عبادت امام سجاد (ع)

 



حلم امام سجاد (ع)
دربارة امیرالمؤمنین گفتاری نقل شده و ایشان فرمودند: «برآدم بیخردی گذشتم كه به من بد می گفت. از او صرف نظر كردم گویی كه او حرفی نزده است.» دربارة امام سجاد نیز گفتاری نقل شده است و ایشان فرمودند: «بر كسی گذشتم كه به من بد می گفت. بدو گفتم كه اگر راست می گویی خداوند متعال مرا رحمت كند، و اگر دروغ می گویی خدا تو را بیامرزد!»

تواضع امام سجاد (ع)

آن حضرت با فقرا می نشست، با آنان غذا می خورد، از آنان دلجویی می كرد، به آنان لطف داشت و پناه آنان بود، برای آنان كار می كرد و از آنان پذیرایی می نمود، و دربارة آنان به دیگران سفارش می كرد.
تاریخ نویسان اقرار دارند كه امام سجاد (ع)، دوست داشت فقیران، یتیمان و بینوایان سر سفره‌اش باشند و با آنها بنشیند، غذا برای آنها آماده كند و حتی غذا در دهن آنان بگذارد.

فصاحت و بلاغت امام سجّاد (ع)

فصاحت به معنی خوب سخن گفتن، مجاز، كنایه، لطایف و مثالها را به كار بردن است. و بلاغت سخن خوب گفتن، بجا سخن گفتن، از طول كلام بی فایده پرهیز داشتن است. فصاحت و بلاغت امیرالمؤمنین مورد اقرار همه است آنچنانكه دربارة نهج البلاغه گفته شده:
دون كلام الخالق وفوق كلام المخلوق.
«پایین تر از كلام خالق و بالاتر از كلام مخلوق است.»
امام سجّاد صحیفة كامله سجادیه را به جهان عرضه داشت. صحیفه ای كه چون آن نیامده و نخواهد آمد. صحیفه ای كه در ضمن دعا، معارف اسلام، سیاست اسلام، اخلاق اسلام، اجتماعیات اسلام، حقانیت شیعه، حقانیت اهل بیت، انتقاد از ظلم و ظالم، سفارش به حق و حقیقت، و بالاخره یك دوره معارف اسلامی را آموزش می دهد. صحیفه ای كه محققین اسم آن را اخت القرآن، انجیل اهل بیت، زبور آل محمد نهاده اند. صحیفه ای كه ابلهی با فصاحت ادعا كرد كه می تواند چون آن بیاورد چون قلم به دست گرفت و نتوانست، دق كرد و مرد.





ادامه نوشته

عبادت امام سجاد (ع)




عبادت امام سجاد (ع)


درباره امیرالمؤمنین گفته شده است كه روزها به ایجاد باغ و قنات برای فقرا و محتاجین مشغول بود، و تا به صبح عبادت می كرد. حضرت سجّاد نیز چنین بود چه بسیار باغها و قنوات كه به دست ایشان برای دیگران آباد یا ایجاد شد. عبادت و سجدة او به حدی بود كه به زین العابدین و سجّاد ملقّب شد.

از رسول اكرم روایت شده كه روز قیامت خطاب می شود: «كجا است زین العابدین؟» و می بینم كه فرزندم علی بن الحسین جواب می دهد و می آید. از امام باقر روایت شده كه: «پدرم را می دیدم كه از كثرت عبادت پاهای او ورم كرده، و صورت او زرد، و گونه های او مجروح، و محل سجدة او پینه بسته بود.»


سخاوت، فتوت و رأفت امام سجّاد (ع)

در تاریخ است یكی از كارهای امیرالمؤمنین (ع) اداره كردن فقرا بطور مخفیانه بوده است. امیرالمؤمنین شبها خوراك، پوشاك و هیزم به خانة بینوایان می برد، و آن بینوایان حتی نمی دانستند كه چه كسی آنها را اداره می كند. همچنین میان مورخین مشهور است كه امام سجاد (ع) چنین بوده است.

راوی می گوید: در محضر امام صادق (ع) بودیم كه از مناقب امیرالمؤمنین (ع) صحبت شد و گفته شد هیچ كس قدرت عمل امیرالمؤمنین را ندارد و شباهت هیچ كس به امیرالمؤمنین، بیشتر از علی بن الحسین نبوده است كه صد خانواده را اداره می كرد. شبها گاهی هزار ركعت نماز می خواند.»

از طریق اهل تسنن روایت شده است كه چون حضرت سجاد شهید گشت روشن شد كه آن حضرت صد خانواده را بطور مخفی اداره می كرده است.


ادامه نوشته

ایمان امام سجاد (ع)




ایمان امام سجاد (ع)


امیرالمؤمنین (ع) در دعای صباح می گوید:
یا من دل علی ذاته بذاته.
«ای كسی كه برهان وجود خود هستی.»

حضرت سجّاد نیز در دعای ابوحمزة ثمالی می گوید:
بك عرفتك وانت دللتنی علیك وعوینی الیك ولولا انت لم أدرما انت.
«تو را به خودت شناختم و تو دلالت نمودی مرا بر خودت و دعوت نمودی به خودت و اگر نبودی، ترا نمی شناختم.»

این گونه كمات منتهای ایمان را می رساند و این همان ایمان شهودی است كه امیر المؤمنین می فرماید:
لو كشفت لی الغطاء ما ازددت یقینا.
«اگر بر فرض محال ممكن بود خدا را بر این چشم ظاهری دید و می دیدم بر یقین من كه الآن به ذات مقدس حق دارم افزوده نمی شد.».

علم امام سجّاد (ع)

اگر امیرالمؤمنین علیه السلام می گوید:
«از من بپرسید هرچه می خواهید كه به خدا قسم تمام وقایع را تا روز قیامت می دانم،

حضرت سجاد نیز می گوید:
«اگر نمی ترسیدم كه مردم در حق ما غلوّ كنند، وقایع را تا روز قیامت می گفتم.»

تقوای امام سجاد (ع)

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود:
والله لو اعطیت الاقالیم السبعة وما تحت افلا كها علی ان اعصی فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلت.
«به خدا قسم اگر تمام عالم هستی را به من دهند كه به مورچه ای ظلم كنم و بیجهت پوست جوی را از دهان آن بگیرم، نمی كنم.»

حضرت سجّاد نیز می فرمود:
تعصی الاله وانت تظهر حبّه
هذا لعمری فی الفعال بدیع
لو كنت تظهر حبه لأطعته
ان المحب لمن یحب مطیع

«خداوند را معصیت می كنی و ادعا می كنی كه او را دوست داری. به جان من این ادعا از عجایب امور است. اگر راستی خدا را دوست داشتی او را اطاعت می كردی، زیرا محّب همیشه مطیع محبوب است.»
در این اشعار نیز امام سجاد می گوید محال است كه خداوند را معصیت كنم، زیرا او را دوست دارم.

سیری در حیات امام زین العابدین عليه السلام




سیری در حیات امام زین العابدین عليه السلام

نام: على.

كنیه: ابوالحسن و ابومحمد.

القاب: زین العابدین، سید الساجدین، سجّاد، زكىّ، امین و ذوالثفنات.

به خاطر عبادت زیاد و سجده‏هاى طولانىِ امام زین العابدین (ع)، پینه‏اى در پیشانى‏اش بسته بود. از این رو، به وى «ذوالثفنات» لقب دادند.

منصب: معصوم ششم و امام چهارم شیعیان.

تاریخ ولادت: نیمه جمادى الثانى سال 38.

در مورد تاریخ ولادت آن حضرت، اختلاف است. غیر از تاریخ مزبور، مورخان روز و ماه ولادت آن حضرت را، پنجم شعبان یا نیمه جمادى الاولى یا هفتم شعبان و یا نهم شعبان ذكر كرده‏اند. در مورد سال ولادت آن حضرت نیز برخى سال 37 و برخى سال 36 هجرى را ثبت كرده‏اند.

امام زین العابدین (ع) دو سال پیش از شهادت امیر المؤمنین، على بن ابى‏طالب(ع) چشم به جهان گشود.

محل تولد: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى). برخى مورّخان گفته‏اند كه محل تولد آن حضرت در كوفه بوده است؛ زیرا در آن هنگام، همه افراد خانواده امام على (ع) در كوفه به سر مى‏بردند.

نسب پدرى: امام حسین بن على بن ابى‏طالب (ع).

