Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

من دختر نبوّت و مادر امامتم، اينجا مدينه و خانه ى همسرم است، و سال هاى زندگى ما اهل بيت.زندگى در كنار همسرى چون اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام به همه ى عوالم مى ارزد.همسرم اوّل شخصى است كه به پدرم ايمان آورده، و روزى نمى گذشت مگر اينكه پدرم فضيلتى از او مى گفت و اين منم كه سراپا شادى ام.پدرم پس از عروسيمان به ديدنم آمد، و باز هم به ديدنم آمد. مى دانستم چه حالى دارد. آخر نه سال تمام من و او با هم بوديم. و من هم دخترش بودم و هم مادرش. به خصوص بعد از خديجه كه اميد و دلخوشى اش من بودم و حال هم كه در خانه ى او نبودم.اى كاش پدرم در خانه تنها مى ماند و عايشه در كنارش نبود. من خوب مى دانستم پدرم چه مى كشد. پدرم ديگر بيش از اين همين فاصله ى كم بين خانه ى خود و زندگى ما در خانه ى همسرم على را تحمّل ننمود و ما به يكى از خانه هاى نزديك مسجد منتقل شديم.سال سوّم هجرى بود و نيمه ى ماه رمضان كه فرزندم پا به جهان گذاشت، فرزندى به زيبايى و ملاحت پدرم كه از طرف خداوند او را «حسن» ناميد و خانه ى ما شد يكى دنيا شادى و سرور. شايد از قدم حَسَنم همراه با پيروزى مسلمين كه تازه از جنگ «بدر» بازگشته بودند.روزهاى شادى سپرى مى شدند كه خبر لشگركشى دوباره ى كفّار قريش به گوش مسلمانان رسيد و جنگ «اُحد» شروع شد.در اين جنگ با نيرنگ جنگجوى كفّار «خالد بن وليد» مسلمانان پس از پيروزى، شكست نسبى داشتند و مدينه در ماتم شهادت بسيارى از ياران پدرم به سوگ نشست. يارانى چون حمزة بن عبدالمطلب عموى پدرم، مصعب بن عمير و...، و حتّى پدرم در خطر شديد واقع شده بود.من و زنان مهاجرين و انصار در مدينه بوديم كه شنيديم صدايى مى گويد:محمّد كشته شد.همگى سراسيمه به سوى رزمگاه و كوه «اُحد» شتافتيم و زمانى رسيديم كه جنگ پايان يافته بود و بيش از هفتاد تن از مسلمانان روى زمين افتاده بودند. از مشركين هم بسيار كشته شده و بقيّه گريخته بودند.