قرآن از دید گاه قرآن وحدیث

توضيح حديث 

1ـ «چراغ روشنى است كه نور آن به خموشى نگرايد.» (12) هدف آن حضرت از اين جمله و جملات ديگر مشابه آن كه در اين خطبه به كار رفته، اين است كه دوران حقايق و مفاهيم آيات قرآن محدود و موقت نيست، آيات آن جاودانى و احكامش هميشه نو و زنده مى‏باشد. 
مثلاً: بعضى آيات قرآن را در مورد خاص يا درباره شخص و جمعيت مشخصى نازل شده ولى در عين حال مفهوم اين گونه آيات، عموميت داشته و تا روز قيامت به همگان و تمام موارد مشابه شامل مى‏شود و به مورد نزول اختصاص ندارد. 
در اين مورد عياشى از امام باقر (علیه السلام) چنين آورده است كه آن حضرت در تفسير آيه «و لكل قوم هاد»؛ (13) يعنى كه: هر قومى را راهنمايى هست»، فرمود: منظور از اين راهنما على بن ابى طالب است و اين راهنما در هر زمان از ما خاندان رسالت خواهد بود. 
راوى مى‏گويد: جانم به قربانت پس تو نيز مشمول و مصداق اين آيه هستى و از همان هاديان و راهنمايان كه در آيه آمده است، مى‏باشى؟ 
فرمود: آرى، من نيز مشمول اين آيه بوده، يكى از مصاديق و معانى آن مى‏باشم زيرا آيات قرآن هميشه زنده مى‏باشد، زوال و فنا هرگز در آن راه ندارد و اگر آيه‏اى كه درباره ملت معينى نازل گرديده است با از بين رفتن آن ملت، دورانش سپرى مى‏شد، دوران تمام آيات قرآن تا به امروز به پايان مى‏رسيد ولى چنين نيست بلكه همان آيه براى آيندگان نيز همان طور شامل است كه براى گذشتگان صادق بود. (14) 
امام صادق (علیه السلام) نيز در اين باره مى‏فرمايد: 
قرآن زنده و جاويد است و هرگز از بين نمى‏رود و مانند پيدايش و جريان شب و روز در همه ادوار و ازمنه جريان و سريان دارد و به مانند حركت و سير آفتاب سير مى‏كند و همان طور كه به مسلمانان دوران اول روشنايى مى‏بخشيد، به آيندگان نيز نور افكن و روشنى بخش خواهد بود.» (15)

ادامه نوشته

قرآن از دید گاه قرآن وحدیث

چون ما مى‏دانيم كه هوس‏هاى بشرى گاهى در معانى قرآن راه يافته، آيات آن طبق آراء و عقايد شخصى معنا گرديده است ولى واقعيت، حقايق، احكام و الفاظ قرآن همان است كه از روز اول بود و در طى قرون و اعصار خواهد بود و تا آخرين روز نيز تغيير نخواهد پذيرفت. 
3ـ نكته سومى كه از اين حديث استفاده مى‏گردد، اين است كه اگر مسلمانان در خصومات و منازعاتشان به قرآن برگردند؛ كشمكش‏ها و اختلافات فكرى و عملى‏شان را به قرآن ارائه كنند، قرآن راه حل روشن و عادلانه‏اى براى مسلمانان در اختلافاتشان نشان مى‏دهد و به راستى و عدالت در ميانشان حكومت و قضاوت مى‏كند، حق و باطل را به روشنى از هم جدا و مجزا مى‏سازد. 
آرى اگر مسلمانان قوانين قرآن را به مورد اجرا مى‏گذاشتند؛ حدود و جوانب آن را رعايت مى‏كردند و طبق دستور و فرمان آن كتاب بزرگ قدم برمى‏داشتند؛ حق را كاملاً مى‏شناختند و با مقام و موقعيت خاندان پيامبر (صلی الله علیه واله) آشنا مى‏گرديدند، خاندانى كه رسول خدا آنان را همدوش و قرين قرآن معرفى نموده است و همانند قرآن خليفه و جانشين خود قرار داده است. 
واقعاً اگر مسلمانان قرآن را در پيشاپيش خود قرار مى‏دادند و از روشنايى آن كسب نور مى‏نمودند، از عذاب دائمى و انحطاطى كه دامنگيرشان شده است، در امان بودند و در پرتگاه بدبختى و ذلت سقوط نمى‏كردند، نكبت‏ها و تاريكى‏هاى ضلالت و گمراهى آنان را بدين گونه فرا نمى‏گرفت، هيچ حكمى از احكام خدا از هدف عالى خود منحرف نمى‏شد و هيچ قدمى از مسير صحيح و راه راست لغزش نمى‏كرد. 
ولى مسلمانان قرآن را به پشت سر انداخته، به دوران جاهليت برگشتند و از اميال و خواسته‏هاى نامشروع‏شان پيروى نموده در زير پرچم باطل پناهنده گرديدند و به تدريج اختلافاتى در ميانشان پديدار شد. اين اختلافات روز به روز شديدتر گرديد تا به صورت گروه‏هاى مختلف درآمد: گروهى گروه ديگر را تفسيق و يا تكفير نموده، ريختن خونشان و به غارت بردن اموالشان را تجويز كردند، توهين و تاختن بر يكديگر را عبادت و وسيله تقرب به پيشگاه خداوند پنداشتند و همان اختلاف و تشتت گواه آشكارى است بر اين كه مسلمانان از قرآن فاصله گرفته، از اسلام فرسخ‏ها دورى جسته‏اند.

ادامه نوشته

قرآن از ديدگاه قرآن و حديث

آن جا كه سخن به فضيلت قرآن رسد چه بهتر كه انسان مكث و توقف كند و خود را در برابر قرآن، كوچك ببيند و به عجز و زبونى خويش اعتراف نمايد؛ چون اعتراف بر عجز و نارسايى، در بيان عظمت قرآن شايد شايسته‏تر و رساتر از گفتار و يا قلم فرسايى در مدح و ثناى آن باشد؟! 
انسان ، آن موجود ممكن و محدود، چگونه مى‏تواند حقيقت و واقعيت گفتار خداى بزرگ و نامتناهى را درك نموده و آن ذات بى‏نهايت را در مغز كوچك خود بگنجاند و با كدام نيرو مى‏تواند موقعيت و ارزش واقعى قرآن را در مغز نارساى خود ترسيم و بيان كند؟! 
يك نويسنده هر چند هم توانا باشد - در اين باره چه مى‏تواند بنويسد و يا يك خطيب گويا هر چند هم گوياتر باشد، چه بر زبان آرد كه شايسته آن باشد؟! آيا موجود محدود مى‏تواند به جز يك موجود محدودى را توصيف و تعريف كند؟ 
در عظمت قرآن همان بس كه گفتار و كلام پروردگار بزرگ است و در مقام و منزلت آن همان بس كه معجزه پيامبر خاتم و آياتش متكفل هدايت بشر و ضامن سعادت انسان‏هاست. افراد بشر را در تمام شئون زندگى و در همه قرون و اعصار رهبرى مى‏كند. مجد، سيادت و سعادت هميشگى آنان را تضمين و تأمين مى‏نمايد. اين حقيقت را از خود قرآن بشنويم آن جا كه مى‏گويد: 
«ان هذا القرآن يهدى للتى هى أقوم» (1)
اين قرآن انسان را به استوارترين راه‏ها هدايت مى‏كند. 
«كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد». (2)
(اين) كتابى است كه بر تو نازل نموديم تا مردم را به فرمان پروردگارشان از تاريكى‏ها به روشنايى (ايمان، عدل و آگاهى) ببرى. 
«هذا بيان للناس و هدى و موعظة للمتقين» (3) 
اين قرآن، گفتار روشنى است براى عموم مردم، هدايت و اندرزى است براى پرهيزكاران.
و از رسول خدا (صلی الله علیه واله) نيز در اين باره چنين آمده است كه:« فضيلت و برترى گفتار خدا بر ساير گفتارها به مانند برترى خود پروردگار است بر مخلوقاتش». (4) 
در اين جا رمز حقيقتى كه در ابتداى سخن بدان اعتراف نموديم، روشن مى‏شود و آن اين كه: شايسته است انسان از سخن گفتن در عظمت و فضيلت قرآن لب فرو بندد و آن را به ناظران قرآن، راسخين و متخصصين در علوم آن موكول كند. زيرا آنان به حقيقت و عظمت قرآن از همه آشناترند و آنانند كه انسان را به ارزش و واقعيت قرآن رهبرى مى‏كنند و آنانند كه در فضيلت، قرين و همدوش قرآنند و در هدايت و رهبرى سهيم و ياران آن.

ادامه نوشته

امام باقر(عليه السلام) شکافنده دانش ها

امام باقر(عليه السلام) شکافنده دانش ها

 

حضرت ابو جعفر، محمد بن علي عليه السلام در سوم صفر سال 57 هجري قمري در مدينه منوره متولد شد. پدر آن بزرگوار حضرت علي بن الحسين، امام سجاد ‏عليه السلام و مادر گرامي‏اش فاطمه دختر امام حسن مجتبي عليه السلام است‎.‎

به اين ترتيب آن حضرت از طرف پدر و مادرش هاشمي و علوي مي‏باشد. امام باقر عليه السلام سه سال و شش ماه با جدش امام حسين عليه السلام و 34 سال با ‏پدرش امام زين العابدين عليه السلام زندگي کرده و 19 سال و ده ماه نيز مدت امامت آن حجت الهي به طول انجاميد‎. 

پيشواي پنجم در دوران زندگي خويش با ‏‎10 ‎تن از خلفاي ستمگر اموي (از معاوية ابن ابي سفيان تا هشام بن عبدالملک‎) ‎معاصر بود و سال‏هاي امامت آن حضرت ‏با 5 تن از همين خلفاء مقارن شد‎. 

اين 5 حاکم عبارتند از‎: 

‎1- ‎وليد بن عبدالملک (متوفي 96، ششمين خليفه اموي‎) 

‎2- ‎سليمان بن عبدالملک (متوفي 99‏‎) 

‎3- ‎عمر بن عبدالعزيز (متوفي 101‏‎) 

‎4- ‎يزيد بن عبدالملک (متوفي 105‏‎) 

‎5- ‎هشام بن عبدالملک (متوفي 125‏‎) 

امام باقر عليه السلام د ر دوره امامت‏خويش فرصت‏هاي مناسبي را براي گسترش فرهنگ اهل بيت عليهم السلام، استحکام معارف شيعي و ترويج آن در ميان اقشار ‏مختلف مسلمانان به دست آورد‎. 

در آن دوران حساس و بحراني، امام پنجم نهضت فکري و فرهنگي گسترده‏اي را آغاز نمود و شاگردان مهمي را تربيت کرد‎. ‎از مهم‏ترين شاگردان و ياران آن حضرت ‏مي‏توان به: زرارة بن اعين، حمران بن اعين، حسن بن حسن بن حسن عليه السلام، زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام، سليم بن قيس هلالي، جابر بن عبدالله ‏انصاري، جابر بن يزيد جعفي، بکير بن اعين، ابان بن تغلب، فضيل بن سار، ليث‏بن بختري معروف به ابو بصير، محمد بن مسلم ثقفي، ابو حمزه ثمالي و ... اشاره ‏کرد. شيخ طوسي معروف‏ترين شخصيت نگار شيعي نام 468 نفر از شاگردان امام باقر عليه السلام را فهرست کرده است‎.

حضرت باقر عليه السلام در روز دوشنبه، هفتم ذي الحجه سال 114 ه . ق در سن 57 سالگي به فرمان هشام بن عبدالملک، دهمين خليفه بني‏اميه مسموم و در ‏مدينه به شهادت رسيد و در کنار مرقد پدر گرامي‏اش حضرت سجاد عليه السلام در قبرستان بقيع به خاک سپرده شد‎. 

در مورد مقام و عظمت امام باقر عليه السلام به گفتاري حکيمانه از رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله بسنده مي‏کنيم: آن حضرت روزي از امام باقر عليه ‏السلام ياد کرده و به جابر بن عبدالله انصاري فرمود: «انک ستدرک رجلا مني اسمه اسمي و شمائله شمائلي، يبقر العلم بقرا اي جابر! تو مردي از خاندان مرا درک ‏خواهي کرد که همنام و هم شمايل من است. او سرچشمه‏هاي علم و دانش را مي‏شکافد و به ديگران توضيح داده و تفسير مي‏کند‎.» 

در اين مجال برآنيم که گوشه‏اي از کرامات و فضائل آن يادگار نبوت و ستاره فروزان علم و تقوي را بيان کنيم‎. 

 

کرامت و معجزه ‏‎

کارهاي خارق العاده‏اي که مقرون به دعوي نبوت باشد معجزه و بدون ادعاي نبوت، کرامت ناميده مي‏شود. بنابراين کرامت‏به کارهاي خارق العاده‏اي اطلاق مي‏شود ‏که به وسيله بنده صالح خدا و بدون ادعا ظاهر مي‏شود و دليل و برهاني الهي است که با اذن خداوند بر عموم مردم يا بعضي از خواص ظاهر مي‏شود و توسط آن، ‏مقام امامت اثبات شده و در دل‏ها استقرار يافته و انديشه‏ها و نقشه‏هاي مخالفين و منکرين تحت الشعاع قرار گرفته و حجت الهي بر مردم شناخته مي‏شود‎. 

چنانکه خداوند فرموده است: «ليهلک من هلک عن بينة و يحيي من حي عن بينة‏»«تا آن‏ها که هلاک [و گمراه مي‏شوند، از روي اتمام حجت‏باشد; و آن‏ها که ‏زنده [و هدايت] مي‏شوند از روي دليل روشن باشد‎.» 

البته در اصطلاح حديث‏به کارهاي خارق العاده ائمه عليهم السلام معجزه نيز گفته مي‏شود. ابوبصير در اين رابطه مي‏گويد: به امام صادق عليه السلام عرض کردم‎: ‎‎«‎لاي علة اعطي الله عزوجل انبياءه و رسله واعطاکم المعجزة فقال: ليکون دليلا علي صدق من اتي به والمعجزة علامة لله لايعطيها الا انبياءه و رسله و حججه ‏ليعرف به صدق الصادق من کذب الکاذب به چه علتي خداوند بزرگ پيامبران، رسولان و شما را معجزه عطا کرده است؟ امام عليه السلام فرمود: تا اينکه دليل ‏روشني براي راستگويي باشد. معجزه نشانه‏اي از سوي پروردگار جهانيان است و آن را به غير از پيامبران و رسولان و امامان عطا نمي‏کند و اين به خاطر آن است که ‏راستي راستگو از دروغ دروغگو شناخته شود‎.» 

از اين رو امور خارق العاده‏اي که توسط ائمه عليهم السلام انجام مي‏شود گاهي به عنوان معجزه و گاهي به عنوان کرامت مطرح مي‏شود و دليلي قاطع براي حقانيت ‏ائمه اطهار عليهم السلام است‎. 

در قرآن از معجزه به نام آيت‏ياد مي‏شود‎. ‎آيت‏به معني نشانه است و چون معجزه نشانه راستگويي پيامبر و امام مي‏باشد، آن را آيت مي‏نامند و چون اين امور خارق ‏العاده ناتواني ديگران را آشکار مي‏کند، بر آن معجز يا معجزه اطلاق مي‏شود‎. 

استاد مطهري رحمه الله در مورد فرق معجزه و کرامت مي‏گويد: «معجزه يعني بينه و آيت الهي که براي اثبات يک ماموريت الهي صورت مي‏گيرد و به اصطلاح، ‏مقرون به تحدي است، منظوري الهي از او در کار است. اين است که محدود به شرايط خاصي، است اما کرامت‏يک امر خارق العاده است که صرفا اثر قوت روحي و ‏قداست نفساني يک انسان کامل يا نيمه کامل است و براي اثبات منظور الهي خاصي نيست. اين چنين امري فراوان رخ مي‏دهد و حتي مي‏توان گفت: يک امر عادي ‏است و مشروط به شرطي نيست. معجزه زبان خداست که شخصي را تاييد مي‏کند، ولي کرامت چنين زباني نيست‎.» 

ممکن است گفته شود: کارهاي خارق العاده ائمه اطهار عليهم السلام، دو قسم است. گاهي در مقام اثبات حقانيت‏خويش در برابر مخالفين بوده‏اند و گاهي در مقام ‏تقويت ايمان در قلوب مؤمنين. مي‏توان بر اولي نام معجزه گذاشت و دومي را کرامت ناميد‎. 

دانشمندان بزرگ اماميه همچون قطب الدين راوندي در الخرائج و الجرائح و شيخ حر عاملي در اثبات الهداة و سيد هاشم بحراني در مدينة المعاجز و مقدس اردبيلي ‏در حديقة الشيعه و... بر تمام کارهاي خارق العاده‏اي که توسط ائمه اطهار انجام شده است، نام معجزه را اطلاق کرده‏اند. البته در بعضي از کتاب‏ها نيز اين امور با ‏عنوان کرامت مطرح شده است‎. 

در هر صورت اين دو لفظ در مورد ائمه اطهار عليهم السلام گاهي مترادف و زماني مختلف استعمال شده است. بعد از توضيح کوتاهي در مورد معني معجزه و ‏کرامت، به نمونه‏هايي از معجزات و کرامات امام باقر عليه السلام مي‏پردازيم‎.

ادامه نوشته

امام علي (ع) و مردم سالاري ديني

امام علي (ع) و مردم سالاري ديني

 

با تفاوت هايي که دموکراسي به معني غربي وشرقي آن دارد اسلام نيز با قبول اصولي از دموکراسي پاي بندي خود را به اين روش درحاکميت در اصل تشريع داشته و در دوره هايي عمل به آن نيز نموده است.

ادعاي شيعه بر اين است که شاخصه ها و مميزاتي که دموکراسي مثل اعتبار رأي اکثريت ،آزادي،مساوات و برابري منشاء قدرت بودن مردم جزء مولفه هاي لاينفک دموکراسي به شمار مي رود.

در حکومت مولاي متقيان علي (ع) به شکل واقعي و غير شعاري محور عمل بوده است .

بهتراست هرکدام از اين موارد به صورتي جزئي مورد برسي قرار گيرد .

 

1- اعتبار رأي اکثريت

- درديدگاه امام علي (ع) اکثريت داراي اعتبارخاصي است به گونه اي که سنت و طبيعت اکثريت قرين با غلبه ظاهري مي باشد ،يعني هر کجا عزم اکثريت معطوف به موضوعي شد برد نوعي آنان است از امام (ع) بشنويم :

« هم الذين اذااجتممعوا غلبوا ؛  آنها زماني که براي اهداف خويش اجتماع کنند غلبه و پيروزي از آن آنهاست .» (نهج البلاغه، کلمات قصار، 199)

 

دراين جمله امام (ع)صحبت از غوغائيان و اوباش نموده ولي اجتماع و اکثريت را پيروز و غالب قلمداد مي کنند ولو اوباش باشند.

و يا مي فرمايند: « الشوري للمهاجرين والنصار فان اجتمعوا علي رجلو سموه اماما کان ذالک لله رضي؛ شوري براي انتخاب خليفه از آن مهاجرين و انصار مي باشد پس اگر رأي اکثريت تعلق به کسي گرفت و آن را امام ناميدند رضايت خداوند در آن است .» (نهج البلاغه ، قسمتي ازنامه 6)

نه تنها امام را از آن اکثريت مي شمرند، بلکه رضايت خداوند و سنّت الهي را همراه با تصميم اکثريت در مواقع خاص مي داند .البته ناگفته نماند اجتماع و اکثريت را هميشه بر هدايت و صواب ندانسته و تاکيد بر اطاعت از اکثريت در همه موارد را ندارد.ولي رأي اکثريت را مورد احترام و اعتنا مي دانند .

امام (ع) در سيره و عمل خويش نيز اکثريت و رأي آنان را نافذ مي دانند . در قضيه حکميّت مي فرمايند: «ديروز اميرمومنان بودم و امروز مأمورم....شما زندگي را مي جوئيد و من نبايد برخلاف ميل شمارفتارکنم. »

امام (ع) ضمن ابراز نارضايتي، خود را محکوم به هم سوئي با اکثريت مي کند. نه تنها حکميّت را برخلاف ميل باطني پذيرفته بلکه حکم نيز علي رغم صلاحديد (ابوموسي اشعري) به رأي اکثريت انتخاب مي شود . امام (ع) يکي ازدلايل و انگيزه هائي که براي انتخاب خلافت داشته اند، هجوم و درخواست اکثريت و اشتياق جمعي مردم بيان مي فرمايند: « و لاحضور الحاضر»

ادامه نوشته

امام هادي(ع)؛ الگوي تمام عيار تدبير و سياست

امام هادي(ع)؛ الگوي تمام عيار تدبير و سياست

 

نيمه ماه ذي‌الحجه، سالروز ولادت پر بركتِ معصومي است كه در حالي كه تنها 8 سال و 5 ماه از عمر شريفشان مي‌گذشت، به مقام امامت امت نايل شدند.

در مرام شيعه، امام هادي(ع) و امام حسن عسكري(ع) به امامين عسكريين شهرت يافته اند، از آن جهت كه خلفاي بني عباس، آن‌ها را از سال 233 هجري به سامرا (عسكر) برده و تا پايان عمر شريفشان در آن‌ مكان، آن‌ها را تحت نظر شديد قرار دادند.

حدود 24 ساله امامت امام هادي(ع) با حكومت ستمگرانه خلفايي چون معتصم، واثق، توكل، منتصر، مستعين و معتز عباسي، مقارن بود.

عظمت شخصيت آن امام همام به قدري زياد است كه دوست و دشمن بدان معترف بوده‌اند، چنان كه ابن صباغ مالكي در كتاب «فصول المهمه» در اين خصوص مي‌نويسد: «فضل و دانش امام دهم شيعيان بر اوج قله هاي بلندپايه عالم بشريت نقش بسته بود و رشته‌هاي مشعشع آن بر اختران آسمان سر مي‌ساييد. نيكي‌ها و اخلاق پسنديده او را نمي‌توان در شمار اعداد ذكر كرد، اما مي‌شود به افتخار آميز‌ترين آن‌ها كه موجب حيرت است بسنده كرد. او جميع صفات نيك و مفاخر معنوي را يك جا در وجود خود داشت. ابعاد وسيع و منبع فياض حكمت و دانش او بر لوح سرشتش ثبت شده و بدين سبب او از ناشايسته‌ها و آلايش‌ها به دور و بركنار است».

از نكات برجسته در مورد جاذبه‌ اجتماعي و نيز نفوذ سياسي امام‌ دهم مي‌توان به همين نكته اشاره كرد كه يكي از تجليات و تشعشعات پر شكوه حضرت باري تعالي و تابش منبع فياض نور حق در وجود امام دهم شيعيان متجلي و منعكس شده و از وجود مبارك حضرتش نيز مانند آينه‌اي كه انوار گوناگون را در خود انعكاس مي‌دهد، ساطع بوده است؛ از آن رو هم بود كه حضور امام(ع) در هر مجلسي مورد تجليل و احترام عميق بود و خواسته و ناخواسته اطرافيان را تحت تأثير و نفوذ قرار مي‌داد، آن سان که همنشينان ايشان همواره آرزوي مجالست و مراودت با او را در سرداشتند.

در اين ميان، زيارت جامعه کبيره، از ارزشمندترين ميراث شيعه است که از امام هادى(ع) به يادگار مانده است. اين زيارت، يک دوره کامل امام‌شناسي است. امام على‌النقي(ع) با اين زيارت، شيعيان را آرام آرام براي دوره غيبت امام زمان(عج) آماده مي‌کرد تا در آن دوران که امام زمان خود را مستقيم نمي‌بينند، شناخت کاملي به ولي خدا پيدا کنند.

در آغاز اين زيارت، پس از سلام بر اهل‌بيت(ع)، صفات و ويژگي‌هاي مهم آنان بيان شده و نخستين ويژگى، «مَوْضِعَ الرِّسالَة» است؛ اين خصيصه و صفت عالي نشان‌دهنده آن است که مهم‌ترين جايگاه امامان و ويژگي اين بزرگواران آن است که در جايگاه رسالت قرار مي‌گيرند.