نام مادر: شهربانو، یا شاه زنان، دختر یزدگرد سوم، آخرین پادشاه از سلسله‏ ساسانیان در ایران كه در زمان خلافت امام على (ع) (و به قولى در عصر خلافت عمر یا عثمان) به اسارت مسلمانان در آمده و با اختیار خویش، همسرىِ امام ‏حسین (ع) را پذیرفت. این بانوى بزرگ در ایام نوزادى امام زین العابدین(ع) درگذشت.

مدت امامت: از زمان شهادت پدر بزرگوارش امام حسین (ع)، در محرم سال 61 تا محرم سال 95 هجرى، به مدت 34 سال.

تاریخ و سبب شهادت: دوازدهم (یا هیجدهم یا بیست و پنجم) محرم سال 95 (یا 94) هجرى، در سن 55 سالگى، به خاطر زهرى كه ولید بن عبدالملك به آن حضرت خورانید.

محل دفن: قبرستان بقیع، در مدینه مشرفه، در جوار قبر عمویش، امام حسن مجتبى (ع).

هم اكنون قبور مشرفه چهار امام معصوم(ع)، امام حسن مجتبى(ع)، امام زین ‏العابدین(ع)، امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) در كنار هم مى‏باشد.

همسران: فاطمه، دختر امام حسن مجتبى و چند ام ولد.

فرزندان :
الف) پسران: 1. امام محمد باقر (ع). 2. زید شهید. 3. عبدالله باهر. 4. عمر أشرف. 5. حسین اكبر. 6. عبدالرحمن. 7. عبید الله. 8. سلیمان. 9. حسن. 10. حسین اصغر. 11. على‏اصغر. 12. محمد اصغر.

ب) دختران: 1. خدیجه. 2. فاطمه. 3. علیّه. 4. ام كلثوم.

ادامه نوشته

ویژه نامه شهادت امام سجاد علیه السلام

 



دل سودا زده ام ناله و فرياد كند

هر زمان ياد غم سيد سجاد كند

بى گمان اشك به رخساره بريزد از چشم
هر كه يادى ز گرفتارى آن راد كند

بود در تاب تب و بسته به زنجير ستم
آن كه خلقى ز كرم از الم آزاد كند

به جز از شمر ستمگر نشنيدم دگرى
با تن خسته كسى اين همه بيداد كند

تن تب دار و اسيرى و غم كوفه و شام
واى اگر شِكوه اين قوم بر اجداد كند

خون ببارد ز غم مرگ پدر در همه عمر
چون كه از واقعه كرب و بلا ياد كند

غير زينب كه بد آن قافله را قافله دار
كس نبودى كه بر آن غمزده امداد كند

نتوان ماتم سجاد نوشتن «خسرو»
دل اگر سنگ بود ناله و فرياد كند

(محمّد خسرو نژاد)

ویژه نامه شهادت امام سجاد علیه السلام





السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين
و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين

شهادت جانسوز حضرت على ‏بن ‏الحسين، زين ‏العابدين(ع)؛
و سيد الساجدين ٬ پيام آور كربلاي حسيني و بازمانده
روزهاي سرخ حماسه عشق و شهادت را
تسليت ميگوييم

ویژه نامه شهادت امام سجاد علیه السلام










قال الامام علي بن الحسين علیه السلام:
طَلَبُ الْحَوائِجِ إلی النّاسِ مَذَلَّةٌ لِلْحَیاةِ وَ مَذْهَبَةٌ لِلْحَیاء،
وَ اسْتِخْفافٌ بِالْوَقارِ وَ هُوَ الْفَقْرُ ‏الْحاضِرِ،
وَ قِلَّةُ طَلَبِ الْحَوائِجِ مِنَ النّاسِ هُوَ الْغِنَی الْحاضِر.(7)
دست نیاز به سوی مردم دراز كردن، سبب ذلّت و خواری در زندگی
و در معاشرت خواهد بود. و نیز موجب از بین رفتن حیا و كاهش وقار
خواهد گشت. و همین خود فقر بالفعل است(كه گریبانگیر شخص شده)
و (اما) كم بودن نیازمندیها از مردم خود غنا و توانمندی بالفعل است
(كه شخص به آن آراسته است).‏
تحف العقول: ص 210، بحارالا نوار: ج 75، ص 136، ح 3.




آیا قضیه قرآن خواندن سر امام حسین (علیه السلام) حقیقت دارد؟

آیا قضیه قرآن خواندن سر امام حسین (علیه السلام) حقیقت دارد؟

 

شبکه های وهابی این جریان را به صورت تمسخر بر شیعه نقل می کنند
پاسخ :
اگر وهابیت اعتقاد به سخن گفتن سر بریده امام حسین (علیه السلام) را اعتقادی خرافی می دانند آیا سخن گفتن سر بریده حضرت یحیی (علیه السلام) را که در کتب و تواریخ خودشان آمده منکر می شوند؟
جامع البیان،ج15 ص32
تاریخ طبری ج1 ص346
و یا نقل می کنند :
« احمد بن نصر خلی کشته شد و سر او را به صلیب آویختند سر او قرآن می خواند همانند سر یحیی بن زکریا (سخن می گفت)»
تاریخ بغداد ج5 ص178

چگونه آنان این قضیه را منکر می شوند در حالی که :
ابن عساکر از علمای اهل سنت نقل می کند :

ادامه نوشته

قاتلین واقعی امام حسین علیه السلام چه کسانی هستند ؟

قاتلین واقعی امام حسین علیه السلام چه کسانی هستند ؟

  بسم الله الرّحمن الرّحیم

در تحلیل وقایع تاریخی، یکی از مسائلی که مورد توجه قرار می‌گیرد، ریشه‌ها یا علل و عوامل وقوع یک حادثه است. واقعه‌ی جان‌سوز عاشورا نیز از این قاعده مستثنی نبوده، بایستی از این منظر مورد بررسی قرار گیرد.
بر اساس برخی گفتارهای اهل بیت (علیهم‌السلام) مشخص میگردد که این واقعه‌ی دردناک، ریشه در سقیفه‌ی بنی ساعده داشته و مخالفان غدیر و بنیان‌گذاران سقیفه، عاملین اصلی شهادت سرور جوانان اهل بهشت و اهل بیت و اصحاب باوفایش هستند. به بیان دیگر اگرچه خون آن شهیدان پاک توسط یزید و ابن زیاد و عمر بن سعد و یارانشان (لعنة الله علیهم اجمعین) بر زمین ریخته شد، اما همین خون‌ها بر گردن ابوبکر و عمر نیز هست، بی‌آن‌که ذره‌ای از گناه یزیدیان (علیهم اللعنة) کم شود.
بعضاً در برخی از کتب اهل تسنن نیز میتوان به ریشه های این سخن اهل بیت علیهم السلام پی برد .

ابن کثیر در مورد روز وقوع سقیفه چنین میگوید :
قد تقدم أن رسول الله توفي يوم الإثنين وذلك ضحی فاشتغل الناس ببيعة أبي بكر الصديق في سقيفة بني ساعدة ثم في المسجد البيعة العامة في بقية يوم الاثنين
قبلاً بیان شد که رسول الله صلی الله علیه وآله در صبح روز دوشنبه از دنیا رفت و مردم مشغول به بیعت با ابی بکر در سقیفه بنی ساعده شده و بیعت عامه در بقیه روز دوشنبه در مسجد انجام شد.

ادامه نوشته

آیا عزاداری و گریه برای امام حسین علیه السلام، بدعت در اسلام است؟

آیا عزاداری و گریه برای امام حسین علیه السلام، بدعت در اسلام است؟

 اين فراز از سخنان امام هشتم عليه السلام، پاسخ اين شبهه را می دهد که عزاداری بر امام حسین عليه السلام، بدعت در اسلام نیست و در سنت پیامبر و ائمه معصومین (علیهم السلام)، سابقه داشته است؛ زيرا بدعت، آن است که ريشه‌ دينی و دستوری از جانب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، در فعل و قول، نداشته باشد.

طريحي از لغت شناسان صاحب نام در کتاب مجمع البحرين، چنین می‌گويد: البدعه: وما ليس له أصل في كتابٍ ولا سنّه، وإنّما سُمّيَتْ بدعه؛ لأنّ قائلَها ابتدعها هو نفسه.[1]بدعت، كار تازه‌ی در دين است كه ريشه در قرآن و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) نداشته باشد. بدعت را از اين جهت بدعت ناميده اند، چون گوينده‌‌ی آن، از پيش خود، ساخته و به وجود آورده است.

