اخلاق امام حسن مجبتي عليه السلام


 



اخلاق آن حضرت 

شمه‏اى از فضايل امام مجتبى(ع)را در بخشهاى گذشته به مناسبتهاى مختلف ذكر كرده‏ايم و در اينجا نيز شمه‏اى را به اطلاع شما مى‏رسانيم: 

مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق(ع)روايت كرده كه آن حضرت فرمود: 

حسن بن على(ع)عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حج‏به جاى مى‏آورد، پياده به حج مى‏رفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مى‏رفت. (1) 

و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مى‏كرد مى‏گريست، و چون ياد قبر مى‏كرد مى‏گريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مى‏كرد مى‏گريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط-در قيامت-مى‏شد مى‏گريست. 
و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مى‏افتاد، فريادى مى‏زد و روى زمين مى‏افتاد... 

و چون به نماز مى‏ايستاد بندهاى بدنش مى‏لرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مى‏شد مضطرب و نگران مى‏شد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مى‏كرد...و هر گاه در وقت‏خواندن قرآن به جمله‏«يا ايها الذين آمنوا»مى‏رسيد مى‏گفت: «لبيك اللهم لبيك‏»... 

و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مى‏ديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود... (2) 

و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد: 

«ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص)ما بلغ الحسن‏»(احدى پس از رسول خدا(ص)در شرافت مقام به حسن بن على(ع)نرسيد.) 


و سپس مى‏گويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانه‏اش فرش مى ‏گستراندند، و چون امام(ع)مى‏آمد و روى آن فرش مى‏نشست، راه بسته مى‏شد و بند مى‏آمد، زيرا كسى از آنجا نمى‏گذشت جز آنكه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مى‏ايستاد و جلو نمى‏رفت، و هنگامى كه امام(ع)از ماجرا مطلع مى‏شد برمى‏خاست و داخل خانه مى‏شد و مردم هم مى‏رفتند و راه باز مى‏شد... 

و دنبال اين حديث، راوى گويد: 

«و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايت‏سعد بن ابى وقاص يمشى‏» (3) 

(من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آنكه پياده مى‏شد و پياده مى‏رفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم(به احترام آن حضرت)پياده مى‏رفت.)و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد: 

«ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسى‏ء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم...» 


(حسن بن على(ع)چنان بود كه چون وضو مى‏گرفت‏بندهاى استخوانش به هم مى‏خورد و رنگش زرد مى‏گشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مى‏ايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود.و چون بر در مسجد مى‏رسيد، سرش را بلند كرده و مى‏گفت: 

خدايا ميهمانت‏ بر در خانه توست، اى نيكوكار!بدكار به درب خانه‏ات آمده، پس از زشتيهايى كه نزد من است‏به خوبى‏هايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!) 
و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع)چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مى‏شد با كسى سخن نمى‏گفت تا آفتاب طلوع كند... 
و آن حضرت بيست و پنج‏بار پياده حج‏به جاى آورد... 

و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد...(يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد...) (4) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع)روايت نموده كه فرمود: 

«قال الحسن: انى لاستحيى من ربى ان القاه و لم امش الى بيته فمشى عشرين مرة من المدينة على رجليه.و فى كتابه بالاسناد عن شهاب بن عامر: ان الحسن بن على(ع) قاسم الله تعالى ماله مرتين حتى تصدق بفرد نعله، .و فى كتابه بالاسناد عن ابى نجيح ان الحسن بن على(ع)حج ماشيا و قسم ماله نصفين.و فى كتابه بالاسناد عن على بن جذعان قال: خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ماله ثلاث مرات حتى ان كان ليعطى نعلا و يمسك نعلا و يعطى خفا و يمسك خفا. 

و روى عبد الله بن عمر عن ابن عباس قال: لما اصيب معاوية قال: ما آسى على شى‏ء الا على ان احج ماشيا، و لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجايب لتقاد معه و قد قاسم الله ماله مرتين حتى ان كان ليعطى النعل و يمسك النعل و يعطى الخف و يمسك الخف‏». 

(من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانه‏اش نرفته باشم.و به همين خاطر بيست‏بار پياده از مدينه به حج رفت. 

و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع)دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را... 

و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع)دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد. ..) 