در اين زيارت به‌ طور صريح درباره لزوم تبعيت از ولايت بر اين نکته تاکيد شده که: «سَعَدَ مَنْ والاکُمْ و هَلَکَ مَنْ عاداکُمْ؛ سعادتمند است، آن‌که دوست شما باشد و هلاک شود، آن‌که با شما دشمني کند» و در ادامه آمده است: «هر که از شما جدا شد، گمراه است و هر که برخلاف شما باشد، دوزخ جايگاه اوست و هر که منکر شماست، کافر است و هر که با شما جنگ کند، مشرک است و هرکس حکم شما را رَد کند، در درک اسفل است.»

اين گونه در سراسر اين زيارتنامه شريف تصريح مي شود که همانا اهل‌بيت (ع) ميزان حق و باطل هستند و بس!

در بخشي از اين زيارت، از ائمه هدي(ع) با اوصافي چون رحمت، خزانه‌دار علم، نهايت بردبارى، ريشه‌هاي کرم، منزلگاه وحى، پيشوايان امت‌ها، درهاي ايمان و نژاد پاک در پيامبران ياد شده است.

در ميان ويژگي‌ها و توصيف‌هايي که براي اهل‌بيت پيامبر(ص) شمرده شده، در صفت «ساسَةَ العِباد» نکته ظريفي نهفته است و آن هم اين که امامان بزرگوار ما، تدبيرکنندگان و سياستمداران بندگان هستند؛ يعني پيوند دين با سياست و نفي جدايي آن و اين که در شريعت مقدس اسلام و مذهب حقه شيعه، سياست در خدمت ديانت است و شاخصه هاي سياست ورزي را ائمه اطهار(ع) به خصوص امام هادي(ع) به خوبي تبيين نموده اند.

اميد آن که سياستمداران و سياست پيشگان جامعه ما به تاسي از کلام اين وجود نازنين ، زمينه و بستر سعادت و توفيق خود و ديگران را در دنيا و آخرت فراهم آورند.

نويسنده:سيد محمد مهدي موسوي

ویژه نامه ولادت باسعادت باب الحوائج ، امام موسی کاظم علیه السلام







 
 


بخشی از اخلاق ؛ صفات و کرامات 

امام موسی ابن جعفر الکاظم علیه السّلام







ابن طلحه مى گويد (973) وى امامى (( جليل القدر، عظيم الشاءن و كثير التهجد )) بود. كسى كه در راه اجتهاد كوشا بود و كراماتى از او مشاهده شده و به عبادت مشهور و بر طاعات مواظب بود و شب را به سجده و قيام ، و روز را به صدقه و صيام ، سپرى مى كرد.

و به دليل حلم زياد و گذشت فراوانش از تجاوزگران ، به آن جناب كاظم گفته اند در برابر كسى بدى كرده بود، نيكى مى كرد و بر آن كه جسارت ورزيده بود عفو و اغماض مى نمود. به خاطر عبادتهاى بسيارى وى را عبد صالح مى خواندند و در عراق به خاطر آنكه حاجت متوسلان به خداى تعالى را بر مى آورد، به باب الحوائج مشهور مى باشد، كراماتش باعث حيرت خردمندان گرديد از آن رو كه وى در پيشگاه خدا پايدار و استوار بوده است .

ابن طلحه مى گويد: وى چندين لقب دارد كه مشهورترين آنها، كاظم است . و از جمله آنها صابر، صالح و امين مى باشد. و امّا مناقب آن حضرت فراوان است و اگر هيچ يك از آنها نبود جز عنايت پروردگار به وى ، همين يك منقبت او را بس بود.

شيخ مفيد - رحمه اللّه - مى گويد: ابوالحسن موسى عليه السلام عابدترين و فقيه ترين اهل زمانش بود و از همگان بخشنده تر و بزرگوارتر بود. نقل شده است كه آن حضرت نافله هاى شب را تا نماز صبح ادامه مى داد، سپس ‍ تعقيبات نماز را تا طلوع آفتاب به جا مى آورد و به سجده مى رفت و سرش را از دعا و حمد خدا تا نزديك ظهر بلند نمى كرد زياد دعا مى كرد و مى گفت : 

« اللهم انى اءساءلك الراحة عند الموت و العفو عند الحساب » و اين عبارات را تكرار مى كرد. 



و از جمله دعاهاى آن حضرت است :
« عظم الذنب من عبدك ، فليحسن العفو من عندك.»
همواره از ترس خدا مى گريست به حدى كه محاسنش با اشك چشمهاتر مى شد و از همه كس بيشتر، با خانواده و خويشاوندان صله رحم داشت . در شب هنگام از مستمندان مدينه دلجويى مى كرد؛ در زنبيلش پول نقد از درهم و دينار و همچنين آرد و خرما به دوش مى كشيد و به فقرا مى رساند به طورى كه نمى دانستند از كجا مى آيد.(974)
محمّد بن عبيداللّه بكرى مى گويد: به مدينه رفتم ، وامى داشتم كه از بس ‍ طلبكار آن را مطالبه مى كرد، درمانده شده بودم ، با خود گفتم نزد ابوالحسن موسى عليه السلام بروم و درد دل كنم . در مزرعه اى كه داشت خدمت آن حضرت رسيدم ؛ غلامى در حضورش بود، داخل غربال بزرگى قطعات گوشت خشكيده اى بود، من هم با او خوردم ، آنگاه پرسيد چه حاجت دارى ؟ جريان را گفتم ، وارد خانه شد، چندان زمانى نگذشت كه بيرون آمد، به غلامش فرمود: برو! آنگاه دستش را به طرف من دراز كرد، كيسه اى را كه سيصد دينار داشت به من داد سپس از جا بلند شد و رفت . بعد من برخاستم و بر مركبم سوار شدم و مراجعت كردم .(975)




آورده اند كه مردى از اولاد عمر بن خطاب در مدينه بود، همواره موسى بن جعفر عليه السلام را مى آزرد و هر وقت وى را مى ديد دشنامش مى داد و به على عليه السلام ناسزا مى گفت ، اصحاب عرض كردند: به ما اجازه دهيد تا اين فاجر را بكشيم ! امام عليه السلام آنها را نهى كرد و به شدت از اين كار باز داشت . 
روزى پرسيد عمرى كجا است ؟ گفتند: به كشتزارش رفته است ، امام عليه السلام از شهر بيرون شد، سوار بر الاغش به مزرعه او رفت ، مرد عمرى فرياد بر آورد، زراعت ما را پا مال نكن امّا ابوالحسن عليه السلام با الاغش ‍ همان طور مى رفت تا به نزد وى رسيد، پياده شد و نشست ، با او خوشرويى كرد وى را خنداند و فرمود: چقدر براى كشتزارت خرج كرده اى ؟ گفت : صد دينار. فرمود: چقدر اميدوارى كه محصول بردارى ؟ عرض كرد: علم غيب ندارم . 


فرمود: گفتم چقدر اميدوارى كه عايدت شود؟ گفت : اميد دويست درهم عايدى دارم . 

امام عليه السلام كيسه اى را بيرون آورد كه سيصد درهم داشت به او داد و فرمود: اين را بگير، زراعتت هم به حال خودش باقى است و خداوند به قدرى كه انتظار دارى نصيب تو خواهد كرد. مى گويد: آن مرد عمرى از جا برخاست سر حضرت را بوسيد و تقاضا كرد از لغزش او بگذرد.

امام عليه السلام لبخندى به او زد و برگشت و راهى مسجد شد ديد عمرى در مسجد نشسته است . همين كه چشمش به امام افتاد، عرض كرد: خدا مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد.


راوى مى گويد: اصحاب امام عليه السلام به جانب آن مرد شتافتند و گفتند: جريان تو چيست ، تو كه عقيده ديگرى داشتى ؟ جواب داد: شما هم اكنون شنيديد كه من چه گفتم . و همچنان امام عليه السلام را دعا مى كرد ولى آنها با وى و او با ايشان مخاصمه مى كردند. همين كه امام عليه السلام به منزلش برگشت به اصحابى كه پيشنهاد كشتن عمرى را كرده بودند، فرمود: ديديد چگونه كار او را اصلاح كردم و شرش را كفايت نمودم .(976)


گروهى از دانشمندان نقل كرده اند كه ابوالحسن عليه السلام همواره دويست تا سيصد دينار صله مى داد و كيسه هاى (مرحمتى ) موسى بن جعفر عليه السلام ضرب المثل بود.(977)

على بن عيسى مى گويد: (چنان كه گفتيم : آن حضرت ) فقيه ترين مردم زمان خويش و از همه بيشتر حافظ قرآن بود. قرآن را خوش صداتر از همه تلاوت مى كرد؛ وقتى كه قرآن مى خواند غمگين بود و مى گريست و شنوندگان را نيز مى گريانيد. مردم مدينه او را زينت متهجدان مى ناميدند و به دليل آنكه خشم خود را فرو مى خورد، كاظم نام گرفت . آن حضرت به قدرى در برابر ستمگران بردبارى كرد كه سرانجام در زندان و كنده و زنجير ايشان شهيد شد.(978)



امّا كرامات آن حضرت ، از كتاب ابن طلحه (979) به نقل از حسام بن حاتم اصم آمده است كه وى از ابى حاتم نقل كرده است كه شقيق بلخى به من گفت : در سال 149 ه -. ق . به قصد انجام فريضه حج بيرون شدم و در قادسيه فرود آمدم ، در آن ميان كه من به كثرت مردم ، و زيورهايى كه با خود داشتند، ناگاه چشمم به جوان خوش سيماى گندمگون لاغرى افتاد كه بالاى جامه هايش جامه اى پشمى پوشيده و عبايى به دور خود پيچيده و نعلينى در پا، يكه و تنها نشسته بود. با خود گفتم ، اين جوان از صوفيه است ، مى خواهد در بين راه خود را بر مردم تحميل كند، به خدا سوگند كه هم اكنون نزد او مى روم و او را سرزنش مى كنم . نزديك او رفتم ، چون مرا ديد كه به سمت او مى روم ، فرمود: «اى شقيق از بسيارى گمانها دورى كن كه برخى گمانها گناه است » سپس مرا ترك گفت و به راه خود رفت . با خود گفتم اين كار شگفتى است كه وى آنچه را در باطنم گذشته بود به زبان آورد و نام مرا گفت . 

اين كسى جز بنده صالح خدا نبايد باشد، نزد او مى روم و از او درخواست مى كنم تا مرا به خدمتگزارى بپذيرد، با عجله به دنبالش رفتم امّا به وى نرسيدم و از چشمم ناپديد شد. چون در محل واقصه فرود آمديم ، ديدم نماز مى خواند و در حال نماز، بدنش مى لرزد و اشكهايش جارى است . با خود گفتم : اين همان همسفر من است ، نزد او بروم و حليت بطلبم ، صبر كردم تا نشست ، به طرف او رفت همين كه ديد به سمت او مى روم فرمود: ((يا شقيق بخوان : (( و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى )) )) (980) سپس مرا ترك كرد و رفت . با خود گفتم اين جوان از ابدال است ؛ دوبار از دل من خبر داد، همين كه در منزل زباله فرود آمديم ، ديديم آن جوان كنار چاهى ايستاده است ؛ در دستش مشك آب كوچكى است و مى خواهد آب خوردن تهيه كند، مشك از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه مى كردم ديدم چشم به آسمان دوخت و شنيدم كه مى گفت :

«انت ربى اذا ظماءت الى الما

وقوتى اذا اردت طعاما»


«خداوندا اى مولاى من ، من چيزى جز آن را ندارم ، نگذار از دستم برود!»

شقيق مى گويد: به خدا سوگند، ديدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد، وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند، سپس به دو طرف توده اى از شن رفت ، آنها را با مشت بر مى داشت ، ميان مشك مى ريخت و تكان مى داد و ميل مى كرد. جلو رفتم ، سلام دادم ، جواب سلام مرا داد. عرض كردم : از زيادى نعمتى كه خداوند به شما داده ، به من بخورانيد. فرمود: اى شقيق ! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مى رسد، پس به پروردگارت خوشبين باش . سپس مشك را به من داد مقدارى خوردم ديدم تلخان و شكر است .



به خدا سوگند كه هرگز خوشمزه تر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم . سير غذا و سير آب شدم چندان كه چند روزى ميل به غذا و آب نداشتم . 

بعدها او را نديدم تا وارد مكه شديم ، شبى او را كنار ناودان طلا ديدم ؛ در آن نيمه شب با خشوع و آه و گريه نماز مى خواند، همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع كرد در جاى نمازش نشست و تسبيح مى گفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند، هفت شوط طواف كرد و از مسجد بيرون شد. دنبالش رفتم ، ديدم دوستان و غلامانى دارد، برخلاف آنچه بين راه ديده بودم ، مردم اطرافش ‍ مى گردند و به او سلام مى دهند. از كسى كه نزديكش بود، پرسيدم : اين جوان كيست ؟

گفت : اين موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام است . با خود گفتم : اگر اين امور شگفت آور جز از چنين آقايى بود، تعجب مى كردم .

از كتاب شيخ مفيد - رحمه اللّه - در باب دلايل و آيات و معجزات و علامات امامت ابوالحسن موسى عليه السلام از هشام بن سالم نقل شده است كه مى گويد: پس از وفات امام صادق عليه السلام من به همراه محمّد بن نعمان ، صاحب طاق در مدينه بوديم و مردم در اطراف عبداللّه بن جعفر به عنوان اين كه پس از پدرش او صاحب امر است ، جمع مى شدند. ما در حالى وارد شديم كه مردم در نزد او بودند، از زكات پرسيديم كه در چه مقدار واجب مى شود؟ گفت : در دويست درهم ، پنج درهم .

گفتيم : در صد درهم چه قدر؟ گفت : دو درهم و نصف ، گفتيم : به خدا سوگند كه مرجثه هم چنين حرفى را نزده اند. گفت : به خدا قسم من نمى دانم كه كجا برويم .

من با ابوجعفر احول در يكى از كوچه هاى مدينه نشسته بوديم و مى گريستيم ، و نمى دانستيم به كجا رو آوريم و نزد چه كسى برويم . به عقيده مرجثه معتقد شويم ، يا به قدريه مراجعه كنيم ، با معتزله هم عقيده شويم يا به زيديه رجوع كنيم ؟ ما همچنان متحير بوديم كه ناگاه پيرمرد ناشناسى آمد و با دستش به من اشاره كرد. ترسيدم كه از جاسوسهاى ابوجعفر منصور باشد؛ چون او در مدينه جاسوسهايى داشت تا ببينند پس از امام صادق عليه السلام مردم به چه كسى مراجعه مى كنند تا او را بگيرند و گردنش را بزنند. 

من ترسيدم كه اين مرد، از آنها باشد، به احول گفتم : من بر خود و بر تو بيمناكم ، تو از من فاصله بگير، او تنها هدفش منم نه تو، پس تو از من دور شو تا هلاك نشوى و به نابودى خودت كمك نكنى . مقدار زيادى از من دور شد و من در پى آن پيرمرد رفتم . چون اميدى به خلاصى خود از دست او نداشتم ، همچنان به دنبال او مى رفتم و آماده مرگ بودم تا اين كه مرا به در خانه ابوالحسن موسى عليه السلام رساند، آنگاه مرا به حال خود گذاشت و رفت . 



ناگاه خدمتگزارى از بيرون منزل ، گفت : وارد شو، خدا تو را بيامرزد! من وارد شدم ، ناگاه ديدم ابوالحسن بن موسى بن جعفر عليه السلام بى مقدمه رو به من كرد و فرمود: به سوى من ! به سوى من ! نه به سمت مرجثه برو، نه به سوى قدريه و نه سوى معتزله و نه به جانب زيديه ! عرض كردم : فدايت شوم ، پدرت از دنيا رفت ؟ 

فرمود: آرى ، عرض كردم : به اجل خود از دنيا رفت ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : بنابراين بعد از آن حضرت چه كسى امامت و رهبرى ما را عهده دار است ؟ 

فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدايت كند، هدايت خواهد كرد. عرض كردم : برادرت عبداللّه گمان مى برد كه بعد از پدرش او امام و رهبر مردم است ؟ فرمود: عبداللّه مى خواهد كسى خدا را عبادت نكند. 

عرض كردم : به اين ترتيب ، بعد از پدر بزرگوارتان امام كيست ؟ فرمود: اگر بخواهد تو را هدايت كند، هدايت خواهد كرد. عرض ‍ كردم : فدايت شوم ، پس تو امام و رهبر مايى ؟ فرمود: من چنين سخنى نمى گويم . هشام بن سالم مى گويد: با خود گفتم : همانا راه درستى را در مساءله نرفتم . آنگاه عرض كردم : فدايت شوم ، آيا شما خود امامى داريد؟ فرمود: نه . با شنيدن اين پاسخ ، بزرگى و هيبت آن حضرت چنان بر قلب من وارد شد كه جز خدا كسى نمى داند! سپس گفتم : فدايت شوم ، آيا مى توانم چيزى را از شما بپرسم كه از پدرت مى پرسيدم ! 

فرمود: جهت اطلاع خودت بپرس ولى به ديگران نگو زيرا اگر بين مردم منتشر شود باعث كشتن من شده اى ! مى گويد: پس سؤ الاتى كردم ، ديدم درياى بى پايانى است ، عرض ‍ كردم : فدايت شوم ، شيعيان پدرت سرگردانند، اجازه مى فرماييد اين مطلب را به ايشان بگويم و آنها را به جانب شما بخوانم در حالى كه شما از من خواستيد مطلب را پوشيده نگه دارم ؟ 

فرمود: كسى را كه اطمينان به هدايتش داشتى بگو ولى از او قول بگير كه مطلب را مخفى بدارد زيرا اگر آن را پخش كند سر مرا بر باد خواهد داد - با دست مبارك اشاره به گلويش كرد - هشام مى گويد: از محضر امام عليه السلام بيرون آمدم ، ابوجعفر احول را ديدم ، پرسيد: از خانه موسى بن جعفر چه خبر؟ 
گفتم : هدايت . و جريان را نقل كردم ، سپس زراره و ابوبصير را ديديم آنها خدمت امام رفتند و سخن آن حضرت را شنيدند و براى آنها يقين حاصل شد. بعدها مردم را گروه گروه ديديم ، هر كس كه خدمت آن حضرت شرفياب شد (به امامت او) اطمينان يافت و جز گروه عمار ساباطى ، و جز اندكى از مردم كسى به سراغ عبداللّه نرفت .





از همان كتاب از قول رافعى نقل شده است كه مى گويد: پسر عمويى داشتم به نام حسن بن عبداللّه كه مردى پارسا و از عابدترين مردم زمانش بود و به خاطر كوشش در ديانت و عبادت ، دستگاه حكومتى از او چشم مى زد و چه بسا با امر به معروف و نهى از منكر خشم حكومتيان را بر مى انگيخت ولى به خاطر صلاح وى آن را تحمل مى كردند، و به اين حال بود تا اين كه روزى وارد مسجد شد در حالى كه ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام در مسجد بود. آن حضرت اشاره فرمود، حسن نزد وى رفت ، فرمود: اى ابوعلى چه قدر شادمانيم و دوست مى داريم اين حالى را كه تو دارى ، جز اين كه تو معرفت ندارى ، به دنبال معرفت برو! عرض كرد: 

فدايت شوم ، معرفت چيست ؟



فرمود: برو فقه و حديث بياموز! گفت : از كه بياموزم ؟ فرمود: از فقهاى مدينه بياموز و سپس آنها را بر من عرضه كن ! مى گويد: حسن بن عبداللّه رفت و (آموخته هاى خود را) نوشت و بعد آمد، نوشته ها را بر آن حضرت قرائت كرد، ولى امام عليه السلام همه را مردود شمرد. آنگاه فرمود: برو آگاهى پيدا كن ! حسن بن عبداللّه به دينش اهميت مى داد. راوى مى گويد: وى همواره در پى فرصتى بود تا اين كه ابوالحسن عليه السلام به قصد مزرعه اى كه در خارج مدينه داشت حركت كرد، در بين راه آن حضرت را ديد، عرض كرد: فدايت شوم من در پيشگاه خداى تعالى بر شما حجت را تمام مى كنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمايى كنيد.


مى گويد: در اين جا ابوالحسن عليه السلام او را به امر اميرالمؤ منين و حقانيت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسين و على بن حسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد صلوات اللّه عليهم ، آگاه ساخت و سپس ساكت شد. عرض كرد: فدايت شوم ، امروز امام كيست ؟ فرمود: اگر بگويم مى پذيرى ؟ گفت : آرى . فرمود: امروز من امامم . عرض كرد: دليلى بفرماييد كه من براى ديگران استدلال كنم . فرمود: نزد آن درخت برو - به درخت خارى اشاره كرد - بگو: موسى بن جعفر مى گويد: نزد من بيا! مى گويد: نزد آن درخت آمدم و پيام امام عليه السلام را رساندم . به خدا سوگند ديدم درخت زمين را شكافت و آمد در مقابل حضرت ايستاد. آنگاه امام عليه السلام اشاره فرمود: برگرد! برگشت .

راوى مى گويد: حسن بن عبداللّه به امامت آن حضرت ايمان آورد و بعد به خاموشى و عبادت به سر مى برد و پس از آن كسى او را نديد كه سخنى بگويد.
(982)





از جمله روايتى است كه عبداللّه بن ادريس از ابن سنان نقل كرده ، مى گويد: روزى هارون الرشيد چند جامه براى على بن يقطين فرستاد و بدان وسيله او را گرامى داشت ، در ميان آنها شنلى از خز سياه بود كه همچون جامه مخصوص پادشاهان ، طلادوزى شده بود! على بن يقطين تمام آن جامه ها را خدمت ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام فرستاد و از آن جمله همان شنل بود و مقدارى مال نيز بر آنها افزود كه طبق معمول از خمس مالش ‍ خدمت امام عليه السلام مى فرستاد.


همين كه اين جامه ها و اموال به دست امام عليه السلام رسيد، آنها را قبول كرد امّا شنل را به وسيله همان قاصد به على بن يقطين بازگرداند و به او نوشت : آن را نگه دار و مبادا از دستت بيرون كنى كه در آينده نزديك ، به آن سخت نيازمند خواهى شد. على بن يقطين از اين كه شنل را به او برگردانده اند، به شك افتاد و علت آن را نفهميد ولى آن را نگهداشت ، مدتى گذشت على بن يقطين نسبت به غلام مخصوصش ‍ غضبناك شد و او را از كار بر كنار ساخت .


غلام علاقه على بن يقطين را به ابوالحسن موسى عليه السلام مى دانست و از فرستادن مال و جامه و هدايا در فرصتهاى مختلف ، براى امام عليه السلام ، اطلاع داشت . از اين رو نزد هارون رفت و بدگويى كرد و گفت : او به امامت موسى بن جعفر قائل است و هر سال خمس مالش را نزد او مى فرستد و در فلان وقت آن شنل مرحمتى اميرالمؤ منين را براى او فرستاده است . هارون برآشفت و بشدت غضبناك شد و گفت : من حقيقت اين مطلب را كشف مى كنم اگر همين طور باشد كه تو مى گويى به زندگى او خاتمه مى دهم . فورى فرستاد و على بن يقطين را احضار كرد. همين كه حاضر شد، گفت : آن شنلى را كه به تو مرحمت كرديم چه كردى ؟


گفت : يا اميرالمؤ منين : آن در نزد من در جامه دانى مهر و موم شده است ، آن را معطر نگه داشته ام و كمتر روزى است كه صبح جامه دان را باز نكنم و از باب تبرّك به آن نگاه نكنم . هر صبح و شب آن را مى بوسم و به جاى اولش بر مى گردانم ، هارون گفت : هم اكنون آن را حاضر كن ! گفت : اطاعت يا اميرالمؤ منين . يكى از خدمتگزارانش را خواست و گفت : برو به فلان حجره خانه من و كليدش را از خدمتگزارم بگير و در حجره را باز كن سپس فلان صندوق را بگشا و آن جامه دانى را كه مهر و موم است بياور. چيزى نگذشت كه غلام رفت و جامه دان را مهر شده آورد و در مقابل هارون نهاد، هارون دستور داد تا مهر آن را شكسته آن را باز كنند.