ابن حجر عسقلانی از علمای اهل سنت،  نیز بدعت را اين‌گونه معنا كرده است: والمُحْدَثات بفتح الدال جمع مُحْدَثَه، والمراد بها: ما أحدث وليس له أصل في الشرع ويسمّي في عرف الشرع بدعه، وما كان له أصل يدلّ عليه الشرع فليس ببدعه.[2]
محدثات، به فتح دال، جمع (محدثه) است. مراد از آن، هر چیز جدیدی است كه ریشه‌ی شرعی نداشته باشد و در عرف شرع، بدعت نامیده شود و هر چیزی كه ریشه و دلیل شرعی داشته باشد، بدعت نیست. بنابراین، معنای بدعت همان است كه به صورت اختصار بیان گردید؛ اما عزاداری و گریه بر شهادت امام حسین علیه السلام، ریشه دینی در آیات قرآن و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، دارد؛ از جمله: 

ادامه نوشته

نثر روان بازگوئی حادثه کربلا

 





«بهشت زیر سایه ی شمشیرهاست».

حسین (علیه السلام) برادرش عباس را همراه بیست تن برای گفتگو با آنان می فرستد. حمله آوران می گویند: یا جنگ، یا بیعت و تسلیم! عباس، این خبر را به امام می رساند، امام می فرماید: «بیعت و تسلیم که هرگز، اما برای جنگ آماده ایم، ولی برادرم عباس! از اینان بخواه امشب را تا فردا صبح، مهلتمان دهند تا شب را به عبادت خدا و تلاوت قرآن بپردازیم که من نماز را بسی دوست می دارم». (6) .
فرستادگان ازسپاه دشمن، به عمر سعد گزارش می دهند که حسین، امشب را تا فردا صبح مهلت می خواهد.
و... مهلت داده می شود و یک واحد از سواران عمر سعد در شمال کاروان حسین، موضع می گیرند و او را محاصره می کنند. و از هرگونه امداد جلوگیری می شود، حتی برداشتن آب از فرات. در حالی که حسین (علیه السلام) این مهلت را برای آن خواسته تا این آخرین شب را با خدای خویش به راز و نیاز بپردازد و به درگاهش نماز بگزارد. (7) .
وضع در حالت بحرانی است و در پیشانی سیاه این شامگاه، می توان ننگها و بدنامیهای فاجعه باری را خواند.
- خواهرزادگان ما کجایند؟
صدایی است که از پشت خیمه های امام به گوش می رسد.
صدای ابلیس، صدای وسواس خناس و صدای شمر است که «عباس»
را می خواند. (8) .

عباس، به همراهی سه برادر دیگرش، از خیمه ها بیرون می روند تا ببینند کیست و چه می گوید. شمر، «امان نامه»ای را که حاکم کوفه برای اینان گرفته است، به «عباس بن علی» عرضه می کند و می گوید:
«این امان نامه را از طرف والی کوفه برایتان آورده ام، در صورتی که دست از حسین بکشید و به سوی ما آمده او را تنها گذارید، جانتان در امان خواهد بود و هیچ گونه تعرّضی نسبت به شما نخواهد شد».
عباس، خشمگین از این همه گستاخی و پررویی، نگاهی غضب آلود به او می افکند و بر سرش فریاد می کشد:
«نفرین و خشم و لعنت خدا بر تو و بر امان تو! دستت شکسته باد ای بی آزرم پست! آیا از ما می خواهی که دست از یاری شریفترین مجاهد راه خدا، حسین پسر فاطمه برداشته، تنهایش گذاریم و طوق اطاعت و فرمانبرداری لعینان و فرومایگان را
به گردن افکنیم؟». (9) .
شمر که از بی ثمر ماندن این طرح و نقشه، به شدت خشمگین شده است، به سوی اردوگاه خود برمی گردد و عباس نیز با برادرانش به خیمگاه امام، در حالی که به این همه دنائت و پستی که سپاه کوفه دارند، می اندیشد.
عباس، این رشوه را نمی گیرد و «حق السکوت» را نمی پذیرد و بی تاب از شوق شهادت و فداکاری، به درون خیمه گاه خویش می رود.
حسین، گاهی در بیرون خیمه ها و کنار از آن، قدم می زند و وضع جبهه ی نبرد و موقعیت رزمگاه فردا را می نگرد و بررسی می کند و گاه نزد زنها و دختران می رود و خواهران و دختران خود و دیگر زنان و کودکان را به مقاومت و تحمل و صبر، تشویق می کند تا گریه و مویه نکنند. آنگاه به اردوگاه خود برمی گردد و از مردان سپاه خویش می خواهد که همه جمع شوند. مردان همه گرد می آیند.
باد ملایمی در آن غروب سیاه می وزد و آخرین طلایه های روز، دامن کشیده است و شب از راه فرا می رسد. حسین از موقعیت فردا به خوبی آگاه است. می داند که پیروزی نظامی و شکست دادن دشمن، عادتاً غیرممکن است. گروهی اندک در محاصره ی دشمنانی مسلح و تشنه ی خون و نتیجه معلوم است؛ کشته شدن، هر که بماند فردا کشته می شود هم حسین و هم یارانش. (10) .
فردا پیکاری است سخت بین «نام» و «ننگ». نام جاوید و ننگ جاوید. حسین، می داند مرگ و شهادت برای او پایان نیست بلکه آغاز پیروزی و ماندگاری اوست و هر که در راه «اللَّه» کشته شود، زنده ای جاوید است و برای او مرگ، بی معنا است. این را حسین و همرزمانش نیز
می دانند. آنان آگاه هستند که فردا کشته خواهند شد و این را هم می دانند که پیروزی با آنان است چونکه در نظرشان «شهادت غیر از شکست است، صورت ماندگارتری است از همان فتح...».
اینان، در هر دو صورت پیروزند، چه با فتح، چه با شهادت. (11) .
پایان زندگانی هر کس به مرگ اوست
جز مرد حق که مرگ وی آغاز دفترست




ادامه نوشته

نثر روان بازگوئی حادثه کربلا




غروب تاسوعا

غروب روز نهم محرم است. «شمر» از کوفه می آید در حالی که فرمان حمله به اردوی حسین بن علی (علیهماالسلام) و آغاز جنگ را به همراه دارد. در نامه ای که شمر، از سوی «ابن زیاد» حاکم کوفه برای «عمر سعد» فرمانده ی ارتش آورده است، مدارا و سازش با حسین بن علی(علیهماالسلام) شدیداً منع شده است، عمر سعد نامه را می گشاید و با تعجب می خواند که:
«در صورت تسلیم نشدن حسین و یارانش، خونشان را بریز و بر جسدهایشان اسب بتاز و پس از قتل عام مردان، زنان را به اسارت گرفته به مرکز اعزام بدار!!». (1)
عمر سعد، می داند در صورت نشان دادن کوچکترین ضعفی در اجرای فرمان، خود شمر، به فرماندهی ارتش منصوب خواهد شد و این مطلب، در نامه ی
( صفحه 20)
والی کوفه به او نوشته شده است. چرا که شمر، آماده تر از هرکس
برای خون ریختن و کینه توزی است و این را بارها به اثبات رسانده و سینه اش پر از کینه نسبت به خاندان علی (علیه السلام) است و برای جنگ با علی و اولادش، خود را در مذهب «خوارج» جا زده تا بهانه ای برای این خصومت داشته باشد. ولی چرا از همین بهانه، برای پیکار با معاویه استفاده نمی کند؟ سؤالی است که جواب ندارد. گویا او دین را ابزار و حجتی برای کینه ورزی برگزیده است ولی در پیشگاه مال و ثروت، هم دین را و هم کینه را فراموش می کند...». (2) .
آری، شمر، به کمک پستیها و رذالتهایش حاضر است که اگر عمر سعد از اجرای فرمان سرپیچی نماید، فوراً خود، زمام فاجعه را به دست گیرد و این جاست که کار عمر سعد به سرنوشتی دردناک خواهد انجامید. از این جهت در فکر است که فرمان حمله دهد.
امام حسین (علیه السلام) به دشمن پیشنهاد می فرماید که شب، در محلّی بین دو اردوگاه با هم صحبت کنند، گفتگوهای مفصل و طولانی بین امام و فرمانده ی سپاه دشمن، انجام می گیرد. (3) می توان حدس زد که صحبت بر سر چه مسایلی دور می زند. حضرت، از عمر سعد می خواهد که از فرماندهی سپاه کوفه کناره گیری کند، لیکن او به طمع سیم و زر و پست و وعده هایی واهی و ریاست، به اینجا آمده و در فضایی دیگر تنفس می کند، او حتی نمی تواند ارزشهایی را که حسین با آنها و در آنها زیست دارد، تصور کند، در جواب دعوت امام می گوید:
- می ترسم خانه ام خراب گردد!!





ادامه نوشته

نثر روان بازگوئی حادثه کربلا

 






کربلا

1357 سال به عقب برمی گردیم. (1) .
اینجا «کربلا»ست... دشتی مخلوط با شن و ریگ، با تپه های کم ارتفاع، در قسمت غربی رودخانه ی فرات و نشانی از آبادی در آن نیست، مگر خرابه های «نینوا» که در سمت چپ، به چشم می خورد؛ منطقه ای که بارها جنگهای سخت و کشتارهای خونین، میان پادشاهان ساسانی و رومیان در گرفته است و منطقه ی «بین النهرین» است، سرزمین «بعثت»ها.
بین تپه ها، جلگه های نسبتاً همواری وجود دارد که دامن در آب فرات می شوید.
غروب روز نهم محرم است. کنار رودخانه، امواج آب همچون شکم ماهی، می درخشد و روی هم می غلتد و
جز صدای بال پرندگانی چند، صدایی دیگر به گوش نمی رسد. هوای غروب، تیره از ناجوانمردی است، مسموم وآلوده از خیانت!
ادامه نوشته

نثر روان بازگوئی حادثه کربلا




خون خدا
نثر روان بازگوئی حادثه کربلا

مقدمه ی مؤلف

در این نوشته، گرچه بیشترین تأکید، روی «چگونه»های حوادث عاشورا است و نمایاندن صحنه های عمل و جزئیات برخوردها، حمله ها، دفاعها و سخنها... و از دیگر سو، گرچه برای بهره مندی از مسائل و حوادث و رویدادهای تاریخی باید سراغ «چرا»های آن رفت و آنها را کشف کرد و تجزیه و تحلیل و بررسی نمود، نه «چگونه»ها و چگونگی هایی را که در زمانهای گوناگون تغییر شکل می دهند، ولی در همه شان، «چرا»ها یکی است و تاریخ تکرار می شود.

«هر روز، عاشورا و هر سرزمینی کربلا است...» اینها درست و بجا، اما گاهی «چگونگی» حادثه ای «چرا»ی آن را نیز روشن می کند و «شکل عمل» و «قالب کار»، «چرا»ی آن را می شناساند و گاهی با «عمل»، می توان روشنتر و عمیقتر «سخن» گفت و چه بسا با «حضور در جایی» و یا
«غیبت از صحنه ای»، به مراتب بیشتر و بهتر می توان «حرف» زد، چرا که «عمل»، گویاترین سخن است و «دو صد گفته، چون نیم کردار نیست...».

این نوشته، گامی است بدین منظور و در این راه. و قضاوت اینکه در این کار، چه اندازه توفیق حاصل شده، به عهده ی خواننده ی عزیز این صفحات است. کتاب حاضر، در سالهای 57 و 60 چاپ شده بود و اینک در چاپ جدید،با برخی اصلاحات و تغییرات تکمیلی، عرضه می گردد.

عاشورائیان امروز و نسل انقلاب و امّت حزب اللَّه، سرتاسر این کشور را «کربلا» ساختند و یاران صدیق و باوفای حسین زمان، امام امّت بودند. حماسه های جاودان حسین بن علی (علیهماالسلام) و اصحابش، سرمشق و الگوی رزمندگان ما بوده و هست و این راه به امید خدا، تا، رهایی کربلا و قدس، ادامه خواهد داشت. امروز هم امّت کربلایی، از درسها و عبرتهای عاشورا بهره می گیرد و تا پای جان، در راه حق و تبعیت از ولایت، می ایستد.

در این نوشته، مروری به درسهای آموخته از عاشورا داریم تا پیمان و پیوند خویش را با «خون خدا» (1) ، سیدالشهدا (علیه السلام) تجدید و تحکیم کنیم. امید است نسل پویا و جوان کشورمان، در آموزش درسهای «دانشگاه کربلا»، پیوسته موفق باشند.

قم- جواد محدّثی
شهریور 1364







ادامه نوشته

از روي شوق

از روي شوق


اگر مردم مي دانستند كه در زيارت قبر حضرت حسين بن علي (ع ) چه فضل و ثوابي است حتما از شوق و ذوق قالب تهي مي كردند و بخاطر حسرت ها نفس هايشان به شماره افتاده و قطع خواهد شد. راوي مي گويد: عرض كردم : در زيارت آن حضرت چه اجر و ثوابي مي باشد.

 175.jpg

 

 

 حضرت فرمودند: كسي كه از روي شوق و ذوق به زيارت آن حضرت رود خداود متعال هزار حجّ و هزار عمره قبول شده برايش مي نويسد و اجر و ثواب هزار شهيد از شهداء بدر و اجر هزار روزه دار و ثواب هزار صدقه قبول شده و ثواب آزاد نمودن هزار بنده كه در راه خدا آزاد شده باشند برايش منظور مي شود و پيوسته در طول ايام سال از هر آفتي كه كمترين آن شيطان باشد محفوظ مانده و خداوند متعال فرشته كريمي را بر او موكّل كرده كه وي را از جلو و پشت سر و راست و چپ و بالا و زير قدم نگهدارش باشد و اگر در اثناء سال فوت كرد فرشتگان رحمت الهي بسويش حاضر شده و او را غسل داده و كفن نموده و برايش استغفار و طلب آمرزش كرده و تا قبرش مشايعتش نموده و به مقدار طول شعاع چشم در قبرش وسعت و گشايش ايجاد كرده و از فشار قبر در امانش قرار داده و از خوف و ترس دو فرشته منكر و نكير بر حذرش مي دارند و برايش دربي به بهشت مي گشايند و كتابش را به دست راستش مي دهند و در روز قيامت نوري به وي اعطاء مي شود كه بين مغرب و مشرق از پرتو آن روشن مي گردد و منادي نداء مي كند:
اين كسي است كه از روي شوق و ذوق حضرت امام حسين (ع ) را زيارت كرده و پس از اين نداء احدي در قيامت باقي نمي ماند مگر آنكه تمنّا و آرزو مي كند كه كاش از زوّار حضرت اباعبداللّه الحسين (ع ) می بود. (1)

 

پاورقي
1- ترجمه كامل الزيارات ص 467.

 

استخاره

استخاره


آقاي حاج شيخ علي اسلامي ، فرزند مرحوم آيت الله آقاي حاج شيخ عباسعلي اسلامي بنيانگذار جامعه تعليمات اسلامي در تهران اظهار داشتند:

داستاني را دوستان از جناب آية الله سيّدعبدالكريم كشميري  نقل نمودند كه مشتاق شدم آن را بدون واسطه از خود ايشان بشنوم .
بدين منظور به محضرشان مشرف شدم آقاي كشميري ، كه در نجف مي زيستند، مورد مراجعه اقشار مختلف مردم بودند و اكثراً از ايشان طلب استخاره مي شد.

