل شده؟

آهـن و عناصر اصلی دیگر هر کدام در دمای مشخصی درست می شوند. آهن از جمله عناصری است که در ستاره های خيلی بزرگ تر از خورشيد درست می شود، برخی از عناصر نيز در گرمای پس از انفجار اوليه درست شده اند.

1ــ وقـتی کشش نيروی ستاره ماده ستاره را به مرکز می کشد و فشرده می کند، فاصله ميان ذرات تنگ و تنگتر می شود، و الکترونها بحالت تحليل در می آيند و بهم نزديک نمی شوند، و اين باعث می شود که دما بسرعت بالا برود. هنگاميکه دمای گرما به بالای 170 ميليون درجه می رسد يکسری امتزاجهای جديد آغاز میشود. هسته های هـليومی ذوب می شوند و عناصر سنگين تری را درست می کنند کـه در وحله اول کربن و اکسيژن است. (و در گرما و مرحله پيش تر از آن هيدروژن به هليوم تبديل می شود. و همينطور با بالا رفتن دمای گرما به درجه معينی، بترتيب عناصر سنگينتر و پيچيده تری درست می شوند).

2ـــ وقتی نـيـروی جاذبه دمای عنصر کـربن را به 700 مـيـلـيـون درجه ميرساند امتزاج جديدی آغاز می شـود کـه کـربن به نئـون و منيزيم تبديل می شـود. در قشرهای بيرونی تر آن که دمای حرارت کمتر است تبديل هـلـيوم به کـربن و هيدروژن به هـلـيوم ادامه پيدا می کند.

3ـــ وقـتـی دمـای حـرارت در مـرکز هـسـتـه به يک و نـيم مـيليارد درجه می رسد اتمهای نئون آغاز به ذوب شدن می کنند و اکسيژن و منزيم بيشتری را ايجاد می کنند.

 

4ـــ وقـتی دمای حرارت بالای دوميليارد می رسد اتمهای اکسيژن بهم فشرده تر ذوب می شـونـد و به سيليکـون و گـوگـرد تبديل می شوند. اين عـناصر بوسـيـلـه قـشرهای عـناصر متحد الـمرکز اکسيژن، نئون، کـربن، هـلـيـوم و هيدروژن احاطه شده اند.

5ــ فـشـار نـاشـی از اضـمـحـلال هـسته ای دمای حرارت را بالای 3 ميليارد درجه بالا می برد و در مرکزِ فـشـرده شـده، سيـلـيکون و گوگرد را به کره ای از آهـن تـبديل می کند که تـقـريباً 1.44 جـرم خـورشـيـد می شود. به دلـيل ساختمان هسته ای آهن که اجازه نمی دهـد اتـمـهـا ذوب و مـضـمـحل شوند و عنصر سنگين تری درست شوند، اين آخرين واکنش است که می تواند در مرکز ستاره رخ بدهد.

6ـــ وقتی امـتـزاج در داخـلی تـريـن بخـشـهای ستاره تمام می شود آخرين مرحله جاذبه (جذب) آغـاز می شود. هـسـتـه آهـن در مرکز سـتاره  خــود را با سرعتی معادل 70000 کـيـلـومـتـر در ثانيه جمع می کند. درجه حرارت تا صد ميليارد درجه بالا می رود. هـسته های آهن چنان بهم فشرده می شوند که در هم مضمحل می شوند. اين گـرمـای تـصــور نکـردنی انـدازه هـای بـسيار زيادی از نوترون تـوليد می کند که فعلاً در وسط ستاره محصور هستند. ماده در اين حرارت به آخريـن حـد تـراکـم خـود رسـيده و بيش از اين نمی تواند فشرده بشود. نيروی دفع ميان هسته ها بيشتر از نيروی جاذبه می شود.

 7ـــ پس زنی از جانب مرکز سـتاره، ماده را از مرکز ستـاره در موج انفجار پرتاب می کند. در پرت سازی آنرا از ميان قشر سيليکون سرازير می کند که آنرا گرم کرده و بخشی از هـسته هـای آنرا مضمحل می کند و ايزوتوپهای راديواکتيوی نيکل و عناصر سنگـيـن تر ديـگـری را درسـت می کند. موج انـفـجـار در حينی که به بيرون سفر می کند به درست کردن عناصر جديد ديگری ادامه می دهد. ستاره منفجر می شود و در فضا پخش می شود.

به اين ترتيب آهـن در ستاره هـا و در حرارت بالای 3 مـيـلـيارد درجه تـوليد می شود و با انفجار ستاره در هستی پراکنده می شود. و به اين ترتيب نيز آهـن از آسـمان به زمـيـن نازل شده است.

آهـن بيش از يک سـوم از مـواد زمين را تشکيل می دهد.  بيش از 99 درصد آن در درون زمين است. بميزانيکه از مرکز زمين رو بـطـرف سـطح می آيـيم درصـد آن کـم و کـمـتـر می شـود. آهـن مـوجـود در قشر خارجی زمين حدوداً 5 يا 6 دهم درصد کل آهن زمين است.

2ــ نيروی موجود در آهن فوق العاده زياد است:

چنانکه آيه مطرح کرده "نـيـروی مـوجـود در آهـن فوق العاده زياد" است. برای درست کردن يک ذره آهننـيـروئـی بيش از چهار برابر نيروی موجود در منظومه شمسی" مورد نياز است.

3ــ انسان از آهن بهره وری دارد:

هموگلـوبين در خـون انـسـان و خـيـلی از حيوانات دارای آهن است. همينطور ماده سبز در اکثر گياهان دارای آهن است. و بدون آهـن حيات نيز نمي توانست بوجود بيايد.

 

سرعت حرکت اوامر خداوند

 

« خدا مسائل زمین را از فضا اداره می کند و بعدها (اوامر وی) در شبانه روز معادل 1000 سالی که شما می شمارید بطور زیگزاگی بطرف وی بر می گردد».

آیه می گوید که اوامر خداوند در روز به اندازه هزار سالی که ما می شماریم به طرف خدا حرکت میکند.منظور آیه از سالی که ما (مسلمانان) می شماریم سال قمری است که مربوط به گردش ماه بدور زمین است. ماه در هر سال 12 بار دور زمین می گردد و در هر 1000 سال 12000 بار. مسافتی که ماه در 12000 بار گردش خود بدور زمین طی می کند 83134723/25 بیلیون کیلومتر است. یعنی اوامر خداوند در یکشبانه روز مسافت مزبور را طی میکنند. هر شبانه روز 09966/86164 ثانیه است. اگر مسافتی که اوامر خداوند در روز طی میکنند را بر ثانیه ها تقسیم کنیم سرعت حرکت اوامر خداوند در ثانیه بدست می آید.بترتیب زیر:

83134723/25 (بيليون کیلومتر) تقسيم بر 09966/86164 (ثانيه) = 458/299792 کیلومتر در ثانيه

سرعتی که برای حرکت اوامر خداوند در ثانیه بدست می آید 458/299792 کیلومتر در ثانیه است، و این سرعت همان سرعت حرکت نور در ثانیه است. و می توان نتيجه گرفت که اوامر خداوند نور يا از خانواده نور است.

در رابطه با زیگزاگی حرکت کردن نیز چنانکه می دانیم چیزی در فضا مستقیم حرکت نمی کند بلکه هر چیزی تحت تآثیر نیروی جاذبه کائنات خم می شود. و خم شدن مکرر به این طرف و آن طرف ناشی از نیروی جاذبه کائنات نیز مسیری زیگزاگی برای پدیده ایجاد می کند.

 

سـنـگ

 

« در بين سنگها سنگهائی هستند که جويبارها از آن جاری میشود، و سنگهائی هستند که می ترکند  و آب از آنها بيرون می آيد».

نکات آيه: سنگهائی وجود دارند که جويبارها (چشمه ها) از آنها فوران می کند و سنگهائی هستند که می ترکند و آب از آنها بيرون می آيد:

سنگهائی که در دل زمين قرار دارند آب را نگه می دارند و باعـث می شـوند که به اعـماق زمين فـرو نرود. اين سنگها بر اثر تغـييرات روی سطح تحت فشار واقع می شوند و خرد خرد می شوند. بدنبال آن چشمه از آنها جاری می شود و آبـشار ايـجـاد می شود.

سنگهای ديگری نیز  روی زمين هستند  که آب در آنها نفـوذ می کند، وقـتی سـرد و منجمد می شـونـد، از آنـجـا که آب هنگام يخ  زدن حجيم تر می شود، سنگ می ترکد و مسير آب در آن ايجاد می شود.

 

ثـروتـهـای زمـيـن تـقـسـيم شـده است

 

«آيا آنها هستند که نعمتهای خدا را تقسيم می کنند. ما ثروتهای آنها را در زندگی دنيا تقسيم کرديم و آنها را درجاتی بر همديگر برتری داديم تا با هم مبادله دو يا چند جانبه کنند. و بهشت خدا از آنچه جمع می کنند بهتر است».

نکته آيه: ثروتهای زمين " تقسيم شده" است:

چنانکه آيه مطرح کرده ثروتهای زمين تقسيم شده است. و هر يک از آنها نيز در زمينه ای بر ديگری برتری دارد  که باعث می شود مردم سرزمينهای مختلف بهم وابسته و با هم مبادله دو يا چند جانبه کنند.

 

 

زمـان

در قرن بيستم نسبی بودن زمان مطرح شد. به اين معـنی که زمان در همه جا و برای همه چيز يکسان نيست. بلکه بستگی به سرعت پديده دارد، هر چه سرعت پديده بيشتر باشد زمان کمتری بر آن می گذرد. در سرعتی معادل سرعت نور زمان به صفر می رسد. يعـنی اگر چـيـزی با سرعـت نور حرکـت کند زمان بر آن نمی گذرد.

زمان در قـرآن  به عـنـوان يک مـقـوله نسبی مطرح شده. از جـمـلـه:

 

« يک روز برای خدا مانند هزار سال در محاسبات شما است».

« و روزی که آنها را زنده کند گوئی بيش از ساعتی از روز مرده نبوده اند و همديگر را می شناسند. آنجا کسانيکه ديدار خدا را تکذيب کرده بوده باشند و هدايت را انتخاب نکرده باشند زيان خواهند کرد».

 

به فضا رفتن انسان

 

«هرگاه توانستيد از محدوده زمين و سيارات بيرون برويد می توانيد برويد. البته فقط با نيروی برتر میتوانيد اين کار را بکنيد»!

نکات آيه:

1ـــ انسان می تواند زمين و سيارات را ترک کند:

انسان فعلاً زمين و ماه را ترک کرده و حقانيت درستی مضمون آيه را ثابت کرده است.

2ـــ زمين و سيارات محدوده مشخصی دارند:

نيروی جاذبه زمين و سيارات مرز و محدوده مشخصی دارد.

3ـــ انسان با سلطان (يعنی با نيروی برتر) می تواند زمين و سيارات را ترک کند:

انسان فعلاً با نيروی برتر بر نيروی جاذبه زمين و ماه، آنها را ترک کرده است.

 

مرحله به مرحله بالاتر رفتن در فضا

 

«به سرخی پس از غروب سوگند ياد ميکنم ـــ و به شب و آنچه را جمع می کند ــ و به ماه وقتيکه کامل می شود ـــ که شما ارتفاع پس از ارتفاع بالا خواهيد رفت».

نکته آيه: انسان ارتفاع پس از ارتفاع (در فضا) بالا خواهد رفت:

انسان ابتدا با هواپيما چند کيلومتر بالا رفت. بعد در مرحله بعدی در ارتفاع بالاتری مدار زمين را دور زد.  بعد در ارتفاع بالاتری به ماه رفت. و در آينده نيز باز هم بالاتر و بالاتر خواهد رفت.

در رابطه با جمع شدن پرخی پديده در شب نيز می توان بسته شدن گلها را نام برد. برخی گياهان گل خود را در روز باز می کنند و در شب می بندند تا  آنرا در مقابل رطوبت و سرما حفـظ کنند.

 

همه چيز روند ميرائی دارد

 

« همه چيز در روند و فرايند فرسودگی و پيری است»!

نکـتـه آيه: همه چيز در روند و فرايند پيری، فرسودگی و ميرائی است!

قـانون آنتروپی (دومين اصل ترموديناميک) می گويد: هـمـه چـيـز يـعـنی: هـمـه ماده مـوجـود در جـهـان، رو بـه کـهـولـت، فرسودگی، پيری و ميرائی است. اين آيه اصلی از اصول مسلم علمی امروز است.

 

مجرمان را چگونه وارد دوزخ مى كنند؟

مجرمان را چگونه وارد دوزخ مى كنند؟

مجرمان را چگونه وارد دوزخ مى كنند؟در محشر، هر انسانی كه (در دنیا) به ندای هر كس لبیک گفت و دعوت او را اجابت و از او پیروی كرد با همان كس وارد محشر می‏شود. (آیة الله جوادی آملی، تفسیر موضوعی، ج4، ص349)

انس بن مالک نقل می کند: مردى، از رسول خدا صلى الله علیه وآله درباره قیامت پرسید. حضرت فرمود: براى آن روز، چه فراهم كرده اى؟ گفت: دوستى خدا و رسولش را. حضرت فرمود: تو با كسى خواهى بود كه دوستش دارى.» (بحارالأنوار ،ج 27 ، ص 85-86)
در این مقاله بر آن هستیم که به طور اختصاصی به موضوع مجرمان و چگونگی ورود این دسته از مردم در قیامت را با هم مروری داشته باشیم.

مجرمین چه کسانی هستند؟

مجرمین واقعی کسانی هستند که به دلیل دور بودن از ولایت اهل ‌بیت (علیهم السلام)،  به ویژه امام امیر المومنین علی(علیه السلام) از نماز و روزه و خیرات مقبول درگاه الهی به دور بوده‌اند.
چنانچه پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) ذیل آیۀ شریفه "فِی جَنّاتٍ یَتَسَاءَلُونَ * عَنِ الْمُجْرِمِینَ * مَا سَلَكَكُمْ فِی سَقَرَ.."، در مورد «مجرمین» به مولا امیر المومنین (علیه السلام) فرمودند: «یا علی! ... والمجرمون هم المنكرون لولایتك ...» یا علی! مجرمین همان منکرین ولایتت می ‌باشند. (تأویل الآیات:2/738)
و چه جرمی بالاتر از مخالفت و انکار ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) و ائمه طاهرین (علیهم السلام) است که باعثخلود همیشگی در آتش خواهد بود؟!
خداوند در چندین آیه از آیات سخن از مجرمین به میان آورده و برای آنها عذابی دردناک مقرر فرموده است:
"وَنَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلَى جَهَنَّمَ وِرْدًا " (مریم/86) و مجرمین را پیاده به سوی آتش دوزخ برانیم. پیامبر اکرم (صلی الله و علیه و آله) به مولا امیرالمومنین (علیه السلام) در تفسیر این آیۀ شریفه فرمودند: «یا علی! ... "وَنَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلَى جَهَنَّمَ وِرْدًا " و هم اعدائك یساقون إلى النار بلا حساب» یا علی! [مراد از آیه که می ‌فرماید:] «مجرمین را پیاده به سوی آتش دوزخ می‌ کشانیم» آنان دشمنان تو می ‌باشند که بدون حساب آنها را به سوی آتش می‌ کشانند. (تأویل الأیات/1/307)

 
تشریفاتی مختص مجرمین!

"کَذَلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ " (مرسلات/18) ما با مجرمین این ‌گونه رفتار می‌ کنیم.

در آیات قبل از این آیه، خداوند از عذاب ‌های شدید برزخی نسبت به تکذیب کنندگان پیامبران در مورد اوصیائشان و همچنین هلاکت پیشینیان سخن می ‌گوید، سپس می ‌فرماید: "کَذَلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ " «ما با مجرمین این‌ گونه رفتار می ‌کنیم» که امام ابا الحسن موسی بن جعفر(علیه السلام) در ذیل این آیه در مورد «مجرمین» فرمودند: «من أجرم إلى آل محمّد(صلی الله علیه و آله) وركب من وصیه ما ركب» یعنی کسانی که جرم و بدی به آل محمد(صلی الله علیه و آله) نمودند و در حق وصی رسول الله(صلی الله علیه و آله) آن ظلم را انجام دادند و حق او را غصب کردند [آنان مجرمین هستند]. (الکافی/1/435)

خداى تعالى با این جمله رسول گرامیش را خبر مى دهد که مجرمین به ذکر ایمان نمى آورند، و این روش در امت هاى گذشته نیز سابقه داشته است، چون سنت آنها نیز این بود که حق را استهزاء کنند و پیروى ننمایند
در سوره «حاقه» مى خوانیم: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ، ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ» (سوره حاقه، آیات 30 و 31) «[گویند] بگیرید او را و در غل كشید، آنگاه میان آتشش اندازید.»
و در سوره «دخان» چنین آمده: «خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلَى سَوَاءِ الْجَحِیمِ» (سوره دخان، آیه 47) «او را بگیرید و به میان دوزخش بكشانید»!
در آیات متعددى تعبیر به «سوق» و راندن شده است، مانند: آیه 86 سوره مریم: «وَ نَسُوقُ الْمجْرِمِینَ إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً»؛ «مجرمان را (همچون شتران تشنه كامى كه به سوى آبگاه مى روند) به سوى جهنم مى رانیم.»

 سیمای مجرمین در قیامت

«یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیمَاهُمْ فَیُوْخَذُ بِالنَّوَاصِی وَالأقْدَامِ؛ تبهكاران از سیمایشان شناخته مى ‏شوند و از پیشانى و پایشان بگیرند.» (آیه 41 الرحمن)
گروهی را از نواصی می گیرند. ناصیه در زبان عربی موی جلوی سر را می گویند. این که در وضو می گویند مسح سر بر ناصیه باشد یعنی بر قسمت جلوی سر باشد. اینجا که دارد: «فیوخذ بالنواصی و الاقدام» گروهی را از ناصیه شان و گروهی را از پایشان می گیرند، اشاره به این است که افراد که اخذ می شوند یک جور اخذ نمی شوند. چرا یک جور اخذ نمی شوند؟ (چون) هر کدام گناهشان در یک جاست. قلابشان همان مرکز گناهشان است.

«هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ؛ این است همان جهنمى كه تبهكاران آن را دروغ مى ‏خواندند. (الرحمن/ 43)
در سوره روم آیات 55 تا 57 می فرماید: وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ کَذَلِکَ کَانُوا یُوْفَکُونَ
وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالإیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَى یَوْمِ الْبَعْثِ فَهَذَا یَوْمُ الْبَعْثِ وَلَکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ
فَیَوْمَئِذٍ لا یَنْفَعُ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَلا هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ


قیامت

و روزى كه رستاخیز بر پا شود مجرمان سوگند یاد مى‏كنند كه جز ساعتى [بیش] درنگ نكرده‏اند [در دنیا هم] این گونه به دروغ كشانیده مى‏ شدند.  
و[لى] كسانى كه دانش و ایمان یافته‏اند مى‏ گویند قطعاً شما [به موجب آنچه] در كتاب خدا[ست] تا روز رستاخیز مانده‏اید و این روز رستاخیز است ولى شما خودتان نمى‏ دانستید. 
و در چنین روزى [دیگر] پوزش آنان كه ستم كرده‏اند سود نمى ‏بخشد و بازگشت به سوى حق از آنان خواسته نمى ‏شود.

 خود را از مجرم شدن دور ندانیم!

خداوند متعال در آیه 30 سوره فرقان‌، شكایت آن حضرت را مطرح كرده و می ‌فرماید:
"وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا؛ و پیامبر [خدا] گفت پروردگارا قوم من این قرآن را رها كردند."
این شكایت گرچه بر اساس ظاهر آیه شامل حال مسلمانانی كه دعوت قرآن و پیامبر اكرم ‌را پاسخ ندادند، می‌ شود؛ ولی كافران و مشركانی نیز دعوت قرآن را نپذیرفتند، در روز قیامت مورد بازخواست قرار می‌ گیرند.
در آیه 31، سوره فرقان‌، خداوند متعال برای دلداری و دلجویی پیامبر اكرم‌ صلی الله و علیه وآله می‌ فرماید: "وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَى بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا؛ و این گونه براى هر پیامبرى دشمنى از گناهكاران قرار دادیم و همین بس كه پروردگارت راهبر و یاور توست."
امام ابا الحسن موسی بن جعفر(علیه السلام) در ذیل این آیه در مورد «مجرمین» فرمودند: «من أجرم إلى آل محمّد(صلی الله علیه و آله) وركب من وصیه ما ركب» یعنی کسانی که جرم و بدی به آل محمد(صلی الله علیه و آله) نمودند و در حق وصی رسول الله(صلی الله علیه وآله) آن ظلم را انجام دادند و حق او را غصب کردند [آنان مجرمین هستند]
یعنی همان طور كه مجرمان را دشمن تو كردیم‌، برای هر پیامبری دشمنی از قومش وجود داشت و معنای قرار دادن دشمن از مجرمان ـ كه همان رد كنندگان دعوت قرآن كریم هستند ـ این است كه خداوند متعال بر دل ‌های گناهكاران به جرم گناهشان‌، مُهر می ‌زند، در نتیجه‌، دشمن حق شده و دعوت كننده به سوی حق را نیز دشمن می‌ دارند و او را رد می ‌كنند.
بنابراین‌، مجرمان مسلمانان و امت پیامبر اكرم ‌هستند كه دعوت قرآن كریم را رد می ‌كنند و پیامبر اكرم‌ صلی الله و علیه وآله نیز از آن ‌ها به پیشگاه خداوند متعال شكایت می ‌برد. (المیزان‌، علامه طباطبایی‌؛ ج 15، ص 205 و 206، تفسیر نمونه‌، آیت اللّه مكارم شیرازی و دیگران‌، ج 15، ص 76ـ79)
در سوره حجر آیه 12 می فرماید: «کَذلِکَ نَسْلُکُهُ فی‏ قُلُوبِ الْمُجْرِمینَ»؛ همان گونه که ما پیام هاى خود را براى امّت هاى گذشته فرو فرستادیم و مورد تکذیب قرار گرفت، این قرآن را نیز به گونه اى در دل هاى این مجرمان راه مى دهیم که سرانجام مورد انکار آنان قرار گیرد.

کلمه سلوک به معناى نفوذ کردن، و نفوذ دادن است.

معناى آیه این است که: وضع رسالت تو و دعوتت به ذکرى که بر تو نازل شده شبیه به وضع رسالت هاى قبل از تو است، همانطور که در آن رسالت ها عکس العمل مردم این بود که رسالت ما را رد نموده، استهزاء کنند، و ما این چنین ذکر (قرآن) را در دل هاى این مجرمین نفوذ داده و داخل مى کنیم.
خداى تعالى با این جمله رسول گرامیش را خبر مى دهد که مجرمین به ذکر ایمان نمى آورند، و این روش در امت هاى گذشته نیز سابقه داشته است، چون سنت آنها نیز این بود که حق را استهزاء کنند و پیروى ننمایند.
مراقب باشیم با دور شدن از حق و خدایی ناکرده مسخره کردن مسائل حق و درست در دسته مجرمین قرار نگیریم.

منبع : تبیان

حزن ؛ رمز موفقیت تلاوت قرآن

حزن ؛ رمز موفقیت تلاوت قرآن

یکی از اصولی که قاریان قران باید به آن توجه ویژه کننداصل تحزین است.این اصل در قرائت دسته ای از قاریان به خوبی مشهود است و در قرائت دسته ای دیگر کمتر دیده می شود.

سخنی پیرامون حزن در تلاوت
در حدیثی شریف از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم) نقل شده است که فرمودند: «نَزَلَ القرآن بالحزن فاقرووه بالحزن»؛ قرآن با حزن نازل شده است پس آن را با حزن قرائت کنید.
از طرفی حدیثی شریف از امام صادق علیه السلام در منقبت عزاداری برای حضرت سیدالشهدا علیه السلام آمده است که فرمودند: «مَن بَکی او اّبکی او تّباکی وَجَبَ لَه الجَنة»؛ کسی که بگرید و یا دیگری را بگریاند و یا خود را به گریه بزند بهشت بر او واجب است.
حال ببینیم حزن از نظر معنایی یعنی چه؟ آیا در قرائت قرآن می توان از حالات فوق استفاده کرد؟
دسته ای گفته اند حزن به معنی همان حالت دیگری را به گریه انداختن در تلاوت است. در واقع این دسته، حزن را به معنی ابکی در حدیث ذکر شده می دانند.
دسته ای گفته اند حزن به معنی این است که حالت قرائت گریه آور باشد. این حالت نیز بسیار نزدیک به معنی تباکی است.
دسته ای گفته اند حزن به معنی با حالت گریه خواندن است. این دسته، همان غمگین خواندن را صحیح می دانند.
دسته ای گفته اند حزن به معنی با تفکر و تأمل خواندن است. تفکری که محصول ناراحتی و غم باشد.
دسته ای گفته اند حزن به معنی وجود حالت موسیقایی محزون است.

 اصل تحزین چیست؟
این اصل و معنی دقیق لغوی حزن را با مثالی توضیح می دهیم.فرض کنیم انسانی را که مدتی عمر کرده است و بیشتر عمر خود را در اموری تلف کرده و به کمالات انسانی نرسیده است. بر اثر شنیدن جمله ای و پیش آمد واقعه ای به فکر فرو رفته و در مورد گذشته خود فکر می کند.
در فکر خود، به گذشته پر اشتباه خود می پردازد و ممکن است از این همه غفلت به حال خود گریه کند. این حالت باعث می شود تا وی به فکر اصلاح امور خود بپردازد و تصمیم می گیرد تا خود را به معنی واقعی اصلاح کند. این روند که باعث می شود انسان به حال خود تفکر کند و این تفکر به اصلاح امور خود بی انجامد را حزن می گویند.
لذا ترجمه حدیث با این تعریف، خواندن قرآن با حالت تأمل و تفکر و برای اصلاح امور نازل شده است.
همه ی انسان ها در یک سری مسائل با هم مشترک هستند و آن هم غفلت از خدا و عمر است. لذا با هم، همدرد هستند. از این جهت می توان حزن را به دیگران منتقل کرد. لذا در حدیثی شریف از حضرت امیر علیه السلام آمده است که مومن همیشه محزون است. یعنی مومنان در یک چیز با هم، همدرد هستند که ذکر شد
در خصوص اصل تحزین دو تعریف مطرح شده است:

۱ – شیوه قرائت با حالت غم ولی با هدف ریا و نفاق

در این شیوه، قاری قرآنی که هدفی الهی ندارد و برای مقاصدی خاص قرائت می کند، قرآن به صورت کاملاً غمگین خوانده می شود ولی به قصد ریا.در احوال خلفای حکومت های اسلامی از این مورد بسیار استفاده شده است. استفاده از این مورد در جهت فریب مردم و همسو کردن آنان با خود و جلب نظر ایشان، مورد توجه بوده است.

۲ – شیوه قرائت با حالت غم ولی با هدف تذکر و اصلاح

در استفاده از این شیوه قرائت که شیوه و سنت نبوی است، بسیار تأکید وجود دارد. قرائت قرآن توسط ابن مسعود و گریه پیامبر اکرم به جهت شنیدن آیات نشان از استفاده از شیوه مذکور بوده است. البته روش قرائت در عصر نبوی با عصر حاضر کاملاً متفاوت است که ما در اینجا فقط به مسئله تحزین اشاره کردیم.

اصل تحزین = اصلاح امور خود + تفکر در امور خود

نکته ای باید مورد توجه قرار گیرد و آن اینکه حزن مسئله ای درونی است و غیر قابل انتقال به دیگری. به این جهت غیر قابل انتقال است که هر انسان محزونی به علل خاصی محزون می شود که ممکن است آن علل برای دیگران مصداق نداشته باشد. اما همه ی انسان ها در یک سری مسائل با هم مشترک هستند و آن هم غفلت از خدا و عمر است. لذا با هم، همدرد هستند. از این جهت می توان حزن را به دیگران منتقل کرد.
غفلت
لذا در حدیثی شریف از حضرت امیر علیه السلام آمده است که مومن همیشه محزون است. یعنی مومنان در یک چیز با هم، همدرد هستند که ذکر شد.
در اینجا حزن به معنی همیشه در حال گریه کردن نیست. آیا مومن همیشه در حال گریه کردن است؟ قطعاً این مورد وجود خارجی ندارد زیرا خود معصومین(علیهم السلام) نیز در زندگی خود در سرور و شادی ها شرکت می کردند. از طرفی نیز امام صادق علیه السلام فرمود شیعیان ما در غم ما غمگین و در شادی ما شاد هستند.
این حالت باعث می شود تا وی به فکر اصلاح امور خود بپردازد و تصمیم می گیرد تا خود را به معنی واقعی اصلاح کند. این روند که باعث می شود انسان به حال خود تفکر کند و این تفکر به اصلاح امور خود بی انجامد را حزن می گویند

حزن انواع دارد
حزن، به سه دسته تقسیم می شود که هر سه مورد بسیار مهم است و قاریان قرآن باید آن را مد نظر خود قرار دهند.
۱ – حزن عاطفی و حسی
در این مرحله فرد محزون تحت تأثیر مسئله ای منقلب شده و اشک می ریزد. این مرحله بسیار پسندیده است. در احادیث زیادی در باب اشک ریختن مطالبی وجود دارد که باید آن توجه کرد.

۲ – حزن عقلی و فکری
در این مرحله فرد محزون، تحت تأثیر مسئله ای فکری منقلب شده و در صدد اصلاح اعتقادات و تفکرات خود بر می آید. این درجه از حزن بسیار مورد سفارش قرار گرفته است و سیره معصومین نشان از این دارد که قرائت آن بزرگواران به این صورت بوده است که باعث شده است در مردم انقلاب فکری صورت گیرد.
برای مثال زمانی که فردی برای شنیدن نکته از پیامبر اکرم به ایشان مراجعه کرده و آیه فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره را می شنود و جان می دهد نشان از تأثیر این مسئله بر قلوب دارد.

 ۳ – حزن عملی و کاربردی

کسی که به حزن عقلی رسیده باشد بدون شک به مرحله ی عملی می رسد. این مرحله در جهت اصلاح امور مادی و غیر مادی انسان می باشد. هدف قرائت قرآن ایجاد حزن عملی است.
در اینجا به حدیث ذکر شده دوباره اشاره می شود که فرمود مومن همیشه محزون است. مومن از تمامی افعال خود ناراحت است که چرا بهتر نتوانسته انجام دهد.
هدف اصل تحزین که آمد همین ایجاد حزن عملی است. قاری قرآن باید ویژگی های فوق را کسب کند تا بتواند به مرحله ی حزن عملی برسد.

به قلم حاج محمد کاکاوند

راهکار غلبه بر ترس در بیان امام علی(ع)

راهکار غلبه بر ترس در بیان امام علی(ع)

گاهی اوقات نیز مشکلات پیش روی انسان ،او را از مواجهه شدن باز می دارد و ترس و دلهره در وجود بسیاری حاکم شده و خطر مقابله با مشکلات را به جان نمی خرند حال آنکه این ترس ممکن است عواقب بدتری برای انسان در پی داشته باشد.

امیر مومنان حضرت علی علیه السلام که به تدبیر و چاره اندیشی در امور شهره می باشند راهکار جالبی برای مواجهه با ترس حاصل از این مشکلات معرفی می فرمایند.
ایشان می فرمایند:  هنگامی که از چیزی می ترسی ،خود را در آن بیفکن،زیرا گاهی ترسیدن از چیزی ،از خود آن سخت تر است.

پی نوشت:
حکمت ۱۷۵ نهج البلاغه

2 نسخه قرآنی برای آرامش افراد عصبانی

سایت تنغیمآیة الله مرعشی نجفی می فرمودند: آیة الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، برای بعضی ها که اخلاق تند داشتند و عصبی می شدند، توصیه هایی بیان داشتند.

عصبانیت

پیامبر اکرم صلی الله و علیه وآله می  فرمایند: «إنّما بعِثْت لاتَمِّمَ مَکارِمَ الأخْلاقِ» (مکارم الاخلاق ص ٨) و نفرمودند: «إنّما بعِثْت لاتَمِّمَ الأخْلاقِ». یکی از معانی مکارم اخلاق، این است که انسان بداند در باب  علم به اخلاق، چگونه عمل کند که نه افراط کند و نه تفریط.

اگر انسان بداند که حقیقت زهد چیست، آن موقع است که دیگر نه افراط می کند و نه تفریط. چون اگر نداند، صورت ظاهر، اوّل، از اسم زهد خوشش می آید؛ چون فطرت بشر به دنبال خوبی هاست، ولی وقتی بلد نباشد و حدّ وسطی را نداند و به تعبیر دیگر مکارم و اخلاق کریمانه را نداند، امکان دارد هم خودش به افراط بیافتد و هم دیگران را نسبت به زهد، بدبین کند و خودش هم در آینده، به تعبیری سقوط کند و از زهد، زده می شود.

اگر اخلاق، این طور زیربنایی بیان شود، آن وقت معلوم می شود که چه حالاتی می تواند برای انسان به وجود بیاید و چه زیبایی هایی برای انسان هست. جدّی کیست که مکارم اخلاق را بداند و غیر از آن، عمل کند؟!
غیظ و غضب از منظر قرآن شریف و منابع روایی

در قرآن شریف و منابع روایی، بحث غیظ و غضب، تحت عناوین مختلف مورد بررسی قرار گرفته است.
قرآن کریم در مورد غیظ و غضب كفّار نسبت به اهل ایمان می فرماید: «وَ إِذا خَلَوْا عَضّوا عَلَیْكم الْأَنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ قلْ موتوا بِغَیْظِكمْ».
امّا هنگامى كه تنها مى شوند از شدّت خشم بر شما، سر انگشتان خود را به دندان مى گزند! بگو: با همین خشمى كه دارید بمیرید! (آل عمران 119)
در مورد اصل خشم و غضب، پیامدها و پیشگیری و درمان آن، روایات بسیاری وارد شده است.
برای نمونه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید: «اجتَنِبِ الغضب». از خشم بپرهیزید.(نهج الفصاحه 116)
معانی مکارم اخلاق، این است که انسان بداند در باب  علم به اخلاق، چگونه عمل کند که نه افراط کند و نه تفریط.


عاملی برای شماتت بیگانگان
چرا جامعه اینقدر پرخاشگر شده است؟ چرا در خانه ها و مجالس، پرخاشگری زیاد است؟ چرا در کوچه و خیابان مردم نسبت به هم تندی و پرخاش دارند؟
حیف است ما که مسلمانیم و دین ما دین رحمت و رأفت و پیامبر ما پیامبر عفو و مهربانی است و چنین امامان و پیشوایانی داریم که ظلم دشمنان سرسخت خود را با نیکوکاری و عطوفت پاسخ می دهند، نسبت به همدیگر پرخاشگر باشیم و از این جهت مورد شماتت بیگانگان واقع شویم.
ما باید نسبت به همدیگر تولی و نسبت به بدخواهان تبری داشته باشیم. قرآن کریم می فرماید: «یَا أَیّهَا الَّذِینَ آمَنوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّه بِقَوْمٍ یحِبّهمْ وَ یحِبّونَه أَذِلَّةٍ عَلَى الْموْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ»[مائده/54]: اى کسانى که ایمان آورده اید، هر کس از شما که از دین خویش برگردد، زود باشد که خداوند گروهى را بیاورد که ایشان را دوست دارد و ایشان او را دوست دارند، با مومنان مهربان و فروتنند و بر کافران سخت می گیرند.