همين كه باز كردند، شنل تا شده و معطر به حال خود باقى است . خشم هارون فرو نشست ، سپس به على بن يقطين گفت : آن را به جاى خود برگردان و تو نيز سرفراز برگرد، ديگر هرگز سخن هيچ سخن چينى را درباره تو باور نخواهم كرد. آنگاه دستور داد تا جايزه گرانبهايى براى على بن يقطين فرستادند و فرمود، هزار تازيانه به غلام سخن چين بزنند، حدود پانصد تازيانه به او زده بودند كه مرد.(983)






از گناه کوچک بترس

يکي از هنرهاي خارق‌العاده ما انسان‌ها، کوچک‌انگاري گناه؛ يعني حقير شمردن آن براي خود و ناچيز نشان دادن آن به ديگران است. حال اگر آن گناه از شيوع و فراگيري نسبتاً زيادي هم برخوردار باشد اين هنرنمايي را به اوج خود مي‌رساند.

براي توجيه خود و ديگران عبارت‌هايي را هم توليد و منتشر کرده‌ايم که الحق و الانصاف از قدرت فريب بالايي هم برخوردارند به گونه‌اي که خود گوينده هم کاملاً باور مي‌کند اين گناهي که او دارد مرتکب مي‌شود چندان اهميتي ندارد و چيز قابل اعتنايي نيست.

کمتر کسي را مي‌توان پيدا کرد که عبارت‌هايي از اين دست را تا به حال نگفته باشد يا به او نگفته باشند عبارت‌هايي مانند: اين که چيزي نيست؛ خيلي حساس نباش؛ اي آقا اين همه گناهان بزرگ بزرگ را دارن انجام ميآ­دن چشمت اين رو گرفته؛ يه شب که هزار شب نمي شه؛ خيلي گير نده و کلي عبارت ديگر شبيه به همين‌ها.

آيا اين عبارت‌هاي خودفريب، ساخت فکر بشر است؟ آيا بشري که با فطرت الهي خلق شده (1) و گرايش توحيدي دارد مي‌تواند و يا به خود اجازه مي‌دهد در برابر چشمان هميشه بيدار و مراقب خالق و پروردگار خود، دست به چنين ملق بازي مضحکي بزند؟

پاسخ روشن است و معلوم؛ با اين حساب ريشه اين دغل بازي‌ها کجاست؟ انسان در کدامين کلاس توجيه مي‌آموزد که گناهان خود را توجيه و به شيوه لا پوشي آن را نديد بگيرد؟

براي شنيدن پاسخ اين سوالات به محضر امام کاظم عليه السلام مشرف مي‌شويم تا در کلام وحياني آن حضرت راز اين خودفريبي را بشنويم:






امام کاظم عليه السلام به يکي از شاگردان برجسته خود به نام هشام توصيه‌هايي دارد که در فرازي از اين توصيه نامه پاسخ اين سوال را به روشني بيان مي‌کند. 
آن حضرت به هشام بن حکم مي‌فرمايد:
 «يَا هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ ... إِنَّ صِغَارَ الذُّنُوبِ وَ مُحَقَّرَاتِهَا مِنْ مَكَايِدِ إِبْلِيسَ» 

هشام! بدان که گناهان کوچک که چندان به چشم مردم نمي‌آيند، آلت دست شيطانند و او با همين نوع از گناهان مردم را فريب داده و آن‌ها را در دام خود سخت مي فشارد و اسير خود مي‌کند

«صِغَارَ الذُّنُوبِ» يعني گناهان کوچک يا همان گناهان صغيره.(2) «مُحَقَّرَاتِهَا» هم يعني گناهاني که بي سر و صدايند و چندان به چشم نمي‌آيند. « مَكَايِدِ» جمع مکيدة است و مکيده يعني مکر، فريب دادن و گول زدن که به نظر مي‌رسد اينجا در معناي ابزار فريب آمده باشد. معناي اين فراز از روايت اين مي‌شود که‌اي هشام! بدان که گناهان کوچک که چندان به چشم مردم نمي‌آيند، آلت دست شيطانند و او با همين نوع از گناهان مردم را فريب داده و آن‌ها را در دام خود سخت مي فشارد و اسير خود مي‌کند.

آنگاه امام کاظم عليه السلام شگرد آن دشمن ديرين در اين دغل بازي را هم تشريح کرده و مي‌فرمايند: 
«يُحَقِّرُهَا لَكُمْ » 

کاري که شيطان مي‌کند اين است که ابتدا گناه را با همان تعابير رايجي که گفتيم و هر روز مي‌شنويم در نظر ما خوار و بي ارزش نشان مي‌دهد. شياطين جن و انس در انديشه انسان القاء مي‌کنند(3) که مثلاً اين نگاه به نامحرم يک کار ساده و پيش پا افتاده است؛ قتل نيست که مهم باشد.

کار ديگري که مي‌کند اين است که گناه را از جهت‌هاي گوناگون در چشم انسان کوچک نشان مي‌دهد؛
«وَ يُصَغِّرُهَا فِي أَعْيُنِكُمْ». آن جمله معروف «يک شب که هزار شب نمي شه» دقيقا بر اساس همين سياست فريب توليد و منتشر شده تا مرتکبين گناه با خود بگويند ما که قرار نيست هر شب گناه کنيم بلکه فقط همين امشب است و بس. گويا گناهي گناه است و عقاب دارد که هر صبح و شب به راه باشد و الا گناه محسوب نمي‌شود. اين بيچاره‌ها ندانستند که يک شب، هزاران شب، مي‌شود. يک روز قيامت پنجاه هزار سال است(4) و اگر قرار باشد فقط براي همين يک شب گناه، کسي را عذاب کنند تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

آنگاه که اين نيرنگ‌ها و عبارت‌هاي فريبنده کارگر افتاد و گنه‌کار خود کرده، خود را به تمام اين ناپاکي‌ها آلوده کرد؛ شيطان براي اين پيروزي به دست آمده‌اش کف مي‌زند و پاي‌کوبي مي‌کند. چرا که هدف او از اين دام و دانه افتادن صيد در دام بود که محقق شد.




امام کاظم عليه السلام هدف شيطان را اين‌گونه تشريح مي‌فرمايند که: «فَتَجْتَمِعُ وَ تَكْثُرُ فَتُحِيطُ بِكُمْ»(5) نتيجه اين کوچک ديدن ها و سهل انگاري ها و بالطبع استغفار نکردن‌ها اين مي‌شود که گناهان انسان متراکم و به هم تنيده مي‌شوند و اين توري که خود بافت و به روي خود انداخت تمام جان او را در بند مي‌کند.(6) 
به تعبير ديگري که برگرفته از قرآن کريم است(7) اين هيزم‌ها و شعله‌هاي کوچک را که او نديد و نخواست که ببيند کم کم جمع مي‌شوند وقتي اين شعله‌ها در هم پيچيدند و آتش تنوره کشيد به ناگاه اين فروزنده آتش خود را درون اين آتشي مي‌بيند که با دست خودش افروخته و راهي براي فرار نمي‌يابد. 

اين بيچاره‌ها ندانستند که يک شب، هزاران شب، مي‌شود. يک روز قيامت پنجاه هزار سال است(4) و اگر قرار باشد فقط براي همين يک شب گناه، کسي را عذاب کنند تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: 
«لَا تَسْتَصْغِرُوا قَلِيلَ الْآثَامِ فَإِنَّ الصَّغِيرَ يُحْصَى وَ يَرْجِعُ إِلَى الْكَبِيرِ»؛ گناه كم را كوچك نشماريد؛ زيرا گناهان كوچك به حساب شما نوشته مي‌شوند و بر اثر تكرار به گناه بزرگ تبديل مي‌گردند.(8)
درمان:
براي درمان اين بيماري مهلک اخلاقي يا بهتر بگوييم مبارزه با اين کيد و فريب شيطاني مي‌توان از اين دو راهکار الهي بهره جست:
ببين چه کسي را نافرماني مي‌کني

از منظر آيات و روايات يک نكته بين همه‌ گناهان اعم از كوچك و بزرگ مشترك است و آن اينکه گناه، ورود و تجاوز به حدود الهي و حريم پروردگار است؛ به عبارت ديگر خواهان سعادت به كوچكي و بزرگي گناه نگاه نمي کند، بلكه به كسي مي‌نگرند كه با ارتكاب گناه، عملاً با دستورات او مخالفت مي‌شود، 

چنان كه به عزير پيامبر وحي شد:
«أَوْحَى اللَّهُ إِلَى عُزَيْرٍ ع يَا عُزَيْرُ إِذَا وَقَعْتَ فِي مَعْصِيَةٍ- فَلَا تَنْظُرْ إِلَى صِغَرِهَا وَ لَكِنِ انْظُرْ مَنْ عَصَيْ»(9)وحی شد از جانب خدا به عزیز ،‌ که‌اي عزير! در آن لحظه که گناهي خودنمايي مي‌کند تو به كوچكي گناه نگاه مكن، بلكه به آن كسي نگاه كن كه با اين گناه نافرماني‌اش مي‌شود.


هيچ گناهي را کوچک نشمار. گناه را اعم از گناهان كبيره و صغيره، نبايستي خرد و كوچك شمرد. اين نكته در رواياتي از امير مؤمنان عليه السلام تاكيد شده است. آن حضرت فرمودند:
«أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صَاحِبُه»؛بدترين گناه آن است كه صاحبش آن را كوچك بشمرد.(10)




 


ادامه نوشته

نعمت بودن مـرجـان

نعمت بودن مـرجـان

 

« از هر دوی آنها (از هر دو دريای شور) مرواريد و مرجان درمی آيد. کداميک از اين نعمتهای پروردگار خود را می توانيد تکذيب کنيد»؟!

نکته آيه: آيه مرجان را نعمت شمرده است:

در زمان پيامبر مرجان استفاده ای که بتوان آنرا نعـمت ناميد نداشته است. امروزه انسان از برخی مرجانها در ترميم استخوانهای آسيب ديده و ناقـص شـده استفاده می کند. وقتی مرجان  به استخوان پيوند زده می شود، علی رغم اينکه بـدن فـسـفـات کـلـسـيم دارد و مرجان کربنات کلسيم، با اين حال اسـتخوان مرجان را رد نمی کند، بلکه آنرا می پذيرد. ابتدا خون دور قطعه مرجان را محاصره می کند و آنرا ذوب می کند. بعد استخوان آنرا در خود قـاطی می کند و رفته رفته با استفاده از آن، خود را ترميم می کند و دقـيـقـاً شکل اصلی خود را بخود می گيرد.

مرجان از استخوان قويتر است ولی ترکيبات آنها ضـمـن کـم و زيـاد بـودن در هـر کـدام مشترک است. مثلا هر دو کلسيم، منزيم و فـلـوردارند. کـلـسيم مرجان و استخوان تقريباً مساوی است. منزيمِ استخوان تـقـريـبـاً کمی کمتر از دو برابر منزيم مرجان است. از نظر فـلـور، مرجان کمی بيشتر از استخوان فـلـور دارد.

 

رونـد قـوی و ضـعـيـف شـدن بـدن

 

« خدا آنست که شما را از چيزِ سست آفريد، مدتی پس از سستی روند پيوسته نيرومند شوندگی قرار داد، مدتی پس از روند نيرومندی روند پيوسته سست شوندگی و پيری قرار داد. خدا آنچه را می خواهد می آفريند و او دانای توانمند است».

نکات آيه:

1ـــ انسان ابتدا از چيز سست آفريده می شود:

انسان در ابتدا از يک سلول آفريده می شود که ترکيب در هم ذوب شده ای است از تخمک زن و سلول مـنی مرد (اسپرم). اين سلول موجودی است کاملاً سست. يعنی بی استخوان و غضروف و غيره.

2ـــ مدتی پس از سستیِ ساختارِ خلقت، انسان پيوسته روند نيرومند شوندگی بخود می گيرد:

پس از مدتی (تـقـريباً پـس از سه هـفـته) رشد سـلـول اولـيه (کـه کاملاً سست است) به نـقـطه تـولـيد اسـتخـوان می رسد کـه نيرومندترين بافـت بدن است. در اسـتـخوانها نيز همانگونه که بافتهای جديد توليد می شوند بافتهای قديمی خراب می شوند. از وقتی که توليد بافـت استخوانی آغـاز می شود  تا 30 سالگی هـر ساله پـيـوسـته بافـتی کـه تولـيد می شود يک درصد از بافتی که خراب می شود بيشتر است. يعنی دقـيـقـاً هـمانطور که آيه می گويد: انسان پس از سستی ساختار خلقت خود روند پـيـوسـتـه نـيـرومند شوندگی بخود می گيرد. ( واژه جَعْـل به معنی «قـرار دادن» به معنی: پـيـوسته و همواره انجام دادن يا بودن چيزی يا کاری است. مثلا وقتی آيه می گويد: پس از سستی نيرومندی جَـعْـل کرده (قرار داده)، به اين معنی است که انسان پيوسته نيرومند می شود).

3ـــ مـدتی پس از روند پيـوسته نـيـرومـنـد شوندگیِ ساختارِ خلقت، خلقت روند پيوسته سست شوندگی را در پيش می گيرد:

 از 40 سـالـگـی به بعد ميزان خراب شدن بافتهای استخوانی در هر سال يک درصد بيشتر از ميزان توليد آنهاست. به اين ترتيب چنانکه آيه می گويد: مدتی پس از نيرومند شوندگی (که تا 30 سالگی بود)، انسان پـيـوسـته روند سست شوندگی را در پيش می گيرد (که از 40 سالگی است).

ضـعـيـف شـدن بافـتهای اسـتخوانی تا جائی می رود که  سوراخهای ريز در آنهـا ايجاد می شود، طـوريکـه حتی يـک بـار سبک نيز می تواند منجر به سکستگی آنها بشود. امکـان شکستگی استخوان در مردان نصف زنان است، چـون مـردان از ابتدا بافـت استخوانی بيشتری دارند.

 

آفرينش پیوسته بدن

 

« آيا ما از آفرينش نخستين از پا درآمديم؟! نـه تـنـهـا درنيامديم بلکه اينها پيوسـته در آفرينش جديد نيز هستند».

نکته آيه: انسان پيوسته در آفرينش جديد است:

آيه خطاب به کسانی است که می گويند " دوبـاره زنـده نـخـواهـنـد شـد"! به شـوخی بـه آنـهـا می گـويد: نکند ما در آفـرينش نخستين همه توان خود را از دست داده باشيم! و بعد خطاب به آنها می گويد که: «آنـهـا پيوسته در خلقـت جديد (يعنی تجديد خلقت)» هـسـتـنـد.

انسان چطور پيوسته در تجديد خلـقـت است؟

پـيوسته سلولهائی در بدن انسان می ميرند و سلولهای جديدی درست می شوند. طوريکه در طول زندگی چندين بار بدن انسان کاملاً عوض می شود بجز سلولهائی که احساس هویت و شخصیت فرد با آنها صورت می گیرد و گفته می شود که سلولهای اعصاب هستند.

 

مـغــز

 

«در داستان آنها (داستان انبياء و اقوامشان) برای کسانيکه مغزهای خالی از هر گونه پيشينه های فکری دارند درس و تجربه هست».

نکته آيه: مغز در آيه جمع بسته شده است. چرا؟ 

جمع بودن مغز به اين معنی است که مغز انسان سه يا بيش از سه تا است. (چون در زبان عربی از سه به بالا جمع محسوب می شود). همانطور که در تصوير تقسيم بنديهای مغز را می بينيم، مغز تقسيمات و بخشهای مختلف دارد که هـر کـدام مـسئوليت خاصی دارند. انديشه ها، تفکر، تحليل، تمرکز و ذخيره تجربيات انسان و غيره هر کـدام در بخـشـهای گوناگونی از مـغـز صورت می گيرد. يعنی مغز "مجموعه ای از مغزها" است.

 

شنوائی در يک نقطه و بينائی در چند نقطه از مغز

 

« و برای شما شنوائی و بينائيها درست کرد».

نکته آيه: واژه سَمْع (شنوائی) در آيه مفرد است ولی واژه اَبصار (بينائی) جمع. چرا؟

مـفـرد بـودن سَـمْـع به اين معنی است که شـنـوائی فـقـط يکی است. واقعيت هم همين است. شنوائی در مغـز فـقـط يکی است (يعنی: يک چيز و در يکجا است). محل آن زير قسمت آبی رنگ تصوير است. به اين خاطـر «سَـمْـعْ »هـميـشـه در قـرآن مـفـرد آمده است. ( ضمن اينکه واژه  سَمْعْ در زبان عربی جمع دارد. جمع آن «اَسْـمـاعْ و اَسْـمُـع» است).

 

 

و عـلـت اينکه اَبصار (بـيـنـائـيـهـا) جمع آمده اين است که محل بينائی در مـغـز در بيش از دو نقـطه است، (در زبان عربی از سه ببالا جمع محسوب می شود). به اين خاطر قرآن آنرا جمع بسته است. بينائی بخشهای ويژه درک رنـگ، درک بُعـد و درک تـصـويـر دارد کـه جدا از هم هستند ولی در ارتباط دائمی با هم هستند و با هم کار می کنند.

نکته ديگر آيه اين نيز هست کـه "شـنـوائی" و "بـيـنـائیِ" انسان در گوشها و چشمهای وی نيستند، چنانکه انسان در گذشته چنين تصور می کرد.

 

بخش جلو مغز دروغ می گويد و اشتباه می کند

 

« در مورد آنکه تکذيب می کند و روی می گرداند چه فکر می کنی؟ آيا او نمی داند که خدا می بيند؟ اگر دست برندارد  جلو سر او را می گيريم. جلو سری که "دروغ می گويد" و "اشتباه می کند"».

بخـش جـلـوئـی مـغـز فـکـر مـی کـنـد، بـرنـامـه ريـزی مـی کـنـد، تحـلـيـل می کـنـد، تـصـمـيم میگيرد، "دروغ می گويد" و "اشـتـبـاه می کـنـد". همينطور مرکز عـاطـفـه و احتياط يا بی عاطفگی وبی احتياطی فرد نسبت به آنچه رخ می دهد نيز در همين بخش از مغز ريشه دارد.

هـمينطور بخش جلو مغز است که به بخشی از مغز که ترس را احساس می کند سيگنال می فرستد که از ترس بکاهد. (مرکز ترس، ترس را احساس می کند ولی بخش جلو مـغـز است که تعيين می کند که انسان بترسد).

 

 

توان يادآوری در زنان می تواند از مردان کمتر باشد

 

« و دو نفر از مردان خود را به گواهی بگيريد، در صورت نبودن دو مرد، يک مرد و دو زن از ميان حاضرين که طرفين آنها را قبول داريد به گواهی بگيريد، تا اگر يکی از آنها آنرا فراموش کرد ديگری آنرا بياد وی بياورد».

جملات مزبور در آخر آيه ای قرار دارند کـه موضوع آن معامله مدت دار يا قسطی است. در پايان آيه گفـته: "برای معامله خود افرادی را شاهد بگيريد". در رابطه با "شاهـد گرفـتن" نيز گفته: دو تا مرد را شاهد بگيريد، اگر دوتا مرد برای شاهد گرفـتن پيدا نکرديد يک مرد و دو زن را شـاهـد بگـيريد تا اگر يکی از آنها آن را فراموش کرد ديگری آن را بياد وی بياورد.  معنی اين جملات اين است که: توان يادآوری در زنان می تواند از مردان کمتر باشد.

مسئله يادآوری به مغز مربوط می شود. در رابطه با اندازه سلولهای مغز انسان عددهای متفاوتی گفته شده است. ولی آنچه همه گفته اند و بر آن اتفاق نظر دارند اين است که: تعـداد سلولهای مغز زن از مغز مرد کمتر است. کسانيکه تعداد سلولهای مغز مرد را 16 ميليارد برآورد می کنند، تعداد سلولهای مغز زن را 13 ميليارد برآورد می کنند. يعنی مغز زن 3 ميليارد سلول کمتر از مغز مرد دارد. اين تفـاوتِ کمیِ سلولهای مغز زن و مرد، می تواند "توان يادآوری زنان نسبت به مردان را کمتر بکـند".

برخی از جمله با استناد به این آیه استناد میکنند که حقوق زن در قرآن نقض میشود. که این مسئله البته ارتباطی به حقوق و انسانیت زن ندارد. چنانکه وقتی به دو نفر مرد ضعیف بگوئیم یک طرف میز را بلند کنند و یک مرد قوی یک طرف دیگر آن، این ارتباطی به انسانیت آنها و حقوق انسانی آنها و برابری انسانها و غیره ندارد. بلکه به مسئله توانمندی آنها مربوط میشود.

 

پـوشـش و مـغـز

 

« به مردان مؤمن بگو: نگاههای خود را بگيرند (یعنی به همه جای مردم نگاه نکنند) و باسن خود را نيز بپوشانند. اينکار آنها را برجسته ترمی کند. خدا می داند که آنها (يعنی: غير مسلمانها) چه پوشاکهائی را خواهند ساخت ـــ همينطور به زنان مؤمن نيز بگو: نگاه خود را بگيرنـد (یعنی به همه جای مردم نگاه نکنند) و باسن خود را بپوشانند و زيبائی خود را جز آنچه از آن ظاهر شده (یعنی زیبائی پوشاک و زیور آلات) نشان ندهند، و روسری خود را نيز روی گريبان خود بيندازند، و زیبائی ساختگی بدنِ خود را جز به شوهران، پدران، پدران شوهر، فرزندان، فرزندان همسر، برادران، فرزندان برادر، فرزندان خواهر، زنانِ خود (یعنی زنان مسلمانی که با آنها نشست و برخاست دارند)، (زنان) مستخدم خود، مردان همراهی که احساس جنسی ندارند (یعنی مردان پیر، معلول، دیوانه و غیره که توسط خانواده نگهداری میشوند)، و بچه هائی که هنوز از جاهای جنسی زنان چیزی نمی دانند، به کسی دیگر نشان ندهند. و پای خود را زمین نزنند که دیگران بدانند چه زیور آلات پنهانی دارند (یعنی با در آوردن سر و صدای زیور آلات، خود و زیور آلات خود را مطرح نکنند). و با آرزوی رستگاری، همه شما ایمانداران با توبه (یعنی با عوض کردن اینگونه تفکرات و رویه خود) به طرف خدا برگردید». ( نور 30ــ31).

زینت بمعنی «زیبائی ساختگی» است (یعنی زیبائی ای که از خود شئ نیست. مانند تصویر مینیاتوری روی کوزه، که از خودِ کوزه نیست بلکه روی آن نقاشی شده است). و به هر چیزی که چیزی را زیبا می کند و می آراید زینت اطلاق می شود .

 زینتِ اولی در آیه مربوط به زیبائیهای ساختگی روی پوشاک (مانند زیبائی سر آستین که در تصویر می بینیم)، و همینطور زیور آلاتی است که انسان آنها را در دست، گردن، پا، گوش و بینی نصب می کند یا می آویزد. مانند این مدلهای قدیمی که در تصویر می بینیم و سر و صدا ایجاد می کنند. "زینت" دومی در آیه زیبائی ساختگی بدن است. یعنی زیبائی برجستگی سینه توسط سوتین، یا زیبائی چهره  و پا و دستها بشکلی در تصویر  می بینیم). و آخرین زینت در آیه به معنی زیور آلاتی است که در دست و گردن و پاها و گوش و بینی نصب کرده می شود یا آویخته می شود. و فروج جمع فرج است بمعنی شکاف، و از جمله به قسمت باسن بدن انسان که بدن در آنجا شکاف برمیدارد فرج اطلاق شده است. و در آیه به این معنی بکار گرفته شده است.

نکات آيه:

1ـــ پوشاکهای آينده توسط غير مسلمانها تغيير داده خواهد شد:

آمـدن فعل « يَـصْـنـَعـُونَ» پس از صفت « خَـبـيـرٌ» انجام فـعـل را به آينده موکول می کند. (يعنی اگر گفته بود: اِنَّ اللهَ  بـِما يَـصْـنـَعـُونَ خَـبـيـرٌ» در آنصورت جمله به اين معـنی می شد که: خدا از پوشاکی که تـولـيـد می کـنـند (يعنی در همان زمان گفـتـنِ ايـن آيـه توليد می کرده اند) اطـلاع دارد. ولی وقـتی می گـويـد: «اِنَّ اللهَ خَـبـيـرٌ بـِمـا يَـصْـنـَعـُونَ» به اين معـنی می شود که خدا می داند در آينده چه لباسهائی را خواهند ساخت. و ضـمـير جمع «واو» بـه معـنی «آنها» کـه فـاعـلِ فـعـلِ «يَصْـنـَعـُونَ» به مـعـنـی «مـی سازند» است مربوط به "غـيـر مـسـلـمانان" است. علت اينکه آيه خطاب به محمد می گويد که به "زنـان و مـردان مـؤمـن" بگـويـد نـيز برای بالا بردن شأن آنها است.