 
ادامه نوشته

دخالت در سیاست

دخالت در سیاست

اینک این سؤال مطرح می‏شود که امام حسن (علیه‌السلام) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت علی


(علیه‌السلام) با آن که آن حضرت ده سال امامت کرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حکومت نمود،

و سپس از کوفه به مدینه رفت و از سیاست و حکومت دوری نموده و انزوا را برگزید، آیا این روش که نشات

گرفته از حلم او بود، کناره ‏گیری از سیاست نیست؟


پاسخ به طور خلاصه این است که شرایط و جوی که دشمنان و بدخواهان، و حتی دوستان، برای آن حضرت ایجاد کردند، 

آن حضرت را قهرا از سیاست و حکومت داری کنار زدند، نه این که او خودش کنار رفت، و هرگز حلم او باعث این کار نشد، 

بلکه شرایط و صلاح اسلام، چنین اقتضا می‏کرد، از این رو در مدینه نیز در فرصت‏های مناسب، مطالب را به طور صریح بیان

می‏کرد، و با روش معاویه مخالفت می‏نمود، به همین دلیل معاویه نتوانست وجود آن حضرت را تحمل کند، و با پیام‏های 

محرمانه‏ اش، جعده دختر اشعث را که همسر امام حسن (علیه‌السلام) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نماید.

شهادت جانسوز او بزرگترین دلیل بر دخالت او در سیاست، و صلابت او در طاغوت زدایی است، چنان که حلم او نیز در

این راستا بود. 

پی نوشت ها


1 ) هود (11) آیه 75. در آیه 114 سوره توبه نیز نظیر این آیه با اندکی تفاوت آمده است. 


2 ) مانند آیه 225 و 235 و 263 سوره بقره، و 155 سوره آل عمران، و... (المعجم المفهرس، ص‏216 و 217). 


3 و 4) میزان الحکمة، ج‏2، ص‏515 - 516. 


(5 بحار، ج‏71، ص‏422. 


6 )مفردات راغب، واژه حلم. 


7 )بحار، ج‏78،، ص‏102. 


8 )بحار، ج‏77، ص‏78. 


(9 نسأ (4) آیه 86. 


(10مناقب آل ابی‏طالب، ج‏4، ص‏18. 


11 )فصلت (41) آیه 34. 


12)منتهی الآمال، ج‏1، ص‏171. 


(13کشف الغمه، ج‏2، ص‏135; بحار، ج‏43، ص‏344. 


(14 بحار، ج‏44، ص‏19 «والله الذی عملت‏خیر لشیعتی مما طلعت علیه الشمس او غربت.» 


15 ) فرائد السمطین، ج‏2، ص‏68. 


16)احتجاج طبرسی، ج‏1، ص‏420; بحار، ج‏44، ص‏91. 


(17 برای اطلاع بیشتر در این مورد، به کتاب‏های زیر مراجعه کنید: احتجاج طبرسی، ج‏1، ص‏398 تا 420; بحار، ج‏44، 

ص‏70 تا 109، کشف الغمه، ج‏2، ص‏144 تا 152. 


حجة‏الاسلام والمسلمین محمد محمدی اشتهاردی

برگرفته از رادیو قرآن

حلم امام حسن(ع)

 

حلم امام حسن(ع)


امام حسن (علیه‌السلام) و سایر امامان (علیهم السلام) فرهیخته و تربیت‏ شده مکتب قرآن بودند، چنان که در روایت

آمده: کنیزی شاخه گلی را به امام حسن )علیه‌السلام) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد کرد، انس بن مالک به آن حضرت 

عرض کرد: آیا شما برای یک شاخه گل ناچیز، او را آزاد کردید؟


امام حسن (علیه‌السلام) در پاسخ فرمود: ادبنا الله تعالی... ; خداوند ما را چنین تربیت کرده است. آن جا که می‏فرماید:

اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها; هنگامی که کسی به شما تحیت گوید، پاسخ او را به طور بهتر، یا همان

گونه بدهید. (9) پاسخ بهتر همان آزاد کردن او است.» (10)


حلم امام حسن (علیه‌السلام) از آیات قرآن نشات گرفته بود، از جمله از این آیه که خداوند می‏فرماید:

«... ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوة کانه ولی حمیم; ناپسندی را با نیکی دفع کن، که ناگاه خواهی

دید همان کس که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی گرم و صمیمی است.(11)


خصلت‏ حلم امام حسن (علیه‌السلام) در حدی بود که مروان یکی از دشمنان پرکینه خاندان رسالت، که امام حسن 

(علیه‌السلام) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: این کارها را با کسی انجام دادم که حلم و خویشتن‏داری او با کوه‏ها برابری 