پیشگیری و درمان عصبانیت
قرآن مجید در آیات زیادی به پیشگیری و درمان عصبانیت و خشم شدید، تشویق کرده و می فرماید: «الَّذینَ ینْفِقونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْكاظِمینَ الْغَیْظَ..».
همان ها كه در توانگرى و تنگدستى، انفاق مى كنند؛ و خشم خود را فرو مى برند. (آل عمران 134)
بیشتر آیات و روایات در راستای عصبانیت، غیظ و غضب، قبل از آن که نحوه درمان را بازگو کنند، جنبه پیشگیری را بیان نموده اند.
دین اسلام در صدد است انسان ها به هیچ وجه دچار خشم و غضب نشوند؛ به همین جهت قرآن شریف در آیه 84 سوره یوسف و آیة 37 سوره شوری، مسلمانان را در مورد فرو بردن خشم و پیشگیری از آن تشویق می كند.
روایات بسیاری در راستای پیشگیری و درمان خشم و عصبانیت وارد شده كه به یک نمونه اشاره می گردد.
رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم می فرماید: «وَ أَحْزَم النَّاسِ أَكْظَمهمْ لِلْغَیْظِ». و استوارترین مردم هم كسى است كه خشم خود را فرو برد. (من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص: 395)
یکی دیگر از مطالبی که آیة  الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، بیان می فرمودند، این بود که فرد عصبانی در روز صد مرتبه «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمسْتَقیم » بگوید.
دستوراتی در خصوص آلوده نشدن و درمان غضب

اشتباهات دیگران را نادیده بگیریم
قرآن مجید پیرامون این مسئله می فرماید : (وَ الَّذینَ یَجْتَنِبونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبوا همْ یَغْفِرون: و کسانى که از گناهان بزرگ و زشتکاری ها خود را به دور مى دارند و چون به خشم درمى آیند در مى گذرند.( الشورى : 37)
پیشگیری کنیم
در مرحله اول باید از بیماری غضب و عصبانیت پیشگیری نمود و پیشگیری آن این است كه انسان با پشتوانه باورهای دینی، رعایت دستورهای اخلاقی، همانند محبت، صله رحم، ایثار، گذشت و عفو، توكل، توسّل و سرگرمی های سالم به زندگی خود آرامش ببخشد و خود را وارد عرصه نگرانی ها، اضطراب، بیماری ماشینی و صنعتی و... نكند.
قرآن کریم می فرماید: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنّ الْقلوب». آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش مى یابد!. (رعد 28)

درمان کنیم
مرحله بعدی، مرحله درمان می باشد و باید توجه داشت؛ زمانی كه آتش خشم و غضب در فردی شعله ور شده نباید دست به درمان او زد یا فرد خشمگین را نصیحت نمود؛ بلکه باید صبر نمود تا شعله خشم او فروكش نماید، آنگاه راهكارهای علمی و عملی را در قالب دستورالعمل اخلاقی و... ارائه داد.
الف: وضو گرفتن
در روایت دیگر آمده است: «الغضب من الشّیطان و الشّیطان خلق من النّار و الماء یطفی النّار»
خشم از شیطان است و شیطان از آتش پدید آمده و آتش را به آب می توان خاموش كرد؛ وقتی یكی از شما خشمگین شود، وضو گیرد. (نهج الفصاحة، ص: 586)
ب: غسل كردن
در حدیث دیگر آمده است كه هنگام غضب و عصبانیت غسل نمایید. «... فَاِذا غَضِبَ اَحَدكمْ فَلْیَغْتَسِل». وقتی یكی از شما خشمگین شود، غسل نماید. (نهج الفصاحه 586)
دو نسخه از آیة الله ملکی تبریزی برای آرامش افراد عصبانی
آیة الله مرعشی نجفی می فرمودند: آیة الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، برای بعضی ها که اخلاق تند داشتند و عصبی می شدند، دو توصیه می فرمودند:

یکی این که اذان و اقامه را در گوششان بگویند. یعنی همین اذان و اقامه ای که در گوش نوزاد می گوییم، اگر کسی، عصبی هست، خوب است که در گوش او اذان و اقامه گفته شود. خیلی اثر دارد.

معلوم می شود این اذکار الهی تأثیر دارد. چون عالم، عالم اثر و موثّر است.

در حقیقت عالم، عالم اثر و موثّر است، یک نمونه اش، این است: اگر شما خبر ناگواری را بشنوید، منقلب می شوید، گریه می کنید. آیا کسی آمده به گوش شما سیلی زده و یا نیش گونی از شما گرفته است؟! خیر، پس معلوم است عالم، عالم اثر و موثّر است.

این در باب تمثیل بود که بفهمیم عالم، عالم اثر و موثّر است. لذا باید بدانیم این مکارم اخلاق، اثر خوب دارد. سخن پسندیده اثر خوب دارد، ولی اگر فحّاشی باشد، اثر بد دارد. لذا اخلاق کریمانه، اثر دارد.

یکی دیگر از مطالبی که آیة  الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، بیان می فرمودند، این بود که فرد عصبانی در روز صد مرتبه «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمسْتَقیم » بگوید.

سوال کرده بودند: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمسْتَقیم » چه فایده ای دارد؟ فرموده بودند: وقتی تبیین می کنید: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمسْتَقیم »، صراط مستقیم این است که اخلاق افراطی و تفریطی را از انسان بگیرد.

فرآوری: زهرا اجلال -بخش قرآن تبیان

گرفتن و کشتن جن واقعیت دارد؟

گرفتن و کشتن جن واقعیت دارد؟جن در عرف قرآن موجودی است با شعور و اراده که به اقتضای طبیعتش از حواس بشر پوشیده می باشد و در شرایط عادی، قابل درک حسی نیست. او مانند انسان ، مکلف است و در آخرت برانگیخته می شود. او می تواند مطیع یا عاصی، مؤمن یا مشرک و ... باشد.

قرآن
واژه «جنّ» ۲۲ بار در قرآن ذکر شده، و روی هم الفاظ « جنّ، جانّ و جِنّه 3۲ بار در ۳۱ آیه آمده است. در کتابهای آسمانی دیگر نیز به نامهای «جنّ، جانّ، ابلیس، شیطان و شیاطین» نام برده شده است.
جن در لغت
در مفردات، راغب اصفهانی در معنای جنّ آورده است: اصل کلمه جنّ «پنهان و پوشیده بودن شئ از حواسّ است. به کودک در شکم هم از آن جهت «جنین» گویند که ناپیداست و «مجنون» از آن جهت که آثار و نشانی از عقل در او دیده نمی شود، و «جُنّ» به معنی سپر که جنگجو سر و گردن خود را با آن می پوشاند.
جن و شیاطین عبارت از اشخاصی نیستند که قابل رویت باشند و جسم داشته باشند و مانند انسان و حیوانات رفت و آمد داشته باشند، بلکه آنها اجسامی هستند هوائی که قادرند به اشکال مختلف شکل گیرند و دارای عقل و فهم هستند و قدرت دارند کارهای سخت و طاقت فرسا انجام دهند.
ماهیت جن :

خلقت جن از آتش است اما نه آتش شناخته شده بلکه سخن از نوعی آتش است برای اینکه گفته شده نار و به همین جهت مراد آتش معمولی نیست. در این مورد خدا به دو نوع از مرحله خلقت جن اشاره کرده وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ[حجر/۲۷] و جن را پیش از آن، از آتش گرم و سوزان خلق كردیم. وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ[الرحمن/۱۵] و جنّ را از شعله هاى مختلط و متحرّك آتش خلق كرد.
یک مرحله مارج و دیگری نار، مارج در این جا منظور اختلاط شعله های آتش میباشد و بعضی گفته اند که معنی تحرک نیز در آن هست که تفاسیر آن را به شعله های بی دود تفسیر کرده اند. مارج مرحله دیگر از نار است و نار خودش قابل رویت است ولی مارج محصول نادیدنی از آتش است که همان انرژی حاصله از آتش است که حرکت کننده و نفوذ کننده و همراه با ارتعاش است یا همان امواج حرارتی یا چیزی حاصل از امواج حرارتی است .
جن و شیاطین عبارت از اشخاصی نیستند که قابل رویت باشند و جسم داشته باشند و مانند انسان و حیوانات رفت و آمد داشته باشند، بلکه آنها اجسامی هستند هوائی که قادرند به اشکال مختلف شکل گیرند و دارای عقل و فهم هستند و قدرت دارند کارهای سخت و طاقت فرسا انجام دهند.
خلقت جن پیش از انسان

چرا واژه جن در قرآن مقدم بر نام انسان ذكر شده؟
در سوره حجر آیه 27 مى خوانیم: وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ: ما جن را پیش از آن (پیش از آفرینش انسان) از آتش سوزان آفریدیم". با اینكه از آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه انسانها برتر از طائفه جن هستند، با اینحال نام آنها را در آیه فوق بر" انسان" مقدم داشته، ظاهرا این به خاطر آن است كه آفرینش آنها قبل از آفرینش انسان بوده.
برداشت نکاتی از آیات قرآن پیرامون جن

«جن» چنان كه از مفهوم لغوى این كلمه به دست آمد موجودى است ناپیدا كه مشخصات زیادى در قرآن براى او ذكر شده، از جمله اینكه:
1-موجودى است كه از شعله آتش آفریده شده، بر خلاف انسان كه از خاك آفریده شده است، (وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ )(الرحمن- 15)
 2-داراى علم و ادراك و تشخیص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است (آیات مختلف سوره جن).
3- داراى تكلیف و مسئولیت است (آیات سوره جن و سوره الرحمن).
4- گروهى از آنها مؤمن صالح و گروهى كافرند (وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذلِكَ) (جن 11).
5- آنها داراى حشر و نشر و معادند (أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً) (جن 15).
6- آنها قدرت نفوذ در آسمانها و خبرگیرى و استراق سمع داشتند، و بعدا ممنوع شدند (وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً) (جن 9).
7- آنها با بعضى انسانها ارتباط برقرار مى كردند و با آگاهى محدودى كه نسبت به بعضى از اسرار نهانى داشتند به اغواى انسانها مى پرداختند. (وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً) (جن 6).
اصل وجود جن بنا بر آیات و روایات فراوان قابل انکار نیست ولی جزئیات وجودی و مباحث دیگر مرتبط با آن به گونه ای با خرافات و اوهام آمیخته است که اعتمادی بر آن ها نیست.

8- در میان آنها افرادى یافت مى شوند كه از قدرت زیادى برخوردارند، همانگونه كه در میان انسانها نیز چنین است (قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ)" یكى از گردنكشان جن به سلیمان گفت من تخت ملكه سبا را پیش از آنكه از جاى برخیزى از سرزمین او به اینجا مى آورم"! (نمل 39).
8- آنها قدرت بر انجام بعضى كارهاى مورد نیاز انسان دارند (وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ ... یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ مَحارِیبَ وَ تَماثِیلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ):" گروهى از جن پیش روى سلیمان به اذن پروردگار كار مى كردند، و براى او معبدها، تمثالها، و ظروف بزرگ غذا تهیه مى كردند" (سبا 12- 13).
خرافه های جن

جن از نظر آیات قرآن  و روایات وجود دارد و درباره این موجود ناپیدا سخن گفته شده است ولى مى دانیم مردم عوام و ناآگاه خرافات زیادى درباره این موجود ساخته اند كه با عقل و منطق سازگار نمی باشد و به همین جهت یك چهره خرافى و غیر منطقى به این موجود داده كه وقتى كلمه جن گفته مى شود مشتى خرافات نیز با آن تداعى مى شود از جمله اینكه آنها را با اشكال غریب و عجیب و وحشتناك، و موجوداتى دم دار و سم دار!، موذى و پر آزار، كینه توز و بد رفتار كه ممكن است از ریختن یك ظرف آب داغ در یك نقطه خالى، خانه هایى را به آتش كشند! و یا کشتن و گرفتن آن ها و موهومات دیگرى از این قبیل.
موجودی که از نظر فیزیکی وجود ندارد چطور می تواند کشتن آن صورت بگیرد! این ها خرافه ها و شایعاتی است که با ماهیت جن سازگار نمی باشد. جن اصلا جسم ندارد و جسمانی نیست و همانطور که با توجه به آیات بیان شد از آتش است و این آتش از جنس آتش عنصرى نیست؛ زیرا از خود گرما برون نمى دهد.
به هر حال از یك سو قرآن كلام ناطق صادق، خبر از وجود جن با ویژگیهایى كه در بالا ذكر شد داده است، و از سوى دیگر هیچ دلیل عقلى بر نفى آن وجود ندارد، بنا بر این باید آن را پذیرفت، و از توجیهات غلط و ناروا باید بر حذر بود همانگونه كه از خرافات عوام در این قسمت باید اجتناب كرد.
کلام آخر:
اصل وجود جن بنا بر آیات و روایات فراوان قابل انکار نیست ولی جزئیات وجودی و مباحث دیگر مرتبط با آن به گونه ای با خرافات و اوهام آمیخته است که اعتمادی بر آن ها نیست.

تبیان

معرفت و ايمان به شأن و مقام قرآن

ـ ضرورت شناخت شأن و مقام قرآن: 

جهل به موقعيت قرآن موجب مي‎شود كه نتوانيم ارتباط صحيحي با قرآن برقرار سازيم و با‌ آن مأنوس شويم از اين رو ادامة ارتباط غلط، زدِگي و تنفّر را در پي خواهد داشت. 
رسيدن انسان به بن بست شناخت خود و مرتبة خود و مقصد و غايتِ خويش و درك عدم گره گشايي غريزه، عقل، قلب و تجربه و علوم بشري از معضلات اساسي انسان، آدمي را با تواضع و فروتني و دردمندي به سوي وحي الهي مي‎كشاند: 
«وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدِي إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ».[1] 
(آنان كه علم و آگاهي به آنها داده شده است مي‎بينند كه حقيقتاً آنچه بسويت از جانب پروردگارت فرو فرستاده شده است، همان حق (مقصود) مي‎باشد و بسوي شاهراه پر جاذبة خداي شكست ناپذير بسيار ستوده رهنمايي مي‎كند). 

تعبير «عزيز و حميد» اشاره به ذلت و پستي‎اي دارد كه به سبب دور شدن از فرهنگِ وحي، بشريت را فراگرفته است. 

ـ عواقب انكار شأن قرآن: 

انكار شأن قرآن هلاكتي توأم با خفت و خواري و رسوايي را باعث مي‎شود: 
«أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ؟! 
فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا؟ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ...».[2] 
(پس آيا به بعضي از كتاب خدا ايمان مي‎آوريد و به بعضي ديگر كفر مي‎ورزيد؟ پس چيست مجازات كسي از شما كه چنين عمل مي‎كند جز رسوايي بزرگ در زندگي پَست دنيا در حالي كه در روز قيامت بسوي سخت‎ترين شكنجه بازگردانده خواهند شد). 

اين شدت عمل و خشونت مجازات از آنجاست كه في الواقع، چنين افرادي دين را سپر بلا و پلي براي رسيدن به اميال پست حيواني‎شان قرار داده و آيات خداوند را به بازي گرفته‎اند كه هر چند وقت يكبار، حكمي از احكام خدا را مردود اعلام كرده، دوره‎اش را گذشته تلقّي نموده، خلق عظيمي را به گمراهي مي‎كشانند.

ادامه نوشته

عدالت اجتماعي در حکومت علوي

عدالت اجتماعي در حکومت علوي

 

مسئله عدالت از دير باز جزو مهمترين مباحث بشر و اديان الهي و انديشمندان سياسي بوده است.

حاکميت عدالت را مي توان به عنوان بزرگترين هدف از تشکيل حکومت اسلامي تلقي کرد.

بعثت انبياء و رهبران الهي و تشريع اديان به منظور تحقق قسط و عدل با مفهوم وسيع کلمه در نظام حيات انسان بوده است.

بحث عدل از مباحث گسترده و پردامنه در فرهنگ اسلام است و چرا چنين نباشد که هر چه هست وام دار عدل هستي بخش است و عالم هستي کهکشان ها و زمين بر پايه عدل قرار گرفته است.

در قرآن کريم از توحيد گرفته تا معاد و نبوت و امامت از آرمان هاي فردي گرفته تا هدف هاي اجتماعي همه بر محور عدل استوار شده است.

با توجه به قداست عدالت و بعثت پيامبران الهي بخاطر آن بديهي است شخصيتي مانند علي ع که شارح و مفسر قرآن کريم و تبيين کننده اصول و فروع اسلام است نمي تواند درباره اين مسئله سکوت نموده و يا در درجه کمتري از اهميت آن را قرار دهد.شخصيتي که نامش قرين عدالت بوده و نه تنها امام معصوم شيعيان است بلکه در تاريخ بشريت به عنوان يک متفکر انديشمند و سياست مداري خدا محور مطرح بوده است.

در اين نوشتار با مروري به سخنان و برخوردهاي آن سنبل عدالت پيرامون عدالت اجتماعي مطالبي را مطرح مي نمائيم.

 

مفهوم عدالت در بيان علوي:

حضرت علي (ع) در ضمن تفسير آيه « ان الله يامر بالعدل و الاحسان ؛ خداوند امر به عدل و احسان مي کند.»  (1)

مي فرمايد: «العدل الانصاف والاحسان التفضل ؛ عدل انصاف دادن است و احسان کرم و بخشش نمودن.» (2)

و در سخني ديگر مي فرمايد:«العدل انصاف؛ عدل همان انصاف است.» (3)

ونيز در فرازي ديگر مي فرمايد: «ان العدل ميزان الله سبحانه الذي وضعه في الخلق و نصبه لاقامة الحق ؛ عدل ترازوي خداوندي است که در ميان خلق و براي اقامه حق قرار داده شده است.» (4)

و در بيان ديگر فرمود: «العدل ملاک ؛ عدل معيار و ملاک همه چيز است.» (5)

 

تعريف عدالت در کلام علوي:

امام علي (ع) در خصوص عدالت بياني دارد که مفهوم کامل و تعريف جامع اين کلمه را مي توان دريافت.

از امام سئوال شد از عدل و جود کدام يک برتر و ارزشمندترند؟ فرمود:عدل امور را به جاي خود 
مي نهد اما جود امور را از جهت اصلي خارج مي کند .عدل سياست گري فراگير همگان و اداره کننده عموم است اما اثر جود محدود و عارضه اي استثنايي است. بنابراين عدل شريفترين و با فضيلت ترين آن دو است. (6)

اين تعريف همان تعريف معروفي است که از عدل شده است که معناي آن قرار دادن يا نهادن هر چيز در جاي مناسب است.

 

مفهوم اصطلاحي عدل:

واژه عدل به معناي اعتدال و استقامت و راستيي و انطباق با شايسته ها و بايسته هاست.

بنابراين پيمودن مسيرهاي انحرافي همان افراط يا تفريط و خروج از مسير اعتدال و حق و انصاف و قسط است.