در گـذشـتـه مـردم دنـيـا (بـا کـمـی اختلاف ميان لباس زن و مرد) پـوشـاکـهـای گـشـاد می پوشـيده اند (امروزه نيز برخی از اقوام پوشش سنتی خود را همچنان حـفظ کرده اند). به اين خاطر نيز قرآن در رابطه با پوشش آن دوره چيزی نگـفـتـه است. ولی برای عـصـر مـا کـه لـبـاسهای تنگ بکار گرفـته شده و چـنانکه آيه پيش بينی آن نيز کرده توسط غير مسلمانان اختراع شده، برای مؤمنين پوشش تعيين کرده است.

2ـــ مؤمنين باسن خود را بپوشانند (برجسته نکنند) و عادی نگاه کنند:

هر يک از رهنمودها و تحريمات قرآن دلايلی دارد. مـثلا دلـيـل تـحريم خوردن خون اينست که وقتی خون با هوا تماس پيدا می کند سمی می شود و می تواند بيماری زا باشد. نـوع نـگـاه کـردن و پـوشـشـی کـه (برای زنـان و مـردان مـؤمن) تعيين نموده نيز دليل دارد. دليل آن چيست؟

مسائل جنسی از مسائل غريزی است. دقـيقـاً مانند مسئله گرسنگی و غـذا. رابطه انسان با غذا چگونه است؟ با ديدن غـذا هـمه افکار انسان سريعا  به فـراموشی سپرده می شود. چون وقتی دهان آب می اندازد اشتها بر هوش و فهم و درک انسان پيروز می شود. نگاه به غذا و بوی غـذا حـواس انـسـان را تـحـريک میکـنـد: چـشـم و بـيـنـی سـيگنالهائی را می گيرند که مغز از آنها بهره مند می شود، درست مانند بهره مندی آن از طريق سيگـنـالـهائی که اعصاب سـطـح بدن در اثر تماس با اشياء به مغز می فـرستند و مغز از آنها بهره مند می شود.

چـشـمـهـا نيز در خوردن به سهم خود بنوعی می خورند. به این معنی که عادت در اشـتـها نقش زيادی بازی می کند. يعنی چشمها از طريق اعصاب به مغز اطلاع مـی دهـنـد کـه مثلاً غـذا آشـنـا است يا نه، همينطور غذا چه رنگ درست شـده، و غذا و سـفــره چقدر دلنشين و زيبا چيده شده، و فضا چگونه پرداخته شده، ومواردی از اين قـبيل، و به این ترتیب وعـده لذت داری و لـذت بـخـشـی آن را بـه مـغـز می دهـند.

مـسئله جنسی نيز  دقيقاً مانند مسئله گرسنگی و غذا است. يک نگاه به يک اندام جنسی کافی است که آتش نـيـروی جـنـسی انسان را و شعله ور کند.  بررسی های عـلـمی که با دوربينهای مـخـفی انجام شـده نشان می دهد که مـردان: در اولين نگاه خود به زنان، ابتدا به چشم آنها نگاه می کنند. بعد نگاه خود را به قسمتهای پائين تر بدن می برند (يعنی: به پستانها و باسن نگاه می کنند). با ديدن موارد مزبور بدن بيننده برخی واکـنـشـهـای فـيـزيـولـوژيکـی  نشان می دهد. احساس تحريک شـده توسط نگاه يا بو (يا تماس) به بخـشهای مختـلـف مربوطه در مغز می رود و آنجا روی آن کار می شود. وقـتی آن تحريک مربوط به احساسات، بعنوان يک مسئله جنسی تهييج کننده فهميده می شود، سيستم عصبی  مربوطه وسـيـلـه تحريک و بکار اندازی اندامهای جنسی بعدی را فـراهم می کند. (ايـن مطالب مربوط به مسائل جنسی از کتابِ سوئدی "انسان معجزه گرفته شده که يک کتاب علمی است و توسط محققين در قرن بيستم نوشته شده، و بحث آن بدن انسان است).

نقش چشم در برخورد با مسائل جنسی نيز مانند نـقـش آن در برخورد با غذا است. يعنی چشمها نيز مانند اعصاب حسی در سطح بدن سيگنالهائی به مغز می فرستند و مغز از آنها بهره مند می شود. بنابراين لـخـت بـيرون آمـدن يا برجسته اندام پوشيدن (يعنی مثلا شـلـوار و پيراهـن تنگ پوشيدن و باسن و سينه خود را برجسته نمودن) جز اينکه زن پيش از هر چيز خـود را در مـعـرض بهره وری و استثمار جنسی قـرار بـدهـد و فـضای حسـرت و حسادت  برای ديگران ايجاد کند، هـيچ دسـتاورد ديگری نه برای خود و نه ديگران هـيچکدام ندارد.

پوششی که قرآن برای مؤمنين تعيين نموده چنانکه در ترجمه آيه ديديم: انداختن روسری روی گريبان و انداختن پيراهن روی باسن (يا پوشيدن هـر لـباس ديگری که باسن و بدن برجـسته نباشـد) می باشد که يکی از حالات آن در اين تصوير می بينيم. اين نوع از پوشش چنانکه گفـتيم قـرآن برای زنان مـؤمن تعيين نمـوده است، (يعنی آيه خطاب به مـؤمنين است). و «مؤمنين» يعنی: کسانيکه به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند و می خواهند رهنمودهای مذهبی را در زنـدگی خود بکار بگيرند تا رستگار شوند". نه ايـنکه بعنوان يک اجبار مذهبی برای زنان تعيين کرده باشد. و اين آيه نيز از آيات «محکم» است. يعنی هـميشه بقوت خود باقی است و ارتباطی به زمان و و مکان و شرايط ندارد. (پيش از اين گفـتيم که "مسائل جنسی" از مسائل غريزی است. غريزه نـيز "قرن اول و قـرن بيستم" نمی شناسـد،  "شرق و غرب" نمی شناسـد، "انسان وحشی و انسان متمدن" نمی شناسد، "آدم با سواد و بی سواد" نمی شناسد، "آدم با فـرهنگ و بی فـرهنگ" و غيره را نمی شناسـد. بنابر این هر چقدر که دنیا عوض بشود و زندگی و امکانات زندگی عوض بشود، تغییری در غریزه ایجاد نمی شود و معنی و موضوعیت و مبنای علمی این آیه همچنان به قوت خود باقی خواهد بود).

داستان پیا مبران

حضرت‌ عيسي‌ علیه السلام

عيسي‌ از پيامبراني‌ است‌ كه‌ نامش‌ در قرآن‌ كريم‌ بسيار برده‌ شده‌ و در بيشتر آياتي‌كه‌ ذكري‌ از او شده‌ نامش‌ با فضيلت‌ و عظمت‌ توأم‌ گشته‌ و بعنوان‌ «عبدالله» و كلمة‌خدا و روح‌ خدا و تأييدشده‌ به‌ روح‌ القدس‌ و ساير افتخارات‌ مفتخر گشته‌ است‌.

مادرش‌ مريم‌ دختر عمران‌ يكي‌ از زنان‌ برتر عالم‌ است‌ كه‌ سوره‌اي‌ در قرآن‌ بنام‌او وجود دارد وخداوند از او مدح‌ نموده‌ است‌.
حضرت‌ عيسي‌ در بيت‌ اللحم‌ متولد شد و در سي‌ سالگي‌ نبوت‌ خود را ظاهركرد .با اينكه‌ او براي‌ تأييد تورات‌ مبعوث‌ شده‌ بود ولي‌ يهود با او مخالفت‌ مي‌كردندتا اينكه‌ توطئه‌ دستگيري‌ او را طرح‌ نمودند ولي‌ خداوند عيسي‌ را به‌ آسمان‌ بالا بردودرعوض‌ يكنفر ديگري‌ كه‌ شبيه‌ عيسي‌ بود دستگير كرده‌ وبه‌ صليب‌ آويختند.
حضرت‌ عيسي‌ در زمان‌ ظهور امام‌ عصر به‌ زمين‌ فرود آمده‌ واز ياران‌ امام‌ عصرخواهد شد.
به‌ سخنان‌ او با حواريون‌ توجه‌ فرمائيد:
«وقتي‌ مريم‌ با عيسي‌ در بغل‌ نزد مردم‌ آمد.مردم‌ گفتند اي‌ خواهر هارون‌!نه‌پدر تو مرد بدي‌ بود و نه‌ مادرت‌ بدكاره‌!پس‌ مريم‌ به‌ كودكش‌ اشاره‌ كرد!مردم‌گفتند:چگونه‌ با كودكي‌ كه‌ در گهواره‌ است‌ سخن‌ بگوئيم‌؟ناگاه‌ عيسي‌ گفت‌:من‌ بندة‌خدا هستم‌.خدا به‌ من‌ كتاب‌ داده‌ و مرا پيامبر قرار داده‌ است‌ و مرا هركجا باشم‌ بابركت‌ كرده‌ و سفارش‌ به‌ نماز وزكات‌ تا زنده‌ هستم‌ كرده‌ است‌.وسفارش‌ به‌ نيكي‌ به‌مادرم‌ كرده‌ و مرا ستمكار بدبخت‌ قرار نداده‌ است‌.وسلام‌ بر من‌ روزي‌ كه‌ به‌ دنياآمدم‌ و روزي‌ كه‌ مي‌ميرم‌ و روزي‌ كه‌ محشور مي‌شوم‌.»
«عيسي‌ از مردم‌ پرسيد چه‌ كسي‌ مرا در راه‌ خدا ياري‌مي‌كند؟حواريون‌ گفتندكه‌ ما ياوران‌ خدائيم‌ وبه‌ خدا ايمان‌ داريم‌»
سه‌ نماينده‌ حضرت‌ عيسي‌(ع‌)
در حالات‌ حضرت‌ عيسي‌(ع‌)مي‌نويسند،كه‌ او دونفر را براي‌ تبليغ‌ به‌ شهرانطاكيه‌ فرستاد تا حاكم‌ ومردم‌ آن‌ شهر را به‌ خداشناسي‌ دعوت‌ كنندوبت‌ پرستي‌ راكنار بگذارند.وقتي‌ آن‌ دو نفر نزد حاكم‌ شهر رفتند وهدف‌ خود را بيان‌نمودند،سلطان‌ ناراحت‌ شد ودستور داد تا آنها را در بتخانه‌ زنداني‌ كنند.حضرت‌عيسي‌(ع‌)بعد از اين‌ حادثه‌،وصي‌ خود شمعون‌ بن‌ صفا را به‌ انطاكيه‌فرستاد.شمعون‌ نزد سلطان‌ رفت‌.حاكم‌ از او پرسيد كيستي‌؟گفت‌ من‌ مردي‌خيرخواه‌ هستم‌ كه‌ شنيده‌ام‌ شما مردي‌ خيرخواه‌ هستيد!آمده‌ام‌ تا همدين‌ شمابشوم‌.حاكم‌ اورا پذيرفت‌ وشمعون‌ با حاكم‌ دوست‌ شد تا اينكه‌ روزي‌ شمعون‌ باحاكم‌ وجمعي‌ از وزراءبه‌ بتخانه‌ رفتند.همه‌ به‌ سجده‌ افتادند.شمعون‌ هم‌ به‌ سجده‌افتاد.آن‌ دو نفر زنداني‌ خواستند خود را به‌ شمعون‌ معرفي‌ كنند ولي‌ شمعون‌ آنها رامتوجه‌ كرد تا در فرصت‌ مناسب‌ آنها را آزاد نمايد.شمعون‌ از حاكم‌ پرسيد،اينهاخادم‌ بتخانه‌ هستند؟حاكم‌ گفت‌ خير اينها آمده‌ بودند تا مارا خداشناس‌ كنند.منهم‌آنها را زنداني‌ كردم‌.شمعون‌ گفت‌ مگر غير از خداي‌ شما،خداي‌ ديگري‌ هم‌هست‌؟گفت‌ نمي‌دانم‌ ولي‌ اينها مي‌گويند هست‌.شمعون‌ گفت‌ خوب‌ است‌ از اينهادليل‌ براي‌ ادعايشان‌ بخواهيم‌.حاكم‌ قبول‌ كرد وشمعون‌ از آنها پرسيد خداي‌ شماچكار مي‌كند؟گفتند خداي‌ ما كور را شفا مي‌دهد.شمعون‌ گفت‌ بتهاي‌ ماهم‌ شفامي‌دهند.حاكم‌ درگوش‌ شمعون‌ گفت‌ گمان‌ نمي‌كنم‌ بتهاي‌ ما شفا بدهند.شمعون‌گفت‌ شما كارت‌ نباشد اين‌ مطلب‌ را بمن‌ واگذاريد.سپس‌ بدستور شمعون‌ كور را به‌بتخانه‌ آوردند.شمعون‌ به‌ سجده‌ رفت‌ ودر سجده‌ در دل‌ گفت‌:خدايا!مقصود من‌توئي‌ كه‌ احد هستي‌ .خدايا اين‌ كور را شفابده‌!ناگاه‌ كور بينا شد.سلطلت‌ از كرامت‌شمعون‌ خوشحال‌ شدزيرا مي‌دانست‌ بتها نمي‌توانند شفا بدهند.شمعون‌ از آنهاپرسيد خداي‌ شما ديگر چه‌ مي‌كند؟گفتند مرده‌ را زنده‌ مي‌نمايد.شمعون‌ گفت‌ خداما هم‌ مرده‌ را زنده‌ مي‌كند.سلطان‌ گفت‌ آبروي‌ ما مي‌رود.شمعون‌ گفت‌ بياييد سرقبر پسر سلطان‌ برويم‌ اگر خداي‌ شما اورا زنده‌ كرد ما به‌ خداي‌ شما ايمان‌مي‌آوريم‌.همگي‌ سر قبر پسر سلطان‌ رفتند وآندونفر مبلغ‌ دعا كردند.ناگاه‌ پسرسلطان‌ زنده‌ شد.در اين‌ موقع‌ بود كه‌ طبق‌ شرط‌ ،سلطان‌ ووزرا وهمگي‌ ايمان‌آوردند.ومردم‌ شهر هم‌ همگي‌ ايمان‌ آوردند.

داستان پیا مبران

حضرت‌ سليمان‌ علیه السلام

سليمان‌ فرزند داود در سيزده‌ سالگي‌ به‌ عنوان‌ جانشين‌ داود انتخاب‌شد.خداوند به‌ او موهبتهاي‌ زيادي‌ داد از جمله‌ نبوت‌،سلطنت‌،علم‌ سخن‌ گفتن‌ باپرندگان‌،علم‌ قضاوت‌،حكمت‌ وفرزانگي‌،تسخير باد و جنيان‌ و ديوان‌ و شياطين‌براي‌ او و...

سليمان‌ سازنده‌ «بيت‌ المقدس‌» و«هيكل‌-معبد بيت‌ المقدس‌-» بوده‌ است‌.اوبعد از اتمام‌ ساختن‌ بيت‌ المقدس‌،با گروهي‌ به‌ مكه‌ رفت‌ وحج‌ خانه‌ خدا را انجام‌داد.در راه‌ برگشت‌ متوجه‌ شد مردم‌ سبأ خورشيد را مي‌پرستند.لذا آنان‌ را دعوت‌ به‌توحيد كرد وبعد از حوادثي‌ عاقبت‌ مردم‌ آنجا تسليم‌ سليمان‌ شدند.
در روايت‌ است‌ كه‌ سليمان‌ با آن‌ پادشاهي‌ عظيمي‌ كه‌ داشت‌،در كمال‌ زهد و بي‌اعتنائي‌ به‌ دنيا بود و خوراكش‌ نان‌ جو سبوس‌ دار بود و لباسي‌ از مو مي‌پوشيدوشبها را به‌ عبادت‌ مي‌گذراند وروزها را روزه‌ داشت‌.
عمر سليمان‌ را 55 سال‌ نوشته‌اند.و قبرش‌ در بيت‌ المقدس‌ كنار قبر پدرش‌ داودنبي‌ است‌.
به‌ قسمتي‌ از مطالب‌ سليمان‌ با ديگران‌ اشاره‌ مي‌نمائيم‌:
«اي‌ مهتران‌ من‌!كدامتان‌ مي‌تواند تخت‌ بلقيس‌ را پيش‌ از آنكه‌ خود بيايدبرايم‌ بياورد؟ديوي‌ از پريان‌ گفت‌:من‌ پيش‌ از آنكه‌ از جايت‌ بلند شوي‌مي‌آورم‌.اما(آصف‌ بن‌ برخيا)كه‌ علمي‌ از كتاب‌ بلد بود گفت‌:قبل‌ از يك‌ چشم‌ بهم‌زدن‌ برايت‌ مي‌آورم‌.ناگاه‌ سليمان‌ تخت‌ را نزد خود ديد.پس‌ گفت‌:اين‌ از فضل‌خدايم‌ است‌ كه‌ مرا آزمايش‌ مي‌كند كه‌ شاكرم‌ يا كافر؟و هر كه‌ شكر كند به‌ سود خودسپاس‌ گفته‌ وهركه‌ ناسپاسي‌ كند بداند كه‌ خدايم‌ بي‌ نياز و بزرگوار است‌.»

داستان پیا مبران

 

حضرت‌ لقمان‌ علیه السلام

«لقمان‌ پسرش‌ را چنين‌ موعظه‌ كرد:اي‌ پسرم‌!به‌ خدا شرك‌ نورز كه‌ شرك‌ظلمي‌ بزرگ‌ است‌.»

«اي‌ پسرم‌!اگر باندازه‌ دانة‌ خردلي‌ در ضخره‌اي‌ يا در آسمانه‌ يا در زمين‌ باشي‌خداوند آن‌ را در قيامت‌ مي‌آورد كه‌ خدا باريكدان‌ و آگاه‌ است‌.اي‌ پسرم‌!نماز بخوان‌و امر به‌ معروف‌ كن‌ و نهي‌ از منكر نما و بر مصيبتها صبر كن‌ كه‌ اين‌ علامت‌ اراده‌ قوي‌است‌.و از روي‌ تكبر صورتت‌ را از مردم‌ بر نگردان‌ و در زمين‌ با تكبر راه‌ نرو كه‌خداوند هيچ‌ فرد متكبر فخر كننده‌ را دوست‌ ندارد.در راه‌ رفتن‌ ميانه‌ رو باش‌ وصدايت‌ را بلند نكن‌ كه‌ زشت‌ترين‌ صدا آواز الاغ‌ است‌.»

 

داستان پیا مبران

حضرت‌ محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم‌)

ولادت‌ 
حضرت‌ محمّد(ص‌) در سال‌ عام‌ الفيل‌ در شهر مكّه‌ متولد شدند.پدر آن‌ حضرت‌عبداللّه‌ بن‌ عبدالمطلب‌ ومادر آن‌ حضرت‌آمنه‌ دختر وهب‌ بن‌ عبدمناف‌ بوده‌ است‌.از نظر علماء شيعه‌،اجداد پيامبر اسلام‌ تا حضرت‌ آدم‌ همه‌ موحّد بوده‌ وصُلب‌پيامبر در پشت‌ هيچ‌ مشركي‌ قرار نگرفته‌ است‌.

در روايت‌ مشهور،اجداد پيامبر تا حضرت‌ آدم‌ را بشرح‌ زير ذكر نموده‌اند:
محمّدپسر عبداللّه‌ پسر عبدالمطلب‌ پسر هاشم‌ پسر عبدمناف‌ پسر قهر پسرغالب‌ پسر لوي‌' پسرقصي‌' پسر كنانه‌ پسر خزيمه‌ پسر مدركه‌ پسر الياس‌ پسر مغير پسرنزار پسر سعد پسرعدنان‌ پسر ادد پسر يستحب‌ پسر نبت‌ پسر هميسع‌ پسر قيدار پسراسماعيل‌(ع‌) پسرابراهيم‌(ع‌)پسرتارخ‌ پسرتاخور پسرارغو پسرقالع‌ پسر بغابرپسرارفخشد پسرسام‌(ع‌) پسر نوح‌(ع‌)پسرملك‌ پسرمتوشلخ‌ پسرادريس‌(ع‌)پسر اددپسر مهلائيل‌ پسر فينان‌ پسر انوش‌ پسرشيث‌(ع‌)پسر آدم‌(ع‌).
پيامبر داراي‌ نُه‌ عمو بوده‌ است‌.يعني‌ عبدالمطلب‌ ده‌ پسر داشته‌ است‌شامل‌:(ابوطالب‌(عبدمناف‌)،زبير،حمزه‌،حارث‌،غيداق‌،مقوم‌(حجل‌)
ابولهب‌(عبدالعزّي‌)،ضرار،عباس‌ »
«پيامبر دوماهه‌ بودند كه‌ پدرشان‌ رحلت‌ نمود وچهارساله‌ بودند كه‌ مادرشان‌ از دنيارفت‌ وهشت‌ ساله‌ بودند كه‌ عبدالمطلب‌ رحلت‌ نمودند وچهل‌ وپنج‌ ساله‌ بودند كه‌ابوطالب‌ وهمچنين‌ همسررسولخدا،خديجه‌ (س‌) رحلت‌ نمودند.»
«پيامبر دوماهه‌ بودند كه‌ پدرشان‌ رحلت‌ نمود وچهارساله‌ بودند كه‌ مادرشان‌ ازدنيا رفت‌ وهشت‌ ساله‌ بودند كه‌ عبدالمطلب‌ رحلت‌ نمودند وچهل‌ وپنج‌ ساله‌بودند كه‌ ابوطالب‌ وهمچنين‌ همسر رسولخدا، خديجه‌(س‌) رحلت‌ نمودند.»
يكي‌ از برنامه‌هاي‌ پيامبر اسلام‌ در قبل‌ از بعثت‌،عبادت‌ وتفكر در غار حرا بود كه‌در سن‌ چهل‌ سالگي‌ در همين‌ غار ودرحالت‌ خلوت‌ با خداي‌ بي‌ نياز،اولين‌ وحي‌واولين‌ آيه‌ نازل‌ شد ومقام‌ نبوت‌،رسما به‌ آن‌ جناب‌ ابلاغ‌ گرديد.در اين‌ مورد روايتي‌از امام‌ حسن‌ عسگري‌(ع‌)نقل‌ شده‌ كه‌:
«وقتي‌ پيامبر به‌ سن‌ چهل‌ سالگي‌ رسيد،خداي‌ رؤف‌ دل‌ حضرت‌ را از همة‌ دلها بهتروخاشعتر ومطيعتر وبزرگتر يافت‌.لذا امر كرد تا درهاي‌ آسمان‌ را گشودند وملائكه‌فوج‌ فوج‌ به‌ زمين‌ آمدند وخداي‌ توانا ، رحمت‌ خود را از ساق‌ عرش‌ تا سر آن‌بزرگوار متصل‌ كرد.در اين‌ هنگام‌ جبرئيل‌ فرود آمد ودر غار حرا،بازوي‌ مبارك‌ پيامبررا گرفت‌ وگفت‌:اي‌محمّد!بخوان‌!محمّد(ص‌)فرمود:چه‌ بخوانم‌؟جبرئيل‌ فرمود:
«اِقْرَءْ بِاسْم‌َ رَبِّك‌ الذّي‌ خلق‌،خَلَق‌َ الانسان‌َ مِن‌ْ عَلَق‌ٍ...»وقتي‌ وحي‌ تمام‌ شد وملائكه‌به‌ آسمان‌ بالا رفتند،حضرت‌ در حاليكه‌ انوارجلال‌ الهي‌ اورا فرا گرفته‌ بود وكسي‌نمي‌توانست‌ به‌ او نگاه‌ كند،از غار بيرون‌ آمد وبطرف‌ پايين‌ كوه‌ حركت‌ نمود.
بر هر درخت‌ وسنگ‌ وگياهي‌ كه‌ عبور مي‌كرد،بر آن‌ جناب‌ سلام‌ مي‌كردند وبه‌ زبان‌فصيح‌ مي‌گفتند:السلام‌ عليك‌ يا نبي‌ اللّه‌!السلام‌ عليك‌ يا رسول‌ اللّه‌!همينكه‌ واردخانه‌ خديجه‌ شد،خانه‌ از شعاع‌ خورشيد جمالش‌ منوّر گرديد.خديجه‌ گفت‌:اي‌محمّد!اين‌ چه‌ نوريست‌كه‌ در تو مشاهده‌ مي‌كنم‌؟فرمود:اين‌ نور پيامبري‌ است‌!بگو

