نثر روان بازگوئی حادثه کربلا

«بهشت زیر سایه ی شمشیرهاست».
حسین و یارانش، آماده اند که عروس شهادت را در آغوش کشند و از این وصال، عمر ابدی یابند.
در این راه چه هراسی از مرگ؟ مرگ دریچه ای است به آن جهان که پهناور و پایدار است.
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان
او ز من دلقی بگیرد رنگ رنگ (12) .
حسین، سپاه خویش را مخاطب ساخته با صدایی بلند و پرحماسه و بدون هیچ گونه تأثر و تزلزل، ندا می دهد: «فردا جنگی سخت در پیش داریم؛ دشمنی نیرومند و سپاهی فراوان در پیش است و راه برگشت به زندگی بی سر و صدا و انزوای عبادت دور از صحنه ی درگیری حق و باطل در پشت، صریح و روشن می گویم، هر که با ما باشد، بداند که جان باختن در کار است و شهادت و... اندکی سکوت».
که ناگهان صدای قاسم- پسر 13 ساله ی امام حسن (علیه السلام)- به سینه ی سکوت می خورد و آن را پس می زند، که می پرسد:
- عموجان! آیا من هم کشته می شوم؟
امام، برای آزمودن روحیه ی قاسم، می پرسد: «فرزند برادر، مرگ در نظر تو چگونه است؟».
- عموجان، شیرین تر از عسل. اگر ما برحقیم و راهمان راهی صحیح، پس نباید از مرگ، هراس داشته باشیم.
- آری، تو نیز به مقام
بلند شهادت می رسی. (13) .
و امام به سخنانش ادامه می دهد: «فردا روز پیکار سرنوشت است و هر شمشیری از ما که از نیام برآید، دگر باره نیامش را نخواهد دید».
«سپرها سینه ها هستند
چه دلها آشیان کینه ها هستند
شرابی نیست، خوابی نیست
کنار آب می جنگیم و آبی نیست.
به پاس پاکی ایمان، زناپاکان کافر داد می گیریم
تمام دشت را یکبار
به زیر هیبت فریاد می گیریم
و پیروزی از آن ماست،
چه با رفتن، چه با ماندن...». (14) .
«هرکس به هوس زر و سیم آمده و به طمع ریاست همراه من گشته است، بی جهت نماند که فردا زر و سیم در کار نیست و ما فردا جز به استقبال چکاچک شمشیرها و نیزه ها نخواهیم رفت و آغوش خود را جز به روی زخمهای کاری و جان به راه دوست دادن و در پایان، «شهادت» نخواهیم گشود.
«هرکه دردش آسان، هرکسی چوبین پا، گو نیاید با ما»، اگر شرم دارید اینک پرده ی سیاه شب و اگر پشیمانید و مرد مبارزه نیستید و اگر به ستمها راضی هستید، اینک بیابان و راه بازگشت... اینان فقط مرا می خواهند، شما بروید...». (15) .
و به درون خیمه می رود تا هر که خواهد، بدون خجالت، از حلقه ی محاصره ی دشمن عبور کند.
امام با این «تصفیه ی نیرو» می خواهد کسانی بمانند که آگاهانه شهادت را استقبال می کنند؛ زیرا فداکاری این گونه همرزمان، ثمربخش و شورآفرین است و نسلها و تاریخ را تحت تأثیر قرار می دهد. او قبلاً هم در طول راه، دست به این تصفیه ی نیرو زده بود، ولی اکنون در این میان کسی که به امید زری و طمع حکومتی باشد نیست، رفتنی ها از پیش رفته اند. (16) .
و عدّه ای گران پیوند
می مانند و در دشتی که انبوه سوگند دروغین بر آن سایه افکنده است، آنان که شایسته ی ماندن اند، با عهدی خداپرور و میثاقی عظیم و پیمانی استوار و سری پرشور و دلی پرباور و توانی نستوه، وفادار می مانند که هر کدام چون موجی به مدد موج دیگر می آیند تا که آن موج نخستین به ساحل برسد و محو نگردد. اینان چنان شیفته ی مرگ هستند که کودک، شیفته ی پستان مادر.
نیشخند جسورانه ی آنان به «مرگ»، بهت آمیزترین تجلی فداکاری شانست؛ چون اینان در وجود تکامل یابنده ی «انسان»، آینده ی شورانگیز و نیروی شگرفی سراغ دارند. (17) .
امام، اندکی بعد، از خیمه بیرون می آید و می پرسد: شما چرا نرفتید؟... و چند لحظه، حکومت التهاب آمیز «سکوت»...
این سخن، خون را در رگهایشان به جوش می آورد. احساساتشان به اوج می رسد و علویان، هر کدام با سخنی گیرا و گرم که از نهاد وجودشان برمی خیزد
و حاکی از آمادگی کامل برای قربانی شدن در «راه خدا» و در رکاب امام است، آنچه در دل دارند بر زبان می آورند که: هرگز مباد روزی که پس از تو زنده باشیم... (18) .
و گفتار جملگی شان این است:
«بَلْ نَحْیی بِحَیاتِکَ وَنَمُوتُ مَعَکَ». (19) .

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 16:55 توسط اكبر احمدي
|
اين وبلاگ به فضل وياري خدا در راستاي جنگ نرم راه اندازي شده است وبيشتر مطالب آن در خصوص قرآن ؛ مسائل اعتفادي ؛ مذهبي وتربيتي مي باشد