مراعات و حفظ اعتدال در رفتار کاري دشوار و طاقت سوز و نيازمند آگاهي از درون و برون هستي و آشنايي با استعدادها و قابليت هاي نفس بشري و آموزش و تمرين مداوم و آنگاه عزمي استوار و پولادين است تا بتواند در برابر جاذبه هاي اعتباري افراط و تفريط تعادل خود را از دست ندهد.

 

جايگاه عدل در بيان علوي:

بر خلاف نظريه قرارداد اجتماعي که عدالت را به دليل گره گشايي و راه گريز از بن بست هاي اجتماعي همچون دارويي تلخ و غير مطبوع ضروري و لازم مي پندارد در بيان حضرت امير عدالت زيبا ، جذاب و دوست داشتني است.

علي (ع) فرمود:«عدالت الفت زندگي و تنها راه اصلاح جامعه و گل سرسبد ايمان به خدا و گنجينه فضيلت و احسان است.» (7)

فلسفه حکومت دين عدالت است .در حکومت دين نه ستمگران مجوز رهبري دارند و نه حاکميت هاي ظالمانه مشروعيت حقوقي.

عدالت خواهي و قيام براي تحقق عدالت يک تعهد الهي و تکليف شرعي است.

امام علي (ع) فرمود :«سرچشمه هاي عدل در فروغ کلمات قرآن کريم و برکه ها و آبشخورهاي پربرکت هدالت در آيه هاي نوراني آن است. » (8)

 

ادامه نوشته

آثار نيکوکاري در قرآن کريم

آثار نيکوکاري در قرآن کريم

 

از جمله مفاهيم ارزشمندي که در آموزه هاي ديني به خصوص قرآن کريم، مورد عنايت و توجه قرار گرفته و به آن سفارش شده، احسان و نيکوکاري است. احسان و نيکوکاري کارکردهاي زيادي در عرصه هاي فردي، اجتماعي، فرهنگي، معنوي و... دارد. مؤمنان واقعي و انسان هاي صاحب خرد و انديشه در هر عصر و نسلي، سعي و تلاش نموده اند خود را به صفت و ويژگي احسان و نيکوکاري، آراسته سازند. و اين توصيه و سفارش سعدي است که مي گويد:

ره نيک مردان آزاده گير

چو ايستاده اي دست افتاده گير

 

مفهوم احسان و نيکوکاري

احسان برگرفته از حسن است که در دو معناي نعمت بخشيدن به ديگري، و احسان در کار و عمل، کاربرد دارد. کسي که علم نيکويي را بياموزد يا عمل نيکي را انجام دهد، از جمله نيکوکاران به حساب مي آيد و بر اين اساس است۱ سخن اميرمؤمنان(ع) که مي فرمايد: مردم به آن چه از کارهاي شايسته و نيک مي آموزند يا به آن عمل مي کنند، نسبت داده مي شوند۲

واژه احسان به معناي انجام دادن کار نيک، به طور عمده در آياتي به کار رفته است که پس از بيان اموري، از عاملان آن را به عنوان محسن مورد ستايش قرارداده است؛ چنان که در سوره بقره مي خوانيم: «و اذقلنا ادخلوا هذه القريه فکلوا منها حيث شئتم رغداً و ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطه نغفر لکم خطيکم و سنزيد المحسنين؛۳

و[به خاطر بياوريد] زماني را که گفتيم: «در اين شهر[بيت المقدس] وارد شويد! و از نعمت هاي فراوان آن، هر چه مي خواهيد بخوريد و از در[معبد بيت المقدس] با خضوع و خشوع وارد گرديد و بگوييد: خداوندا! گناهان ما را بريز! تا خطاهاي شما را ببخشيم و به نيکوکاران پاداش بيشتري خواهيم داد.»

و در جاي ديگر مي فرمايد: «الذين ينفقون في السراء و الضراء و الکظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين۴؛ آنان که در توانگري و تنگدستي، انفاق مي کنند و خشم خود را فرو مي برند و از خطاي مردم در مي گذرند. و خدا نيکوکاران را دوست دارد.» خداوند در اين آيات، ضمن بيان مصاديق کارهاي نيک، بندگان خود را به انجام آن، ترغيب و تشويق مي نمايد.

 

مصاديق نيکوکاري

آن چه از آيات قرآن کريم استفاده مي شود، اين است که احسان و نيکوکاري، مصاديق فراواني دارد، به عنوان نمونه: ايمان به خدا، به پيامبر(ص)، قرآن کريم و معاد، تقوا و تحمل سختي ها و مشکلات، عفو و گذشت، محبت و دوستي اهل بيت(ع)، خيرخواهي و اصلاح، اجتناب از فساد، فحشا و گناهان کبيره، استغفار در سحرگاهان، پرداخت زکات، پرداخت کالا و هديه مناسب براي زن مطلقه، انفاق و بخشش در راه خدا، تأمين نيازمندان و محرومان، رفتار شايسته با پدر و مادر و... از مصاديق احسان و نيکوکاري است که در قرآن کريم به آن اشاره شده است۵.

 

ادامه نوشته

مختصري از فوائد وضو

مختصري از فوائد وضو

 

مقدمه

وضو به عنوان يک عبادت، در دستور کار مسلمين قرار گرفته و عبارت است از :شستن صورت و دست ها و مسح سر و پاها با شرايط خاص معنوي که باعث نورانيت فرد مي شود.

بى گمان، وضو داراى دو فايده روشن است: فايده بهداشتى و فايده اخلاقى و معنوى.

از نظر بهداشتى، شستن صورت و دست ها، آن هم پنج بار و يا دست كم سه بار در شبانه روز اثرى بسيار سازنده در پاكى بدن دارد. مسح سر و روى پاها، كه شرط آن رسيدن آب به موها يا پوست است، سبب مى شود كه اين اعضا را نيز پاكيزه بداريم.

قرآن درباره فلسفه وضو مى فرمايد: «ما يُرِيدُ اللّهُ لِـيَجعَلَ عَلَيكُمْ مِن حَرَج وَلكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُم ؛ خداوند با برنامه وضو و غسل نمى خواهد سختى را براى شما پديد آورد، بلكه مى خواهد شما را پاك سازد.»

امام رضا(عليه السلام) مى فرمايد:« إِنّما اُمِرَ بِالْوَضُوء وَبُدِأ بهِ لِأَن يَكُون الْعَبدُ طاهِراً إَذا قامَ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّار عِنْدَ مُناجاتِهِ إِيّاه مُطيعاً لَهُ فيما أَمَرَه نَقِيّاً من الأَدْناس والنّجاسَة مَعَ ما فيهِ مِن ذَهابِ الكَسل وَ طَردِ النُّعاسِ وَ تَزْكِيةِ الْفُؤادِ لِلْقِيام بَينَ يَدَىِ الجَبّار؛خداوند واجب فرموده است بندگانش وضو گيرند و نماز را با آن آغاز كنند تا در پيشگاهش پاكيزه و فرمانبردار باشند و از آلودگى ها و نجاسات پيراسته گردند. افزون بر اين، وضو موجب از ميان رفتن كسالت و افسردگى مى شود و قلب آدمى را براى بازيافتن در حضور خداى جبّار پاك مى سازد.»

 

اعجاز وضو در علم پزشکي

«يا ايها الذين آمنو اذا قمتم الي الصلاه فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الي المرافق وا مسحوا و برؤسكم و ارجلكم الي الكعبين ؛ اي كساني كه ايمان آورده ايد، چون به نماز برخيزيد، صورت و دست هايتان را تا آرنج بشوييد و سر و پاهاي خودتان را تا بر آمدگي پيشين (هر دو پا) مسح كنيد.»

 وضو به صورت يك عبادت دردستور كار مسلمانان قرار گرفته و عبارت است از شستن صورت و دو دست و مسح سر و دو پا با شرايط خاص كه موجب نورانيت و معنويت خاص همراه با نظافت شخصي مي گردد.

 بنابراين وقتي كه ما روزي چند بار براي نماز وضو مي گيريم، گذشته از زدودن آلودگي، به اعصاب و كل عضلات بدن آرامش مي دهيم و خستگي و كسالتي را كه در اثر كار روزانه و سستي خواب به ما دست مي دهد، از بين مي بريم و به چهره خود نشاط و روشنايي و شادابي مي بخشيم و خود را آماده زدودن آلودگي هاي جسمي مي سازد، كساني كه به راستي نماز را با توجه و حضور قلب مي خوانند، داراي چهره اي پاك و نوراني و رفتاري آرام و باوقارند.

 

حكمت هاي وضو از ديدگاه علم بهداشت

1- بهداشت رواني

تجربه نشان داده و از نظر علمي نيز به اثبات رسيده، كه وضو باعث طهارت و نورانيت باطن انسان شده و حالتي معنوي در انسان ايجاد مي كند كه سبب نشاط و شادابي روح مي گردد و از نظر معنوي، چون با قصد قربت و براي خدا انجام مي شود اثر تربيتي دارد، مخصوصاً چون مفهوم كتابي آن اين است كه از فرق تا قدم در راه اطاعت تو گام بر مي دارم، مويد كه اين فلسفه اخلاقي و معنوي است.

همچنين، در قسمت هاي بعد خواهيم ديد كه تماس آب با پوست بدن اثر خاصي در تعادل اعصاب سمپاتيك و پاراسمپاتيك دارد.

 

ادامه نوشته

حضرت‌ يعقوب‌ علیه السلام و حضرت‌ يوسف علیه السلام

لقب‌ يعقوب‌ اسرائيل‌ بوده‌ كه‌ «اسرا»يعني‌ عبد وبنده‌ و«ئيل‌» يعني‌ خدا.او درسرزمين‌ كنعان‌ كه‌ نزديك‌ مصر است‌ زندگي‌ مي‌كرد ودوازده‌ پسر داشت‌ كه‌ بنيامين‌ويوسف‌ از يك‌ زن‌ بنام‌ راحيل‌ وبقيه‌ از همسر ديگر يعقوب‌ بودند.شبي‌ يوسف‌خوابي‌ ديد كه‌ باعث‌ حوادث‌ بسيار مهمي‌ در خانواده‌ يعقوب‌ گرديد كه‌ در ضمن‌آيات‌ زير به‌ آنها اشاره‌ مي‌شود.يعقوب‌ در 140سالگي‌ رحلت‌ كرد وبدنش‌ را در كناربدن‌ ابراهيم‌ در خليل‌ الرحمن‌ دفن‌ نمودند.

يوسف‌ پيامبر بر اثر حسادت‌ برادران‌ دچار سختيهايي‌ شد وبر اثر وسوسه‌شهواني‌ زنان‌ دچار زندان‌ شد ولي‌ بر اثر تقواي‌ الهي‌ عاقبت‌ به‌ حكمت‌ وپادشاهي‌رسيد.
گفته‌ شده‌ كه‌ روزي‌ يوسف‌،زليخا را كه‌ پير شده‌ بود ديد و از او علت‌ اذيتهايش‌ راپرسيد.زليخا علت‌ را زيبائي‌ يوسف‌ بيان‌ كرد.يوسف‌ گفت‌ اگر پيامبر اسلام‌ رامي‌ديدي‌ چه‌ مي‌كردي‌؟ناگاه‌ محبت‌ پيامبراسلام‌ در دل‌ زليخا افتاد وبه‌ اين‌ خاطرخدا او را جوان‌ كرد ويوسف‌ او را به‌ همسري‌ خود درآورد.عمر يوسف‌ 120سال‌ذكر شده‌ و جنازه‌ او تا زمان‌ موسي‌(ع‌)در مصر بود سپس‌ موسي‌ او را در فلسطين‌(خليل‌ الرحمن‌)دفن‌ نمود.
به‌ آيات‌ قرآن‌ در باره‌ اين‌ زيباترين‌ قصه‌ دقت‌ نمائيد:
«يوسف‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:من‌ در خواب‌ ديدم‌ كه‌ يازده‌ ستاره‌ وخورشيد و ماه‌برايم‌ سجده‌ كردند.
يعقوب‌ به‌ او گفت‌:پسرم‌!اين‌ خواب‌ را براي‌ برادرانت‌ تعريف‌ نكن‌ كه‌مي‌ترسم‌ مكري‌ بر عليه‌ تو بكنند .حقيقتا شيطان‌ دشمن‌ آشكار انسان‌ است‌!خدا تورا برخواهدگزيد وبتو علم‌ تعبير خواب‌ مي‌آآموزد و نعمتش‌ را بر تو و آل‌ يعقوب‌تمام‌ مي‌كند همانطور كه‌ نعمتش‌ را بر اجدادت‌ ابراهيم‌ واسحاق‌ كامل‌ نمود.خدايت‌دانان‌ وحكيم‌ است‌.»
«پسران‌ يعقوب‌ به‌ او گفتند:اي‌ پدر!چرا ما را در مورد يوسف‌ امين‌ نمي‌داني‌در حالي‌ كه‌ ما خيرخواه‌ او هستيم‌؟او را با ما به‌ صحرا بفرست‌ تا بگردد وبازي‌ كند وما مواظب‌ او هستيم‌!
يعقوب‌ جوابداد:اگر او را با خود ببريد من‌ غمگين‌ مي‌شوم‌ ومي‌ ترسم‌ شما ازاو غافل‌ شده‌ و گرگ‌ او را بخورد!
آنها گفتند: با وجود ما نيرومندان‌ اگر گرگ‌ او را بخورد ما زيانكاريم‌!
(يعقوب‌ به‌ آنها اجازه‌ داد)و آنها يوسف‌ را بردند ودر چاه‌ انداختند!سپس‌شب‌ گريه‌ كنان‌ آمدند وپيراهن‌ خوني‌ نشان‌ يعقوب‌ دادند وگفتند كه‌ اي‌ پدر!ما به‌مسابقه‌ دو رفتيم‌ ويوسف‌ را نزد كالاها گذاشتيم‌ كه‌ گرگ‌ او را خورد و تو حرف‌ ما راقبول‌ نمي‌كني‌ حتي‌ اگر راست‌ بگوئيم‌!
يعقوب‌ گفت‌:اين‌ چنين‌ نيست‌ ونفستان‌ اين‌ كار را براي‌ شما خوب‌ جلوه‌ داده‌است‌.من‌ صبر جميل‌ مي‌كنم‌ و از خدا دباره‌ آنچه‌ مي‌گوئيد كمك‌ مي‌خواهم‌.»
«زني‌ كه‌ يوسف‌ در خانه‌اش‌ بود از يوسف‌ كام‌ مي‌خواست‌ .لذا درها را ببست‌و گفت‌:من‌ آماده‌ كام‌ خواستنم‌!يوسف‌ گفت‌:پناه‌ برخداي‌ كه‌ پروردگار من‌ است‌ واوست‌ كه‌ مرا گرامي‌ داشت‌.حقيقتا ستمكاران‌ رستگار نمي‌ شوند.زن‌ بدنبال‌ يوسف‌آمد و او هم‌ اگر به‌ خدا يقين‌ نداشت‌ بدنبال‌ زن‌ مي‌رفت‌.ولي‌ ما اين‌ چنين‌ بدي‌وفحشاء را از او دور مي‌كنيم‌ كه‌ او از بندگان‌ مخلص‌ ما است‌.آندو بطرف‌ در حركت‌كردند(زن‌ بدنبال‌ يوسف‌) و زن‌ پيراهن‌ يوسف‌ را از پشت‌ دريد.ناگاه‌ شوهرش‌ رسيدوزن‌ گفت‌:سزاي‌ كسي‌ كه‌ به‌ زن‌ تو نظر بد كند جز زندان‌ شدن‌ يا شكنجه‌است‌؟يوسف‌ گفت‌:او از من‌ كام‌ مي‌خواست‌.شخصي‌ از فاميلهاي‌ زن‌ گفت‌ اگر لباس‌يوسف‌ از جلو پاره‌ شده‌ باشد زن‌ راستگوست‌ واگر از پشت‌ پاره‌ شده‌ باشد زن‌دروغگو ويوسف‌ راستگوست‌.شوهر زن‌ چون‌ ديد كه‌ پيراهن‌ يوسف‌ از پشت‌ پاره‌شده‌ است‌ به‌ زنش‌ گفت‌:اين‌ از مكر شما زنان‌ است‌ كه‌ مكر شما زنان‌ بزرگ‌ است‌!اي‌يوسف‌!او را ببخش‌.اي‌ زن‌!چون‌ تو خطاكار هستي‌ از گناهت‌ عذرخواهي‌ كن‌!»
«يوسف‌ در زندان‌ كه‌ بود دونفر زنداني‌ نزدش‌ آمدند وگفتند:من‌ در خواب‌ديدم‌ كه‌ انگور مي‌فشارم‌.ديگري‌ گفت‌ كه‌ من‌ ديدم‌ نان‌ بر سر دارم‌ وپرندگان‌ از نان‌مي‌خورند.تعبيرش‌ را بگو كه‌ ما تو را دم‌ خوب‌ ونيكوكاري‌ مي‌دانيم‌.
يوسف‌ گفت‌ قبل‌ از اينكه‌ غذاي‌ شما را بياورند من‌ تعبير آن‌ را از علمي‌ كه‌خدا به‌ من‌ آموخته‌ به‌ شما مي‌گويم‌.من‌ كيش‌ گروهي‌ را كه‌ به‌ خدا ايمان‌ نمي‌آورند ومعاد را قبول‌ ندارند رها كرده‌ام‌ و از دين‌ اجدادم‌ ابراهيم‌ و اسحاق‌ ويعقوب‌ پيروي‌مي‌كنم‌.ما نبايد براي‌ خدا شريك‌ بگيريم‌.اين‌ (ايمان‌ به‌ خداي‌ واحد)از نعمتهاي‌خدا بر ما و مردم‌ است‌ ولي‌ اكثر مردم‌ شكرگزار نيستند.اي‌ دويار زنداني‌ من‌!آياخدايان‌ پراكنده‌ بهترند يا خداوتد يگانه‌ وقدرتمند؟شما (بت‌ پرستها)اسمهايي‌ كه‌خودتان‌ واجدادتان‌ ساخته‌ايد را مي‌پرستيد در حالي‌ كه‌ خداوند آنها را تأييد نكرده‌است‌.حكم‌ مخصوص‌ خداست‌ كه‌ دستور داده‌ است‌ كه‌ فقط‌ او را بپرستيد.اين‌ دين‌استوار است‌ ولي‌ اكثر مردم‌ نمي‌دانند.