ادامه نوشته

قرآن گواه جاويد پيامبر (صلی الله علیه واله)

از سويى ديگر در گذر سده‏هاى تاريخ اسلام تا امروز، صدها و شايد هزاران كتاب در زمينه تفسير و جنبه‏هاى ادبى و زيباييهاى واژگانى قرآن به نگارش درآمده و امروز ميراث سترگى در گستره علوم اسلامى برجاى مانده است. انبوهى از نوشته‏ها نيز در فراز و فرود رخدادهاى تاريخى گذشته از ميان رفته‏اند كه ما تنها از آنها نامى را مى‏شناسيم و گاهى حتى نامى هم نمانده است. در اين حجم بزرگ كه در زبانهايى چون تازى و پارسى كه به زبان قرآن نزديك‏ترند و نيز به زبانهاى ديگر، سامان يافته، همگى از ويژگيهاى ادبى و آرايه‏هاى واژه‏هاى آن سخن گفته‏اند. آيا مى‏توان پذيرفت كه هزاران انديشمند و صدها نويسنده، اديب و پژوهشگر، همگى تنها به دنبال شيفتگى اعتقادى خويش، سرخوش از جانبدارى دينى به چنين كارى دست زده‏اند و قرآن داراى ويژگى برجسته‏اى در اين زمينه نيست؟ به راستى كه اگر كسى چنين احتمالى را هم به ذهن بياورد، سخن بيهوده و خنده‏آورى خواهد بود. آيا مى‏توان اين همه ريزه‏كاريهاى ادبى و نكته‏پردازيهايى را كه در طول تاريخ نگارشهاى تفسيرى، هزاران ورق بر دفتر معرفت‏بشرى افزوده است‏به يكباره شست و به كنارى نهاد و آن را بى‏پايه دانست؟ به راستى چنين ستمى در هر شاخه و رشته‏اى از فرهنگ و دانش بشرى و در هر كجاى جهان و تاريخ، نابخشودنى است. چرا اين همه دانشمند و اديب و نويسنده مسلمان، يك‏دهم اين تلاش را براى متون دينى ديگر به كار نبسته‏اند تا شيفتگى و جانبدارى اعتقادى خود را در گستره‏اى ديگر نيز بنمايانند؟ آيا زرگداشت‏سخنان ديگر پيامبر اسلام يا ديگر رهبران اصلى دين، مانند امامان معصوم در اعتقاد شيعه، تا اين اندازه كم و ناچيز است؟ حقيقت آن است كه آنان به دنبال سفارش و پافشارى خود پيامبر، دريافته‏اند كه سخن خداوند در قرآن، رنگ و بوى ديگرى دارد و اين متن آمده تا نمونه‏اى براى همه روزگاران باشد تا بهترين داستانها، ذكر، روشنايى، بيان، راهنما، استوار، رسا و... باشد و اگر همه انسانها توان خويش را برهم انباشته سازند و از توش و توانهاى ديگر نيز بهره جويند، حتى يك سوره مانند آن نخواهند آورد. [1] بدين سان مى‏بينيم كه تصديق اين مطلب نيز حتما نيازمند آشنايى نزديك با زبان قرآن نيست. چگونه مى‏توان پذيرفت كه هزاران تن اهل دانش، از نويسنده و مدرس و پژوهشگر و دانش‏پژوه، با هزاران صفحه و جلد و مطلب در باره قرآن، به مبالغه و اغراق پرداخته و متنى عادى را محور اين همه تلاش قرار داده باشند؟ 
نكته درخور توجه ديگر اين كه بسيارى از اين تلاشگران در گستره قرآن‏پژوهى از اقوام عرب‏زبان هم نبودند. به ويژه ايرانيان در گذر سده‏ها بيشترين كوشش را براى سامان‏بخشيدن به شاخه‏هاى گوناگون ادبيات عرب به انجام رسانده‏اند تا اين همه را در خدمت پژوهش و موشكافى قرآنى درآورند و از اين رهگذر جنب و جوش فرهنگى ارزشمندى براى فرهنگ بشرى به ارمغان آورده و بر جاى گذاشته‏اند. براستى اين همه انديشمندان غير عرب كه از نخستين سده پيدايش اسلام تا كنون به كاوش در تفسير و علوم قرآن، هزار نكته باريك‏تر از مو را كاويده‏اند، راهى بيهوده و بى‏اساس پوييده و به گفته حافظ ژاژ خاييده‏اند؟ در اين نوشته كوتاه نمى‏توان حتى به نامها و كتابهاى انديشمندان اين گستره اشاره كرد، ولى تنها يادآور مى‏شويم كه در كتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ايران، مرحوم شهيد مطهرى، مطالب بسيار سودمندى در اين باره آورده‏اند. بد نيست‏به چند نمونه از آنها اشاره كنيم: «كتاب معروف سيبويه در نحو كه به نام «الكتاب» معروف است از بهترين كتب جهان در فن خود يعنى از قبيل مجسطى بطلميوس در هيئت و منطق ارسطو در منطق صورى تلقى شده است، بارها در پاريس و برلين و كلكته و مصر چاپ شده است. سيد بحر العلوم و ديگران گفته‏اند: همه علما در نحو عيال سيبويه مى‏باشند. در اين كتاب به سيصد و چند آيه از قرآن مجيد استشهاد شده است..». [2] 
بنا بر نقل مرحوم شهيد مطهرى در كتاب تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام، از مرحوم سيد حسن صدر آمده است كه سلامة بن عياض شامى نقل كرده كه: «فتح النحو بفارس و ختم بفارس» يعنى نحو از فارس به وسيله سيبويه آغاز گشت و در فارس با رفتن ابوعلى فارسى پايان يافت. گرچه خود مرحوم مطهرى اين سخن را مبالغه مى‏داند، ولى اصل تاثير دانشمندان غير عرب در گستره ادبيات و تفسير را به روشنى مى‏توان دريافت. حتى كتابهاى لغت عرب و نام‏آورترين آثار را در اين باره ايرانيان نگاشته‏اند؛ كتابهايى چون صحاح اللغة تاليف جوهرى نيشابورى، مفردات القرآن تاليف راغب اصفهانى، قاموس اللغة تاليف فيروزآبادى، اساس اللغة تاليف زمخشرى. 
بدين سان مى‏توان تصديق كرد كه گسترش و بالندگى ادبيات عرب در ميان مسلمانان به بار نشسته و هدف اصلى آنان، پژوهش در قرآن كه در نگاه آنان سخن دل‏افروز و آهنگين خداوند مى‏باشد، بوده است. آنچه از همه اين نكته‏ها پى مى‏گيريم اين كه دريافت جنبه‏هاى دوگانه ادبيات قرآن تا اين پايه كه گفته‏ايم، نيازمند آشنايى نزديك و گسترده با زبان عربى نيست و همه انسانها از هر جاى زمين و در هر روزگارى مى‏توانند اين ويژگى شگفت قرآن را تصديق كنند، گرچه بررسى مستقيم اين كتاب به زبان اصلى آن، لايه‏هاى ژرف‏ترى را براى دانش‏پژوهان مى‏شكافد.

ادامه نوشته

قرآن گواه جاويد پيامبر (صلی الله علیه واله)

الف) استوارى دستورى و مرجع بودن قرآن

در باره استوارى دستورى و مرجع‏بودن اين متن در قواعد زبان عربى بايد گفت كه اين كتاب از آغاز پيدايش تا كنون مورد توجه و استناد در اين زمينه بوده است. نگاهى هرچند گذرا به كتابهاى بى‏شمار نگاشته شده در قواعد صرف و نحو عربى به خوبى نشان مى‏دهد كه تا چه اندازه به متن آيات قرآن به عنوان مرجع و مستند بى‏چون وبى‏همتاى اين گستره، توجه شده است. به راستى آيا مى‏توان در گذر سده‏هاى طولانى كه زبان و ادبيات عرب به شيوه‏اى علمى به همت والاى دانشمندان نام‏آورى كاويده و نگاشته شده، كتابى را يافت كه در اين زمينه از قرآن بهره نگرفته باشد؟ جالب آن كه اصل توجه به دستور و قواعد زبان عرب با آمدن قرآن و اهميت مسلمانان به درست‏خواندن اين كتاب، آغاز شده است. همه پژوهشگران اين زبان بر آنند كه گستره پردامنه و بالنده و استوار اين زبان قانونمند و بسامان، با آمدن اسلام و پيدايش قرآن، هماهنگى و سامان علمى يافته و پژوهش و نگارش در اين زمينه با انگيزه پاسدارى از قرآن به عنوان متنى مقدس و فرابشرى در انديشه مسلمانان، آغاز شده است. آيا مى‏توان در تاريخ ادبيات عرب كتابى درخور توجه يافت كه پيش از اسلام و پيدايش قرآن، به قواعد و دستور آن پرداخته باشد؟ بارى به گمان ما اين كه ساماندهى و پژوهش علمى قواعد زبان عربى، كه استوارى و قانونمندى چشم‏گيرى دارد، وامدار پيدايش اسلام و قرآن مى‏باشد، مطلبى روشن است و نياز به پافشارى بيشتر ندارد. حتى غير مسلمانانى كه در اين زمينه به كاوش پرداخته‏اند نيز آشكارا و فروتنانه حجيت و مرجعيت دستورى قرآن را پذيرفته‏اند. در روزگار ما كه زبان و ادبيات عرب مرزهاى بومى خود را درنورديده و در پژوهشهاى دانشگاههاى جهان جايگاهى يافته و يا در ميان عرب زبانان غير مسلمان، مانند مسيحيان لبنان، در اين باره كاوشهاى ارزشمندى انجام گرفته است، به خوبى مى‏توان ديد كه تا چه اندازه به قرآن توجه شده و جنبه دستورى آن، جداى از باور دينى و درستى يا نادرستى محتوايى پيامهايش، پذيرفته شده است. اساسا بايد گفت كه استوارى دستورى يك متن مى‏تواند از محتواى پيام آن جدا باشد و پذيرش هركدام در گرو ديگرى نباشد. بدين سان پذيرش مرجعيت قرآن نيز از سوى ديگران، نه كارى شگفت كه شيوه‏اى پسنديده و هماهنگ با خلق و خوى پژوهش علمى است. 
در همين زمينه نكته شايسته درنگ و مهم اين كه در ميان مسلمانان متون دينى ديگرى هم بوده و هست كه حجم آن به دهها برابر قرآن مى‏رسد. اين همه گفته‏ها و نوشته‏ها كه از پيامبر و امامان به ما رسيده و با دقت و موشكافى بسيارى نگاشته و به آيندگان سپرده شده، ميراث سترگى از متون دينى اسلام به شمار مى‏آيد. با اين همه، انديشمندان و اديبان مسلمان، اين متون را مرجع و حجت‏براى استناد در زمينه قواعد زبان عربى نمى‏دانند؛ چرا كه بناى معصومان عليهم السلام اين نبوده است كه در گفتار و نوشتار خود بر مراعات قواعد ريز و درشت صرفى و نحوى پاى‏بفشارند و سخنى بگويند يا بنويسند كه حتما قابل استناد دستورى باشد. آيا ديده شده كه همانند آيات قرآن، در يك مساله دستورى به جمله‏اى از نهج البلاغه، استناد كنند؟ البته روشن است كه گفته‏ها و نوشته‏هاى معصومان عليهم السلام بسيار زيبا و اديبانه و دل‏نشين عرضه گرديده، ولى مرجع‏بودن در قواعد يك زبان، ويژگى ديگرى است كه آن را در قرآن پذيرفته‏اند.

ادامه نوشته

قرآن گواه جاويد پيامبر (صلی الله علیه واله)

چكيده: 

هدف اصلى اين نوشته كاويدن ويژگيهاى قرآن است كه پيامبر و مسلمانان آن را نشانه جاويدان الهى بودن دعوت پيامبر مى‏دانند. در اين بخش از مقاله، نخست‏به ماندگارى و دست‏نخوردگى قرآن اشاره گرديده و با نگاهى تاريخى گفته شده است كه با توجه به انبوهى توزيع اين كتاب، امكان دگرگون‏سازى آن در هيچ برهه‏اى از تاريخ اسلام، پذيرفتنى نيست. سپس به بررسى ادبيات قرآن پرداخته‏ايم و با جداسازى دو جنبه: 
الف) استوارى دستورى يا سامان مندى قرآن به عنوان مرجع و حجت در زبان تازى حتى نزد غير مسلمانان؛ 
ب) زيبايى و آرايه‏هاى واژگانى و خوش‏آهنگى و دل‏انگيزى متن قرآن، گفته‏ايم كه تصديق هر كدام از اين دو براى دريافت‏شگفتى و ژرفاى قرآن، نياز حتمى به آشنايى با زبان عربى ندارد و براى هركس شدنى است، كه اين خود يكى از دريچه‏هاى نگاه به جنبه اعجاز همگانى و هميشگى قرآن مى‏باشد. 
شمارگان انبوه قرآن در گذر همه سده‏هاى پيدايش اين كتاب و ماندگارى نسخه‏هاى فراوان و بى‏شمار همه عصرها، راه بررسى موشكافانه متن دينى مسلمانان را بسى آسان و هموار ساخته است. هركس مى‏تواند با پژوهش در نسخه‏هاى فراوان در موزه‏ها، مسجدها و مدرسه‏هاى خاور و باختر كره خاك، به ارزيابى ادعاى يكنواختى و دست‏نخوردگى قرآن، كه مسلمانان بر آنند، بپردازد. 
اساسا در گذر سده‏هاى تاريخ اسلام زمانى را نمى‏توان يافت كه دست‏بردن و دگرگون ساختن قرآن در برهه‏اى، شدنى باشد. از همان نيمه نخست‏سده آغازين پيدايش اسلام، نسخه‏هاى انبوه اين كتاب، به ويژه پس از هماهنگ‏سازى و توزيع آن در روزگار خليفه سوم، در هر خانه و مسجدى يافت مى‏شد و هزاران چشم و دل، واژه‏ها و فرازهاى اين كتاب را از آغاز تا انجام حفظ مى‏كرده و مى‏خواندند و مى‏نوشتند. چگونه ممكن بود كه كتابى بدين گستردگى در توزيع و تكثير را ساخت؟ ! حتى در سخت‏ترين فراز و فرودهاى تاريخ كه بخشهاى بسيارى از سرزمينهاى اسلامى، آماج تاخت و تاز جنگهاى خانمانسوز گرديد، باز هم اين كتاب را به فراوانى و در دسترس همگان مى‏يافتند. نه يورش مغولان و نه درگيريهاى دامنه‏دار صليبى، هيچ كدام، بر انبوهى نسخه‏هاى اين كتاب تاثير شكننده بر جاى نگذاشت. با اين كه در اين ستيزها، هزاران كتاب و نوشته ديگر سوخت و هرگز نشانى از آنها بدست نيامد. جالب اين كه حتى آن نسخه‏هايى از قرآن، كه به چنگ ديگران افتاده و امروز زينت‏بخش موزه‏هاى سراسر گيتى است، هم چنان يك نواخت و دست‏نخورده برجاى مانده است. تو گويى دستى توانمند بر آن است كه اين نوشته را حتى در دست ديگران نيز نگاه دارد. به راستى آيا چنين چيزى را در نوشته‏اى ديگر مى‏توان يافت.

ادامه نوشته

بدن انسان

بدن انسان

نـيـروی حـفـاظـتـی بـدن

 

« هر کسی در درون خود نيروی پشتيبانی دارد».

«نَفس»: زندگی و خودآگاهی در پديده زنده، و آنچه غرائز و احساسات و هستی خود را درک می کند و از خود بعنوان "من" ياد می کند. پديده زنده با زنده بودن نَفس زنده است و با مردن نَفس می ميرد و همينطور با مردن بدن نَفس نيز می ميرد. نَفس فوت هم می کند و فوت وضعيت ميان مرگ و زندگی است مانند خواب و بی هوشی). نفس در آيه مجاز است و بجای جسم آمده است. بعبارتی آيه می گويد: هر جسمی نيروی پشتيبانی دارد که نتيجه پشتيبانی از زندگی آن جسم می شود پشتيبانی از "زندگی نفس آن جسم".

«حافظ»: اسم فاعل از مصدر حفظ است. حفظ بمعنی: چيزی را از درون يا در درون نگهبانی و نگهداری و پشتيبانی نمودن است، ("حراست" بمعنی: چيزی را از بيرون نگهبانی و پشتيبانی نمودن است). و حافظ: کسی يا چيزی است که چيزی را از درون آن يا در درون آن نگهبانی و نگهداری و پشتيبانی می کند).

نکته آيه: هر کسی در درون خود نيروی پشتيبانی دارد:

بدن هر انسانی يک سيستم حفاظتی دفاعی دارد. برخی از سلولهای آن در جای مخصوصی به انتظار وارد شدن غير خوديها (باکتريها، ويروسها، ميکروبها و مواد خطرناک) هستند و برخی با جـريان خـون در سـراسـر بدن گـشـت ميزنند و هـنگام برخورد با دشـمـن با آن درگير شده و آنرا از پا در می آورند. و به اين ترتيب سلامتی بدن را در برابر بيماريها حفظ می کنند و بدن زنده می ماند و با زنده ماندن بدن نفس زنده می ماند.

تصويری از سلولهای مغز استخوان انسان که با ميکروسـکوپ ديده ميشوند. در مغز استخوان هـر دقـيقه مـيـلـيـونها سلول درست ميشوند تا به بخشهای ديگر بدن صادر شوند. اين سلولها بين يک صدم تا سه صدم ميليمتر قـطر دارند.

 

سـرانـگـشـتـان

 

« آيا انـسـان می پندارد کـه مـا هـرگـز استخـوانهای او را جـمع نخواهيم کرد؟ چرا! ما حتی می توانيمسرانگشتان او را نيز دوباره درست کنيم»!

(واژه بـنـان در اصـل به معنی: "تکيه گاه و چيزيکه بنوعی و بنحوی به آن تکـيه می شـود" است. در معنی دوم خود از جمله به: قـسـمـت داخلی سر انگـشـتـان، يعـنی هـمان قسمتی که در تصوير می بينيم اطلاق شده، به اعتبار اينکه "انـسان در کـارهـا و نشست و برخاست های خود به آنها تکيه می کند").

نکـتـه آيه: سرانگشتان وضعيت خاصی دارند:

 

سـر انـگـشـتـان هــر فــردی رسـم و نـمودار کاملا منحصر بفرد خود دارد. حتی دو نـفـر دو قـلـو را نمی توان يافت که نمودار سرانگشتان آنها نظير هم باشد (دوقـلوهای موسوم به "دوقـلوهای همسان" که از يک تخم درست می شوند نيز نمودار سرانگشتان آنها دقيقاً يکی نيست ولی تميز دادن آنها دقت و بررسی زيادی می خواهد). نمودار سرانگشتان از تولد تا وفات ثابت می ماند، و به هر چيزی دست زده شود اثر خود را بجا می گذارد، و قطر خطهای آن در مردان از زنان بزرگتر است.

اينکه قـرآن "دوباره سازی سرانگشتان" را مطرح می کند به اين

معنی نيست که آفرينش سرانگشتان سخت تر و پيچيده تر از اندامهای ديگر است، بلکه به اين معنی است که سرانگشتان چيزِ خاصی دارند و در آينده کشف میشود و آيه روشن می کند که قرآن سخن خداوند است. انسان در قرن نوزدهم به وضعيت سرانگشتان پی برد.

 

تأثير رنگها بر انسان

 

«گفتند: از خدای خود بخواه برای ما روشن کند رنگ آن چيست؟ موسی گفت: خدا می گويد: آن گاوی است زرد، رنگ آن پر رنگ يکدست است، بينندگان را خرسند و شادمان می کند».

پژوهشهای علمی نشان می دهد که رنگها بر انسان و در زندگی وی تأثير دارند. رنگ سبز احساس دوست داشتن زندگی و اميد به زندگی را در انسان ايجاد می کند (به اين خاطر پوشاک جراحان از رنگ سبز انتخاب شده که روی بيمار تأثير بگذارد. و آياتی که از پوشش بهشتيان در بهشت صحبت می کنند نيز می گويند که پوشاک آنها سبز رنگ است) ـ رنگ ارغوانی انسان را به آرامش فرا می خواند ـ رنگ زرد دستگاه عصبی را پر جنب و جوش و انسان را با نشاط می کند (فعال می کند) و احساس شادمانی و خرسندی را در وی ايجاد می کند ـ رنگ آبی احساس سردی نمودن و رنگ سرخ احساس خشکی نمودن را در وی ايجاد می کند. همينطور درصد ياد گيری در متون و تصاوير رنگی بیشتر از متون و تصاوير سياه و سفيد است (بعبارتی مغز چيزهای رنگی را بهتر ذخيره می کند و بياد می آورد). رنگ به کارها معنی می دهد، در کارهائی که با اعداد با حجم زياد صورت می گيرد درصد اشتباهات در اعداد رنگی کمتر ار اعداد سياه و سفيد است.

 

توجه شديد به چيزی و احساس درد نکردن

 

« و چند تا زن در شهر گفتند: همسر عزيز (يعنی زليخا همسر نخست وزير مصر) با جوان خود درگير می شود تا خواست خود را به او بخواهاند. شيفتگی دوستداری يوسف براستی مشغوليت او شده است. ما براستی او را در رويه ای که همه آن را ناپسند می دانند می بينيم ــ هنگاميکه (زليخا) نقشه آنها را شنيد دنبال آنها فرستاد، برای هر کدام نشيمنی مشخص نمود، بدست هر کدام يک کارد داد، و به يوسف گفت بر آنها وارد شو! همينکه او را ديدند او را بزرگ ديدند و دستهای خود را بريده بریده نمودند و گفتند: خدا از بدی دور! اين بشر نيست، اين تنها يک فرشته بزرگوار است».

«مُراوِدَة»: درگير شدن با کسی برای خواهاندن خواست خود به او است. «شَـغَـف»: شيفته و دلباخته شدنی است که انديشه انسان را بخود مشغول می کند ـ «حُبّ»: دوست داشتن کسی بخاطر خوب بودن آن است. مانند دوست داشتن يک آموزگار خوش رفتار. "مبين": چيزی است که برای همه پيدا و آشکار است. و "ضلال مبين" در آيه بمعنی: چيزی است که همه آنرا بی راهـگی و رويه نادرست می دانند. "دستهای خود را بريده بريده نمودن" مجاز است بمعنی: پوست و گوشت دستهای خود را بریده بریده نمودن. "مکر" بمعنی: نقش بر آب نمودن است و منظور زليخا از مکر زنان اين است که آنها (از روی رشک ورزی) نقشه داشته اند که جايگاه و شخصيت وی بعنوان همسر نخست وزير را لکه دار کنند. 

نکته مورد نظر ما در آيه اينست که می گويد: زنان يوسف را  بزرگ می بينند و دستهای خود را بريده بریده می کنند. يعنی زيبائی يوسف چنان آنها را شيفته می کند که کاردهائی که با آنها ميوه پوست می کنده و تکه می کرده اند دستهای آنها را پاره پاره می کند ولی آنها احساس نمی کرده اند.

پژوهشهائی که با دستگاه روی مغز شده نشان می دهد که هنگاميکه مغز شديداً متوجه چيز مهمی است، فعاليت مناطقی از مغز که درد احساس می کند کم می شود. و فعاليت در سلولهای عصبی پيرامون کانال سيلويوز بيشتر می شود، که اين فعاليت منجر به ترشح ماده تسکين دهنده درد می شود. به اين خاطر هنگاميکه توجه انسان پيش چيز مهم و بزرگی است اگر در آن لحظات پوست و گوشت دست خود را بريده بريده بکند احساس درد نمی کند و متوجه نمی شود که دارد دست خود را می برد. 

 

سحر شدن چشم

در قرآن می خوانيم پس از اينکه موسی آيات خداوند را (يعنی معجزاتی که به موسی داده بوده که به فرعون و درباريان وی نشان دهد را) به فرعون و درباريان وی نشان میدهد، می گويند اين سحر است و ما هم ميتوانيم برای تو سحر بياوريم. به اتفاق همديگر وقتی تعيين می کنند که در حضور مردم اين کار را انجام دهند. در اين  داستان در رابطه با اثر سحر بر انسان چنين می خوانيم:

 

« (ساحران) گفتند: ای موسی! يا می اندازی و يا اينکه ما اندازندگان باشيم ـ (موسی) گفت: بيندازيد! همينکه (طنابها و چوب دستی های خود را) انداختند چشم های مردم را سحر زده نموده و آنها را هراسناک نمودند و سحر بسيار بزرگی اجرا کردند».