می‏کند. (12) به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاریخی زیر جلب می‏کنیم:


پیر مردی ناآگاه از اهالی شام در مدینه، امام حسن (علیه‌السلام) را سوار بر مرکب دید، آنچه توانست

از آن حضرت بدگویی کرد، وقتی که فارغ شد، امام حسن )علیه‌السلام) کنار او آمد، و بدو سلام کرد، 

و در حالی که لبخندی بر چهره داشت‏ به او فرمود: «ای پیرمرد! گمانم غریب هستی، و گویا اموری 

بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضایت کنی از تو خوشنودمی‏شویم، اگر چیزی از ما بخواهی

به تو عطا می‏کنیم، اگر از ما راهنمایی بخواهی تو را راهنمایی می‏کنیم، اگر کمک برای باربرداری از ما 

بخواهی، بار تو را برمی‏داریم، اگر گرسنه باشی تو را سیر می‏نماییم، اگر برهنه باشی، تو را می‏پوشانیم،

اگرنیازمند باشی تو را بی‏نیاز می‏کنیم، اگر گریخته باشی به تو پناه می‏دهیم. اگر حاجتی داری آن را ادا

می‏نماییم، اگر مرکب خودرا به سوی خانه ما روانه سازی، و تا هر وقت‏بخواهی مهمان ما باشی، 

برای تو بهتر خواهد بود، زیرا ما خانه آماده و وسیع، وامکانات بسیار داریم. 


هنگامی که آن پیر ناآگاه این گفتار مهرانگیز نشات گرفته از حلم و صبر انقلابی امام حسن )

علیه‌السلام) را شنید، آن چنان دگرگون شد که اشک از چشمانش جاری گردید و گفت:

گواهی می‏دهم که تو خلیفه خدا در زمینش هستی، خداوند آگاه‏تراست که مقام رسالت‏ خود را 

در وجود چه کسی قرار دهد، تو و پدرت مبغوض‏ترین افراد در نزد من بودید، ولی اینک تو محبوب‏ترین

انسان‏ها در نزد من هستی! 


سپس او به خانه امام حسن (علیه‌السلام) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گردید، و پس از مدتی 

در حالی که قلبش سرشار از محبت‏ خاندان رسالت ‏بود، از محضر امام حسن (علیه‌السلام) بیرون

رفت. (13)

هنگامی که حضرت امام خمینی - قدس سره - در اوایل پیروزی انقلاب در قم تشریف داشتند، روزی

جمعی از چماق به دستان بدخواه، از خانه‏ای بیرون آمده و با شعار و داد و فریاد نزدیک بیت امام آمدند،

امام اگر اشاره ‏ای می‏کرد، مردم به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار می‏کردند، ولی امام در عین شجاعت

و صلابت‏ بی ‏نظیری که داشت، در این مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابی دید، با حلم کم نظیری، 

سکوت کرد، و قریب به این مضمون فرمود: «کاری به آنها نداشته باشید، مساله به مرور زمان

حل خواهد شد.» 


همان گونه که امام فرموده بود; مساله به طور طبیعی حل شد. آری گاهی حلم و صبر انقلابی،

این گونه پی‏آمدی درخشان دارد،و کارسازتر از عکس ‏العمل ‏های دیگر خواهد بود. 


امام حسن (علیه‌السلام) در عصر حکومت‏ خودکامه معاویه، در وضعیتی قرار گرفت که اگر صلح 

تحمیلی را (که به معنای آتش بس و متارکه جنگ موقت، مشروط به شرایط بود) نمی‏ پذیرفت، و با 

خصلت والای حلم و صبر انقلابی، با آن برخورد نمی‏کرد،کیان تشیع در خطری عظیم، و جان همه شیعیان

در معرض نابودی جدی قرار می‏گرفت. از این رو، در پاسخ به معترضان فرمود:

وای بر شما! شما نمی‏دانید که من چه کرده ‏ام، سوگند به خدا پذیرش صلح من برای شیعیانم بهتر است

از آنچه خورشید بر آن می‏تابد و غروب می‏کند.... (14)


شاید بر همین اساس بود که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) با بینش جهانی و پیش بینی وسیعی که 

داشت، در‌شأن امام حسن(علیه‌السلام) فرمود: لو کان العقل رجلا لکان الحسن; (15)

اگر عقل، خود را به صورت مردی نشان دهد، آن مرد، حسن )علیه‌السلام)است. 

ادامه نوشته

صبر در سیره امام حسن مجتبی (ع)

 

زندگی مردان بزرگ خدا همیشه پرحادثه است، حیات درخشان امام حسن (علیه‌السلام) از 

پرحادثه ‏ترین زندگی رادمردان تاریخ است،با این که بیش از 48 سال عمر نکرد، و بر اثر زهری که

مزدوران معاویه به او خوراندند به شهادت رسید، ولی در همین دوران کوتاه، همواره با باطل گرایان 

حق ستیز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستیز کرد، در 

جنگ‏های بزرگ جمل و صفین و نهروان، قهرمانی بی‏ بدیل بود، و به طور کلی نام او در پیشانی

قاموس رنج‏ها می‏درخشید. وی در سخت‏ترین و تلخ‏ترین رخدادها پرچم نهی از منکر، مبارزه با نامردمی‏ها

و طاغوت زدایی را برافراشت و برای تثبیت‏ حکومت ‏حق، ایثارها و جانفشانی‏ها کرد. 


آنچه بیش از دیگر ویژگیهای امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) - در زمان حیات و پس از شهادت -

از برجستگی برخوردار بود، صبوری و حلم آن حضرت بود که تاثیر بسزایی در زندگی وی و پیروانش داشت.

امام - علیه السلام - آن گونه صبور بود که صبوری وی زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل 

«حلم الحسنیة‏» درباره وی رواج یافت. در این گفتار برآنیم تا ارجمندی حلم و مفهوم آن را مورد بررسی

قرار دهیم، آن گاه نتایج درخشان آن را در زندگی امام حسن (علیه‌السلام) بنگریم.

 

ادامه نوشته

اي مولود خجسته رمضان!

ویژه نامه میلاد کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی (ع)


کریم ماه خدا (ویژه نامه میلاد باسعادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام)



اي مولود خجسته رمضان! 
اي بدر تمام ماه خدا! 
تو تنهاترين فرزند رمضاني 
و آسمان، در پيشگاه كرم و بخشش تو، 
با اين همه ابرهاي باران زايش، 
گمشده اي غريب بيش نيست. 

رسول رحمت محمد مصطفی (ص)
تو را بر شانه هاي خويش سوار مي كرد 
و بر تو مباهات مينمود. 

تو ادامه محمد (ص) 
و كرانه علي (ع) هستي. 

یابن العلی ،یابن الفاطمه 
تو امام مايي و ما مُريد و دلداده تو. 

و اينك در بهار شكفتن تو، 
در فصل خوان گسترده ضیافت الهی 
در بهار سبز همیشه جاوید قرآن
بر خود از رهبري تو مي باليم 

و بر نام خجسته ات ای امام رئوف 
كه زينت همه خوبي ها و نيكي هاست، 
مغرورانه افتخار مي كنيم. 

ميلادت مبارك باد



کریم ماه خدا (ویژه نامه میلاد باسعادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام)

راهکار رفع سستی در صیانت از حجاب اسلامی

راهکار رفع سستی در صیانت از حجاب اسلامی

 

گاهی مواقع نیز جوّ غالب تحت عنوان اینکه همه روسری‌ها را تا نیمه می‌بندند یا آرایش کرده هستند یا در خیابان‌ها بدون چادرند ممکن است در دل برخی ایجاد شرم و وحشت کند که مبادا انگشت‌نما خاص و عام شوم و رویه «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» را در پیش گیرند که قرآن کریم جوّ غالب بدون دلیل و منطق را به‌شدت محکوم  کرده و تبعیت از رسوم جاهلی را ناشی از جهل می‌داند، پس اگر فرهنگی منطق داشت قابل‌پذیرش است و گر نه خیر. زیرا قرآن اکثریّت را ملاک حقّانیت نمی‌داند.[2]
عامل دیگر سستی در حجاب رفقای بد هستند که گاهی انسان با افرادی دوست می‌شود که بجای صداقت، رویه‌های شیطانی دارند و به دنبال خوشی‌های زودگذر و فانی هستند و انسان‌های پاک را با اصرار به گمراهی می‌کشند و با عناوینی مثل تفریح کردن پای انسان را به دام‌های شیطان گرفتار می‌کنند که این افراد حتّی ممکن است فرایض دینی به‌مانند حجاب را تضعیف کنند و آن را برخلاف رسوم اجتماعی بدانند و از آن به‌عقب ماندگی یاد کنند. راهکار ارائه‌شده قرآن آن است که گرد این گونه افراد نچرخید وگرنه زمانی نادم و پشیمان خواهید شد که پشیمانی سودی نداشته باشد هم چنانکه در سوره فرقان زبان حال این افراد را چنین بیان می‌کند: «یا وَیْلَتی لَیْتَنی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلیلاً [فرقان/ 38] ای وای بر من، کاش فلان گمراه را دوست خود انتخاب نکرده بودم».
امید است همه مؤمنین و متدین با پرهیز از عوامل سستی در عمل به فرایض دینی و به‌کار بستن راهکارهای قرآنی هرچه بیشتر سعادت دنیوی و اخروی خود را با عمل به دستوارت دینی تضمین نمایند.

---------------------------------------
پی نوشت:
[1]. سوره نور، آیه 31 ـ 33.
[2]. سوره یوسف، آیه 106، سوره نجم، آیه 23 و 28.

عجایب 5 گانه معراج

 

عجایب 5 گانه معراج

معراج پیامبر(صلوات الله علیه) پرچم و عَلَم انسانیت بر قله معنویّت و شرافت است که توسط گل سرسبد خلقت، و مهربانیِ اهل عالم و اسوه‌ی بندگی خدا انجام شد.
معراج رسول اکرم(صلوات الله علیه) نشان داد که یک انسان کامل می‌تواند مورد دعوت خدای متعال باشد و اهل آسمان همه در برابر او به کرنش و تواضع، عظمت او را ستایش کنند.
در این سفر روحانی و جسمانی که مقصد آن، بالاترین درجه‌ی ممکن بود و در آن خداوند متعال بعضی از نشانه‌های عظمت خود را به دیده‌ی آخرین پیامبرش نشاند، همه‌ی اهل آسمان جواب سؤال خود را دریافتند.
همان سؤالی که در ابتدای خلقت انسان پرسیدند: « قَالُواْ أَ تجعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِكُ الدِّمَاء[بقره/30] فرشتگان گفتند: «پروردگارا!» آیا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه فساد و خونریزى كند؟!»؛ آری! انسان می‌تواند با بندگی به درجه‌ای برسد که آسمانیان انگشت تعجّب به دهان بگیرند. چرا که گمان نمی‌کردند که این انسان با قابلیت فساد و خونریزی به جایی برسد که پرچم هدایت به دین خدا را در بین انسان‌هایی که از جنس خود او هستند برافراشته نماید و مورد دعوت خدای متعال واقع شود تا از روی زمین که پست‌ترین مکان‌هاست به عروجی برسد که دست ملائکه‌ی مقرّب هم از آن درجات کوتاه و دور است.
همه‌ی این درجات به سبب مهربانی و دلسوزی و اخلاق صف‌ناشدنی پیامبراعظم (صلوات الله علیه) [1] برای هدایت و رشد انسان‌ها بود؛ به اندازه‌ای که خداوند او را متذکّر می شود که ما این قرآن را برای این بر تو نازل نکردیم تا خود را به مشقّت بیاندازی![2]

چرا عجیب‌ترین سفر؟
1- سرعت مسافرت:
در طی چند ساعت پیامبر اکرم (صلوات الله علیه ) از مکه به بیت المقدس و سپس به آسمان‌ها عروج کرد.[3]
2- شبانه بودن
سفر‌های مهم و پیچیده در روز انجام می‌شوند امّا این سفر با همه‌ی اهمّیت و پیچیدگی در شب اتّفاق افتاد.[4]
3- وسیله نقلیه‌ی عجیب
حضرت بر روی وسیله‌ای مخصوص به نام بُراق که از طرف خداوند مهیّا شده بود سوار شدند و به این سفر رفتند. «قَالُوا سُلَیْمَانُ خَیْرٌ مِنْكَ قَالَ وَ لِمَ ذَاكَ؟ قَالُوا لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَخَّرَ لَهُ الشَّیَاطِینَ وَ الْإِنْسَ وَ الْجِنَّ وَ الطَّیْرَ وَ الرِّیَاحَ وَ السِّبَاعَ فَقَالَ النَّبِیُّ ص فَقَدْ سَخَّرَ اللَّهُ لِیَ الْبُرَاقَ وَ هُوَ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیَا بِحَذَافِیرِهَا»[5]
گفتند: سلیمان از تو بهتر و برتر بود. فرمود: در چه فضیلت؟ گفتند: زیرا خداوند با عزّت و جلال تمام شیاطین و انس و جنّ و پرندگان و بادها و حیوانات وحشى را گوش بفرمان و مسخّر او ساخته بود.رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: خداوند نیز براق را مسخّر من ساخت و آن عطا از همه دنیا بهتر و بالاتر است، و آن مركبى از مراكب بهشت است‏.
4- مقصد عجیب
رؤیت آسمان‌ها و قرب الهی مقصد این مسافرت است  [6] که انسان‌ها امروزه با این‌همه تلاش برای رسیدن به این مقصد تنها توانسته‌اند با پیشرفته‌ترین وسایل امروزی به نزدیکترین اجرام آسمانی به زمین دسترسی مختصری داشته باشند.
5- دلیل سفر
عبودیت و بندگی که اشرف مخلوقات، نسبت به خالق بی‌همتا داشت باعث شد تا خداوند او را به این میهمانی عجیب و ملکوتی به طور اختصاصی دعوت کند.[7]
پی نوشت ها :
[1] سوره قلم – آیه 4
[2]سوره طه – آیه 2
[3]و[4] سوره اسراء- آیه1
[5] الإحتجاج على أهل اللجاج، ج‏1، ص49
[6]سوره اسراء، آیه‌ی1
[7] همان

اصول قرآنی حاکم بر زندگی پیامبر اعظم(ص)

مقدمه:
شناخت مقام و منزلت کسی که مأمور به تأسی و پیروی از او هستیم، سبب می شود تأسی کننده با اطمینان خاطر دل در گرو او ببندد و با یقین به این که پیروی از او سبب رستگاری و نجاتش خواهد شد سیره او را سر لوحه زندگی خود قرار دهد. زیباترین و بالاترین تضمین برای خوشبختی و سعادت پیروان و اقتدا کننده گان از پیامبر اعظم(صلی الله علیه و اله)  سفارشی و توصیه ای است که خداوند متعال در خصوص لزوم تبعیت از ایشان بیان می فرماید: « لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ یَرْجُو اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِیرًا؛[احزاب/21] برای شما اگر به خدا و روز قیامت امید می دارید و خدا را فراوان یاد می کنید ، شخص رسول الله مقتدای پسندیده ای است». بهترین الگو براى شما نه تنها در این میدان كه در تمام زندگى، شخص پیامبر ص است، روحیات عالى او، استقامت و شكیبایى او، هوشیارى و درایت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث، و زانو نزدن در برابر سختیها و مشكلات، هر كدام مى‏تواند الگو و سرمشقى براى همه مسلمین باشد. این ناخداى بزرگ به هنگامى كه سفینه‏اش گرفتار سخت‏ترین طوفانها، مى‏شود كمترین ضعف و سستى و دستپاچگى به خود راه نمى‏دهد، او هم ناخدا است هم لنگر مطمئن این كشتى، هم چراغ هدایت است، و هم مایه آرامش و راحت روح و جان سرنشینان.[2]

1-اخلاص محض و غرق در عبودیت و بندگی حق تعالی:

از جمله اصول مسلم و قرآنی حاکم بر زندگی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله وسلم) اخلاص کامل در تمام مراحل زندگی و توجه ویژه به عبودیت و بندگی حق تعالی است. یکی از مشکلات و  گناهان سختی که بسیاری از انسانها گریبان گیر آن می باشند تزلزل در بندگی و اخلاص در عبودیت است. کم نیستند کسانی که حتی عبادت های ایشان رنگ بوی شرک و گناه به خود گرفته است. این در حالی است که اسوه بندگی و زندگی برتر حضرت ختمی مرتبت تمام مراتب زندگی خود را رنگ بوی الهی بخشیده بود: «قُلْ إِنَّ صَلاتی‏ وَ نُسُكی‏ وَ مَحْیایَ وَ مَماتی‏ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ لا شَریكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمینَ؛[انعام/163و162]بگو: نماز من و قربانى من و زندگى من و مرگ من براى خدا آن پروردگار جهانیان است. او را شریكى نیست. به من چنین امر شده است، و من از نخستین مسلمانانم».

ادامه نوشته

راهکارهای عملی برای درمان یک بیماری خطرناک

قرآن، این صفت را که یک خوى خطرناک درونى است، مستقیماً مورد بحث قرار نداده، بلکه روى پدیده هاى ظاهرى آن، حتى ساده ترینش انگشت گذاشته، و از طرز راه رفتن که ساده ترین عمل است سخن گفته است...

تکبر

با توجه به آیه 37 سوره «اسراء» به دست آورد، خداى متعال آیه 37 سوره اسراء به مبارزه با کبر و غرور برخاسته و با تعبیر زنده و روشنى، مومنان را از آن نهى مى کند، روى سخن را به پیامبر (صلى الله علیه و آله) کرده، مى گوید: (در روى زمین از روى کبر و غرور، گام برمدار)؛ «وَلاتَمْشِ فِی الْاَرْضَ مَرَحاً».
(چرا که تو نمى توانى زمین را بشکافى! و طول قامتت به کوه ها نمى رسد!)؛ «اِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْاَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً».
اشاره به این که: افراد متکبر و مغرور غالباً به هنگام راه رفتن پاهاى خود را محکم به زمین مى کوبند، تا مردم را از آمد و رفت خویش آگاه سازند، گردن به آسمان مى کشند تا برترى خود را به پندار خویش بر زمینیان مشخص سازند! ولى قرآن مى گوید: آیا تو اگر پاى خود را به زمین بکوبى هرگز مى توانى زمین را بشکافى، یا ذره ناچیزى هستى بر روى این کره عظیم خاکى؟
پس، این چه کبر و غرورى است که تو دارى؟!

خداوند دست انسان را مى گیرد و به آغاز حیات خودش، در آن روز که نطفه بى ارزشى بیش نبود، مى برد، و او را به اندیشه وا مى دارد، مى گوید: (آیا انسان نمى داند که ما او را از نطفه آفریدیم، و او آن چنان قوى و نیرومند و صاحب قدرت و شعور و نطق شد، که حتى به مجادله در برابر پروردگارش برخاست و مخاصمه کننده آشکارى شد؟!)؛ «اَ وَ لَمْ یَرَ الاِنْسانُ اَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَه فَاِذا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ»، «خَصِیم» به معنى كسى است كه اصرار بر خصومت و جدال دارد و «رویت» در اینجا به معنى دانستن است.

جالب توجه این که: قرآن، تکبر و غرور را که یک خوى خطرناک درونى است، مستقیماً مورد بحث قرار نداده، بلکه روى پدیده هاى ظاهرى آن، حتى ساده ترینش انگشت گذاشته، و از طرز راه رفتن متکبران و مغروران خودخواه و بى مغز، سخن گفته است، اشاره به این که: تکبر و غرور، حتى در سطح ساده ترین آثارش، مذموم، ناپسند و شرم آور است.
ضمناً، از آنچه گفته شد، به خوبى مى توان دریافت: هدف قرآن از آنچه در آیه فوق آمده (همچنین در سوره «لقمان» و بعضى دیگر از سوره هاى قرآن) این است که: کبر و غرور را به طور کلّى محکوم کند، نه تنها در چهره خاصى یعنى راه رفتن.
چرا که غرور، سرچشمه بیگانگى از خدا و خویشتن، اشتباه در قضاوت، گم کردن راه حق، پیوستن به خط شیطان، و آلودگى به انواع گناهان است.
على (علیه السلام) در خطبه «همّام» درباره صفات پرهیزگاران مى فرماید: «وَمَشْیُهُمُ التَّواضُعُ»؛ (آنها متواضعانه راه مى روند) («نهج البلاغه»، خطبه 193)
نه تنها در کوچه و بازار، که خط مشى آنها در تمام امور زندگى و حتى در مطالعات فکرى و خط سیر اندیشه ها توام با تواضع است.
برنامه عملى پیشوایان اسلام، سرمشق بسیار آموزنده اى براى هر مسلمان راستین در این زمینه است.