ادامه نوشته

حضرت‌ موسي‌ علیه السلام

 

فرزندان‌ يعقوب‌ كه‌ در ابتدا هفتاد نفر بودند روز بروز بيشتر شده‌ و تا زماني‌ كه‌يوسف‌ زنده‌ بود در عزت‌ مي‌زيستند.ولي‌ بعد از رحلت‌ يوسف‌،مقدمات‌ خواري‌آنان‌ كه‌ به‌ بني‌ اسرائيل‌ مشهور بودند

بدست‌ فراعنه‌ شروع‌ گرديد.پادشاهان‌ مصر از ترس‌ قوي‌ شدن‌ بني‌ اسرائيل‌ به‌ آزاروقتل‌ وپراكنده‌ كردن‌ آنان‌ پرداختند مخصوصا فرعون‌ زمان‌ حضرت‌ موسي‌ كه‌ به‌رامسس‌ دوم‌ مشهور بود دستور داده‌ بود تا پسرانشان‌ را بكشند ودخترانشان‌ را زنده‌نگه‌ مي‌داشتند و آنان‌ را به‌ شغلهاي‌ پَست‌ مي‌گماشتند.
تا اينكه‌ موسي‌ فرزند عمران‌ ويوكابد در مصر متولد شد و با اسباب‌ الهي‌ به‌ قصرفرعون‌ برده‌ شد ودر آنجا بزرگ‌ گرديد.سپس‌ به‌ پيامبري‌ رسيد.او با كمك‌ برادرش‌هارون‌ ،به‌ مبارزه‌ فرعون‌ طغيان‌ كار رفت‌ وعاقبت‌ پيروز گرديد.موسي‌ در سن‌ 126سالگي‌ وهارون‌ در 133سالگي‌ از دنيا رفتند وقبر موسي‌ در كوه‌ «نبأ» و هارون‌ در كوه‌«هور» در طور سينا مدفون‌ هستند.
پيروزي‌ موسي‌(ع‌)بر فرعونيان‌
چون‌ ظلم‌ فرعون‌ به‌ نهايت‌ رسيد،خداوند خواست‌ اورا نابود كند.شبي‌ فرعون‌در خواب‌ ديد كه‌ آتشي‌ از اطراف‌ بيت‌ المقدس‌ شعله‌ كشيد و خانة‌ او وبقيه‌ افرادش‌را سوزاند وفقط‌ بني‌ اسرائيل‌ سالم‌ ماندند.فرعون‌ هراسان‌ از خواب‌ بلند شد وتعبير كنندگاه‌ خواب‌را احضار نمود.واز آنها تعبير خواب‌ خودرا خواست‌.آنها گفتند پسري‌ از بني‌ اسرائيل‌ متولد مي‌شود كه‌ نابودي‌ تو به‌ دست‌ اوست‌.او سلطنت‌ تورا از بين‌مي‌برد.فرعون‌ امر كرد كه‌ فرزندان‌ تمام‌ زنان‌ حامله‌ رااگر پسر زائيدندبكشند.چندسال‌ اين‌ دستور را عملي‌ نمودند.بيماري‌ در بني‌ اسرائيل‌ افتاد كه‌ اكثربزرگان‌ آن‌ از بين‌ رفتند.ونزديك‌ شد كه‌ از مردان‌ كسي‌ باقي‌ نماند.عده‌اي‌ از فرعونيان‌نزد فرعون‌ آمدند وگفتند اين‌ بيماري‌ كه‌ دربني‌ اسرائيل‌ واقع‌ شده‌ كه‌ بزرگانشان‌ رامي‌كشد واز طرفي‌ بدستور تو نوزادان‌ پسر كشته‌ مي‌شوند،ديگر كسي‌ باقي‌ نمي‌ماندكه‌ بما خدمت‌ كند.فرعون‌ دستور داد تا يكسال‌ پسران‌ را بكشند ويكسال‌نكشند.هارون‌ برادر موسي‌(ع‌) در سالي‌ متولد شد كه‌ كودكان‌ را نمي‌كشتند.وموسي‌(ع‌) هم‌ در سالي‌ متولد شد كه‌ مي‌كشتند.هارون‌ يكسال‌ وسه‌ ماه‌ ازموسي‌(ع‌)بزرگتر بود.در روايتي‌ ساحران‌ به‌ فرعون‌ گفتند مادر كتابها ديده‌ايم‌ كه‌ آن‌نوزاد از صلب‌ عمران‌ است‌.عمران‌ كه‌ در پنهاني‌ ايمان‌ داشت‌ وايمان‌ خودرا پنهان‌مي‌كرد،از خواص‌ فرعون‌ بود.فرعون‌ به‌ او گفت‌ كه‌ نبايد يكساعت‌ از من‌ غايب‌شوي‌!وشب‌ وروز نزد من‌ باشي‌!عمران‌ قبول‌ كردوشب‌ وروز نزد فرعون‌ بود.يكشب‌فرعون‌ روي‌ تخت‌ خوابيده‌ بود وعمران‌ همسرش‌ را ديد كه‌ فرشتگان‌ اورا بدون‌اينكه‌ نگهبانان‌ ببينند،نزد عمران‌ آوردوهمان‌ شب‌ نطفه‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌) بسته‌شد.مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌) به‌ خانه‌اش‌ رفت‌ واثر حمل‌ ظاهرشد.عمران‌ از اين‌ امرترسان‌ شد وخبر به‌ فرعون‌ رسيد.زنان‌ را براي‌ بررسي‌ حال‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)نزد او فرستادند.به‌ امر الهي‌ حمل‌ به‌ پشت‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)برد تا زنان‌نتوانند پي‌ به‌ حمل‌ ببرند.بعد از مدتي‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌)متولد شد.فرعون‌ متوجه‌شد ومأمورين‌ خود را به‌ خانه‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)فرستاد.مادر حضرت‌موسي‌(ع‌)از ترس‌ مأمورين‌ فرعون‌ اورا در تنوري‌ نهاد.خاله‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌)كه‌خبر نداشت‌،آتش‌ در تنور انداخت‌ ومشغول‌ پختن‌ نان‌ شد!مأمورين‌ چيزي‌ نديدندوبه‌ فرعون‌ خبر دادند كه‌ خبر دروغ‌ بوده‌ است‌.فرعون‌ خوشحال‌ شد.اما مادرحضرت‌ موسي‌(ع‌)بالاي‌ تنور آمد وديد كه‌ آتش‌ در تنور است‌.از خواهرش‌ حال‌حضرت‌ موسي‌(ع‌)را پرسيد.گفت‌ من‌ چيزي‌ نديدم‌.ناگاه‌ چشمش‌ به‌ حضرت‌موسي‌(ع‌)افتاد كه‌ در تنور نشسته‌ و آتش‌ گرداگرد او حلقه‌ زده‌ ولي‌ هيچ‌ آسيبي‌ به‌حضرت‌ موسي‌(ع‌)نرسانده‌ است‌.اورا بيرون‌ آورد ومخفي‌ كرد.«واوحينا الي‌ ام‌ّموسي‌ اَن‌ ارضِعيه‌ فاذا خفت‌ِ عليه‌ فالقيه‌ في‌ اليم‌.»به‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)وحي‌ كرديم‌ كه‌ اورا شير بده‌ وهرگاه‌ بر او ترسيدي‌،اورا در دريا بيانداز.ونترس‌ كه‌ مااورا بتو بر مي‌گردانيم‌.واورا پيامبر مي‌نمائيم‌.
مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)نزد حبيب‌ نجار كه‌ از مؤمنين‌ بود رفت‌ وصندوقي‌درست‌ كرد وطبق‌ روايتي‌ جبرئيل‌ گفت‌ من‌ نجارم‌ ،نجاري‌ مي‌كنم‌.مادر حضرت‌موسي‌(ع‌)گفت‌ برتي‌ ما صندوقي‌ درست‌ نما.جبرئيل‌ فرمود همان‌ صندوقي‌ كه‌مي‌خواهي‌ برايت‌ درست‌ مي‌كنيم‌.اين‌ بود كه‌ صندوق‌ ساخته‌ شدوبه‌ مادر حضرت‌موسي‌(ع‌)دادند.او كودكش‌ را در صندوق‌ نهاده‌ وبه‌ رود نيل‌ انداخت‌.
مادر موسي‌چو موسي‌را به‌ نيل 
‌درافكند به‌ گفته‌ رب‌ّ جليل‌
خود ز ساحل‌ كرد با حسرت‌ نگاه 
‌گفت‌ كي‌ فرزند خرد بي‌ گناه‌
گر فرامشت‌ كند لطف‌ اله 
‌چون‌ رهي‌ زين‌ كشتي‌ بي‌ ناخدا
وحي‌ آمد كه‌ اين‌ چه‌فكرباطل‌است‌
رهرو ما اينك‌ اندرمنزل‌ است‌
ماگرفتيم‌ آنچه‌ را انداختي 
‌دست‌ حق‌ را ديدي‌ نشناختي‌
در تو تنها عشق‌ مادريست‌ 
شيوة‌ ما عدل‌ بنده‌ پروريست‌
خلاصه‌ وقتي‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)،موسي‌ را به‌ نيل‌ انداخت‌،آب‌ صندوق‌ رابه‌ در قصر فرعون‌ برد.فرعون‌ با زن‌ خود كنار آب‌ نشسته‌ بود كه‌ صندوق‌ را روي‌ آب‌ديدند.مأمورين‌ صندوق‌ را براي‌ فرعون‌ بردند.ديد كه‌ يك‌ كودك‌ خوش‌ منظر است‌وبروايتي‌ در چشمان‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌) يك‌ حالتي‌ بود كه‌ هركه‌ اورا مي‌ديد به‌ اوعلاقه‌مند مي‌شد.فرعون‌ وزنش‌ چون‌ اورا ديدند در دلشان‌ به‌ او علاقه‌مندشدند.مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)خواهرش‌ كلثوم‌ را براي‌ اطلاع‌ از وضع‌ كودكش‌فرستاد.وقتي‌ برگشت‌ خبر سلامتي‌ اورا آورد.بدستور فرعون‌ اورا موسي‌ نام‌نهادند.مو يعني‌ آب‌ وسي‌ بمعناي‌ چوب‌ است‌ چون‌ اورا از آب‌ وچوب‌ يافتند.سپس‌بدنبال‌ دايه‌اي‌ گشتند كه‌ اورا شير بدهد.هر زني‌ آوردند،حضرت‌ موسي‌(ع‌) سينه‌اورا نمي‌گرفت‌.تا اينكه‌ كلثوم‌ به‌ آنها گفت‌ من‌ زني‌ را سراغ‌ دارم‌.گفتند برو واورابياور.او رفت‌ ومادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)را آورد.در اين‌ موقع‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌)گريه‌مي‌كرد ولي‌ وقتي‌ مادرش‌ سينه‌ به‌ دهانش‌ گذاشت‌،فوري‌ سينه‌ اورا بگرفت‌. فرعون‌گفت‌ توكيستي‌كه‌ اين‌ كودك‌ سينه‌ تورا گرفت‌؟گفت‌ من‌ زني‌ خوشبو و شيرين‌ شير وپاك‌ هستم‌.لذا هيچ‌ طفلي‌ نيست‌ كه‌ به‌ سينه‌ من‌ ميل‌ نكند.فرعون‌ دستور داد مزدي‌براي‌ او قرار دادندوهر هفته‌ يكروز او را نزد فرعون‌ بياورد.مادر حضرت‌موسي‌(ع‌)خوشحال‌ شد وكودكش‌ را به‌ خانه‌ برد.

حضرت‌ شعيب‌ علیه السلام

داستان حضرت شعیب و قوم ایکه

حضرت شعیب

 

نام حضرت شعیب به همراه سرگذشت وی در پنج سوره و مجموعاً چهل و یک آیه ی قرآنی بیان شده است. حضرت شعیب از طرف خدای متعال ماموریت یافت که به هدایت قوم مدین یا اَیکِه بپردازد.

ایکه به معنای درخت، و جمع آن ایک به معنای انبوه درختان است.

نامیدن آن ها به اصحاب ایکه یا از آن رو بوده است که در منطقه ای پر آب و درخت با میوه فراوان زندگی می کردند و یا از آن رو که ایکه (درختی) را می پرستیدند.

حضرت شعیب (ع) از نوادگان حضرت ابراهیم است و به خطیب الانبیاء معروف است که از طرف خداوند هدایت قوم مدین یا ایکه را به دست گرفت.

مدین شهری از شهرهای شام است که مردم آن جا به کار و تجارت مشغول بوند. در این شهر، دو چیز رایج بود: بت پرستی و کم فروشی.

شعیب به آن ها هشدار می داد: ای قوم من! خدای متعال را بپرستید و بدانید که غیر از او خدایی وجود ندارد. این همه فساد نکنید و حال که خدای متعال به شما نعمت داده تا تجارت کنید در خرید و فروش تقلب و کم فروشی نکنید. بر سر راه مردم مانند راهزنان ننشینید و آن ها را آزار ندهید. هدف من فقط  اصلاح شما و جامعه است و با تمام توان، این کار را انجام خواهم داد.

ای قوم من! چرا از اقوام قبل از خود درس نمی گیرید؟ مبادا عذاب هایی که به قوم نوح، هود و صالح رسید به شما برسد. از خدا بترسید و به سوی او بازگردید تا شما را ببخشد. آیا فراموش کردید که چقدر افراد شما کم بودند ولی خداوند به جمعیت شما اضافه کرد؟ پس، از او بترسید و خوب نگاه کنید که عاقبت کار مفسدان چه خواهد شد.

 

اصحاب ایکه در برابر دعوت حضرت شعیب (ع) ایستادگی و او را جادو شده معرفی کردند و با برابر دانستن حضرت شعیب (ع) با خودشان، او را در ادعای رسالتش از جانب خدا دروغگو شمردند و ناباورانه و با استهزاء به او پیشنهاد دادند که اگر در ادعایش راستگوست، پاره آسمان بر سر آنان فرود آورد، اما شعیب با واگذاردن امر آنان به خداوند و اینکه خداوند به فرجام آنان داناست، به آنان فرمود:« خدا به آنچه می کنید، داناتر است.»؛ یعنی اختیار عذاب به دست من نیست.

 

اصحاب ایکه حضرت شعیب علیه السلام را تکذیب کردند و در پی تکذیب، آنان را عذاب فرو گرفت. روز نزول عذاب بر اصحاب ایکه به «روز بزرگ» وصف شده است.(شعراء185- 189)

 

 

 

عذاب الهی

 

بعد از آن که قوم مدین از بت پرستی خود دست نکشیده و مطیع دستورات پیامبر خود نشدند، نوبت عذاب الهی فرا رسید.

 

روزی از روزها صاعقه ای بسیار وحشتناک از آسمان شنیده شد و زمین سخت به خود لرزید و همان صاعقه ی آتشین کافی بود که آن ها در خانه هایشان بی جان شوند.(سوره های اعراف و هود و شعراء)

 

خدای متعال می فرماید: قوم مدین پیامبر خود را انکار کردند، پس ما نیز آن چنان آن ها را نابود کردیم که گویا کسی در این خانه ها زندگی نمی کرده است.

 

روایات درباره کیفیت عذاب اصحاب ایکه چنین می گویند: پس از آن که حضرت شعیب(ع) را تکذیب کردند و ناباورانه از او خواستند تا پاره ای از آسمان یا ابر بر آنان بیفکند، خداوند هفت شبانه روز گرمای شدید را بر آن ها مسلط کرد و باد را ساکن گرداند؛ به گونه ای که نفس کشیدن بر آنان دشوار شد و آرامش را از آنان گرفت. پناه بردن به درون خانه ها و سرداب ها و استفاده از آب و سایه نیز برای خنک شدن برایشان سودی نبخشید.

 

آن گاه پس از هفت روز خداوند ابری(ظله) را به سوی آنان فرستاد. اصحاب ایکه به سوی سایه ی آن ابر رو آوردند. ناگهان از آن ابر آتش بارید (صاعقه آنان را فرا گرفت) و همه آنان را  نابود کرد.(المیزان ج 15 ص 313)

 

 

 

 

 

 


منابع: کتاب قصه های قرآن- کشکول راز

اقـوام

اقـوام

قوم لوط

 

«و لوط وقتیکه به قوم خود گفت: شما به فحشائی میپردازید که پیش از شما هیچکسی از جهانیان به آن نپرداخته است ــــ آیا با مردان آمیزش جنسی می کنید و راه زنی می کنید و در انجمنهای خود به کارهای ناخوشایند می پردازید؟ پاسخ قوم وی چیزی غیر از این نبود: اگر راست می گوئی عذاب خدا را بیاور (عنکبوت: 28ـ29)».

« وقتی فرمان ما رسید بالای آن (شهر) را بجای شالوده آن قرار دادیم (یعنی شهر پائین کشیده شده که سقف ها از سطح زمین پائین تر رفته و بجای شالوده ها قرار گرفته)، و بر آن (شهر) سنگِ گِلِ پخته شده سفتِ گوگردی (یا متمایل به زرد) را لایه لایه بر آن باریدیم (هود: 82)».

« از آن (شهر) نشانه ای عینی برای کسانیکه میاندیشند بجا گذاشتیم (عنکبوت: 35)».

 

بنابر آیات قرآن قوم لوط قومی بوده اند که مردان آن از جمله هم جنس گرائی داشته اند. و با کشیده شدن شهر آنها به پائین و باریده شدنِ لایه لایه سنگِ گِلِ پخته شده سفتِ گوگردی (یا متمایل به زرد) از بین رفته اند و اثری از آن نیز برای اندیشمندان بجا گذاشته شده است.

 

 

 قوم لوط در شهر سدوم در بخش جنوبی دریای مرده که در تصویر ماهواره ای می بینیم زندگی می کرده اند. نقاشیها و جسدهای سنگی بدست آمده از زیر زمین همه نشان می دهند که فرهنگ و مناسبات مردم مسائل جنسی و هم جنس گرائی بوده است.