آيه می گويد ساحران چشمهای مردم را سحر کرده اند. دستاورد پژوهشهای علمی انجام شده در زمينه سحر نيز نشان می دهد که سحر بر چشم فرد اثر می گذارد. سحر کارکرد چشم را مختل می کند يا همه رنگها بجز رنگ آبی را جذب می کند. 

در رابطه با اينکه سحر در واقع تغييری در پديده های طبيعی ايجاد نمی کند نيز در آيه 66 سوره طه نيز ميخوانيم: « فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى: سحر آنها به موسی این خیال را داد که چوب دستی ها و طنابهای آنها حرکت می کند».  یعنی ساحران چوب دستی و طنابهای خود را به موجودی که حیات و اراده ای داشته باشد و از خود حرکتی بکند تبدیل نکرده اند بلکه چنین به خیال موسی آمده است.

« عزت حسيني» در فرهنگ عاشورا

نتيجه‌گيري

آنچه از اين مقاله استنتاج مي‌شود اين است كه هر مكتب تربيتي براي تربيت انسانها، اصول و راه ورسمي را پيشنهاد مي‌نمايد و در مكتب حسين ابن علي (علیه السلام)، اساس تربيت انسانها ‹‹عزّت مداري›› و زندگي همراه با عزّت و شرافت انساني است. انساني كه در اين مكتب پرورش مي‌يابد، فلسفة مرگ و زندگي را بخوبي دريافته و در هر شرايطي بر حفظ عزت پافشاري نموده و هرگز حاضر نمي‌شود حيات با ذلت و خواري را بر مرگ باعزت و شرافت ترجيح دهد. او ‹‹قتيل العزّه›› ناميده شد تا درس سازش‌ناپذيري و روح عزّتمندي را به پيروانش منتقل سازد.
او به انسانها آموخت كه نقش عزّت در تربيت، نقش اساسي است به طوري كه اگر عزت نباشد انسان به هر زشتي و پستي تن مي‌دهد و به هر گناهي آلوده مي‌گردد. ذلت نفس منشأ همة بدي‌ها و فسادها است. لذا بهترين راه براي اصلاح فرد و اجتماع، انتقال روح عزّت‌ مندي به آنان است. روح عزّت است كه انسانها را در برابر خداوند خاضع و فروتن مي‌سازد و در برابر غير خدا تسليم‌ناپذير و سربلند مي‌نمايد. 
حسين ابن علي (علیه السلام) با قيام و نهضتي كه در تاريخ برپا نمود و با مكتبي كه به عنوان مظهر عزّت و كرامت انساني آفريد، انسانها را به عزت حقيقي كه همان ذلت در برابر ربّ و سازش‌ناپذيري در برابر غير ربّ بود، رهنمون ساخت.

منابع

1- قرآن كريم.
2- نهج‌البلاغه
3- ابوقاسم الحسين بن محمد الراغب الاصفهاني ‹‹المفردات في غريب القرآن››،، دارالمعرفه، بيروت.
4- ‹‹ الكافي›› ابوجعفرمحمدبن يعقوب الكليني،دارالكتب الاسلاميّه، طهران، 1388 ق.
5- السيد محمد حسين الطباطبايي ‹‹الميزان في التفسير القران››،، دارالكتاب الاسلامي، قم، 1293 ق.
6- امام خميني ره ‹‹تحريرالوسيله››، انتشارات دارالعلم، قم.
7- ابن شهر ‹‹ المناقب››، آشوب،مكتبه بني هاشم، تبريز.
8- ‹‹ اسد حيدر، مؤسسه كلمات الامام الحسين (علیه السلام)››، دارالتعارف للمطبوعات،بيروت، 1398 ق.
9- ابوجعفر محمد بن جرير طبري، ‹‹ تاريخ طبري››، دارالمعارف، قاهره.
10- المجلسي، ‹‹بحار الانوار››، محمد باقر، چاپ دوم، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1403 ق.
11- الآمين الآملي، ‹‹اعيان الشيعه››، السيد محسن، دارالتعارف، بيروت.
12- الخوارزمي، ‹‹مقتل الحسين››، مكتبه المفيد، قم.
13- الشهرستاني، ‹‹حياه الامام الحسين بن علي (علیه السلام)››، دارالكتاب العربي، بيروت.
14- القاضي نورالله تستوي ‹‹ احقاق الحق و ازهاق الباطل››، مكتبه المرعشي النجفي، قم.
15- الصحفيه السّجاديه.
16- ‹‹ميزان الحكمه››، محمد ري شهري، مؤسسه دارالحديث، قم، 1416 ه.ق.
17- ‹‹غررالحكم و دررالحكم››، عبدالواحد التميمي الآمدي، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1407 ق.
18- ‹‹مستدرك الوسايل›› دار احياء التراث العربي، بيروت، 1403 ق.
19- شيخ مفيد ‹‹الارشاد››، انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علمية قم.
20- رضي‌الدين ابولقاسم علي بن موسي ابن طاووس، ‹‹اللهوف علي قتلي الطفوف››، ترجمة سيد احمد قهري زنجاني، انتشارات جهان، تهران.
21- شرح ابن ابي الحديد.
22- فخرالدين بن محمد الطريحي ‹‹المنتخب في جمع المراثي و الخطب››، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت.
23- نهج‌البلاغه، صبحي صالح، دارالكتاب البناني.

« عزت حسيني» در فرهنگ عاشورا

 

« عزّت›› در فرهنگ عاشورا

عزّت به عنوان يك خصلت متعالي نفساني و به معناي نفوذناپذير بودن، صلابت نفس، شكست‌ناپذيري، مقهور عوامل بيروني نشدن، كرامت و والايي روح انساني، در مقابل واژة ذلّت قرار دارد كه به معناي تن به پستي و دنانت دادن، ستم‌پذيري، زير بار منّت رفتن و تحمّل سلطة باطل است.
از زيباترين خصلت‌ها و روحيّاتي كه در عاشورا تجلّي نمود، جلوه‌هاي گوناگون 
‹‹ عزّت›› بود. دودمان بني‌اميّه مي‌خواستند ذلت بيعت با خويش را بر حسين ابن علي (علیه السلام) تحميل نمايند، ولي روح بلند حسين (علیه السلام) و يارانش اين ذلّت و فرومايگي را تحمّل ننمود و فرياد برآورد كه : ‹‹لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل››[20] هيچگاه همانند انسانهاي پست و ذليل، دست بيعت با شما نخواهم داد.
امام (علیه السلام) در يكي از شور انگيزترين سخنانش در كربلا فرمود: ‹‹الدّعي و ابن الدّعي قدر كزني بين اثنتين، بين السلّه و الذله، هيهات منا الذله››[21] يزيدبن معاويه مرا ميان كشته‌شدن و ذلت مخيّر نمود، ولي من هرگز جانب ذلت و خواري را نمي‌گيرم. بعد در ادامه فرمود: اين را خدا و رسول و دامان پاك عترت و نفوس باعزّت نمي‌پذيرند. من هرگز اطاعت از ستمگران را بر شهادت عزّت‌بخش ترجيح نخواهم داد. به خدا قسم آنچه را از من مي‌خواهند، نخواهم پذيرفت (ذلت و خواري را) تا اينكه خدا را آغشته به خون خويش، ديدار نمايم.
اين سخن بلند و حيات‌بخش اوست كه در رجز‌خواني‌هاي روز عاشورايش مي‌فرمود: ‹‹الموت اولي من ركوب العار››[22]مرگ نزد من از ننگ و خواري برتر است. و باز مي‌فرمود:‹‹موت في عزّ خير من حياه في ذلّ››[23]مرگ با عزت از زندگي همراه با ذلت برتر و بالاتر است. و در دعاهاي بلندشان به ما آموختند كه چگونه طلب عزت نماييم: ‹‹اللهم و في صدور الكافرين فعظّمني و في اعين المؤمنين فجلّلني و في نفسي و اهل بيتي فذللّني››[24] خداوندا مرا در نزد بيگانگان عظيم و عزّتمند و در نزد مؤمنين بزرگوار و در نزد خودم حقير و بدور از تكبّر گردان.
در دعاي روز عرفه، از فرزندش امام سجاد (علیه السلام) مي‌خوانيم: ‹‹ذللّني بين يديك و اعزّني عند خلقك، وارفعني بين عبادك…››[25]
خدايا مرا نزد خودم حقير گردان؛ و نزد مردم عزيز گردان؛ و بين بندگان خود رفعت بخش.
در فرهنگ عاشورا آموختيم كه اگردستيابي به عزّت راهي جز مرگ و كشته شدن نداشته باشد، بايد اين راه را پيمود تا به ساحل شرافت و عزّت برسيم. لذا امام (علیه السلام) پس از برخورد با سپاه حرّ فرمود: ‹‹ من از مرگ، باكي ندارم، مرگ راحت‌ترين راه براي رسيدن به عزت است. مرگ با عزت، حيات ابدي است؛ و زندگي ذلت‌بار، مرگ واقعي است. آيا مرا از مرگ مي‌ترسانيد؟ چه خيال باطلي، هرگز از ترس مرگ، ظلم و ذلت را تحمل نمي‌كنم. درود بر مرگ در راه خدا. شما با كشتن من نمي‌توانيد شكوه و عزت و شرافت مرا از بين ببريد. هيچ هراسي از مردن ندارم.››[26] 
امام حسين (علیه السلام) اين روحيّة زيباي عزتمند را به اصحاب و ياران و فرزندانش نيز منتقل نمود. لذا مي‌بينيم قاسم ابن الحسن در آن بيان زيبايش مي‌گويد: ‹‹وقتي زمامداران نظام ما افراد فاسدي همچون يزيد و ابن زياد باشند، در اين صورت مرگ براي من از عسل شيرين‌تر و زندگي با ستمگران مايه ننگ و خواري خواهد‌بود.››[27]و برادرش عباس ابن علي پذيرفتن امان‌نامة ابن زياد را ننگ و ذلّت ابدي تلقي نموده و به شدّت ردّ مي‌نمايد. در صورتي كه اگر مي‌پذيرفت جان سالم بدر مي‌برد، فرياد برآورد: مرگت باد اي شمر! نفرين خدا بر تو و امام تو باد. از من مي‌خواهي كه زير بار ستم و ذلت تو بروم و از ياري امامم دست بردارم؟[28]

ادامه نوشته

« عزت حسيني» در فرهنگ عاشورا

 

چكيده مقاله

ما در اين مقاله ابتداء به مفهوم‌شناسي واژه ‹‹عزّت›› در فرهنگ لغت پرداخته و آنگاه به جستجوي معاني اين واژه در فرهنگ قرآني پرداخته‌ايم؛ و كاربردها و موارد استعمال گوناگون عزّت را در آيات قرآني و نيز راههاي دستيابي به عزّت از ديدگاه قرآن را مورد بحث قرار داده‌ايم؛ و سپس وارد مبحث اصلي مقاله كه همان ‹‹عزّت حسيني›› در فرهنگ عاشورا بود، شده‌ايم؛ و با استناد به خطبه‌ها، نامه‌ها و سروده‌هاي آن حضرت، جلوه‌هاي گوناگون عزّت در عاشورا و نيز پيامهاي تربيتي اين واژة مقدس را برشمرديم.
آنچه از اين مقاله استنتاج مي‌شود اين است كه هر مكتب تربيتي براي تربيت انسانها راه و رسمي را برمي‌گزيند و در مكتب حسين ابن علي (علیه السلام)، اساس تربيت انسانها عزّت مداري و زندگي همراه با عزت و شرافت انساني است. انساني كه در اين مكتب پرورش مي‌يابد، فلسفة مرگ و حيات را به زيباترين شكل آن دريافته و در هر شرايطي بر حفظ عزّت پافشاري نموده و مرگ باعزّت را بر زندگي همراه با ذلت و خواري ترجيح مي‌دهد؛ و هرگز حاضر نمي‌‌شود يك لحظه زير بار حرف زور و ذلّت‌بار برود. او ‹‹ قتيل العزّه›› ناميده شد تا درس سازش‌ناپذيري و روح عزتمندي را به پيروانش منتقل سازد.

مفهوم‌شناسي عزت

مفهوم ‹‹عزت›› به گفتة راغب اصفهاني در كتاب وزين ‹‹مفردات القرآن›› به معناي آن حالتي است كه انسان را مستحكم و شكست‌ناپذير مي‌سازد و نمي‌گذارد آدمي در پيچ و خم زندگي، مقهور عوامل دروني و بيروني شده و شكست بخورد.[1] به همين جهت، زمين صفت و سختي كه نفوذناپذير است «ارض عزاز» مي‌گويند و به چيزي كه وجودش كمياب باشد، ‹‹عزيزالوجود›› مي‌گويند. مثلاً به گوشت نايابي كه نمي‌توان به آن دست يافت ‹‹تعزّزاللّحم›› مي‌گويند، و نيز به كسي كه پرصلابت است و هرگز مقهور كسي نمي‌شود، ‹‹عزيز›› مي‌گويند.[2]
در قرآن كريم نيز واژة ‹‹عزّت›› هم در معناي فوق بكار رفته است. مانند:‹‹فان العزّه لله جميعاً›› (نساء / 139) يعني شكست‌ناپذيري و قاهريّت تنها از آن خداوند است. و هم به معناي ‹‹صعوبت و سختي›› بكار رفته است. مانند ‹‹عزيز عليه ما عنتم››[3] سخت و گران است بر او رنج شما. و به علاوه معناي ‹‹غيرت و حمّيت›› نيز آمده است. مانند:‌ ‹‹ بل الذين كفروا في عزّه و شقاق››[4] بلكه آنها كه كافر شدند گرفتا رغيرت هستند. و همچنين در معناي ‹‹ غلبه و سيطره›› نيز بكار برده شد، مانند: ‹‹ و عزّني في الخطاب››[5]يعني در سخن گفتن بر من غلبه كرد.[6]

ادامه نوشته

پس گرفته شدنِ موادِ زائدِ جنين توسط رحم

پس گرفته شدنِ موادِ زائدِ جنين توسط رحم

 

«خدا می داند هر (مادر) بارداری چه بار دارد، و می داند رحمها چه چيزی می مکند و چه چيزی را اضافه می کنند و هر چيزی پيش او اندازه ای دارد».

نکته آيه: رحمها چيزهائی را از جنين می مکند و چيزهائی را به او می دهند، و هر چيزی نيز اندازه مشخصی دارد:

رحم (يا بعبارتی کيسه ای که جنين در آن بـسر می برد) به جنين مـواد غـذائی می فـرسـتد و از همانجا نيز مواد برگشتی جـنـيـن را می گيرد. کُـرکها و پـرزهای کوچک رحم (يعنی کيسه رحم) که در خون مادر غـوطـه می خورند هـمـه مـولکـولـهـائـی کـه از انـدازه مـشـخـصی بـزرگـتـر هـسـتند را تصـفـيه می کنند. و فقط کوچکترينهای عناصر حفاظتی بدن می توانند رد شوند و از طريق بند ناف  به جنين برسند.

در زمان محمد انسان می دانست که رحم مادر نوزاد را تغـذيه می کند، ولی اينکه جنين مـواد برگشتی نيز دارد و رحم آنرا را پـس می گيرد، و يا ايـنـکـه پـرز هــای رحم مـولکـولـهای بـزرگ را تصـفـيه می کـنـد طـبعاً کسی چيزی نمی دانسته و اين عـلـوم مربوط به علم عصر ما است.

روند رشد يکسان جنين انسان و دامها

 

«خدا انسان را از يک چکه می آفريند. پس از آن، (چکه) بطور آشکاری جدا می شود و صف آرائی می کند ــــ دامها را نيز به همين ترتيب می آفـريند»!

نکـات آيـه:

1ـــ انسان پس از چکه بودن يکمرتبه جدا می شود و صف آرائی می کند:

پس از اينکه سـلـول نطـفـه مـرد (اسپرم) وارد تـخـمـک زن می شـود و در هـم ذوب می شوند و تـقـسـيـم سـلـولی صـورت می گيرد، سلولها بحالت جبهه گيری کردن از هم جدا می شـونـد و در سه تـا آرايـش کـه تـشـکـيل سه تا پـوسته است صف آرائی می کنند. (هر يک از پوسته ها بخشهای مشخصی از بدن را درست می کنند). و آشکار بودن آن که آيه آنرا مـطـرح می کند نيز به معنی "ديدنی بودن" آنست، که انسان فعلاً  به کمک ميکروسکوپ آن وضعيت را می بيند.

2ـــ روند و فرايند رشد جنين دامها نيز مانند جنين انسان است:

چنانکه آيه مطرح می کند شکل گيری جنين دامـهـا نيز روند و فـرايـنـدی مانـنـد جنين انـسان دارد! پيش از اين تـصـويـری از روند رشد جـنـيـن انسان و برخی از جانواران را ديديم.

 

زمانِ کاملِ شير دهی دو سال است

 

«مادرانی که می خواهند شير دهی خود را کامل کنند دو سال کامل به فرزندان خود شير دهـند»!

علم امـروز نيز مدت زمان لازم شير دهی را دو سال می داند. زنی که به بچه شير می دهد نيز رحم وی به حد طبيعی خود می رسد. سه چهارم زنانی که به گشادی رحم دچار شده اند کسانی هستند که به فـرزندان خود شير نداده اند.

 

چگـونگی خـروج نـطـفـه زن و مـرد

 

« انـسـان می بـايـد ببيند از چـه درست شـده ــ از آب جهـيـده ای درست شده ــ که از خروجی سفت و خروجيهای نرم خارج می شود»!

نکته آيه: آب جهيده ای که انسان را درست می کند از خروجی سفت و خـروجيهای نرم خارج میشود:

خروجی سفـت:

خـروجی «سفت» که مفرد آمده و به معـنی "يکی بودن" آن است، مربوط به خروجی تخمک " زن" است. چنانکه در تصوير می بينيم تخمک زن يک خروجی بيشتر ندارد، و آن خروج از تخمـدان است (تصوير1). خروجی تخمـدان نيز بسته است. وقـتی تخمک بخواهد بيرون بيايد به کناره جداره خروجی تخمدان می رود. بعد در تخمدان فـشار ايجاد می شود و جداره تخمدان پاره می شود و تخمک به بيرون جهش داده می شود (تصوير 2). تخمک زن در قـرن نوزدهـم کشف شد.

خروجيهای نرم:

خروجی های نرم که جمع آمده (يعنی بيش از دوتا خروجی است، چون در عربی از سه ببالا جمع محسوب می شود) مربوط به خروجی های نطفه مرد است.

درون بيضه کانالهای خرطومی (مارپيچی) زيادی وجود دارد که طول آنها روی همديگر به چند صد متر می رسد. در آنجا پيوسته سلولهای خاصی تقـسيم می شوند که در هـر روز ميليونها کروموزوم توليد می کنند. و در کانال خرطومی سراسری پشت بيضه کروموزمها از اطلاعات توارثی شارژ میشوند. بعد از طـريق مجـرای منی که نيم متر طول دارد پـس از دور زدن مثانه به درون غـده زير مثانه رفـته و پس از طی قـسمتی از آن در آنجا در مجرای ادرار جاری می شوند. علت جهش آن نيز انبساط ماهيچه های قوی است.

چنانکه در تصوير می بينيم نطفه مرد بيش از يک خروجی دارد و هـمه آنها نيز نرم می باشند (يعنی جلو آن مانعی وجود ندارد که مانند درِ خروجی تخمدان زن بخواهد بترکد يا پاره شود).

 

تقسيم سلولها و به تعادل رسيدن آنها

 

«ای انسان! چه چيزی جای آفريدگار خود که در نهايت خوبی است چشم ترا گرفته؟! آفـريـدگـاری کـه تو را آفريد، مدت کوتاهی بـعـد ترا به اندازه های مساوی تقسيم نمود، و مدت کوتاهی بعد ترا به تعادل رسانيد ــــ در هر شکلی که خواسته بود ترا رفته رفته شکل داد».

حـرف« ف» حرف عـطف برای ترتيب و تعـقـيب است. يعنی انجام کاری را بلافاصله يا با فاصله کوتاهی پس از انجام کار دپگری  بيان می کند. (مدت زمان فاصله بستگی به کلِ زمانِ مقوله مورد بحث دارد). و جمله به این معنی میشود که «تسويه» در مدت کوتاهی پس از «خلـق» صورت می گيرد و «تعديل (تعادل)» پس از تسويه صورت میگـيرد.

نکات آيه:

1ــ انسان ابتدا آفريده می شود. 2ـــ انسان مدت کوتاهی پس از آفرينش به اندازه های مساوی تقسيم می شود. 3ـــ انسان مدت کوتاهی پس از تقسيم شدن به تعادل رسانده می شود. 4ـــ انسان پس از به توازن رسيدن آغاز به شکل گرفتن بشکلی که از پيش خواسته شده (از پيش تعـيين شده) می کند.

1ــ انسان ابتدا آفريده می شود:

وقـتـی سـلـول نطـفـه مرد ( اسـپـرم) وارد تخمک زن می شود و در هـم ذوب و با هم ترکيب می شوند در آن زمـان انـسـان بعــنـوان يک هـويت و فـرديت و اينکه چه ويژگيها و خصوصيات فـيزيکی خواهد داشت، آفـريده می شود.

2ـــ انسان مدت کوتاهی پس از آفرينش به اندازه های مساوی تقسيم می شود:

چنانکه آيه می گويد:انسان ساعـاتی پس از آفـريـنش (يعنی ساعاتی پس از ذوب شدن هسته های سلولی اسپرم و تخمک که در آنوقت انسان بعنوان يک هويت، يک ماهيت و يک فرد آفريده میشود، که در اولـين شـبانه روز صـورت میگيرد)، اولين تقـسـيم سلولی صورت می گيرد. از آن به بعـد هـر 12 تا 15 ساعت سـلـولـهـا تـقـسـيـم می شـونـد. در ضـمـن 3 تا 4 شبانه روزی که تخم در مسير رفـتن بطرف رحم است، ابتدا به دو قسمت مساوی تقـسيم می شـود، بعد به چهار قسمت، بعد به هشت قسمت، بعد به شانزده قسمت، و بعد به سی و دو قسمت. بعد سلولها (يعنی آن 32 سلول) به دو دسته مـسـاوی تقـسـيـم می شوند و خود را بکناری می کشند.

3ـــ انسان مدت کوتاهی پس از تقسيم شدن به تعادل رسانده می شود:

در اولـيـن سـلـول (يعـنی: سـلـول تخـمک زن که اسپرم وارد آن می شود و در هم ذوب می شوند)، مواد غـذائی مـوجود در سـيتوپلاسم (که دور هـسته را گرفـته) بيش از ميزان مورد نياز هسته آن سلول است. بميزانيکه سلولها رفـته رفـته تـقـسيم می شوند مـتعاقـب آن نسبتِ زيادی ِمواد غـذائیِ موجود در سـيتوپلاسمها نسبت بـه مـيزان مورد نياز سلول نيز رفـته رفـته کم و کمتر می شود. تا اينکه وقـتی تـقـسـيم آنها تمام می شود (به 32 سلول می رسند) اين نسبت به تـعـادل  می رسد. يعنی پـس از ايـنکـه 16 سـلـول آخر به 32 سـلـول تـقـسـيـم شـدنـد نـسبت مواد غذائی موجود در سـيتوپلاسمِ هـر سـلـولی مساوی می شـود بـا مـيزان نياز هـسـتـه آن سلول. و به اين شکل انسان (که در آن نقـطه هـمان سلولهاست) به تعـادل می رسد.

4ـــ انسان پس از تـعـادل يافـتن آغـاز به شکل گرفتن به شکلی که از پيش خواسته شده است (از پيش تعيين شده است) می کند:

پس از اينکه تقسيم سلولی تمام می شود و ميزان مواد غـذائی موجود در سـيـتوپلاسمهای سلولها نيز معادل نياز هسته های آنها می شود، شکل گيری جنين آغاز می شود. شکل و شمايل جنين و ساير خصوصـيات فـيـزيـکـی آن نـيـز هـمانگونه که آيه آنرا مطرح می کند پـيـش از ايـنـکه جنين شکل بگيرد وجود دارد، که انسان آنها را بصورت اطلاعاتی که بصورت کد در خلايای توارثی ضبط شده درک و تصور می کند.

 

آفرينش انسان از يک حيات يگانه در دنيا و آخرت

 

«آفرينش کنونی شما و برانگيختن شما چيزی بيش از يک حيات يگانه نيست».

در رابطه با چگونگی برانگيخته شدن ما از يک حيات يگانه در آخرت، ما فعلاً چيزی نمی دانيم، ولی اينکه قرآن ميگويد: آفرينش و زندگی کنونی ما از يک حيات يگانه درست می شود "درست" است. ما از يک حيات يگانه آفريده می شويم، از يک سلول. وقتی سلول نطفه مرد وارد تخمک زن می شود و با آن ترکيب می شود، در آن نقطه يک انسان آفريده می شود، و چيزی بيش از يک سلول نيست.

 

جـنـيـن بـطـرف پـسـتـان مـادر هـدايـت می شود

 

« و آيا ما او را (نوزاد انسان را) به طرف پستانها هدايت نکرديم»!

تحقـيقاتی که در اين رابطه انجام شده نشان داده که وقـتی نوزاد متولد می شود اگر بند ناف وی بريده نشود و ميان پاهای مادر بحال خود گذاشته شود، تقـريباً پس از پانزده دقـيـقـه شـروع می کند به خزيدن در جهت پستان مادر. گفـته می شود که نوزاد بوی پستان مادر را می شناسد و دنبال آن می رود. (اين دليل شايد درست باشد ولی بو معمولاً "بطور يکسان" در فضا پخش می شـود. و وقـتی انسان بخواهـد بـداند بو از کجا می آيد، به اينطرف و آنطرف می رود و می بيند بو در کجاهـا بيشتر می شـود و در کجاها کمتر. تا اينکه خود را به محل بـو می رساند، در حاليکه نوزاد از همان ابتدا دقـيـقـاً در راستای سينه مادر پيش می رود. بهر حال نکته مورد نظر ما در آيه مطلق "هدايت شدن" نوزاد است که در هر حال بقـوت خود باقی خواهد بود).

 

قرآن در وصيت‏نامه امام خمينى (ره)

5. دغدغه حضرت امام از برداشت‌هاى ناشيانه و التقاطى از قرآن 

امام خمينى در قسمتى از وصيت نامه مى‌نويسد: «بعضى كج فهمان بى اطلاع از رژيم‌حكومت اسلامى و از مسائل سياسى حاكم در اسلام در گفتار و نوشتار خود طورى‌وانمود كرده‌اند -و باز هم دست‌برنداشته‌اند- كه اسلام طرفدار بى مرز و حد سرمايه‌دارى و مالكيت است و با اين شيوه كه با فهم كج‌خويش از اسلام برداشت نموده‌اندچهره نورانى اسلام را پوشانيده و راه را براى مغرضان و دشمنان اسلام باز نموده كه‌به‌اسلام بتازند [...]. يك دسته با كج فهمى‌ها و بى اطلاعى از اسلام و اقتصاد سالم آن درطرف مقابل دسته اول قرار گرفته و گاهى با تمسك، به بعضى آيات يا جملات نهج‌البلاغه، اسلام را موافق با مكتب‌هاى انحرافى ماركس و امثال او معرفى نموده‌اند وتوجه به ساير آيات و فقرات نهج‌البلاغه ننموده‌اند"[8]. 
از ديدگاه حضرت امام (ره)، عمل اين گونه افراد، از باب «نؤمن ببعض و نكفرببعض‌» (6) [نساء، 150] و يا دست كم نداشتن روش تدبرى و فهم قرآن به قرآن است كه‌تنها راه فهم صحيح قرآن كريم مى‌باشد[9]. 

6. بهره‌گيرى امام از تعابير قرآنى 

خداى تعالى معانى ملكوتى و ازلى و ابدى را لباس بيان پوشانيده و كاخى عظيم وگزند نايافتنى را با مصالحى معين پى افكنده است. اين مصالح صرفا عبارت ازحروف عربى و كلمات زبان عربى مصطلح نيست، بلكه آنچه اين توانايى را به اين‌زبان بخشيده نحوه تركيب و ارتباط متقابل هزاران لفظ و عبارت و آيه با يكديگراست; همان گونه كه در يك بناى عظيم و برجسته، آن چه تمايز بخش از بناهاى ديگراست نحوه تركيب و كاربرد سنگ و گل و آجر و نه خود آن هاست. 
به كارگيرى تعابير قرآنى در حوزه گفتار و نوشتار راه را براى انديشيدن به اين‌كتاب و بارورى و پويايى قلوب در پرتو آن را فراهم مى‌سازد. به علاوه، تعابير ومصطلحات قرآنى، توانايى حل مفاهيم وسيع و بلند مورد نياز بشر را به صورت همه‌جانبه و فراگير دارند، در حالى كه اين توانايى در ترجمه‌ها و معادل‌هاى ديگر سراغ‌نمى‌رود. 
ترويج و به كارگيرى تعابير قرآنى از يكسو بيانگر ميزان تربيت پذيرى از مكتب‌وحى و از سوى ديگر موجب ترويج معارف قرآنى و بارور سازى انديشه انسان‌ها بابذر الفاظ و تعابير قرآنى است. چنين چيزى در حال حاضر يكى از واجبات موكدفرهنگى در عرصه كتب، مطبوعات و گفتار است; چنان كه كمبود آن در معناى‌مطبوعاتى، نوشتارى و فرهنگى كشور احساس مى‌شود. از اين رو با اين نگرش،برخى تعابير و اصطلاحات قرآنى مورد استعمال حضرت امام (ره) را در وصيت نامه‌مرور مى‌كنيم: 
6.1. شجره خبيثه 
امام در خطبه آغازين وصيت نامه، پس از ذكر حديث ثقلين و تسبيح و حمد الهى ونيز ورود بر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و آل او بر ظالمان در حق آنان لعنت مى‌فرستد و آنان را اصل‌شجره خبيثه مى‌خواند. 

تعبير «شجره خبيثه‌» در سوره ابراهيم چنين آمده است:

ادامه نوشته

قرآن در وصيت‏نامه امام خمينى (ره)

چكيده 

وصيت نامه حضرت امام خمينى مشحون از معارف قرآنى است و در آن به‌طور صريح يا به طريق اشاره به آياتى از قرآن استناد شده است; نظير نقطه‌جمع بودن قرآن براى همه مسلمانان بلكه همه انسانها، مبارزه با طاغوت، ودر موارد بسيارى نيز به كلمات و تعابيرى از قرآن تمثل جسته شده است;مثل: شجره خبيثه، بقية الله، خاتم النبيين و مفسد فى الارض. همچنين ازجايگاه قرآن در جوامع اسلامى و تحذير از برداشتهاى انحرافى و التقاطى‌از قرآن سخن گفته شده است. 
كليد واژه‌ها: وصيت نامه، امام خمينى، وحدت، طاغوت، التقاط،تمثلات قرآنى. 

1. مقدمه 

حضرت امام خمينى (ره) مجدد و احياگر معارف اسلام در قرن اخير، يكى از تربيت‌شدگان مكتب قرآن كريم است. بزرگترين افتخار او صرف عمرى پر بركت در پيروى‌از مذهبى است كه مى‌خواهد حقايق قرآنى را كه سراسر از وحدت بين مسلمين بلكه‌بشريت دم مى‌زند، از مقبره‌ها و گورستان‌ها نجات داده و به عنوان بزرگترين نسخه‌نجات دهنده بشر از جميع قيودى كه بر پاى و دست و عقل و قلب او پيچيده است واو را به سوى فنا و نيستى و بردگى و بندگى طاغوتيان مى‌كشاند نجات دهد. 
امام (ره) خود از چشمه آب حيات قرآنى نوشيده و شمه‌اى از آنچه چشيده براى‌نسل‌ها و عصرها باز گفته است. همچنان كه پس از حيات خاكى خويش، وصيت‌نامه‌اى سراسر نور و حكمت قرآنى را فرا راه پويندگان راه خويش قرار داده است. 
اين مقال مى‌كوشد بخشى از ابعاد تاثير عينى قرآن را در اين سند مستحكم بررسى‌كند . 

2. قرآن كريم «نقطه جمع همه مسلمانان بلكه عائله بشرى‌»[1] 

در اين زمينه توجه به آن چه در دو سوره مؤمنون و شورى آمده، مناسب است. خداى‌تعالى در سوره مؤمنون فرموده است: 
«يا ايها الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحا انى بما تعملون عليم و ان هذه امتكم‌امة واحدة و اناربكم فاتقون‌» [مؤمنون، 51 و 52]. (1) 
از آيه اخير و آيه‌اى ديگر كه نظير آن است و خواهد آمد، معمولا در مواردى نظيروحدت بين شيعه و سنى استفاده مى‌شود; لكن قرآن كريم اين نداى وحدت را پس ازذكر سرگذشت نوح [مؤمنون، 23] و پيامبرى ديگر پس از وى بدون تصريح به نام او[مؤمنون، 32] و پيامبرانى ديگر مانند [مؤمنون، 44] موسى و هارون [مؤمنون، 45] و فرزندمريم [مؤمنون، 50] و خطاب به همه رسل مى‌آورد. همچنان كه در سوره انبياء پس ازذكر سرگذشت‌هايى از رسول گرامى اسلام‌صلى الله عليه وآله وسلم [آنبياء، 3 به بعد] و عموم قريه‌هاى‌ديگر [انبياء، 11] و موسى و هارون [انبياء، 48]، ابراهيم [انبياء، 51]، لوط [انبياء، 71]، اسحاق‌و يعقوب [انبياء، 72]، نوح [انبياء، 76]، داوود و سليمان [انبياء، 78]، ايوب [83]، اسماعيل وادريس و ذالكفل [انبياء، 85]، ذاالنون [انبياء، 87]، ذكريا [انبياء، 89]، يحيى [انبياء، 90] و مريم[انبياء، 91] مى‌فرمايد: «ان هذه امتكم امة واحدة و انا ربكم فاعبدون‌» [انبياء، 92] و درنهايت مهر ختم اين سلسله طولانى، ذكر خاتم رسولان و خطابى به اوست كه: «و ماارسلناك الا رحمة للعالمين‌» [انبياء، 107] اين رحمت فراگير، در بر گيرنده تمامى‌عالميان است; چنان كه در همين سوره درباره كتاب وى به تمامى اهل عالم‌مى‌فرمايد: «و هذا ذكر مبارك انزلناه افانتم له منكرون‌» [انبياء، 50]. (2) 
قرآن كريم در اين سوره‌ها و سوره‌هايى ديگر [نظير، شورى 12] نقطه جمع بودن‌خود را نه تنها براى مسلمانان بلكه به فرموده حضرت امام (ره) براى عائله بشرى‌نشان مى‌دهد.

ادامه نوشته

انديشه هاي عصر جاهلي در آيينه ادبيات پر آب و رنگ امروز

برداشت ها و اطلاعات نادرست

ما در اين جا به تبيين اصل نظريه پرداختيم كه به چهار صورت مختلف بيان مي شود بدون اين كه دليلي بر نظريه خود بياورد و خود تناقض روشنترين گواه بر بي پايگي آن است.
ولي در كنار اين نظريه يك رشته شطحات و سخنان نابرازنده نيز می باشد كه به صورت گذرا به آنها اشاره مي شود:
1. گفته شده: «امروز مفسران بيشتري فكر مي كنند وحي در مسائل صرفا ديني مانند صفات خداوند حيات پس از مرگ و قواعد عبادات خطاناپذير نيست آنها مي پذيرند كه وحي مي تواند در مسائلي كه به اين جهان و جامعه انساني مربوط مي شود اشتباه كند. آنچه كه قرآن در باره وقايع تاريخي ساير اديان و ساير موضوعات عملي زميني مي گويد لزوما نمي تواند درست باشد اين مفسران اغلب استدلال مي كنند كه اين نوع خطاها در قرآن خدشه اي به نوبت پيامبر وارد نمي كند چون پيامبر به سطح دانش مردم خويش فرود آمده است و به زبان زمان خويش سخن گفته است».
اكنون سئوال مي شود: اين كلمه «بيشتر» و «اغلب» كه به كار مي برد و مفسران اسلامي را به مطلب ياد شده متهم مي سازد كدام مفسران هستند كه در طول چهارده قرن به خطاپذيري قرآن در مسائل مربوط به زندگي اعتراف مي كنند; آنان جز مستشرقان و جز دنباله روهاي آنان مانند رئيس قادياني ها و متاثر از آنان مانند برخي از نويسندگان مصري كسي نيستند.
از اين گذشته اين تبعيض در خطا چه معني دارد كه پيامبر در ماوراي طبيعت صددرصد واقع گو و حقيقت نما باشد ولي در مسائل ملموس و عيني دور از حقيقت سخن بگويد و اگر هم يك مفسر در باره آيه اي كه مورد نظر اوست سخني گفته باشد دليلي بر همگاني بودن مطلب نيست. قرآن علم و دانش پيامبر را عظيم ترين فضل الهي مي شمارد و مي فرمايد:
«و علمك ما لم تعلم. و كان فضل الله عليك عظيما» (نسا ـ 113).
«خداوند آنچه نمي دانستي به تو آموخت و بخشش خدا به تو بسيار بزرگ است».
آيا دانشي كه قرآن آن را عظيم مي شمارد چگونه در بخش دوم خطاپذير مي باشد؟
2. آنگاه گام فراتر نهاده و علم پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم ) را چنين توصيف مي كند:
«من ديدگاه ديگري دارم. فكر نمي كنم دانش او از دانش مردم هم عرش در باره زمين كيهان ژنتيك انسانها بيشتر بوده است. اين دانشي را كه ما امروز در اختيار داريم نداشته است واين نكته خدشه اي به نوبت او وارد نمي كند چون او پيامبر بود نه دانشمند يا مورخ».
اكنون سئوال مي شود: دليل شما بر اين كه او از اين مسائل آگاه نبوده و دانش او در باره اين مسائل در حد همان دانش عرب جاهلي بوده است چيست؟
ما در اين جا نمي خواهيم در مورد اعجاز علمي قرآن سخن بگوييم زيرا در باره اعجاز علمي قرآن در كتاب «مرزهاي اعجاز» به صورت گسترده سخن گفته ايم. پيامبر گرامي (صلّی الله علیه و آله و سلّم ) از طريق وحي و جانشين معصوم او مانند علي (علیه السلام ) در نهج البلاغه و فرزند او در صحيفه سجاديه از يك رشته حقايق علمي پرده برداشته اند كه جهان آن روز و ديروز آن را تصور نمي كرد. زهي بي انصافي كه اين همه حقايق علمي را در اين كتابها منكر شويم و آن گاه عذر بياوريم كه او پيامبر بود نه دانشمند يعني پيامبر بود و عالم نبود پيامبر بود و آگاه از اسرار نبود.

ادامه نوشته

انديشه هاي عصر جاهلي در آيينه ادبيات پر آب و رنگ امروز

تحليل

اين كلمات و جمل مي رساند كه صاحب نظريه قرآن را تجلي شخصيت دروني پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم ) مي داند كه در اصطلاح به آن «وحي نفسي» مي گويند. توجيه وحي در مورد پيامبران از طريق مساله تجلي شخصيت باطن نخست از طرف گروههاي تبشيري يعني كشيشان و خاورشناسان اظهار شد و بيش از همه خاورشناسي به نام «در منگهام» در اين باره گرد و خاك كرده است. وي با تلاش هاي كودكانه اي مي خواهند براي قرآن منابعي معرفي كند كه يكي از آنها تجلي شخصيت دروني اوست. او در باره نظريه خود چنين مي نويسد:
«عقل دروني محمد ويا به تعبير امروز شخصيت باطني او به بي پايگي آيين شرك پي برده بود. او براي رسيدن به مقام نبوت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا براي عبادت خلوت نمود و در آن جا ايمان وجدان او به درجه اي بلند رسيد و افق افكارش وسيع وديد بصيرتش دو چندان شد. در اين مرحله آن چنان نيرومند شد كه براي هدايت مردم شايستگي پيدا كرد. او پيوسته در فكر و انديشه بود تا آنگاه كه يقين كرد: اين همان پيامبري مي باشد كه خداوند او را براي هدايت بشر برانگيخته است. اين آگاهي ها بر او چنان وانمود مي شد كه از آسمان بر او نازل مي شود و اين خطاب را خداوند بزرگ به وسيله جبرئيل براي او مي فرستد. (1)
آنچه احساس شاعران را از احساس پيامبران جدا مي سازند همان است كه آقاي سروش براي آن موضوعيتي قائل نشده است. شاعران منبع الهام را درون و انبيا منبع الهام را برون از خود مي دانند ولي متاسفانه اين بزرگ ترين نقطه تفاوت را ايشان بسيار سهل و آسان گرفت و گفت: «بحث درباره اين كه آيا اين الهام از درون است يا از برون حقيقتا اين موضوعيتي ندارد» در حالي كه نقطه بارز تفاوت اين دو الهام در همين است.
افرادي كه در مسائل فلسفي و عرفاني دست توانايي ندارند نمي توانند مرز اين دو نوع الهام و دو نوع احساس را از هم جدا سازند لذا همان مشركان عصر رسول خدا نيز به خاطر عدم توانايي در درك تفاوت اين دو نوع احساس با خود فكر مي كردند كه چگونه ممكن است فردي از برون خود الهام بگيرد و مامور هدايت مردم شود. قرآن اين انديشه را از آنان چنين نقل مي كند:
«اكان للناس عجبا ان اوحينا الي رجل منهم ان انذر الناس و بشرالذين آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم قال الكافرون ان هذا لساحر مبين» (يونس ـ 2).
«آيا براي مردم مايه شگفت است كه بر شخصي از خود آنان وحي فرستاديم تا مردم را هدايت كند و به گروه هاي با ايمان بشارت بده كه در درگاه الهي سابقه نيك و راست دارند ولي افراد كافر او را ساحر و جادوگر مي خوانند».
گروه هاي مخالف براي مبارزه با «وحي محمدي» در تمام اعصار توجيه ها و تصورهايي داشتند ولي ماهيت توجيه ها و تفسيرهاي باطل در تمام زمان ها يكي بود. چيزي كه هست در عصر حاضر همان تهمت ها و ناسزاها همان توجيه ها و تفسيرهاي بوجهلي و بوسفياني تغيير قيافه داده و به صورت كالاي نود وبه عنوان يك تحقيق علمي عرضه شده است.

ادامه نوشته

انديشه هاي عصر جاهلي در آيينه ادبيات پر آب و رنگ امروز

مكتب شك يا «سوفيسم»

در قرن پنجم قبل از ميلاد در يونان باستان گروهي به مكتب شك در همه چيز حتي در وجود خود و وجود خارج از خود روي آورده و افكار و عقايد عجيبي را از خود ارائه كردند. رشد انديشه سفسطي مدتي بر تفكر يوناني غلبه كرد لكن به وسيله حكيمان و انديشمندان بزرگي مانند سقراط و افلاطون و ارسطو به عمر آن خاتمه داده شد زيرا مغلطه هاي آنان را آشكار ساخته و به بيماري سفسطه پايان بخشيدند. ارسطو با تدوين منطق توانست يك نوع نظم فكري واقع گرايانه به بشر تقديم كند با اين كه انديشمندان ياد شده خدمات ارزنده اي به تفكر بشري تقديم نمودند ولي چيزي نگذشت كه مكتب ديگري به نام مكتب «لا ادري» به وسيله پيرهون (365 ـ 275 م) پي ريزي شد و مكتب انكار واقعيات به مذهب شك مطلق تبديل گشت ولي آن نيز ديري نپاييد وبه تاريخ پيوست.
فلاسفه اسلام مانند شيخ الرئيس و پس از آن صدرالمتالهين در اين باره سخنان شيوايي دارندكه علاقه مندان مي توانند در اين مورد به كتاب «شناخت در فلسفه اسلامي» از اين قلم مراجعه كنند.
در خيزش اخير غرب بار ديگر مكتب تشكيك به صورت هاي «علمي نما» ظاهر گشت و همت گروهي از فلاسفه غرب بر اين شد كه به جاي اين كه بر بناي رصين فلسفه طبقه اي بيفزايند كوشش كردند كه بار ديگر همه اين بنا را فرو ريزند و هنر آنان اين شد كه همه جا در شك و ترديد سخن بگويند و به قول فروغي «هنر فيلسوفان انگليسي جز اين نبود كه بناي رفيع فلسفه را كه تا آن زمان بر پا شده بود فرو ريزند» بي آن كه چيزي به آن بيفزايند».
جاي سخن نيست كه شك گاهي گذرگاه يقين است و تا انسان شك نكند به يقين نمي رسد ولي شكي زيباست كه پل يقين باشد وبه اصطلاح گذرگاه باشد نه اقامتگاه ولي متاسفانه شك اين گروه اقامتگاه است نه معبر و گذرگاه.
بيماري ديگري كه زاييده همين تفكر شك گرايي است طرح نظريه بدون اين كه كوچكترين دليل و برهان به همراه آن» (من فكر مي كنم). اما شما چرا چنين فكر I think باشد و هر گاه سئوال شود دليل شما بر اين گفتار چيست مي گويد: مي كنيد به چه دليل سئوال از دليل و برهان ممنوع است!
شيخ الرئيس مي فرمايد: هر فردي گفتار كسي را بدون دليل و برهان بپذيرد او از فطرت انساني منسلخ شده است ولي متاسفانه اين بيماري (طرح نظريه بدون دليل) آن هم با يك رشته سخنان حماسي به تدريج گسترش پيدا كرده در حالي كه منطق قرآن اين است: (قل هاتوا برهانكم).

ادامه نوشته

تـرکـيـب نـطـفـه زن و مـرد

تـرکـيـب نـطـفـه زن و مـرد

 

«ما هر انسانی را از چکه در هم ذوب شده ای می آفرينيم. روی آن کار می کـنيم و خصوصيات و صفات آنرا بارز می کنيم. بعـد آنرا شنوای بينا می کنيم»!

«الف و لام» در واژه «الانسان» الف و لامِ اسـتـغـراق حـقـيـقـی است، اين الـف و لام واژه خـود را به تک تک نوع خود تعـمـيـم می دهـد. يعـنی الانـسـان بـه معـنی «کلّ انسانٍ» به معنی «هـر فـردی، هـر انسانی، هر يک از انسانها» می شود. «مشج» به معنی: در هـم ذوب شدن دو يا چند چـيـز مختلف است. و عبارت «نطفه امشاج» به معنی: «چکه ذوب شده دو يا چند چيز باهم» می باشد.

نکات آيـه: 1ــ انسان از چکه در هم ذوب شده درست می شود. 2ــ روی چکه در هم ذوب شده کار میشود و صـفات و خصوصيات آن بارز می شود.3ــ انسان ابتدا شنوا و بعد بينا می شود.

1ــ انسان از چکه در هم ذوب شده درست می شود:

حدودا 500 ميليون از سـلـولـهـای نطـفـه مـرد (اسـپرم) بـطرف محل تخمدان زن می روند. بجز تعداد کمی از آنها که موفق می شوند در جای مناسبی در مسير تـخـمـدان قـرار بگـيـرنـد و تـا آمـدن تخـمک منتظر بمانند بقـيه از بين می روند. بعد از بيرون جهـيـدن تخمک با آن وارد عـمل می شوند که وارد آن شوند. وقـتی يکی از آنها موفـق می شـود تخـمـک را سـوراخ کرده و وارد آن  شـود، تخـمـک ديگر امکان ورود به بقيه را نمی دهد. وقـتی سـلـول نطـفـه مـرد (اسپرم) وارد تخمک زن می شـود در هم ذوب و به هم ترکيب می شوندعـمـل ترکيب نطفـه زن و مـرد پـس از کـشـف تخـمکِ زن کـشـف شـد کـه در نـيـمه اول قــرن نوزدهـم بود (يعنی بيش از 1300 سال پس از قـرآن)، آنـهـم بـه کـمـک ميکروسکوپ.

2ــ روی چکه در هم ذوب شده کار می شود و صفات و خصوصيات آن بارز می شود:

ابتلاء به معـنی: "کار کردن همزمان با چند چيز در شئ برای درآوردن و بارز نـمـودن صـفـات و ويـژگـيـهـای آن" است. کروموزمهای زن و مرد تمامی صفات و خصوصيات يک انسان از قبيل رنگ، بلندی، وضعيت مو، وضعيت اسـتـخـوان بـنـدی و غـيـره را با خود دارند کـه در رونـد شکـل گـيـری جنين رفـته رفته بارز می شود و پس از تولد بروز آن تکـمـيل می شود.

