من شهيده ام، اين اطاق من است، و هفته ى آخر زندگانى من.كم كم حسّ مى كنم روزهاىِ آخر زندگانى است. مثل اينكه همه اين را حسّ كرده اند، به خصوص آنها كه باعث اين حال و روز من شده اند.بدنم روز به روز تحليل رفته و جز شَبَحى از من باقى نمانده است.دشمنان عجيب به دست و پا افتاده اند. شب و روز در فكرند تا نقشه اى ترتيب دهند و در اين روزهاى آخر طرح دوستى و آشتى با من و خاندان نبوّت بريزند. و اين نه چون دلشان به حال من سوخته يا پشيمان شده اند كه روز به روز خوشحال تر و در جنايات خود استوارترند، بلكه مى خواهند تا با مكر و حيله جنايات خود را پرده پوشى كنند.
براى همين تا به حال چندين مرتبه از همسرم اميرالمؤمنين درخواست عيادتِ مرا نموده اند!! و اقعاً بى حيايى هم حدّى دارد. يعنى تا اين حدّ مى شود بشرى از انسانيّت و همه چيز به دور باشد؟! و لى بگذار بيايند. بگذار به عيادت من بيايند. كارى كنم تا ابد خودشان و مُريدانشان بر خود لعنت كنند كه چرا به اين عيادت آمدند. حال كارِشان به جايى رسيده كه دينِ خدا و عصمت پروردگار و حججِ الهى و خاندانِ وحى را به مسخره مى گيرند. به حدّى از ابليس پيش تر رفته اند كه مى خواهند به معصومين حيله بزنند. پس بگذار بيايند كه خداوند مى فرمايدومكروا و مكر اللَّه واللَّه خير الماكرين [ترجمه: آنها مكر زدند و خدا هم مكر زد، و خداوند بهترين مكر زنندگان است. سوره ى آل عمران، آيه ى 54.]».
آخرين بار كه از همسرم اجازه ى عيادت خواسته بودند، خودشان هم پشت درِ خانه نشسته بودند تا بلكه اينگونه اجازه ى عيادت بگيرند.