 

 7.jpg


ضمنا استخاره ايشان با تسبيح صورت مي گرفت و مكنونات قلبي را نيز كه مراجعه مي كردند و استخاره مي خواستند بيان مي كردند. ايشان صبحها قريب دو ساعت به ظهر مانده در يكي از ايوانهاي صحن مطهر حضرت اميرالمؤ منين (ع ) مي نشستند و افراد مختلف در اين موقع براي گرفتن استخاره به ايشان مراجعه مي كردند. آقاي كشميري  نقل كردند كه :
مدّتي بود مي ديدم زني با عباي سياه و حالت زنان معيدي (دهاتي ) زير ناودان طلا مي نشيند و زنها به او مراجعه مي كنند و او نيز با تسبيحي كه به دست داشت بر ايشان استخاره مي گرفت اين حالت نظرم را جلب كرد. روزي به يكي از خدّام صحن مطّهر گفتم :
هنگام ظهر كه كار اين زن تمام مي شود او را نزد من بياور، از او سوالاتي دارم . خادم مزبور، يك روز پس از اينكه كار استخاره آن زن تمام شد، او را نزد من آورد، از او سؤ ال كردم :
تو چه مي كني ؟ گفت : براي زنها استخاره مي گيرم . گفتم : استخاره را از كه آموختي ؟ چه ذكري مي خواني ، و چگونه مسائل را به مردم مي گويي ؟
گفت : من داستاني دارم ، و شروع به تعريف آن داستان كرد و گفت : من زني بودم كه با شوهر و فرزندانم زندگي عادي يي را مي گذراندم . شوهرم در اثر حادثه اي از دنيا رفت و من ماندم و چهار فرزند يتيم ، خانواده شوهرم به اين عنوان كه من بدشگون هستم و قدم من باعث مرگ پسرشان شده است ، مرا از خود طرد كردند. و خانواده خودم هم اعتناي به مشكلات مادي من نداشتند، لذا زندگي را با زحمات زياد و رنج فراوان مي گذراندم .
ضمنا از آنجا كه زني جوان بودم ، طبعا دامهايي نيز براي انحرافم گسترده مي شد، و چندين مرتبه بر اثر تنگناهاي اقتصادي و احتياجات مادي نزديك بود به دام افتاده و به فساد كشيده شوم و تن به فحشا بدهم ولي خداوند كمك نمود و خود داري كردم تا روزي بر اثر شدت احتياج و گرفتاري ، تصميم گرفتم كه چون زندگي برايم طاقت فرسا شده وديگر چاره اي نداشتم تن به فحشا بدهم . من تصميم خود را گرفته بودم .
اماّ اين بار نيز خدا به فريادم رسيد و مرا نجات داد. در بين ما رسم است كه اگر حاجتي داريم به حرم حضرت ابوالفضل (ع ) مي آئيم و سه روز اعتصاب غذا مي كنيم تا حاجتمان را بگيريم ، و اكثرا هم حاجت خود را مي گيرند من نيز تصميم گرفتم به ساحت مقدّس حضرت ابوالفضل العباس (ع ) متوسل شده و اعتصاب غذا كنم . رفتم و دست توسل به دامنش زدم و كنار ضريح آن حضرت اعتصاب غذا را شروع كردم . روز سوّم بود كه كنار ضريح خوابم برد و (حضرت ابوالفضل (ع ) به خوابم آمد و حاجتم را برآورد و فرمود:
تو براي مردم استخاره بگير. عرض كردم من كه استخاره بلد نيستم فرمود: تو تسبيح را به دست بگير، ما حاضريم و به تو مي گوييم كه چه بگويي . از خواب بيدار شدم و با خو گفتم : اين چه خوابي است كه ديده ام ؟! آيا براستي حاجت من روا شده است و ديگر مشكلي نخواهم داشت ؟! مردد بودم چه كنم ؟ بالاخره تصميم گرفتم اعتصابم را شكسته و از حرم خارج شوم ببينم چه مي شود. از حرم خارج شدم و داخل صحن گرديدم . ا
ز يكي از راهروهاي خروجي كه مي گذشتم زني به من برخورد كرد و گفت : خانم استخاره مي گيري ؟ تعجب كردم ، اين چه مي گويد؟! معمول نيست كه زن استخاره بگيرد، آن هم زني معيدي و چادر نشين و بياباني ! ارتباط اين خانم با خوابي كه ديدم و دستوري كه حضرت به من داده چيست ؟! آيا اين خانم از خواب من مطلّع است ؟! آيا از طرف حضرت مامور است ؟! بالاخره به او گفتم : من كه تسبيح ندارم فورا تسبيحي به من داد و گفت : اين تسبيح را بگير و استخاره كن : دست بردم و با توجهّي كه به حضرت ابوالفضل العباس (ع ) داشتم مشتي از دانه هاي تسبيح را گرفتم ، ديدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود:
  به اين چه بگويم مطالب را گفتم و او رفت . از آن تاريخ ، من هفته اي يك روز به اين محل زير ناودان طلا مي آيم و زناني كه وضع مرا مي دانند، نزد من مي آيند و من بر ايشان استخاره مي گيرم و بابت هر استخاره پولي به من مي دهند ظهر كه مي شود، با پول حاصله ، وسايل معيشت خودم و فرزندانم را تهيه مي كنم و به منزل برمي گردم .

افسر روسي

افسر روسي


مرحوم حاج ملاّ محمود زنجاني كه به حاج ملاّ آقا جان    شهرت داشت ، پس از جنگ جهاني اول با پاي پياده به عراق و زيارت عتبات عاليات شتافت .

در مسير راه در شهر خانقين براي نماز به مسجد رفت و در آنجا با يك نفر افسر سابق بلشويك كه به صورت عجيبي هدايت يافته بود، آشنا شد و جرياني را از او شنيده كه خواندني است اين شما و اين هم داستان مورد اشاره ، او فرمود:
در شهر خانقين براي اداي نماز به مسجد رفتم و در آنجا مرد سفيد پوست درشت و فربهي را ديدم كه مثل شيعه ها نماز مي خواند از اين موضوع تعجب كردم خدايا او كه مال شمال روسيّه است .
نمازش تمام شد، نزديكش رفتم و پس از عرض سلام از لهجه اش يقين پيدا كردم كه او روسي است .
با اين وصف از وطن و مذهبش پرسيدم ، گفت : دوست عزيز من اهل لنينگراد شوروي هستم و در جنگ اول جهاني افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسي بودم و ماموريتم تسخير كربلا   بود.
بيرون شهر اردو زده و در اوج آمادگي در انتظار دريافت فرمان يورش به كربلا بوديم كه شبي در عالم رؤ يا شخصيّت گرانقدري را ديدم كه نزدم آمد و با من به زبان روسي سخن گفت و خطاب به من فرمود: دولت روس در اين جنگ شكست خورده است و اين خبر فردا به عراق مي رسد و از پي انتشار خبر شكست روس ، همه سربازان روس كه در عراق مستقرّ هستند به دست مردم كشته مي شوند و تو براي نجات خويش از مرگ ! به دست مردم ، اسلام را برگزين .

 

 23.jpg


گفتم : سرورم شما كيستيد؟ فرمود: من عباس قمربني هاشم هستم . شيفته جمال پرفروغ و كمال وصف ناپذير و بيان گرم و گيراي او شدم و همانجا به راهنمايي او اسلام آوردم .
آنگاه فرمود: برخيز و از نيروهاي ارتش روس فاصله بگير.
گفتم : آقا كجا بروم ؟ فرمود:
نزديك مقرّ فرماندهي ات اسبي است بر آن سوار شو كه تو را به نجف مي رساند و آنجا پيش وكيل و شخصيت مورد اعتماد خاندان ما سيدابوالحسن برو.   
گفتم : سرورم : من تنها ده نفر مامورمراقب دارم چگونه بروم ؟ فرمود:
آنها همه مست افتاده اند و متوجّه رفتن تو نخواهند شد.
از خواب بيدار شدم و خيمه خويش را عطر آگين و نوراني احساس كردم ، با عجله لباس خود را پوشيدم و حركت كردم ، مراقبين و پاسداران من مست بودند.
من از ميان آنها گذشتم امّا گويي متوجّه نشدند.
در نزديك قرارگاه خويش اسبي آماده بود سوار شدم و آن مركب با شتاب پس از مدّتي كوتاه مرا در شهري پياده كرد.
در بهت و حيرت بودم كه ديدم در خانه اي باز شد و مرد كهنسال و منوّري بيرون آمد و به همراه او يك شيخ بود كه با من به زبان روسي سخن گفت :
مرا به منزل دعوت كرد، از او پرسيدم :
دوست عزيز آقا كيست ؟
پاسخ داد: همان مرد فرزانه و بزرگي كه حضرت عباس (ع)  شما را به سوي او فرستاده و پيش از رسيدن شما، سفارشتان را به او نموده .
بار ديگر اسلام آوردم و آن مرد بزرگ ، به شيخ دستور داد كه دستورات اسلام را به من بياموزد و شگفت انگيزتر اينكه روز بعد هم خبر شكست دولت بلشوي روس در عراق انتشار يافت و عربهاي خشمگين و به جان آمده ، به سربازان روسي يورش بردند و همه را قتل عام كردند.
پرسيدم : شما اينك اينجا چه مي كنيد؟
گفت : هواي نجف بسيار گرم است به همين جهت آيت الله اصفهاني در تابستان ها كه هواي اينجا بهتر است مرا به اينجا مي فرستد.
پرسيدم : آيا باز هم حضرت عباس (ع )   را زيارت كرده اي ؟
گفت : گاهي ما را هم مورد عنايت قرار مي دهد. (1)

