من على همسر فاطمه ام، اينجا مدينه است و اوّل روزِ تنهايى من.در مسجد بودم و نزديكى هاى ظهر كه صداى زنانى را شنيدم:به خانه بشتاب كه گمان نداريم فاطمه ات را زنده درك كنى.از ناباورىِ آنچه شنيده بودم لحظاتى بُهت زده ماندم و چون به خود آمدم به طرف خانه دويدم. در مسافتِ كوتاه بين مسجد و خانه ام چندين بار به زمين خوردم تا بالاخره به خانه رسيدم و خود را به داخلِ اطاقِ فاطمه ام انداختم:اى واىِ من، زهرايم رو به قبله آرام آرميده و پارچه اى سفيد بر روى خود كشيده است. و اين ديگر نهايتِ غربتِ من بود كه تنها يارم از دستم رفته بود.پس از عُمق درون ناليدم و زهرايم را صدا زدم.
امّا او همچنان آرميده بود. باز صدايش زدم و صدايش زدم ولى همه بى جواب ماند. آخر گفتم:فاطمه ام، من على هستم. با من سخن بگوى. كه اين بار اگر جواب نمى داد من هم به او ملحق مى شدم.چشم هاى بى رَمَقِ خود را بازكرد و من به بالين او شتافتم و هر دو به حال يكديگر ساعتى گريستيم. او به مظلومى و تنهايىِ من و من به مظلومى و هجرانِ او.كمى كه آرام شديم، همسرم كه در نُه سال زندگى يك دنيا وفا و صفا و سراپا اطاعت را نشان داده بود از من حلاليّت مى خواست!چه بگويم؟ با گريه مى گويمپناه مى برم به خدا! تو خدا را بهتر از ديگران مى شناسى و نيز تو نيكوكارتر و متّقى تر و عزيزتر، و هم خوف تو از خدا بيشتر از آن است كه من تو را به مخالفتِ خود بازخواست نمايم، ».فاطمه ام، گويى از اين سخنم سينه اش سبك شد. پس شروع كرد وصيّت هايش را كه همان درد دل هايش بود براى من گفتن و من بودم كه از جان و دل مى شنيدم: