از میان شعله ها(قسمت 10)
من شهيده ام، اين اطاق من است، و هفته ى آخر زندگانى من.كم
كم حسّ مى كنم روزهاىِ آخر زندگانى است. مثل اينكه همه اين را حسّ كرده اند، به
خصوص آنها كه باعث اين حال و روز من شده اند.بدنم روز به روز تحليل رفته و جز
شَبَحى از من باقى نمانده است.دشمنان عجيب به دست و پا افتاده اند.
شب و روز در فكرند تا نقشه اى ترتيب دهند و در اين روزهاى آخر طرح دوستى و آشتى با
من و خاندان نبوّت بريزند. و اين نه چون دلشان به حال من سوخته يا پشيمان شده اند
كه روز به روز خوشحال تر و در جنايات خود استوارترند، بلكه مى خواهند تا با مكر و
حيله جنايات خود را پرده پوشى كنند.
براى همين تا به حال چندين مرتبه از
همسرم اميرالمؤمنين درخواست عيادتِ مرا نموده اند!! و اقعاً بى حيايى هم حدّى
دارد. يعنى تا اين حدّ مى شود بشرى از انسانيّت و همه چيز به دور باشد؟! و لى
بگذار بيايند. بگذار به عيادت من بيايند. كارى كنم تا ابد خودشان و مُريدانشان بر
خود لعنت كنند كه چرا به اين عيادت آمدند. حال كارِشان به جايى رسيده كه دينِ خدا
و عصمت پروردگار و حججِ الهى و خاندانِ وحى را به مسخره مى گيرند. به حدّى از
ابليس پيش تر رفته اند كه مى خواهند به معصومين حيله بزنند. پس بگذار بيايند كه
خداوند مى فرمايد:«ومكروا و مكر اللَّه واللَّه خير
الماكرين [ترجمه: آنها مكر زدند و خدا هم مكر زد، و خداوند بهترين مكر زنندگان
است. سوره ى آل عمران، آيه ى 54.]».
آخرين بار كه از همسرم اجازه ى عيادت
خواسته بودند، خودشان هم پشت درِ خانه نشسته بودند تا بلكه اينگونه اجازه ى عيادت
بگيرند.
اين وبلاگ به فضل وياري خدا در راستاي جنگ نرم راه اندازي شده است وبيشتر مطالب آن در خصوص قرآن ؛ مسائل اعتفادي ؛ مذهبي وتربيتي مي باشد