 

پاورقي
1- كرامات الصالحين ، 231

 

زخمي شدن ران ابن‏زياد از قطره خون امام حسين

زخمي شدن ران ابن‏زياد از قطره خون امام حسين

 

نقل شده است: وقتي سرهاي شهداي کربلا را نزد پسر زياد ملعون آوردند، آن ملعون سر مبارک حضرت را برداشت و روي ران خود گذاشت و يک قطره خون از سر مبارک آن حضرت بر قباي او چکيد و قبا و ازار و ران آن ملعون را سوراخ کرد و در زمين ناپديد شد و آن سوراخ در ران او ماند و هر چه مداوا کرد بهبودي حاصل نشد و از آن زخم، بوي تعفن شديدي آشکار شد و آن بوي بد با او بود تا روزي که به قتل رسيد و به جهنم واصل شد و ابراهيم بن مالک‏اشتر، آن ملعون را در ميان کشته شدگان شناخت و در مختارنامه خود ذکر کرد. ( تحفةالمجالس. )

 

39.jpg

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 59 و 60

مرد فرانسوي و روضه خواني براي امام حسين

مرد فرانسوي و روضه خواني براي امام حسين

 

مرحوم حضرت حجةالاسلام شيخ محمد باقر واعظ نقل مي‏کند: يکي از تاجران ايراني مقيم پاريس در ماه محرم براي روضه خواني امام حسين عليه‏السلام از من دعوت کرد تا به مراسم آن‏ها بروم. در شب اول محرم يکي از جواهر فروشان فرانسوي با زن و بچه‏ي خود وارد مجلس عزاداري شد و از ايراني‏ها خواست تا مرا به مجلس روضه امام حسين عليه‏السلام که در منزل او برقرار بود ببرند. همه‏ي آن‏ها از من اجازه خواستند و قبول کردم. وقتي از مراسم روضه‏خواني ايراني‏ها جدا شدم، ايراني‏ها مرا به منزل مرد فرانسوي بردند و يک روضه براي آن‏ها خواندم، مرد فرانسوي از روضه خواني من خيلي گريان و نالان شد؛ اما فارسي چيزي متوجه نمي‏شد و روضه‏خواني تا شب عاشورا ادامه داشت. در شب عاشورا دعاهاي وارده و مستحبات را انجام داديم. مرد فرانسوي گفت: لاقل در شب يازدهم به منزل من بيا تا نذر من کامل شود. وقتي روضه تمام شد يک صد ليره طلا برايم آورد، گفتم: تا وقتي علت نذر خود را برايم نگويي قبول نمي‏کنم. آن مرد گفت: ماه محرم سال گذشته در شهر بمبئي هند، صندوقچه جواهراتم را دزديدند، خيلي نگران بودم، زير اتاق من جاده‏ي وسيعي بود که مسلمانان ذولجناحي درست کرده بودند و با سر و پاي برهنه سينه و زنجير مي‏زدند، من هم به جمع عزاداران پيوستم و با آن‏ها صاحب عزا شدم و نذر کردم که اگر صندوقچه‏ي جواهراتم پيدا شود سال آينده هر کجا که باشم صد ليره طلا براي نذر بدهم. هنوز چند قدمي با عزاداران حرکت نکرده بودم که شخصي جلوي من آمد و با رنگ پريده صندوقچه را به من داد وقتي در صندوقچه را  باز کردم و تمام آن‏ها را شمردم، هيچ چيز از آن کم نشده بود. ( داستان‏هاي شگفت. )

 

 

41.jpg

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 61 تا 63

برطرف شدن بيماري تب

برطرف شدن بيماري تب


يکي از مسلمانان در بستر بيماري افتاده بود و از شدت آتش تب مي سوخت. امام حسين عليه السلام به عيادت او رفت، همين که آن حضرت از در خانه، وارد منزل بيمار شد، تب در بدن بيمار خارج شد.
امام عليه السلام کنار بستر بيمار نشست و از او احوال پرسي فرمود.

 

 46.jpg


بيمار گفت: «به برکت قدوم مبارک شما، تب از بدنم خارج شد و اکنون بسيار خشنودم.»
امام حسين عليه السلام فرمود:
«والله ما خلق الله شيئا إلا و قد امره بالطاعة لنا.»
«به خداوند سوگند که چيزي آفريده نشده مگر آنکه خداوند او را به اطاعت از امر ما ملزم نموده است.»
سپس فرمود: «اي تب!»
راوي گويد ما صدايي شنيديم ولي صاحب آن صدا را نديديم که گفت: «لبيک يا أباعبدالله!»
«فرمانبردارم يا اباعبدالله!»
امام عليه السلام فرمود: «مگر اميرمؤمنان علي به تو امر نکرده بود که نزد کسي نروي مگر آنکه، آن کس از دشمنان ما اهلبيت باشد و يا گناهکاري باشد که تو کفاره ي گناهان او باشي؟!» (1) .

 

پاورقي
(1) مناقب آل‏ابيطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 51.

باز شدن در مسجد براثا براي شيخ غلامرضا طبسي

باز شدن در مسجد براثا براي شيخ غلامرضا طبسي


زاهد عابد و واعظ متعظ، مرحوم حاج شيخ غلامرضا طبسي قدس سره فرمود:
با چند نفر از دوستان با قافله به عتبات عاليات مشرف شديم. هنگام مراجعت براي ايران، شب آخري که در سحر آن بايد حرکت مي کرديم، به ياد آوردم که در اين سفر، مشاهده مشرفه و مواضع متبرکه را زيارت کردم جز مسجد براثا که آن را فراموش کرده ام و حيف است از درک فيض آن مکان مقدس محروم باشيم.
سپس به رفقا گفتم: بياييد به مسجد براثا برويم.

 

 26.jpg


آنها گفتند: وقت نيست! خلاصه آنها نيامدند و خودم تنها، از کاظمين بيرون آمدم.
وقتي به مسجد رسيدم، در را بسته ديدم و معلوم شد که در را از داخل بسته و رفته اند و کسي هم در آنجا نيست. حيران شدم که چه کنم؟ اين همه راه را به اميدي آمده ام! سپس به ديوار مسجد نگريستم، ديدم مي توانم از آن ديوار بالا بروم!
بالاخره هر طوري بود از ديوار مسجد براثا بالا رفتم و داخل مسجد شدم و با فراغت مشغول نماز و دعا شدم! به گمان اينکه در مسجد را از داخل بسته اند و باز کردنش آسان است.
در داخل مسجد هم کسي نبود. پس از فراغت از نماز و دعا، آمدم تا در را باز کنم ولي ديدم که قفل محکمي بر در زده اند و به وسيله ي نردبان يا چيز ديگري رفته اند!
حيران شدم که چه کنم؟ ديوار داخل مسجد هر طوري بود که اصلا نمي شد از آن بالا رفت! با خود گفتم: عمري است دم از امام حسين عليه السلام مي زنم و اميدوارم که به برکت آن بزرگوار، در بهشت برايم باز شود، با اينکه درب بهشت يقينا مهمتر است! باز شدن اين در هم به برکت حضرت ابي عبدالله عليه السلام سهل است.
پس با يقين تمام، دست به قفل گذاشتم و گفتم: «يا حسين عليه السلام» و سپس آن را کشيدم و فورا در باز گرديد! در را باز کردم و از مسجد بيرون آمدم و شکر خدا را بجاي آوردم و به قافله هم رسيدم. (1) .

 

پاورقي
(1) داستانهاي شگفت ص 50، کرامات الحسينيه ج 1، ص 37.

 

پناه بردن به امام حسين

پناه بردن به امام حسين

 

سيد بزرگوار جناب آقاي سيد محمد جعفر نقل مي‏کند: يک سال به همراه مرحوم والده به کربلا مشرف شدم، والده سخت مريض شد، مريضي مادرم چهل روز ادامه داشت و به خاطر مداواي آن مقروض شدم. در اين چند روز هيچ کمکي از اطراف به من نشد، به ناچار به حرم مطهر امام حسين عليه‏السلام رفتم و بالاي سر حضرت ايستادم و عرض کردم: آقا جان! شما که جريان حقير را مي‏دانيد، پس به داد من برسيد. 