در این تصویر ماهواره ای منطقه جغرافیائی دریای مرده که با فلش نشان داده شده می بینیم و شهرِ سدومِ قومِ لوط در آن قرار داشته است.

 مطالعات زمین شناسی می گوید که زمین در منطقه مزبور بر اثر فشارهای آتش فشانی در یک گسل (شکاف لایه های زمین) نشست کرده است. قله های منطقه دهانه های آتش فشان دارند، منطقه دارای گدازه های آتشفشانی سرد شده بر سطح لایه های سنگهای رسوبی و آهکی است. و نشانده این هستند که در آن منطقه زلزله رخ داده و آتشفشان از 3 نقطه مواد آتشفشانی را بر روی شهر ریخته بوده و شهر را دفن کرده است. همینطور در محل شهر سدوم یک شیب درازی وجود دارد که ناشی از فرو ریختن مواد ناشی از زلزله بوده است. بقایا و شواهد جغرافیائی گفته های قرآن در مورد قوم لوط را تآیید علمی میکند.

 

نابودی قـوم عاد با باد صَـرصَـر

 

« و امّا عاد با باد سرکشی که از بالا می آمد نابود کرده شدند ـــ آنرا 7 شب و 8 روز بر آنها مسلط نمود که آنها را درمانده کند. مردم را در آن شب و روزها می ديدی که می افتاده و می مردند، گوئی بيخ و بن توخالی نخل می بودند».

قوم عاد در منطقه ربع الخالی شبه جزیره عربستان زندگی می کرده اند و بنابر توصيفاتی که قرآن از آنها می کند، مردم تنومند و پر هيبت بوده اند، تخته سنگ را جابجا می کرده اند، ابر قدرت بوده اند، ثروتهای حيوانی و دامی و انسانی و کشاورزی برای اولين بار در تاريخ در بين اين قوم جمع شده بوده است. و در معماری شهرسازی و سد سازی نمونه نداشته اند. يکی از موارد منفی آنها اين بوده که ديگران را تحت تسلط خود در می آورده اند و هيچگونه رحمی به آنها نمی کرده اند.  شعراء 130: وَإِذَا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ = و وقتی متسلط می شويد به کسی رحمی نمی کنيد.

پيامـبـرِ آنـهـا مجازات خدا را به آنها هشدار می داده، و آنها از جمله: دانش و هنر خود را به رخ وی می کشيده اند، و همينطور به او  می گفته اند: از ما قوی تر چه کسی است؟

نکته مورد نظر ما در آيه اين است که باد سرکشی که از بالا می آيد چطور در ظرف 7 شب و هشت روز مردم را می کشد؟

هوا در ارتفاعات بالای جوی خيلی از هوای زمين سردتر است. در ارتفاع 15 کيلومتری دمای هوا تقريبا 75 درجه زير صفر است. و سردترين دما در ارتفاع بين 50 تا 80 کيلومتری است که تقريباً 160 درجه زير صفر است. وقتی چنين بادی 7 شب و 8 روز پی در پی و بطور سرکشی بوزد، روشن است که چه به روز مردم می آورد.

 

آثار قوم عاد

 

« ندیدی خدا با قوم عاد چه کرد؟ با ساختمان سنگی ستون دار ـــ ستونهائی که مانند آن در هیچ سرزمینی ساخته نشده بود»؟

قوم عاد در منطقه ربع الخالی در عربستان زندگی میکرده اند و دارای تمدن بزرگی بوده اند. بنابر توصيفاتیکه قرآن از آنها می کند، مردم تنومند و پر هيبت بوده اند، تخته سنگ را جابجا می کرده اند، ابر قدرت بوده اند، ثروتهای حيوانی و دامی و انسانی و کشاورزی برای اولين بار در تاريخ در بين اين قوم جمع شده بوده است. و در معماری شهرسازی و سد سازی نمونه نداشته اند. يکی از موارد منفی آنها اين بوده که ديگران را تحت تسلط خود در می آورده اند و هيچگونه رحمی به آنها نمی کرده اند.شعراء130 : « وَإِذَا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ = و وقتی متسلط می شويد به کسی رحمی نمی کنید.

تا پیش از این برخی از تاریخ شناسان می گفتند با توجه به اینکه منطقه محل زندگی قوم عاد که ربع الخالی باشد منطقه ای صحرائی و بی آب و گیاه است و از دیر زمان نیز اینطور بوده، معقول و منطقی نیست که در آنجا قومی و تمدنی وجود میداشته بوده باشدو وجود تاریخی قوم عاد را تکذیب می کردند. یعنی داستان قرآن در مورد قوم عاد را دروغ  می پنداشتند.

تا اینکه بالاخره در اوائل ده 90 میلادی به کمک ماهواره ابتدا تصویری از منطقه مزبور گرفته شد که شبه رودخانه را نشان میداد. یکی در غرب و دیگری در شرق منطقه. و در مرحله بعدی تصویر از عمق بیشتری گرفتند و دیدند که دوتا رودخانه در آنجا بوده و در دریاچه می ریخته و در کنار دریاچه بقایای شهر پیدا کردند. و همینطور در تصویر قلعه ستوندار دیده شد که از نظر ارتفاع سابقه نداشته است. یعنی همان چیزی که قرآن میگوید.

محققین می گویند که طوفان شنی قوم عاد را نابود کرده است. و قرآن نیز می گوید: « وَأَمَّـا عَـادٌ فَـأُهـْلـِكـُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَـاتـِيـَةٍ =  و امّا عاد با باد سرکشی که از بالا میآمد نابود کرده شدند». (حاقه 6).

بادی که از بالا میآید سرد است و طوفان شن نیز با خود بر میدارد، بنابر این با سرما و شن از بین رفته اند و آنچه قرآن در مورد عاد میگوید درست و دقیق است. هم در مورد نحوه از میان رفتن آنها و هم ساختمان آنها.

قرآن كتاب انديشه و عمل(1)

اسلام دين انديشه و تفكر، و قرآن كتاب خرد، انديشه و تعقل و عمل است، هر انساني كه كم‌ترين اطلاعي از قرآن داشته باشد و يك نگاه اجمالي به آن نموده باشد، اين مطلب را به خوبي در مي‌يابد كه هيچ صفحه از صفحات قرآن نيست كه در آن از انديشه، فكر،‌تعقل، تدبر، دقت و عبرت و ... هم چنين عمل و رفتار، ‌سعي و تلاش سخن يا سخناني به ميان نيامده باشد. 
مرحوم علامه طباطبايي مي‌گويد: «چيزي كه قابل شك و ترديد نيست، ‌اين مسأله است كه حيات و زندگي انسان يك حيات فكري است، بدون انديشه زندگي انسان پا نمي‌گيرد در نتيجه هر چه انديشه صحيح‌تر و كامل‌تر باشد حيات انسان نيز دير پاتر خواهد بود، و اين حقيقت را قرآن در آيات مختلفي مانند سورة انعام، آية 122، زمر،‌آية 9؛ و مجادله،‌ آيه 11 و... بيان نموده است.[1] 
در قرآن كريم بيش از هزار بار از «علم» و دانش (محصول انديشه) در «ماده» و شكل‌هاي مختلف سخن به ميان آمده، و بيش از پنجاه نوبت به صورت‌هاي گوناگون از «عقل و تعقل» و مدح آنهايي كه عقل خود را به كار مي‌گيرند، و مذمت و سرزنش از آنهايي كه فكر و انديشه را به كار نمي‌بندند، سخن به ميان آمده است و بيش از 17 آيه، به صراحت تمام بشريت را به تفكر و انديشه دعوت نموده، و بخش پاياني بسياري از آيات با تفكر يا تعقل و يا تذكر «لعلهم يتفكرون...»[2] خاتمه مي‌يابد. 
و افزون بر ده مورد جملة‌ «اُنظُروا» و مشتقات آن مردم را به دقت و انديشه در سرگذشت پيشينيان و خلقت بعضي موجودات دعوت نموده و در چهار آيه صريحا مردم را دعوت نموده كه دربارة قرآن، اين كتاب انديشه، انديشه كنيد.[3] و همين طور حكم فقه و تفقه (= فهم) و... كه حكايت از فهم و انديشيدن دارد در قرآن آمده است. مرحوم طباطبايي مي‌گويد: «الفاظي كه در قرآن دربارة انديشه و تفكر به كار رفته و انواع آن را بيان مي‌كند بيش از بيست نوع است، مانند گمان، حسبان، شعور، ذكر، عرفان، فهم، فقه، درايت، يقين، فكر، رأي و نظر، زعم، حفظ، حكمت، آگاهي و خبرويت، شهادت و عيان بودن، عقل، بصيرت و... و فكر عبادت است از سير و مرور هر معلومات موجوده براي دستيابي به مجهولات.»[4] 
در مورد عمل و كار و تلاش هم در قرآن آيات عديده‌اي داريم، بيش 354 مرتبه، «عمل» در صورت‌ها و شكل‌هاي گوناگوني به كار رفته است، و افزون بر 65 مورد عمل در كنار ايمان «آمنوا و عملوا الصالحات؛ ايمان آوردند و عمل شايسته انجام دادند»[5]. در قرآن آمده و همين طور مصداق‌هايي كه براي عمل شايسته بيان شد، و سرگذشت‌هايي كه از عمل‌هاي نيك و نيكان بيان شده است[6] و... همه نشان از آن دارد كه اين كتاب، سراپا كتاب «انديشه و تفكر»، «عمل و تلاش» است. براي اثبات مدعاي فوق به برخي موارد عيني از آيات قرآني، در دو بخش اشاره مي‌كنيم:

ادامه نوشته

قرآن كتاب انديشه و عمل(2)

ب. جايگاه عمل در قرآن: 
 

در گذشته بيان شد كه عمل نيز چون انديشه از جايگاه ويژة در قرآن برخوردار است، لذا بيش از 354 مرتبه «عمل» و مشتقات آن در قرآن به كار رفته، و افزون بر 65 بار «ايمان» همراه با «عمل صالح» به صورت «آمنوا و عملوا الصالحات» آمده، از آن جا كه ايمان ثمرة انديشه ژرف و عميق است، رابطه تنگاتنگ اين دو، و پيوند ميمون عمل و ايمان برگرفته از انديشه در آيات فوق روشن مي‌شود، در اين بخش چون گذشته به آياتي دربارة جايگاه عمل در قرآن اشاره مي‌شود. 

1. خلقت هستي و انسان براي عمل:
 

خداوند هستي را براي انسان، و انسان را براي بندگي و رسيدن به عمل صالح آفريد. «پربركت و زوال ناپذير است كسي حكومت جهاني هستي به دست او است، و بر همه چيز قادر است، همان كسي كه مرگ و زندگي را آفريد تا شما را بيازمايد كه «ايّكم احسنُ عملا» كداميك بهتر «عمل» مي‌كنيد و او شكست ناپذير و بخشنده است».[1] 
جالب اين است كه در آية فوق، سخن از «اكثر عملا» نيست بلكه حرف از «احسنُ عملاً» است، و عمل حسن به اين مي‌شود كه همراه با ژرف انديشي و خردورزي و توأم با اخلاص باشد، لذا پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «... اتمكم عقلاً ...؛ منظور اين است كه كداميك از شما خرد و انديشه كاملتر، و خداترسي بيشتر و آگاهي (به دست آمده از انديشه) فزونتر بر اوامر و نواهي الهي داريد، هر چند اعمال مستحبتان كمتر بوده باشد»[2]. و در حديثي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌خوانيم: «منظور (از آيه) اين نيست كه كداميك بيشتر عمل مي‌كنيد، بلكه مقصود اين است كه كداميك صحيحتر عمل مي‌كنيد، و عمل صحيح آن است كه توام با خداپرستي و نيت پاك باشد،» آن گاه فرمود: «نگهداري عمل از آلودگي‌ها، مشكلتر از خود عمل است، و عمل خالص صالح، آن عملي است كه براي خدا باشد و انتظار ستايش از ديگران داشته باشي».[3]

ادامه نوشته

قرآن كتاب الهي و آسماني

در 14 قرن گذشته، كتابي در منطقه جزيرة العرب در ميان مردماني كه جهل و ظلمت بر آنها سايه افكنده بود؛ ظهور كرد و هر روز كه از عمر اين كتاب مي‌گذشت مشتاقان آن بيشتر و معارف آن همچون چشمه زلالي جوشان بود. و امروزه با اين كه عصر تكنولوژي و صنعت و علم است باز هم كلام قرآن تازه و باطراوت است. 
براي اين كه به اين نتيجه برسيم كه قرآن كتاب آسماني و الهي است قبل از هر چيز لازم است واژگان قرآن و وحي در لغت و اصطلاح بررسي شود. 

قرآن و لغت و اصطلاح: 
 

واژه‌ قرآن مصدر است وبراي آن دو معنا ذكر كرده‌اند: الف. به معناي جمع و گرد آوري است. ب. به معناي خواندن است[1] و در اصطلاح عبارت است از؛ كلامي الهي كه خداوند آن را به تدريج به حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ خاتم پيامبران به زبان عرب و لهجه قريش نازل كرده است.[2] 

وحي در لغت و اصطلاح: 
 

وحي در لغت به معاني؛ اشاره، كتابت، نوشته، رساله، پيغام، سخن پوشيده، كلام خفي، اعلام در خفا، شتاب و عجله و... آمده است[3] و در اصطلاح، اشاره‌اي است تند و سريع و با كلمات مرموز و غير صريح و گاهي با صداهاي نامعلوم يا با اشاره به وسيله بعضي از اعمال و حركات و نيز از طريق كتابت انجام مي‌گيرد[4] و نيز وحي در قرآن به معاني؛ اشاره پنهاني (مريم / 17)، هدايت غريزي (فصلت / 12)، الهام (قصص / 17)، و وحي رسالي يا سخن گفتن خدا با پيامبران (يونس / 2) آمده است. 
از اين كه قرآن، كتاب الهي يا مكتوب بشر است، بحث‌هاي زيادي دربارة آن نموده‌اند؛ ما در اين جا نمونه‌اي از ادله‌اي كه اثبات كننده الهي بودن قرآن است را بيان مي‌كنيم:

 

ادامه نوشته

امام رضا عليه السلام از ولايتعهدي تا شهادت


امام رضا عليه السلام از ولايتعهدي تا شهادت 

حقا بايد گفت‏ سياست مامون از پختگى و عمق بى‏نظيرى برخوردار بود. اما آن سوى ديگر اين صحنه نبرد، امام على‏ابن موسى‏الرضا ، عليه‏السلام،است و همين است كه على‏رغم زيركى شيطنت‏آميز مامون تدبير پخته و همه جانبه او را به حركتى بى‏اثر و بازيچه‏اى كودكانه بدل مى‏كند.

مامون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمايه‏گذارى عظيمى كه در اين راه كرد از اين عمل نه تنها طرفى بر نبست‏ بلكه سياست او به سياستى بر ضد او بدل شد. تيرى كه با آن، اعتبار و حيثيت و مدعاهاى امام على‏بن موسى‏الرضا ، عليه‏السلام، را هدف گرفته شده بود خود او را آماج قرار داد، به طورى‏كه بعد از گذشت مدتى كوتاه ناگزير شد همه تدابير گذشته خود را كان‏لم‏يكن شمرده، بالاخره همان شيوه‏اى را در برابر امام در پيش بگيرد كه همه گذشتگانش درپيش‏گرفته‏بودنديعنى «قتل» .

و مامون كه در آرزوى چهره قداست مآب خليفه‏اى موجه و مقدس و خردمند، اين همه تلاش كرده بود سرانجام در همان مزبله‏اى كه همه خلفاى پيش از او در آن سقوط كرده بودند، يعنى فساد و فحشا و عيش و عشرت توام با ظلم و كبر فرو غلطيد. 

دريده شدن پرده ريا مامون را در زندگى پانزده ساله او پس از حادثه وليعهدى در دهها نمونه مى‏توان مشاهده كرد كه از جمله آن به خدمت گرفتن قاضى القضاتى فاسق و فاجر و عياش همچون يحيى‏ بن اكثم و همنشينى و مجالست با عموى خواننده و خنياگرش ابراهيم‏بن‏مهدى‏وآراستن بساط عيش و نوش و پرده‏درى در دارالخلافه او در بغداد است. 

اكنون به تشريح سياستها و تدابير امام على بن موسى الرضا، عليه السلام، در اين حادثه مى‏پردازيم:

1 هنگامى كه امام را از مدينه به خراسان دعوت كردند آن حضرت فضاى مدينه را از كراهت و نارضايى خود پر كرد، به طورى كه همه كس در پيرامون امام يقين كردند كه مامون با نيت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور مى‏كند، امام بد بينى خود به مامون را با هر زبان ممكن به همه گوشها رساند، در وداع با حرم پيغمبر، در وداع با خانواده‏اش، در هنگام خروج از مدينه، در طواف كعبه كه براى وداع انجام مى‏داد، با گفتار و رفتار با زبان دعا و زبان اشك، بر همه ثابت كرد كه اين سفر، سفر مرگ اوست.


همه كسانى‏كه بايد طبق انتظار مامون نسبت ‏به او خوش‏بين و نسبت‏ به امام به خاطر پذيرش پيشنهاد او بدبين مى‏شدند در اولين لحظات اين سفر دلشان از كينه مامون كه امام عزيزشان را اين‏طور ظالمانه از آنان جدا مى‏كرد و به قتلگاه مى‏برد لبريز شد. 

2 هنگامى كه در مرو پيشنهاد ولايتعهدى آن حضرت مطرح شد حضرت بشدت استنكاف كردند و تا وقتى مامون صريحا آن حضرت را تهديد به قتل نكرد، آن را نپذيرفتند. 

اين مطلب همه‏جا پيچيد كه على‏بن موسى‏الرضا ،عليه‏السلام، وليعهدى و پيش از آن خلافت را كه مامون به او با اصرار پيشنهاد كرده بود نپذيرفته است، دست‏اندركاران امور كه به ظرافت تدبير مامون واقف نبودند ناشيانه عدم قبول امام را همه‏جا منتشر كردند حتى فضل‏بن سهل در جمعى از كارگزاران و ماموران حكومت گفت من هرگز خلافت را چنين خوار نديده‏ام اميرالمؤمنين آن را به على‏بن موسى‏الرضا ، عليه‏السلام، تقديم مى‏كند و على‏بن موسى دست رد به سينه او مى‏زند. 