3ــ انسان ابتدا شنوا و بعد بينا می شود:

چنانکه قرآن ابتدا شـنـوائی را می آورد و بعد بينائی، جنين ابتدا شنوا می شود و بعد بينا. شـنوائی جـنـين می تواند از چهار تا پنج ماهگی آغاز بشود، و بسته به خوبی يا بدی صـدا تأثـير مثبت يا منفی روی آن بگـذارد. ولی بـيـنائی وی (يعنی توان درک تصوير در وی) پس از تولد صورت می گيرد، هـر چند پيش از تولد نيز در برابر نور عکس العمل نشان می دهد.

 

جـنـس نـر و مـاده در نـطـفـه مـرد

 

« و هـر دو جـفـت نـر و مـاده را از او (از نطفه مرد) قرار داد»!

سلول نطفه مرد (اسپرم) چـنـانـکـه آيه مـطـرح کرده هـر دو جـنس نر و ماده را با خود دارد. جنس ماده آنرا کروموزم  X و نر آن را کروموزم Y ناميده اند. اگر جنس ماده آن با کروموزم زن ترکيب شود جنين دخـتـر می شود و اگر جنس نـر آن با کروموزم زن ترکيب شود جنين پسر می شود.

عـمل ترکيب نـطفه زن و مرد در نيمه اول قرن نوزدهم کشف شد. و وجود نر و مادگی در نطفه مرد در اواسط قرن بيستم کـشـف شـد.  يعنی حـدوداً 1400 سال پـس از مـطـرح شـدنِ آن در قـرآن. انـدازه کروموزم نيز 1 ششصدم ميليمتر است (يعنی ميکروسکوپـی است).

 

 

رسيدن برخی از سلولهای نطفه مرد (اسپرم) به تخمک زن

 

« سوگند به شب وقتيکه کاملاً فـرا گـيرد ـــ و به روز وقتيکه به اوج خود برسد ــ و به آنچه نر و ماده را می آفريند ـــ فعاليت شما يکسان نيست ».

نکات آيه:

1ـــ فعاليت بدن انسان در شب و روز به يک اندازه نيست: (در رابطه با تفاوت فـعـالـيـت بـدن در شب و روز در قسمت خواب و بيداری صحبت شده. و منظور از "عدم يکسانی فعاليت بدن"، "عدم يکسانی نتيجه و بازده کار انـسان" است. و اين مـوضوع بنابر ايـنکـه قـرآن "حـق هـر کسی را حاصل کار و تلاش خـود وی می داند" بـيان کرده. يـعـنی آيه: ليس للانسان الا ما سعی = حق هر کسی معادل کار و تلاش وی است).

2ـــ فعاليت و نتيجه فعاليت آنچه جنس نر و ماده می آفريند يکسان نيست:

آنچه جنس نر و ماده  می آفـريند سلول نـطـفـه مـرد (اسپرم) است که پيش از اين راجع به آن صحبت شد. تعداد آن سلولها که بـطرف محل تخـمـدان زن راه می افـتند حدوداً 500 ميليون است. ولی فـقـط تعداد کمی از آنها موفـق می شوند خود را تا محل تخمدان برسانند و منتظر بيرون جهيدن تخمک بمانند، بقـيه از بين می روند. يعنی دقيقاً همانطور که آيه مطرح می کند فعاليت و نتيجه فعاليت آنها يکسان نيست.

 

کـيـسـه سـه لائـی جـنـيـن

 

«شما را در شکم مادرانتان می آفريند آفرينشی بعد از آفرينشی در غشاءهای سه گانه»!

نکـتـه آيه: انسان در (از) غشاءهای (پوسته های نازک) سه گانه آفريده می شود:

يکی از پوسته های نازک سه گانه کيسه جنين است که در آن رشد می کند. کيسه مزبور از سه لايه نازک مـيکروسکوپی تشکيل شده است.

پوسته های نازک سه گانه ديگر تقسيم سلول تخم به سه پوسته نازک است. پس از اينکه سلول تخم به رحم می رسـد و در جداره رحم آويخته می شود به سه تا پوسته نازک تقسيم می شود، که هر يک از آنها بخـشـهـای مـشخصی از بدن جنين را درست می کنند.

(«ظـُلـُماتْ»: يکی از جمعهای «ظـُلـْمَة» و «ظـُلـُمَة» است در اصل به معنی «تاريکی» هـستند. بعد در معنی دوم خود از جمله به: پوسته، پرده و غـشاء اطلاق شده که تاريکی ايجاد می کنند. و در آيه ظاهراً به اين معانی بکار گرفته شده اند).

 

آفـريـنـش انـسـان از چـيـز عَـجَـل واری

 

«انـسان از چيز عَـجَـل واری آفريده شده است. آيات خود را "در آينده" به شما نشان خواهم داد. بنابـر ايـن بيتابی نکنيد».

نـکـات آيـه:

1ـــ انسان در آينده خواهد ديد که از چه آفريده شده است:

اينکه خـداونـد می گويند: «آياتم را به شـما نـشـان خـواهـم داد» به اين معـنی است که انـسـان روزیخـواهــد ديـد (يعـنی با چـشم خـواهـد ديـد) که از چه يا چگونه آفـريـده شـده است. و اين چيزی است که امروزه تحـقـق يافـتـه است. امروزه انسان با کمک ميکروسکوپ می بيند که سلولها از چه و چگونه آفـريده می شوند و چگونه زندگی می کنند.

2ـــ انسان از عَـجَـل آفريده شده:

واژه «عَـجَـل» به معـنی اسمی و وصفی  در اصل به معنی: "شـتاب و شتاب دهی" است. بعد در مـعـنی دوم خـود بـطور ضمنی و تلويحی به يکسری از مواردی که به نوعی و به نحوی کار را شتاب می بخشند اطلاق شده است. مانند:

«گل و لای بد بو (که اشاره ضمنی بوده به: "با شتاب و زودتر رد شدن" از محل مزبور) ـــ برآمدگی کنار درخت خرما که با آن بالا می روند ـــ دولاب ــ چرخ چاه ــ چوبهای به هـم پـيـوسته رخت آويز ــ چوب سر چاه ــ چرخ ـــ زنجير ـــ پله ـــ بـسـته طناب مـرتب جمع شـده».

هـر سلولی مولکولهای DNA  در بردارد. DNA (مخفـفdesoxyribonucleicacid) ماده شيميائی است کـه ژن را تشکـيـل می دهـند. ژنها اطـلاعات تـوارثی را در بـر دارند و هويتهای جديد را می آفرينند و آفرينش پديده  را هدايت می کنند. اين مولکـول شيميائی موسوم به  DNA از دوتا زنجير درست شده که بوسيله بازهابهم مرتبط می شوند، طوريکه دو مارپيچ شکـل می گيرد. تصور و رسمی که انسان از آنها دارد  در 3 مورد مانند عجل می مانند. يکی در "زنجير واری" آنـها، ديگری در "پله واری" آنها، و سومی اينکه مانند "بسته طناب منظم چيده شده" می مانند».

 

اوصاف قرآن

قرآن، بشير و نذير 
 

خداى سبحان در آغاز سوره مباركه فصلت مى‏فرمايدتنزيل من الرحمن الرحيم * كتاب فصلت اياته قرآناً عربيا لقوم يعلمون * بشيرا و نذيرا (15) يعنى اين قرآن تنزيلى از سوى خداى رحمن رحيم است. كتابى كه آيات جامعش به زبان فصيح عربى براى دانشمندان تفصيل يافته، قرآنى كه بشارت مى‏دهد نيكان را و مى‏ترساند بدان را. در سوره مباركه مريم مى‏فرمايد: فانما يسّرناه بلسانك لتبشّر به المتقين و تنذر به قوما لدّا (16) يعنى ما حقايق اين قرآن را تنها به زبان تو سهل و آسان كرديم تا به آن، اهل تقوى را بشارت دهى و معاندان لجوج را بترسانى .
قرآن كريم براى تنظيم جذب و دفع، و تعديل شهوت و غضب، تصحيح ارادت و كراهت، و تسويه محبت و عداوت و تولى و تبرى انسانها بشير و نذير است؛ زيرا انسان به بعضى از چيزها گرايش دارد و از بعضى ديگر گريزان و منزجر است و نقش قرآن در اين ميان، تعديل ارادت و كراهت انسان است كه انسان به چه سمتى گرايش پيدا كند و از چه سمتى بپرهيزد. در زمينه تولى و تبرى، او را هدايت مى‏كند كه به چه چيزى چهره جان خود را بگشايد و از چه چيزى روى گرداند. خداى سبحان مى‏فرمايد قرآن، شما را در برابر فضيلتها و خوبيها به سعادت ابد بشارت مى‏دهد و در برابر رذيلتها و بديها از كيفر تلخ، بيمناك مى‏سازد تا شما از هر چه غير خداست تبرى داشته باشيد و به هر چه خدايى است روى آوريد. بشر را اگر از پايان زشت تبهكارى نترسانند طبعاً گرفتار شهوت خواهد شد و در اثر آن به لغزش و سقوط مبتلا خواهد شد و قرآن، كه لوازم گناه و نيز معارف معاد را به خوبى بيان كرده، بهترين وسيله براى انذار از تباهى‏هاست.
در سوره مباركه يس مى‏فرمايد: يس * و القرآن الكريم * انك لمن المرسلين * على صراط مستقيم * تنزيل العزيز الرحيم * لتنذر قوما ما انذر اباء هم فهم غافلون (17) قسم به قرآن حكيم كه تو اى محمد (ص) از پيامبران خدا و بر صراط مستقيمى و قرآن، نازل شده از سوى خداى مقتدر مهربان است تا تو بترسانى قومى غافل را به چيزى كه پدرانشان توسط كتب آسمانى پيشين به آن وعظ و انذار شدند. در آغاز سوره مباركه بقره ابتدا قرآن را كتاب هدايت متقين معرفى مى‏كند: هدى للمتقين (18) سپس با تغيير تعبير مى‏فرمايد: ان الذين كفروا سواء عليهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لا يؤمنون (19) يعنى كسانى كه كافر لدود، لجوج و عنود گشتند براى آنها تفاوتى ندارد كه ايشان رابترسانى يا نترسانى در هر صورت ايمان نمى‏آورند.
اقتضاى تقابل بين اين بخش و بخش اول اين بود كه چون خداوند در بخش اول فرمود كه قرآن هدايت براى متقين است، در اينجا نيز بفرمايد سوء عليهم اهديتهم ام لم تهدهم لا يؤمنون يعنى تفاوتى براى آنها ندارد كه تو آنها را هدايت كنى يا نكنى در هر صورت آنهاايمان نمى‏آورند و در اثر سوء اختيار خود نمى‏توانند از نور هدايت قرآن استفاده كنند. سر اين تفاوت تعبير آن است كه اگر چه قرآن، كتاب هدايت و رسول اكرم (ص) هادى امت است ولى هسته مركزى تبليغ و هدايت همان انذار است .

ادامه نوشته

اوصاف قرآن

قرآن، ميزان و قول فصل 
 

همان گونه كه انسانها در اصل غريزه نياز به غذا و آب احتياج به آموزش ندارند ولى در انتخاب نوع و كيفيت آن نيازمند تعليمند ،در زندگى اجتماعى نيز كسى به بشر ياد نداده كه اجتماعى زندگى كند؛ زيرا انسان، متمدن باشد يا متوحش، طبعاً اجتماعى است يعنى بايد با ديگران زندگى كند تا نيازهاى يكديگر را بر طرف كنند. ولى در نوع زندگيش نيازمند راهنمايى است و عقل او، بدون كمك راهنمايان آسمانى و كتب الهى، براى اين امر كفايت نمى‏كند، عقل بشر چون در مقام علم و نظر اشتباه مى‏كند و در مقام عمل، اسير شهوت و غضب مى‏شود، نيازمند وحى است .
اگر عقل به تنهايى نمى‏توانست انسان را به سعادت برساند، ضرورتى براى ارسال رسل و انزال كتب نبود و خداوند تبهكاران را در قيامت به جهنم مى‏فرستاد و به آنها مى‏گفت كه من به شما عقل دادم و شما حجتى نداريد؛ در حالى كه قرآن كريم در زمينه ضرورت نبوت عامه مى‏فرمايد رسلا مبشرّين و منذرين لئلاّ يكون للناس على اللّه حجة بعد الرسل (8) يعنى رسولان الهى با صفت تبشير و انذار فرستاده شده‏اند تا مردم پس از آمدن آنان حجت و عذرى در برابر خداوند نداشته باشند. اين آيه كريمه به خوبى نشان مى‏دهد كه عقل به تنهايى براى هدايت بشر به سعادت كافى نيست ؛ زيرا اگر كافى مى‏بود، بايد بدون ارسال رسولان نيز حجت خداوند بر انسان‏ها تمام مى‏بود.
در سوره مباركه ملك مى‏فرمايد: تكاد تميز من الغيظ كلما القى فيها فوج سألهم خزنتها ألم يأتكم نذير خازنان (9) جهنم از آنان سؤال مى‏كنند آيا پيام آورى كه شما را از عاقبت بد گناه بترساند نيامد؟ اين مطلب نشانگر عدم كفايت عقل است وگرنه بايد مى‏پرسيدند كه مگر خدا به شما عقل نداد. عقل و وحى هر دو ضرورت دارند و هيچ يك بدون ديگرى كافى نيست؛ عقل كافى نيست؛ زيرا بسيارى از اسرار را نمى‏داند و اشتباه و انحراف دارد و وحى كافى نيست؛ زيرا برهان و دليل مى‏آورد كه بدون عقل نمى‏توان آن را دريافت. اگر در روايت شريفه فرموده‏اند ان لله على الناس حجتين (10) به اين معنا نيست كه عقل و وحى هر يك به تنهايى حجتى كافى و مستقل باشند بلكه اين دو مكمل و هماهنگ با يكديگرند. چنانكه طبق نقل شيخ طريحى (قدس سره) عقل، شرعى است از باطن و رسول، عقلى است از ظاهر. (11)

ادامه نوشته

اوصاف قرآن

قرآن، فرقان حق و باطل 
 

واژه فرقان در قرآن كريم به معناى چيزى است كه حق و باطل را از يكديگر جدا مى‏سازد. اين جدا سازى مصاديق فراوانى دارد؛ از جمله، قرآن كريم جنگ بدر را كه سبب جدايى جبهه شرك از جبهه ايمان گشت يوم الفرقان مى‏نامد. و ما أنزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان (1) چنانكه، به نيروى علمى و با گرايشى عملى كه در عقل و قلب سالكين پديد مى‏آيد و صحيح و ناصحيح را به آنان فهمانده و ارائه مى‏كند، كلمه فرقان اطلاق شده است. خداى سبحان كلام خود را فرقان مى‏نامد؛ زيرا در پرتو روشنگريهاى آيات نورانى اين كتاب، حق از باطل به وضوح جدا مى‏شود. تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا (2) .
فرقان بر دو قسم است يكى به معناى قرآن كه همان فرقان بيرونى است. و ديگرى فرقان به معناى نيروى علمى يا گرايش عملى كه همان فرقان درونى است. و از آنجا كه قرآن، كتابى است كه پيچيده و پوشيده به حق و مصاحب آن نازل گرديده و حق محض است بالحقّ أنزلناه و بالحقّ نزل (3) بنابراين، معيار تشخيص حق و باطل خواهد بود. همان گونه كه در بحث‏هاى گذشته گفته شد قرآن ميزانى است كه بين حق و باطل فرق مى‏گذارد و نمى‏گذارد كه باطل با حق بياميزد. يكى از زمينه‏ها و مصاديق فرقان بودن قرآن كريم كتب آسمانى و تورات و انجيل است كه به خواست خدا در فصل چهارم درباره آن بحث خواهيم كرد .
خداى سبحان درباره فرقان درونى مى‏فرمايد: شهر رمضان الذى انزل فيه القران هدى للناس و بيّنات من الهدى و الفرقان (4) در اين كريمه اوصاف هدايت، بينه و فرقان براى قرآن كريم ذكر شده است و سر اينكه للناس را پس از بيّنات من الهدى و الفرقان ذكر نفرمود آن است كه همه مخاطبان قرآن يكسان نيستند. قرآن كريم نسبت به توده مردم هدايت است، چنانكه نسبت به برخى از انسانها بينه وشاهد است. كسى كه راه را پيدا نكند، راهنما مى‏خواهد و آن كس كه راه را پيدا كرد، شاهدى مى‏طلبد و قرآن براى گروه اول هدايت و براى گروه دوم،كه با عقل و استدلال راه را شناخته‏اند، بينه و شاهد است .

ادامه نوشته

جـنـيـن

جـنـيـن

مـراحـل شـکـل گـيـری جـنـيـن

 

«ما آفرينش هر انسانی را با گرفتن چکيده ای از چکيده های خاک آغاز می کنيم ــ بعد آنرا يک چکه میکنيم و در جای مناسبی قرار می دهيم ـــ بعد آنرا به چيزيکه خود را می آويزد می آفرينيم، بعد آنرا به گوشت جويده شده لای دندان می آفرینيم، بعد استخوانهائی را از آن می آفرينيم، بعد استخوانها را گوشت می پوشانيم. دست آخر آنرا خلقت ديگری می دهيم. به اين شکل خدای شايان خلاقيت بهترين آفريدگاران است».

نکات آيه: 1ــ انسان از چکيده ای از چکيده های خاک آفـريـده می شود. 2ــ چکيده ای از چکيده های خاک به صورت يک چکه (يک قطره) در میآيد. 3ــ چکه در جای مناسـبی قرار می گيرد. 4ــ چکه (قطره) به چيزيکه خـود را می آويزد در می آيد. 5ــ چيزيکه خود را می آويزد به صورت گوشت جويده لای دندان در می آيد. 6ــ از گوشت جويده لای دندان برخی از استخوانها درست می شود. 7ــ استخوانها با گوشت پوشانده می شوند. 8ــ در نهايت جنين آفرينش ديگری را بخود می گيرد. 9ـــ خدا بهترين آفريدگاران است.

1ــ انسان از چکيده ای از چکيده های خاک آفريده می شود:

عناصری که انسان را (يعنی نطفه وی را) درست می کنند چکيده ای از مواد غـذائی هستند که انسان آنهـا می خورد. مـواد غـذائی نيز يا بـطور مسـتقـيم (يعنی: از طريق مصرف گياهان) چکيده ای از خاک است، و يا بطور غـير مستقـيم (يعـنـی: از طريق مصرف گوشت و مواد غذائی حيوانات) چکیده ای از خاک است. به اين ترتيب انسان چکيده ای از چکيده های خاک می شود.  

 

 

2ــ چکيده ای از چکيده های خاک به صورت يک چکه (يک قطره) در می آيد:

چنانکه در تصوير می بينيم عنصر توارثی انـسـان کـه قرار است يک انسان را درست کنند و چکـيـده ای از چکـيـده هـای خاک است، در اولين گام خود که در هم ذوب شدن اسپرم مرد و تخمک زن است، زير مـيکروسکـوپ بـرای مـا بصورت «يک چکه» است.

3ــ چکه در جای مناسبی قرار می گيرد:

وقتی چکه مزبور وارد رحم می شود دنبال جای مناسـبی می گردد و جای مناسب خود را پيدا می کند. يعنی اينطور نيست که هر جای رحم که قرار بگيرد موفق به رشد می شود و رشد می کـند. بـلکه در صورت قـرار نگرفتن در جای مناسب تلف می شود.

4ــ چکه (قطره) به چيزيکه خود را می آويزد در می آيد:

پـس از اينکه چکه مـزبور وارد رحم می شود از پـوسـته خود بيرون می آيد و دنبال جای مناسبی در جداره رحم می گردد و نهايتا چنانکه آيه توصيف می کند خود را به جداره رحم می آويزد. اغلب خود را به جداره سقف رحم می آويزد. (عَـلَـقـَة به معنی: "چـيـز آويخـته و چيزيکه خود را می آويزد" است. هم خانواده  واژه مُعَـلـّـق به مـعـنی: "آويـخـته و آويـزان" است. عـلت اينکه برخی آنرا به معنی: "خون بسته" ترجمه کرده اند اين است که عـلـقـه به معنی: "خون بـسـته" نــيـز هست. عـلت نامگذاری «عَـلـَقـَة» به "خون بـسـتـه" نيز ظاهـراً اين بوده که وقـتـی خـون از محل آسـيـب ديده بيرون می آيد خشک و آويخته می شـود. به "زالـو" و "کرم" نيز عـلقه اطلاق شـده است. چـون خـود را می آويزند. وقـتـی تـخـم وارد رحـم می شـود و بـهجداره رحم می آويزد زالـو مانند هم هست، و زالـو مانند عـمل نيز می کند. شايد منظور آيه از «عـلـقـه» در ايـنجا به معنی: "زالو و زالو مانند" نيز باشد).

 

5ــ چيزيکه خود را می آويزد به صورت گوشت جويده لای دندان در می آيد:

بعد «عـلـقـه» (يعنی چيزی که پـيـش از ايـن خـود را به جداره رحم آويخت) به شکـلی که در تصوير می بينيم در می آيد. اين تصـوير تصوير يک جـنـيـن سـه هــفــته ای است. تقـريباً 2 ميليمتر است. هـم از نـظـر انـدازه و هم از نظر شکـل، دقـيـقـاً هـمـانـطـور که قـرآن آنرا توصيف می کند مانند "يک تکه گوشت جويده لای دنـدان" می ماند.

 

6ــ از گوشت جويده لای دندان برخی از استخوانها درست می شود:

 پـس از 4 هـفـته که طول جـنـيـن تـقـريباً 6 مـيليمتر است، از آن شکلی که مانند گوشـت جويده لای دنـدان بـود، بـرخـی از استخوانها که ستون فـقـرات باشد درست شده است. هـيـچ گـوشـتی نـيـز روی آنها نيست. البته اين تصـويـر ميکروسکوپی است (يعنی اين ستون فـقـرات با چشم ديده نمی شوند).

 

7ــ استخوانها با گوشت پوشانده می شوند:

در 5 هفتگی يک شيار گوشتی روی کمر درست می شود و در 6 هـفـتگی ستون فـقرات کاملا از گوشت پوشانده می شود (ستون فقرات تا "پيش از پوشيده شدن از گوشت" همچنان ميکروسکوپی هستند).

8ــ در نهايت جنين آفرينش ديگری را بخود می گيرد:

جمله «در نهايت او را آفـريـنـش ديگـری می دهـيـم» که آيه آنـرا مطرح میکند به اين معنی است که جنين انسان در روند رشد خود با جنين جانوران ديگر شباهتی يا شباهتهائی دارد، ولی در اواخر رشـد خود خلـقـت ديگری بخـود می گيرد کـه با هـيـچـيـک از آنها شـبـيـه نيست.

جـنـيـن انـسـان در مـراحـل رشـد خـود در واقع همانگونه که مرحله ای از آن را در تصویر می بینیم هـمـانـنديهای زیادی با جنين حيوانات دارد، طوریکه فقط يک متخصص می تواند آنها را از هم تميز بدهد. جنين انسان و ميمون حتی تا چند هـفـته پـيـش از تولد آنـقـدر شـبيه بهم هستند که فقط يک متخصص می تواند آنها را از هم تميز بدهد. در اواخرِ رشد خود است که رفـتـه رفـتـه روند رشـد ديـگری بخود می گيرد و از بـقـيـه متمايز می شود تا جائيکه تا پيش از روزهای تولد خود دیگر به هيچيک از انواع  حيوانات شباهـتی ندارد.

 

9ـــ خدا بهترين آفريدگاران است:

جمله "خدا بهترين آفـريـدگاران است" به اين معنی است که انسان نيز چيزهائی را خواهد ساخت ولی بپای آفريده های خدائی نخواهد رسيد. با بکار بردن واژه خالق و جمع بستن آن، ساخت و تولـيدات انـسان را تقدير می کند ولی با ساختهای خود خيلی فاصله می دهد.

در عـصر ما فعلاً انسان خـيـلی از چيزهـا را ساخته و می سازد ولی از آنجا که آنها خودآگاه نيستند و به اين خاطر فکر نيز نمی توانند بکنند، بلکه همانگونه که سـاخته و برنامه ريـزی می شوند کار می کنند، خيلی با آفريده های خدائی تفاوت دارند.