 

42.jpg

 

وقتي از حرم آقا خارج شدم پس از اين که چند قدم راه رفتم مرحوم آيةالله آقا ميرزا محمد تقي شيرازي (اعلي الله مقامه) به من رسيد و گفت: شما از طرف ميرزا سفارش شده‏ايد که هر چه نياز داريد به شما بدهم. به او گفتم: تا چه اندازه مي‏توانيد مرا کمک کنيد؟

مرحوم شيرازي گفت: هر چقدر که احتياج داريد مشخص کنيد، آن‏گاه ايشان مقدار زيادي پول به من دادند و قرضي که داشتم ادا کردم و تا زماني که در کربلا بودم تمام مخارج و بدهي‏هاي من داده شد. ( داستان‏هاي شگفت. )

 

 منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحه 63

به خاطر غبار زوار كربلا نسوخت

به خاطر غبار زوار كربلا نسوخت

 

155.jpg
جمال الدين الخليعي موصلي پدر او حاكم موصل و ناصبي و يكي از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام ) بود، مادرش هم ناصبيه بود چون پسري برايش متولد نمي شد به مقتضاي عقيده فاسد خودش نذر كرد كه اگر خداي تعالي به او پسري عطا كند به شكرانه او پسر را سر راه زوارهاي حضرت اباعبداللّه (ع) بفرستد تا زوارها از شام و جبل عامل كه مي آيند و عبور آنها به موصل مي شود آنها را به قتل برساند.

 

 


بعد از مدتي جمال الدين متولد مي شود چون به حدّ جواني رسيد مادرش او را از نذر خود با خبر مي كند لاجرم با مادرش از عقب زواريكه از موصل عبور كرده بودند رفت .
چون به مسيب رسيد، ديد زوار از جسر عبور كرده اند همان جا توقف كرد تا هنگامي كه مراجعت كردند آنها را به قتل برساند. در كناري كمين كرده بود كه در همين حال خوابش برد در عالم رؤ يا ديد قيامت شده ملائكه آمدند او را گرفتند و در آتش انداختند آتش او را نسوزاند وبه او اثر نكرد.
ملك جهنم خطاب كرد به آتش ، چرا او را نمي سوزاني ؟
آتش گفت : غبار (زوّار) كربلا به او نشسته است ، او را بيرون آوردند، شستشويش دادند دو باره او را در آتش انداختند باز آتش او را نسوزاند. ملك گفت : چرا ديگر او را نمي سوزاني ؟ آتش گفت : شما ظاهر او را شستيد اما غبار داخل درجوف او شده ! از خواب بيدار شد و از آن عقيده فاسد برگشت و مذهب تشيع را اختيار كرد و مشغول مداحي حضرت اميرالمؤ منين (ع) شد و بعضي مي نويسند آمد كربلا و بعضي شعراء به او اين شعر را نسبت داده اند.
اِذا شِئْتَ النَّجاةَ فَزُرْ حُسَيْنا لِكَيْ تَلْقي اِلا لَه قَريرَ عَيْنِ فَاِنَّ النّارَ لَيْسَ تَمُسُّ جِسْما عَلَيْهِ غُبارُ زُوّارِ الْحُسَيْنِ
يعني اگر نجات از آتش مي خواهي پس زيارت كن آقا امام حسين (ع) را زيرا غبار زوار حسين (ع) بر او نشسته باشد. (1)

پاورقي
1- دين ما علماي ما، 154

 

امام حسين او را از عذاب نجات داد

امام حسين او را از عذاب نجات داد

 

عالم رباني استاد اخلاق آية الله دستغيب در کتاب شريف گنجينه‏اي از قرآن مي‏فرمايد: يکي از بزرگان دين، بيست سال پيش براي من نقل فرمود که يکي از شيوخ عرب در شهر عراق مرد. در عالم رؤيا ديدند که خيلي معذب و ناراحت است و او را با زنجيرهايي پر از آتش خدمت آقا علي عليه‏السلام حاضر کردند. حضرت از او سؤال کرد: در دنيا چه عملي انجام دادي؟ او گفت: خيلي کارهاي بد انجام داده ام؛ ولي کارهاي خوب هم داشته‏ام و در کار خير به مردم کمک مي‏کردم و در مجالس سوگواري و روضه خواني هم شرکت مي‏کردم. حضرت فرمود: آري! ولي مردم را به زور به چنين کاري وادار مي‏کردي. آن شيخ گفت: بلي! حضرت فرمود: منظور شما اين بود که مقام و رياست خود را حفظ کني.  گفت: همين طور است؛ ولي شما خودتان شاهديد که دوست داشتم نام شما بلند شود و عزاداري شما را برپا کنم.  حضرت فرمود: پس کار تو با آقا حسين عليه‏السلام است و بايد از باب الحسين وارد شوي و گرنه براي شما از راه عدل راهي نيست. او گفت: يک وقت ديدم که حضرت امام حسين عليه‏السلام در گوشه‏اي ايستاده است و شيخ عرب را نزد حضرت بردند. سپس حضرت فرمودند: او را رها کنيد. ( گنجينه‏هاي قرآن. )

 

43.jpg

 

 منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 63 و 64

بواسطه خواندن زيارت عاشوراءمرض برداشته شد

بواسطه خواندن زيارت عاشوراءمرض برداشته شد


اوقاتي كه در سامراء مشغول تحصيل علوم ديني بودم اهالي سامراء به بيماري وباء و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عده اي مي مردند روزي در منزل استادم مرحوم سيّد محمّد فشاركي اعلي اللّه مقامه و جمعي از اهل علم بودند، ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمّد تقي شيرازي تشريف آوردند و صحبت از بيماري وباء شد كه همه در معرض خطر مرگ هستند.

 160.jpg

 


مرحوم ميرزا فرمود: اگر من حكمي بدهم آيا لازم است انجام شود يا نه ؟ همه اهل مجلس تصديق نمودند كه بلي . سپس فرمود: من حكم مي كنم كه شيعيان ساكن سامراء از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زيارت عاشوراء شوند و ثواب آنرا هديه روح شريف نرجس خانم والده ماجده حضرت حجة بن الحسن (ع ) نمايند تا اين بلاء از آنها دور شود اهل مجلس اين حكم را به تمام شيعيان رساندند و همه مشغول زيارت عاشوراء شدند.

 

از فردا تلف شدن شيعه موقوف شد و همه روزه عده اي از سني ها مي مردند به طوريكه بر همه آشكار گرديده برخي از سني ها از آشناهاي خود از شيعه ها پرسيدند: سبب اينكه ديگر از شما تلف نميشوند چيست ؟ 
به آنها گفته بودند:
زيارت عاشوراء، آنها هم مشغول شدند و بلاء از آنها هم بر طرف گرديد.
جناب آقاي فريد سلمه اللّه تعالي فرمودند: وقتي گرفتاري سختي برايم پيش آمد فرمايش آن مرحوم بيادم آمد از اول محرم سرگرم زيارت عاشوراء شدم روز هشتم بطور خارق العاده برفرج شد. (1)

پاورقي
1- ترجمه كامل الزيارات ص 461.

 

داستان زن صائبي

داستان زن صائبي

 

عالم فرزانه حضرت آيت الله العظمي حاج سيد محمد حسيني شيرازي در کتاب عاشورا روز تجديد اسلام معجزه‏اي از آقا امام حسين عليه‏السلام نقل مي‏کند که ايشان فرمودند: در شهر کربلا با صائبي‏هاي بحث‏هاي  فراواني داشتم و عده‏اي از آنان نيز دين مبين اسلام را اختيار کردند و از آنان حکايت‏هاي فراواني شنيده‏ام و اين داستان از آن جمله است. يک زن صائبي در شب عاشورا به يکي از مجالس سرور شهيدان حضرت امام حسين بن علي عليه‏السلام که در همسايگي آن‏ها بر پا بود مي‏رود و براي دختر خود به عنوان تبرک مقداري برنج درخواست مي‏کند و از صاحب منزل مي‏خواهد که اين موضوع را براي کسي تعريف نکند، چون اين کار نزد صائبي‏ها بسيار ناخوشايند بوده و جرم به حساب مي‏آمد و اگر اين امر افشا مي‏شد احيانا به کشته شدن او مي انجاميد. بعد از گذشت يک سال با روي باز و چهره‏ي خندان به صاحب مجلس مي‏گويد: به برکت مجلس امام حسين عليه‏السلام، دخترم بعد از 13 سال حامله شد و خداوند فرزندي به او عنايت کرده است که نامش را حسين گذاشتيم و به اين وسيله تمام آن خانواده دين اسلام را پذيرفتند. ( زندگاني سيدالشهدا عليه‏السلام، ص 97. )