خود امام در هر فرصتى، اجبارى بودن اين منصب را به گوش اين و آن مى‏رساندوهمواره مى‏گفت من تهديد به قتل شدم تا وليعهدى را قبول كردم. 

طبيعى بود كه اين سخن همچون عجيب‏ترين پديده سياسى، دهان به دهان و شهر به شهر پراكنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز يا بعدها بفهمند كه در همان زمان كه كسى مثل مامون فقط به دليل آنكه از وليعهدى برادرش امين عزل شده است‏به جنگى چند ساله دست مى‏زند و هزاران نفر از جمله برادرش امين را به خاطر آن به قتل مى‏رساند و سر برادرش را از روى خشم شهر به شهر مى‏گرداند كسى مثل‏على‏بن‏موسى‏الرضا،ع ليه‏السلام، پيدا مى ‏شود كه به وليعهدى با بى‏اعتنايى نگاه مى‏كند و آن را جز با كراهت و در صورت تهديد به قتل نمى‏پذيرد. 



 



مقايسه ‏اى كه از اين رهگذر ميان 
امام‏ على ‏بن ‏موسى ‏الرضا، عليه ‏السلام، و مامون عباسى در ذهنها نقش مى ‏بست درست عكس آن چيزى را نتيجه مى ‏داد كه مامون به خاطر آن سرمايه ‏گذارى كرده بود. 

3 - با اينهمه على‏ بن موسى‏الرضا، عليه‏ السلام،فقط بدين‏ شرط وليعهدى را پذيرفت كه در هيچ يك از شؤون حكومت دخالت نكند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبير امور نپردازد و مامون كه فكر مى‏كرد فعلا در شروع كار اين شرط قابل تحمل است و بعدا بتدريج مى‏توان امام را به صحنه فعاليتهاى خلافتى كشانيد، اين شرط را از آن حضرت قبول كرد، روشن است كه با تحقق اين شرط، نقشه مامون نقش برآب مى‏شد و بيشتر هدفهاى او برآورده نمى ‏گشت.

امام در همان حال كه نام وليعهد داشت و قهرا از امكانات دستگاه خلافت‏نيز برخوردار بود چهره‏اى به خود مى‏گرفت كه گويى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى نه نهى نه تصدى مسؤوليتى، نه قبول شغلى، نه دفاعى از حكومت و طبعا نه هيچ‏گونه توجيهى براى كارهاى آن دستگاه. روشن است كه عضوى در دستگاه حكومت كه چنين با اختيار و اراده خود، از همه مسؤوليتها كناره مى ‏گيرد، نمى ‏تواند نسبت ‏به آن دستگاه صميمى و طرفدار باشد، مامون بخوبى اين نقيصه را حس مى ‏كرد و لذا پس از آنكه كار وليعهدى انجام گرفت‏بارها درصدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلى با لطائف‏ الحيل به مشاغل خلافتى بكشاند و سياست مبارزه منفى امام را نقض كند، اما هر دفعه امام هوشيارانه نقشه او را خنثى مى ‏كرد. 

يك نمونه همان است كه معمربن خلاد از خود امام هشتم نقل مى‏كند كه مامون به امام مى‏گويد : اگر ممكن است‏به كسانى كه از او حرف شنوى دارند در باب مناطقى كه اوضاع آن پريشان است، چيزى بنويس و امام استنكاف مى‏كند و قرار قبلى كه همان عدم دخالت مطلق است را به يادش مى‏آورد و نمونه بسيار مهم و جالب ديگر ماجراى نماز عيد است كه مامون به اين بهانه«كه مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گيرد».

امام را به امامت نماز عيد دعوت مى ‏كند، امام استنكاف مى‏ كند و پس از اينكه مامون اصرار را به نهايت مى‏رساند امام به اين شرط قبول مى‏كند كه نماز را به شيوه پيغمبر و على‏بن ابى‏طالب به جا آورد و آنگاه امام از اين فرصت چنان بهره‏ اى مى ‏گيرد كه مامون را از اصرار خود پشيمان مى‏ سازد و امام را از نيمه ‏راه نماز برمى‏ گرداند، يعنى بناچار ضربه‏اى ديگر بر ظاهر رياكارانه خود وارد مى ‏سازد 

4 - اما بهره ‏بردارى اصلى امام از اين ماجرا بسى از اينها مهمتر است: امام با قبول وليعهدى، دست‏به حركتى مى‏زند كه در تاريخ زندگى ائمه پس از پايان خلافت اهل بيت در سال چهلم هجرى تا آن‏روز و تا آخر دوران خلافت‏ بى‏ نظير بوده است و آن برملا كردن داعيه امامت‏ شيعى در سطح عظيم اسلام و دريدن پرده غليظ تقيه و رساندن پيام تشيع به گوش همه مسلمانهاست . 

تريبون عظيم خلافت در اختيار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانى را كه در طول يكصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقيه جز به خاصان و ياران نزديك گفته نشده بود به صداى بلند فرياد كرد و با استفاده از امكانات معمولى آن زمان كه جز در اختيار خلفا و نزديكان درجه يك آنها قرار نمى‏ گرفت آن را به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مامون كه در آن قويترين استدلال هاى امامت را بيان فرموده است.

نامه جوامع ‏الشريعه كه در آن همه رئوس مطالب عقيدتى و فقهى شيعى را براى فضل‏بن سهل نوشته است، حديث معروف امامت كه در مرو براى عبدالعزيزبن مسلم بيان كرده است; قصائد فراوانى كه در مدح آن حضرت به مناسبت ولايتعهدى سروده شده وبرخى از آن مانند قصيده دعبل و ابونواس هميشه در شمار قصائد برجسته عربى به شمار رفته است نمايشگر اين موفقيت عظيم امام ،عليه‏السلام، است . 


در آن سال در مدينه و شايد دربسيارى ‏از آفاق اسلامى‏ هنگامى‏كه خبر ولايتعهدى ‏على‏ بن‏ موسى‏ ا لرضا، عليه ‏السلام، رسيد در خطبه فضائل اهل بيت ‏بر زبان رانده شده بود و اهل بيت پيغمبر كه نود سال علنا بر منبرها دشنام داده شده بودند و سالهاى متمادى ديگر كسى جرات بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اكنون همه جا به عظمت و نيكى ياد مى‏ شدند، دوستان آنان از اين حادثه روحيه و قوت‏ قلب گرفتند، بى‏ خبرها و بى ‏تفاوتها با آنان آشنا شدند و به آن، گرايش يافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شكست كردند، محدثان و متذكران شيعه معارفى را كه تاآن روز جز در خلوت نمى ‏شد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند. 







5 در حالى‏ كه مامون امام را جدا از مردم مى ‏پسنديد و اين جدايى را در نهايت وسيله‏اى براى قطع رابطه معنوى و عاطفى ميان امام و مردم مى‏ خواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار مى ‏داد.

با اينكه مامون آگاهانه مسير حركت امام از مدينه تا مرو را طورى انتخاب كرده بود كه شهرهاى معروف به محبت اهل بيت مانند كوفه و قم در سر راه قرار نگيرند، امام در همان مسير تعيين‏شده، از هر فرصتى براى ايجاد رابطه جديدى ميان خود و مردم استفاده كرد، در اهواز آيات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهايى كه با او نامهربان بودند قرار داد، در نيشابور حديث ‏سلسلة الذهب را براى هميشه به يادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‏ها و معجزه‏ هاى ديگرى نيز آشكار ساخت و در جاى‏جاى اين سفر طولانى فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم كه سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافت‏ بود هرگاه فرصتى دست‏داد حصارهاى ‏دستگاه حكومت را براى حضوردرانبوه ‏جمعيت‏ مردم‏ دركافت .

6 - نه‏ تنهاسرجنبانان تشيع از سوى امام ‏به‏ سكوت ‏و سازش ‏تشويق نشدند بلكه قرائن حاكى ‏از آن است كه وضع جديد امام موجب دلگرمى آنان شد و شورش گرانى كه بيشترين دورانهاى عمرخودرا در كوههاى صعب‏ العبور و آباديهاى دور دست و با سختى و دشوارى مى ‏گذراندند با حمايت امام على بن موسى الرضا،عليه‏ السلام، حتى مورداحترام‏ و تجليل كارگزاران حكومت‏در شهرهاى ‏مختلف‏ نيز قرار گرفتند.

هر ناسازگار و تند زبانى چون دعبل كه هرگز به هيچ خليفه و وزيرواميرى روى‏خوش نشان‏نداده ودر دستگاه‏ آنان رحل اقامت نيفكنده بوده‏ و هيچ‏كس‏ از سرجنبانان خلافت از تيزى زبان او مصون نمانده بود و به همين دليل هميشه مورد تعقيب و تفتيش دستگاههاى دولتى به ‏سر مى ‏برد و ساليان دراز، دار خود را بر دوش‏ خودحمل‏ مى ‏كردوميان‏ شهرهاوآباديهاسرگردان‏ وفرارى‏مى‏ گذرانيد، توانست‏ به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروفترين و شيوا ترين‏ قصيده‏ خود را كه ادعانامه نهضت‏ نبوى ضددستگاههاى‏خلا فت اموى ‏وعباسى ‏است‏ براى آن حضرت بسرايد و شعر او در زمانى كوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طورى كه در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئيس راهزنان ميان راه مى‏شنود.



اكنون ‏بار ديگر نگاهى بر وضع كلى صحنه اين نبرد پنهانى كه مامون آن را به ابتكار خود آراسته و امام‏ على بن موسى‏ الرضا، عليه‏ السلام، را با انگيزه‏ هايى كه اشاره شد به آن ميدان كشانده بود مى ‏افكنيم: 



يك‏سال پس از اعلام وليعهدى وضعيت چنين است: 
مامون‏ چه‏ درمتن‏ فرمان‏ ولايتعهدى‏ و چه در گفته ‏ها و اظهارات ديگر او را به فضل و تقوى و نسب رفيع و مقام علمى ‏منيع ستوده‏ است و او اكنون در چشم آن مردمى كه برخى از او فقط نامى شنيده و حتى به همين اندازه هم او را نشناخته و شايد گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان يك چهره در خور تعظيم و تجليل و يك انسان شايسته خلافت كه از خليفه به سال علم و تقوى و خويشى با پيغمبر، بزرگتر و شايسته ‏تر است ‏شناخته ‏اند. 



مامون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شيعى خود را به خود خوشبين و دست و زبان تند آنان را ازخود و خلافت‏ خود منصرف سازد بلكه حتى على ‏بن موسى،عليه‏ السلام، مايه ايمان و اطمينان و تقويت روحيه آنان نيز شده است در مدينه ، مكه و ديگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام على‏بن موسى ،عليه ‏السلام، به تهمت‏حرص‏به‏دنيا و عشق‏ به ‏مقام‏ و منصب از رونق نيفتاده بلكه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستايشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است. 



كوتاه سخن آنكه مامون در اين قمار بزرگ نه تنها چيزى به دست نياورده كه بسيارى چيزها را از دست داده و در انتظار است كه بقيه را نيز از دست‏ بدهد.



اينجابودكه‏ مامون‏ احساس شكست و خسران كرد و درصدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند و خود را محتاج آن ديد كه پس از اينهمه سرمايه‏ گذارى سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتى ‏ناپذير دستگاههاى خلافت‏ يعنى ائمه اهل بيت ،عليهم‏ السلام، به همان شيوه‏اى متوسل شود كه هميشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند يعنى قتل. 



بديهى است قتل امام هشتم پس از چنان موقعيت ممتاز به ‏آسانى ميسر نبود. قرائن نشان مى ‏دهد كه مامون پيش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام به كارهاى ديگرى دست‏زده‏است‏كه شايد بتواند اين آخرين علاج را آسانتر به‏ كار برد، به گمان زياد اينكه ناگهان در مرو شايع شد كه على ‏بن موسى ، عليه‏ السلام، همه مردم را بردگان خود مى ‏دانند، جز با دست‏ اندركارى عمال مامون ممكن نبود. 



هنگامى كه اباصلت اين خبر را براى امام آورد حضرت فرمود: «بارالها اى پديدآورنده آسمانها و زمين تو شاهدى كه نه من و نه هيچ‏يك از پدرانم هرگز چنين سخنى نگفته ‏ايم و اين يكى از همان ستمهايى است كه از سوى اينان به ما مى ‏شود.»



تشكيل مجالس مناظره با هر آن كسى كه كمتر اميدى به غلبه او بر امام مى‏رفت نيز از جمله همين تدابير است. هنگامى‏ كه‏ امام مناظره‏ كنندگان اديان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منكوب كرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه‏ جا پيچيد مامون درصدد برآمد كه هر متكلم و اهل مجادله‏ اى را به مجلس مناظره با امام بكشاند، شايد يك نفر دراين بين بتواند امام را مجاب كند. 



البته چنانكه مى ‏دانيم هرچه تشكيل مناظرات ادامه مى‏يافت قدرت علمى امام‏ آشكارترمى‏شد ومامون از تاثير اين وسيله نوميدتر. 



بنابر روايات يك يا دو بار توطئه قتل امام را به وسيله نوكران و ايادى خود ريخت و يكبار هم حضرت را در سرخس‏به زندان‏ افكندا مااين شيوه‏ها هم نتيجه ‏اى جز جلب اعتقاد همان دست‏اندركاران به رتبه معنوى امام، به بار نياورد، و مامون درمانده ‏تر و خشمگين‏ تر شد، در آخر چاره‏ اى جز آن نيافت كه به دست‏ خود و بدون هيچ واسطه‏ اى امام را مسموم كند و همين كار را كرد و در ماه صفر دويست و سه هجرى يعنى قريب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدينه به خراسان و يك سال و اندى پس از صدور فرمان وليعهدى به نام آن حضرت، دست‏ خود را به جنايت‏ب زرگ و فراموش نشدنى قتل امام آلود. 




 
 

گذري بر زندگاني امام رضا عليه السلام






گذري بر زندگاني امام رضا عليه السلام 

نام : رضا 


زادگاه: مدينه 


كنيه ها: ابوالحسن وابوعلى


لقبها: رضا، صابر، زكى ،ولى ، فاضل، وفى ، صديق، رضى ، سراج الله، نورالهدى ، قرة عين المؤمنين، مكيدةالملحدين، كفو الملك، كافى الخلق، رب السرير و رئاب التدبير


پدر: امام موسي كاظم عليه السلام


مادر: در روايتهاىمختلفى كه به ما رسيده است نامها و كنيه ها و لقبهاى ام البنين، نجمه، سكن، تكتم،خيزران، طاهره و شقرا، را براى مادر آن حضرت آورده اند.


ولادت: درباره روز، ماه وسال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.


ولادت آن حضرت را به سالهاى (148، 151 و 153 ق)و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذى القعده 


شهادت: شهادت آن حضرت را نيز به سالهاى (202، 203 و 206 ق) دانسته اند.امابيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148 ق) يعنى همان سال وفات امام صادق عليهالسّلام بوده است؛ چنان كه مفيد، كلينى ، كفعمى ، شهيد، طبرسى ، صدوق، ابن زهره،مسعودى ، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزى و كسانى ديگر اين نظر را برگزيده اند.


آن حضرت به دسيسه مأمون و با سمّ اوبه شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حميد بن قحط بهطايى به خاك سپردند و امروز مرقد او مزار آشناىشيفتگان است.


مدت امامت: بيست سال ٬ كه اين بيست سال مصادف است بادوره پايانى خلافت هارون عباسى ، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايى ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت مأمون.(12)

فرزندان : گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براى او ذكر كرده اند، امّا چنان كه علاّمه مجلسى مى گويد: «اكثر،تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند».


صفات عاليه انسانى

حضرت امام رضا (علیه السلام) بر حسب ظاهر دوّمين شخصيّت كشور اسلامى آن روز بودند و حضرت رضا (علیه السلام) با مقامى كه داشتند، بر حسب ظاهر آن روز وليّعهد بوده، و قادر بر هرگونه كارى بودند.
امّا به خودشان تغييرى راه نداده، و پيوسته به ارشاد و هدايت مردم پرداخته و ساده مى‌زيستند، و لذا در احوالشان آمده كه به هنگام صرف غذا. تمام غلامان و زيردستان كوچك و بزرگ و حتى مهتر خويش را احضار مى‌فرموده و با سخنان خود آنان را مأنوس مى‌كرده و بعد همه باهم دسته‌جمعى بر سر يك سفره به صرف غذا مشغول مى‌شده‌اند، و هنگامى كه يكى از حضار عرضه داشت: براى زيردستان سفره جداگانه‌اى بگسترانيد، امام فرمودند: خداى ما يكى، و پدر و مادرمان حضرت آدم و حوّا هم يكى است، و جزاى هركسى در گرو عمل اوست.
و در روايتى وارد شده كه آن حضرت به هنگام آماده شدن سفره غذا ظرف بزرگى را ميطلبيده، و از هرچه كه در سفره وجود داشت مقدارى در آن ظرف بزرگ قرار مى‌داده، و سپس آن را براى تعدادى از فقرا و بينوايان مى‌فرستاده است، و اين گونه اخلاق اسلامى را جز در امامان معصوم و رهبران به حق اسلام در هيچ مكتب و مذهبى نمى‌توان يافت (كافى ج4 ص52).
آن حضرت همه جا در دسترس مردم بوده، و از تشريفات حكومتى و قراردادن حاجب و نگهبان و امثال آن كه معمولاً شيوه حاكمان جداى از مردم است متنفّر بود، و اگر در خانه او دربان و يا حاجبى بوده، از سوى مأمون عباسى تعيين شده، و نه تنها ارتباطى به آن حضرت نداشت، بلكه بر آن امام معصوم جاسوس هم بوده است، مثلا در تاريخ وارد شده كه شخصى به نام (هشام) (بحارالانوار ج49 چاپ جديد ص139) از سوى فضل بن سهل ذوالرياستين (صدر اعظم مأمون) و همچنين از سوى خود مأمون عباسى مأموريت يافت كه بهعنوان حاجب امام رضا (علیه السلام) جاسوسى كند، و تا آنجائى كه مى‌تواند اخبار بيت امام را گزارش بدهد، اين شخص خودش را به عنوان يكى از خدمتگزاران امام جا زده و به امر مأمون عباسى بهعنوان پيشخدمت حضرت رضا (علیه السلام) به خانه آن حضرت راه يافت.
او كم‌كم ملاقاتهاى حضرت را با مردم كنترل كرده، و روز بهروز فشار بر حضرت را مى‌افزود، تا آنجائى كه تعداد بسيارى از شيعيان را از ملاقات با آن حضرت اجباراً منع كرد، و حتى فرمايشاتى را كه از امام با ديگران ردّ و بدل مى‌شد گزارش مى‌داد.
امروزه تاريخ، اعمال مأمون و امثال او را محكوم مى‌كند و اين ضعف مأمون عباسى را نشان مى‌دهد كه شخصى به عنوان جاسوس بر در خانه حضرت رضا (علیه السلام) منصوب بدارد تا اينكه رفت و آمد را كنترل كرده و آنچه در خانه امام واقع مى‌شود گزارش بدهد، علاوه بر اينكه خود تجسّس بر خانه افراد و بهويژه رهبران مذهبى حرام است، و از اين جهت مأمون مرتكب خلاف اسلام مى‌شده، و اين منطق توجيهى هميشگى ستمگران است كه (هدف وسيله را توجيه مى‌كند).