 

44.jpg

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 64 و 65

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

مردي که سيراب نشد

مردي که سيراب نشد

 

قاسم بن اصبغ نباته مي‏گويد: يکي از کساني که در شهر کربلا حاضر بود، براي من نقل کرد: وقتي سپاه امام حسين عليه‏السلام مغلوب شد امام عليه‏السلام بر اسب سوار شده و به سوي فرات روانه شدند. مردي از طايفه بني ابان بن دارم به نام «زرعه» گفت: واي بر حالتان! ميان او و آب حايل شويد تا شيعيانش به او نپيوندند. او اين سخن را گفت و بر اسب خود سوار شد و تاخت و لشکر هم به دنبال او رفتند و ميان آن حضرت و آب مانع شدند. امام حسين عليه‏السلام فرمودند: خدايا! او را تشنه گردان. آن مرد، تيري به چانه‏ي مبارک آن حضرت زد، امام حسين عليه‏السلام تير را بيرون کشيدند و هر دو دست خود را زير خون گرفتند و دست ايشان از خون پر شد، سپس فرمودند خدايا! من از آن چه نسبت به پسر پيغمبر تو مرتکب مي‏شوند به تو شکايت مي‏کنم. 

 

45.jpg

 

راوي مي‏گويد: زماني طول نکشيد که «زرعه» به تشنگي گرفتار شد و هر چه آب مي خورد سيراب نمي‏شد و کار به جايي رسيد که آب را برايش خنک مي‏کردند و شکر در آن مي‏ريختند و ظرف‏هاي شير و کوزه‏هاي آب حاضر مي‏کردند و شکر در آن مي‏ريختند و ظرف‏هاي شير و کوزه‏هاي آب حاضر مي‏کردند؛ اما به خدا قسم هم چنان مي‏گفت: واي بر شما! به من آب دهيد: تشنگي مرا کشت. بنابر نقلي: او به بلايي مبتلا شد که از سرما و گرماي زياد فرياد مي‏کشيد، پشتش از سرما مي‏لرزيد و در پشت سرش بخاري روشن بود و از روبه‏رو از شدت حرارت به او باد مي‏زدند و يخ بر شکمش مي‏چسباندند، به خدا قسم، در اندک زماني شکمش مثل شکم شتر ترکيد و از دنيا رفت. ( تاريخ طبري، ج 5، ص 449. )

 منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 65 و 66

بي اعتنايي به نذر

بي اعتنايي به نذر


حاج شيخ مهدي كرمانشاهي  از پدر بزرگوارش نقل مي كرد:
در حرم حضرت اباالفضل العباس (ع) مشرف بودم اياّم ، اياّم زيارتي و حرم مملو از جمعيت بود، در اين اثناء مرد و زن عربي با هم مشغول زيارت خواندن شدند و دور ضريح طواف مي كردند تا اينكه به بالاي سر حضرت اباالفضل (ع) رسيدند.

 167.jpg

 


يك وقت ديدم همسر آن مرد عرب به ضريح چسبيد به طوري كه تمام اعضايش از سر و صورت و پيشاني و بيني و شكم و دست و پا همه به ضريح ميخ كوب شد. از هول اين حادثه صداي ناله و شيون مردم بلند شد و هر چه خواستند او را از ضريح جدا كنند نمي شد تا اينكه صداي فرياد شوهرش بلند شد و گفت : يا عباس  زن من پيش شما گرو باشد من الان مي روم گاوميش را مي آورم و بعد رفت . معلوم شد اينها گاوميشي را نذر حضرت كرده بودند ولي بعد پشيمان شده و به نذرشان عمل نكرده بودند. 
كم كم مردم جمع شدند به نحوي كه حرم و رواق و ايوان طلا پر از جمعيت شد و جلوي رفت و آمد بسته شد.
همه منتظر نتيجه بودند كه آخرش چه مي شود.
ما گمان كرديم منزل اين عرب دو سه فرسخي شهر است و رفتن و آمدنش چند ساعت طول مي كشد ولي مثل اينكه نزديك بود، چون بعد از ساعتي ديدم افسار يك گاوميش چاق را گرفته و دارد مي آيد.
به مجرد وارد شدمردم هلهله و شادي كردند و صلوات فرستادند. (1)

پاورقي
1- الوقايع و الحوادث ، 3/44، معجزات وكرامات ،44

خرماهاي تازه بر درخت خشک   

خرماهاي تازه بر درخت خشک

 

روزي امام حسين عليه‏السلام به همراه يکي از فرزندان زبير که به امامت حضرت معتقد بود، به سفر رفتند. در بين راه، زير درخت نخلي که از بي آبي خشک شده بود، به استراحت پرداختند. بعد از دقايقي امام حسين عليه‏السلام دست به دعا برداشتند و در نتيجه‏ي معجزه‏ي آن حضرت، آن درخت خشکيده سبز شد و خرماهاي تازه بر آن ظاهر شد.  مردي که حضرت شترش را کرايه کرده بودند، وقتي اين کار را ديد، گفت: به خدا قسم! اين کار سحر و جادو است. امام حسين عليه‏السلام فرمودند: واي به حال تو! اين سحر و جادو نيست؛ بلکه اثر دعاي پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله است که مستجاب مي‏گردد. آن گاه همگي روي درخت نخل رفتند و از آن خرماي فراوان خوردند. ( مدينةالمعاجز، ج 3، ص 459. )

 

46.jpg

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحه 67

بينا شدن مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيك

بينا شدن مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيك


متقي صالح، مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيگ، که در توسل به اهل بيت عليهم السلام و علاقه قلبي به حضرت سيدالشهداء عليه السلام کم نظير بود و از اين جهت، رحمت و برکات صوري و معنوي نصيبش شده بود و در ماه رمضان 1387 به رحمت ايزدي واصل شد، اين قضيه را نقل فرمود:
من در سن شش سالگي به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار آن بودم و عاقبت از هر دو چشم، کور گشتم.

 151.jpg

 


در ماه محرم و ايام عاشورا، در منزل دايي بزرگوارم - مرحوم حاج محمد تقي اسماعيل بيگ - روضه خواني بود و من هم به آنجا رفته بودم. چون هوا گرم بود و مردم شربت مي دانند.
من از دايي خواهش کردم که اجازه دهد تا به مردم شربت دهم! گفت: تو چشم نداري و نمي تواني. گفتم: يک نفر چشم دار با من همراه کنيد، تا مرا ياري کند. دايي قبول نمود و من با کمک خودش به مردم شربت دادم... در اين اثناء مرحوم معين الشريعة اصطهباناتي منبر رفته بود و روضه ي حضرت زينب عليهاالسلام را مي خواند و من سخت متأثر و گريان شدم تا اينکه از خود بي خود شدم، در آن حال، زن مجلله اي که دانستم حضرت زينب عليهاالسلام هستند، دست مبارک بر دو چشم من کشيدند و فرمودند: «خوب شدي و ديگر چشم درد نمي گيري!»
پس چشم گشودم و اهل مجلس را ديدم! شاد و فرحناک به خدمت دايي خود دويدم. تمام اهل مجلس منقلب شدند و اطراف مرا گرفتند. سپس به امر دايي ام مرا در اطاقي بردند و مردم را متفرق نمودند.
مرحوم اسماعيل بيگ نقل مي کند که: چند سال قبل مشغول آزمايش بودم و غافل بودم از اينکه در نزديکم ظرف پر از الکل است و کبريت را روشن نمودم! ناگاه الکل مشتعل شد و تمام بدنم را از سر تا پا آتش زد. فقط چشمانم نسوخته بود! چند ماه در مريضخانه مشغول معالجه بودم. در آنجا از من پرسيدند چه شده که چشمت سالم مانده است؟!
من مي گفتم: اين عطاي خانم حضرت زينب عليهاالسلام و برکت مجلس روضه ي حضرت امام حسين عليه السلام است و حضرت زينب عليهاالسلام به من وعده فرمودند که تاآخر عمر
چشم درد نگيرم. (1) .

 پاورقي
(1) کرامات الحسينيه ج 1، ص 40، داستانهاي شگفت ص 58.