ادامه نوشته

حکایت غربتِ غریب الغرباء

سكوت و تحریف تواریخ موجب آن شده كه ابعاد جنایات برخی ستمگران و از آن جمله مامون عباسی برای آیندگان به درستی آشكار نباشد. مامون با رذیلت و حیله‌گری نه تنها امام علی بن موسی الرضا علیه ‌السلام را سرانجام مسموم و مقتول ساخت، بلكه بسیاری از وابستگان امام و علویان بزرگوار و شیعیان وفادار به امام را نیز نابود كرد یا آواره شهرها و دشتها و كوه‌ها نمود، و چنان عرصه را بر آنان تنگ ساخت كه آن گرا میان پنهان و گمنام هر یك به گوشه‌ای فراری شدند، و سرانجام برخی شربت شهادت نوشیدند و برخی نیز گمنام زیستند و مردند. از تاریخ زندگی بسیاری از آنان هیچ خبری در دست نیست فقط برخی خبرهای پراكنده توسط شیعیان ضبط و محفوظ مانده است.

کشته ی حسادت دشمن

واقعه شهادت امام رضا علیه ‌السلام در روز آخر ماه صفر سال 203 هجری بود و در این هنگام امام پنجاه و پنج سال داشت. اباصلت هروی كه از یاران نزدیك امام رضا علیه ‌السلام است، گفتاری دارد كه چگونگی امور بین مامون و امام، و سرانجام شهادت آن امام گرامی را برای ما بازگو می‌كند.

احمد بن علی انصاری می‌گوید از اباصلت پرسیدم: چگونه مامون با آنكه به احترام و دوستداری امام تظاهر می‌كرد و او را ولیعهد خود ساخت، ممكن است به قتل او اقدام كرده باشد؟

اباصلت گفت: «مامون چون عظمت و بزرگواری امام را دیده بود، اظهار احترام و دوستی می‌كرد و او را ولیعهد خود نمود تا به مردم وانمود كند كه امام دنیا دوست است و در چشم مردم سقوط كند؛ اما چون دید بر زهد و تقوای امام لطمه ‌ای وارد نیامد و مردم از امام چیزی برخلاف قدس و تقوی ندیدند و به همین جهت مقام و فضیلت امام نزد مردم روزافزون شد، مامون از متكلمان شهرهای مختلف افرادی را گرد آورد و به امید آنكه یكی از آنان در بحث علمی بر امام غلبه كند و مقام علمی امام نزد دانشمندان شكست بخورد، و آنگاه بوسیله آنان نقص امام نزد عامه مردم مشهور شود؛ اما هیچ كس از یهودیان و مسیحیان و آتش پرستان و صایبین و برهمنان و ملحدان و دهری مذهبان و نیز هیچ جدل كننده‌ای از فرقه‌های مسلمانان با امام سخن نگفت مگر آنكه امام بر او پیروز شد و او را به استدلال خویش معترف ساخت. چون چنین شد مردم می‌گفتند: «به خدا سوگند علی بن موسی الرضا برای خلافت اولی و شایسته‌ تر از مامون است.» ماموران مامون این خبرها را برای او بازگو می‌كردند و او سخت خشمگین می‌شد و آتش حسدش زبانه می‌كشید. و نیز امام علیه ‌السلام از گفتن حق در برابر مامون پروا نداشت، و در بسیاری از مواقع چیزهایی كه ناخوشایند مامون بود می‌فرمود، این نیز موجب شدت خشم مامون و كینه‌ او نسبت به امام می‌شد. سرانجام چون حیله ‌های گوناگون خود علیه امام نتیجه نگرفت، پنهانی امام را مسموم ساخت.» (عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 241)

مامون می‌كوشید طرفداران و پیروان امام رضا علیه‌السلام از شهادت امام مطلع نشوند، و با تظاهر و عوام‌فریبی می‌خواست جنایت خود را پنهان سازد و وانمود كند كه امام به مرگ طبیعی درگذشته است، اما حقیقت پنهان نماند و یاران ویژه امام و وابستگان از ماجرا باخبر شدند

آری، سرانجام مامون تصمیم به قتل امام گرفت؛ زیرا دریافته بود كه به هیچ وجه نمی ‌تواند امام را آلت دست خویش قرار دهد و عظمت امام و توجه جامعه نسبت به آن گرامی نیز روزافزون بود، و با تمام كوششهای مامون كه مایل بود بر شخصیت اجتماعی امام لطمه ‌ای وارد سازد، شخصیت و احترام امام روز به روز اوج بیشتر می‌گرفت.

مامون می‌دانست هر چه وقت بگذرد حقانیت امام و تزویر مامون برملا تر می‌شود؛ و از سوی دیگر عباسیان و طرفداران آنان از عمل مامون در واگذاری ولیعهدی خود به امام، ناراضی بودند و حتی به عنوان مخالفت در بغداد با ابراهیم بن عباسی بیعت كردند. بدین ترتیب حكومت مامون از جهات مختلف در خطر قرار گرفته بود، لذا پنهانی درصدد نابودی امام برآمد و او را مسموم ساخت تا هم از امام خلاصی یابد و هم بنی ‌عباس و طرفدارانشان را به سوی خود جلب كند.

از این رو، پس از شهادت آن گرامی به بنی‌عباس نوشت: شما انتقاد می‌كردید كه چرا مقام ولایتعهدی را به علی بن موسی الرضا وا گذاشتم، آگاه باشید كه او درگذشت، پس به اطاعت من درآیید.

ادامه نوشته

از کرامات امام رئوف

کرامات و توانمندیهای بیكران خاندان وحی صلوات الله علیهم اجمعین كه در معجزات آن بزرگواران به ظهور رسیده چراغ راه و باعث هدایت شده و می شود. چرا كه خداوند متعال آنچه را در این مسیر لازم بوده در اختیار آنها گذارده است. آنها حجت های الهی هستند كه در قیامت خداوند به خاطر بودنشان در بین مردم از بندگان خود سوال می كند.

زائر نابینا و برات خلاصى از آتش جهنم

مرحوم محدث نورى علیه الرحمه در دارالسلام فرمود: جمعى از ثقات خبر دادند كه جماعتى از اهل آذربایجان بزیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف شدند. یكنفر از آنها نابینا بود. چون به مقصود رسیدند یعنى به فیض زیارت آن بزرگوار نائل شدند و بعد از چندین روز توقف عتبه مباركه را بوسیده رو به وطن حركت نمودند تقریباً در دو فرسخى مشهد فرود آمده و منزل كردند در آنجا نزد یكدیگر نشستند.

كاغذهائى را كه نقش قبه منوره و روضه مقدس و اطراف آن بر كاغذ بود براى تبرك و سوغاتى خریده بودند بیرون آورده و نظر مى كردند و اظهار مسرّت و خوشحالى مى نمودند.

آن شخص نابینا چون چشم نداشت و نمى دید و خبرى هم از آن كاغذها نداشت تا صداى كاغذ را شنید و اظهار خوشحالى رفقاى خود را متوجه گشت. پرسید سبب خوشحالى شما چیست؟ و این كاغذها چیست و از كجاست؟

رفقا بعنوان شوخى گفتند مگر تو نمى دانى این كاغذها برات خلاصى و بیزارى از آتش جهنم است كه حضرت رضا علیه السلام به ما مرحمت فرموده است؟

تا این سخن را شنید باورش شد و گفت معلوم مى شود كه اما هشتم علیه السلام به هریك از شما كه چشم داشته اید (كاغذ) برات داده و من كه كور و ضعیف هستم برات مرحمت نفرموده است بخدا قسم كه من دست برنمى دارم و الساعه برمى گردم و مى روم و برات خود را مى گیرم.

عازم برگشتن شد و رفقاى او چون جدیت او را براى برگشتن دانستند گفتند اى مرد حقیقت مطلب این است كه ما شوخى و مزاح كردیم و این كاغذها چنین و چنان است.

آن مرد باور نكرد و با نهایت پریشانى ترك رفقاى خود نموده و به مشهد مقدس برگشت و یكسره به آستان حضرتش مشرف گردید و ضریح مطهر را محكم گرفت و به زبان خود عرض كرد: اى آقا من كور و عاجزم و از وطن خود به زیارت حضرتت با كورى آمده ام و حال از كرَم شما بعید است كه به رفیقان من كه چشم دارند برائت بیزارى از آتش دوزخ مرحمت كنى و به من كه عاجز و ضعیفم مرحمت نفرمائى. بحق خودت قسم كه دست از ضریحت برنمى دارم تا به من نیز برات آزادى عطا فرمائى.

کرامات و توانمندیهای بیكران خاندان وحی صلوات الله علیهم اجمعین كه در معجزات آن بزرگواران به ظهور رسیده چراغ راه و باعث هدایت شده و می شود. چرا كه خداوند متعال آنچه را در این مسیر لازم بوده در اختیار آنها گذارده است. آنها حجتهای الهی هستند كه در قیامت خداوند به خاطر بودنشان در بین مردم از بندگان خود سوال می كند

یك مرتبه دید پاره كاغذى به دستش رسید و هر دو چشمش ‍ روشن و بینا گردید و بر آن كاغذ سه سطر به خط سبز نوشته بود كه فلان پسر فلان از آتش جهنم آزاد است. پس با كمال خوشحالى از خدمت قبر شریف آن حضرت بیرون آمد و خود را به رفقاى خود رساند.

شفای بانوى مسیحى

روز پنجم مرداد یك بانوى مسیحى - كه دین و آیین اسلام را پذیرفته - با نهایت بهجت و سرور به دفتر مجله آستان قدس رضوی  آمد و همه را به سعادت عظیمى كه نصیبش شده بود، بشارت داد.

بانو رافیك اصلانیان بیست و هشت ساله هم اكنون در بیمارستان فیروز آبادى تهران كار مى كند؛ وى شرح شفا و نجات یافتن خویش را چنین بیان كرد. بانو رافیك گفت: سال گذشته دچار بیمارى صعب العلاجى شدم. كه قدرت حركت از من سلب شد و از ناحیه ستون فقرات درد بسیار شدیدى احساس ‍مى كردم.

پزشكان تهران براى عكسبردارى اظهار داشتند كه پنج مهره از ستون فقرات تو سیاه شده است؛ و با عمل جراحى هم علاج پذیر نیست ؛ من كه از همه جا درمانده بودم؛ شنیدم كه در خراسان امامى هست كه بیماران را شفا مى بخشد. با هزار امید و اشتیاق و تحمل رنج و مشقت بسیار، خود را به مشهد رساندم و با راهنمایى خدام آستان قدس، شبى را در پشت پنجره فولاد گذراندم.

 

 

سحرگاه در خواب دیدم كه شخصى مجلل، به نزدیك من آمد؛ و دستى بر پشتم كشید كه حرارتى عجیب در خود احساس كردم ؛ و فرمود: تو بهبود یافتى. چون از خواب بیدار شدم، با نهایت شگفتى، خود را سالم دیدم؛ و از شدت شوق مى گریستم - زمانى كه به تهران بازگشتم، پزشكان پس از عكسبردارى و تطبیق عكسهاى جدید و قدیم در شگفت ماندند.

یك سال از این ماجراى گذشت؛ دوباره به مشهد آمدم؛ و پس از عتبه بوسى حضرت رضا علیه السلام در محضر آیت الله میلانى، دین اسلام را پذیرفتم و ایشان مرا به نام فاطمه نامید. بانو فاطمه اصلانیان دستخطى را نشان داد كه آیت الله انگجى و آیت الله میلانى تشرف ایشان را به دیانت اسلام تصدیق كرده بودند.

 

ادامه نوشته

تسلیت شهادت امام رضا علیه‏السلام

امام رضا (ع) فرموده‌اند: مۆمن، مۆمن واقعی نیست، مگر آن كه سه خصلت در او باشد : سنتی از پروردگارش و سنتی از پیامبرش و سنتی از امامش. اما سنت پروردگارش، پوشاندن راز خود است؛ اما سنت پیغمبرش، مدارا و نرم‌رفتاری با مردم است؛ اما سنت امامش، صبر كردن در زمان تنگدستی و پریشان‌حالی است.

آهوى دلم، دوان دوان مى‏آید به سوی تو یا امام رضا...

امروز، تنها نه خیابان‏هاى خراسان که تمام رگ‏هاى عاشقانت، به گلدسته و رواقت ختم مى‏شود.

چشم‌ها در ایوان طلای تو، مثل گمشده‌ها به اصل خویش، ‌به روزگار وصل خویش باز می‌گردند.

خاطره سوزاندن جگرت، تا قیامت از ذهن خاک خراسان بیرون نمى‏رود.

تو آن جگرسوخته‏اى که آب را به زائرانش هدیه مى‏کند؛ زیرا اولاد على (علیه‏السلام) از عزیزترین‏هاى خود مى‏بخشیدند و من در صحن تو، به دنبال اشاره‏هایى مى‏گردم که با آن حرف مى‏زنى؛ مثل پرواز همان کبوتران که با گندم‏هاى محبت تو، عمرى است اسیر رهایى در آسمان همجوار تو هستند.

باور کن اشک‏ها براى زیارت تو، لحظه شمارى مى‏کنند و نفس‏ها، حبس مى‏شوند تا کبوترانه، پیش پاى ضریحت بپرند؛ نکند لیاقت کبوتر شدن در آسمان حرمت را نداشته باشیم؟

كبوتران مسافر را بنگر؛ رنج دوری را به جان می‌خرند تا نزدیك باشند به تو؛ كسی كه تو را دارد، غریب نخواهد شد.

آقا، اگر چه «غریب‌الغربا»یت می‏گویند، اما در این سرزمین، در میان امواج ارادت و عشق دل‏های پاک، شناوری.

زائری بارانی‌ام، آقا به دادم می‌رسی؟

بی‌پناهم، خسته‌ام، تنها، به دادم می‌رسی؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی‌ام

ضامن چشمان آهوها، به دادم می‌رسی؟

امام رضا (ع) فرموده‌اند: عقل شخص مسلمان تمام نیست، مگر این كه ده خصلت را دارا باشد: از او امید خیر باشد؛ از بدی او در امان باشند؛ خیر اندك دیگری را بسیار شمارد؛ خیر بسیار خود را اندك شمارد؛ هر چه حاجت از او خواهند، دل‌تنگ نشود؛ در عمر خود، از دانش‌طلبی خسته نشود، فقر در راه خدایش، از توانگری محبوب‌تر باشد؛ خواری در راه خدایش، از عزت با دشمنش محبوب‌تر باشد؛ گمنامی را از پرنامی، خواهان‌تر باشد. سپس فرمود: دهمی چیست و چیست دهمی؟ به او گفته شد: چیست؟ فرمودند: احدی را ننگرد جز این كه بگوید: او از من بهتر و پرهیزگارتر است.

ویژه نامه شهادت جانگذاز شمس الشموس،



ویژه نامه شهادت جانگذاز شمس الشموس، 
سلطان طوس ، آقا امام رضا علیه السلام 


 



اى روشناى آب

اى على موسى الرضا! پاكمرد یثربى، در توس خوابیده!

من تو را بیدار مى دانم.

زنده تر، روشن تر از خورشید عالم تاب،

از فروغ و فرّ و شور زندگى سرشار مى دانم.

گر چه پندارند: دیرى هست، همچون قطره ها در خاك،

رفته اى در ژرفناى خواب،

لیكن اى پاكیزه باران بهشت! اى روح! اى روشناى آب!

من تو را بیدار ابرى پاك و رحمت بار مى دانم.

اى (چو بختم) خفته در آن تنگناى زادگاهم توس!

ـ (در كنار دون تبهكارى كه شیر پیر پاك آیین، پدرت،

آن روح رحمان را به زندان كشت) ـ

من تو را بیدارتر از روح و راه صبح، با آن طرّه زرتار مى دانم.

من تو را بىهیچ تردیدى (كه دلها را كند تاریك)

زنده تر، تابنده تر از هر چه خورشید است، در هر كهكشانى، دور یا نزدیك،

خواه پیدا، خواه پوشیده،

در نهان تر پرده اسرار مى دانم.

با هزارى و دوصد، بل بیشتر، عمرت،

اى جوانى و جوان جاودان، اى پور پاینده!

مهربان خورشید تابنده!




این غریبِ مُلكِ رى، دور از تو دلگیرت،

با تو دارد حاجتى، دَردى كه بى شك از تو پنهان نیست،

وز تو جوید (در نهانى) راه و درمانى.

جاودان جان جهان! خورشید عالم تاب!

این غمین همشهرى پیر غریبت را، دلش تاریك تر از خاك،

یا على موسى الرضا! دریاب.

چون پدرت، این خسته دل زندانىِ دَردى روان كُش را،

یا على موسى الرضا! دریاب، درمان بخش.

یا على موسى الرضا! دریاب