قرآن راه درمان غرور را چگونه معرفى مى کند؟

با اندکى تامل در آیه 77 سوره «یس» پاسخ این سوال روشن مى شود، گویا خداوند دست انسان را مى گیرد و به آغاز حیات خودش، در آن روز که نطفه بى ارزشى بیش نبود، مى برد، و او را به اندیشه وا مى دارد، مى گوید: (آیا انسان نمى داند که ما او را از نطفه آفریدیم، و او آن چنان قوى و نیرومند و صاحب قدرت و شعور و نطق شد، که حتى به مجادله در برابر پروردگارش برخاست و مخاصمه کننده آشکارى شد؟!)؛ «اَ وَ لَمْ یَرَ الاِنْسانُ اَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَه فَاِذا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ» («خَصِیم» به معنى كسى است كه اصرار بر خصومت و جدال دارد و «رویت» در اینجا به معنى دانستن است.) 
چه تعبیر زنده و گویایى؟ نخست، روى عنوان انسان تکیه مى کند یعنى هر انسانى با هر اعتقاد و مکتبى، و هر مقدار دانشى، مى تواند این حقیقت را دریابد. 
سپس، سخن از «نطفه» مى گوید که در لغت در اصل به معنى آب ناچیز و بى ارزش است، تا این انسان مغرور و از خود راضى، کمى در اندیشه فرو برود و بداند روز اول چه بود؟ و تازه تمام این قطره آب ناچیز، مبدا نشو و نماى او نبوده بلکه سلول زنده بسیار کوچکى که با چشم دیده نمى شود، از میان هزاران سلول که در آن قطره آب شناور بودند با سلول زنده بسیار کوچکى که در رحم زن قرار داشت با هم ترکیب شدند و انسان از آن موجود ذره بینى پا به عرصه هستى گذاشت! 
مراحل تکامل را یکى بعد از دیگرى پیمود که شش مرحله آن طبق گفته قرآن در اوایل سوره «مومنون» در درون رحم مى باشد (مرحله نطفه، سپس علقه، بعد مضغه، و بعد از آن ظاهر شدن استخوانها، سپس پوشیده شدن استخوانها از گوشت، و سرانجام پیدایش روح یعنى حس و حرکت).
بعد از تولد که نوزادى بسیار ضعیف و ناتوان بود، مراحل تکامل را نیز به سرعت پشت سر گذاشت، تا به سر حد بلوغ و رشد جسمانى و عقلانى رسید. 
آرى، این موجود ضعیف و ناتوان آن چنان قوى و نیرومند شد که به خود اجازه داد، به پرخاشگرى در برابر دعوت «اللّه» برخیزد، و گذشته و آینده خویش را به دست فراموشى بسپارد، و مصداق روشن «خَصِیمٌ مُبِین» شود. 
این کار، جز از انسانى که عقل و فکر و شعور و استقلال اراده و اختیار و قدرت دارد، ساخته نیست (و مى دانیم مهمترین مساله در زندگى انسان سخن گفتن است، و سخنانى که محتواى آن قبلاً در اندیشه حاضر مى شود، پس از آن در قالب جمله ها قرار مى گیرد، و مانند گلوله هایى که مسلسل وار به هدف شلیک مى شود، از مخارج دهان بیرون مى پرد، و این کارى است که از هیچ جاندارى جز انسان حاصل نمى شود. 
و به این ترتیب، قدرت نمایى خدا  را در این نیروى عظیمى که به قطره آب ناچیزى داده، مجسم مى کند. (گرد آوری از کتاب: تفسیر نمونه، آیظ الله العظمی مکارم شیرازی، ج 18، ص 481)    
راهکار دیگر عملی مبارزه با تکبر و غرور این است که انسان در مقام عمل، خودیت هایش را بشکند.
در خطبه ی قاسعه، وقتی حضرت در مورد غرور شیطان و باطل شدن شش هزار سال عبادت شیطان  صحبت می کند می فرماید:تواضع و فروتنی را روی سرخودتان قرار بدهید یعنی رفتار عملی شما فروتنی باشد. همیشه تواضع روی سر شما باشد و تکبر را زیر پای تان خُرد کنید. گردن بند غرور که به خودمان آویزان کرده ایم مثلا دکتر یا مهندس هستیم را پاره کنیم.
راهکار دیگر از بین بردن غرور ،مجالست با افراد فقیر است. منظور ما از فقرا افراد متکدی نیست، منظور افرادی مستضعفی است که در فامیل و محل هستند و شغل های پایین دارند ولی افراد شریفی هستند. 
امام حسن (علیه السلام) از جایی رد می شدند و دیدند که عده ای از فقرا نشسته اند و نان خالی می خوردند. آنها به امام تعارف کردند و امام با آنها نان خوردند و فرمودند که خدا انسان های مستکبر را دوست ندارد. 

راهکارهای دیگر از بین بردن غرور رعایت ادب در شئون زندگی است و با این ابزار می تواند کبر را از درون خویش بزداید. مصداق کاربردیِ این امر، سلام کردن است. در روایت آمده است: «مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ تُسَلِّمَ عَلَى مَنْ لَقِیتَ» (محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج2، ص646) یکی از راه های شکستن گردن تکبر آن است که انسان به هرکس رسید سلام کند. ادب، کبر را در وجود انسان کمرنگ می کند و به از بین رفتن آن یاری می رساند.

راهکار دیگر شکستن غرور، صله ی رحم با افرادی است که به ما بدی کرده اند و ما از آنها دلگیر هستیم. در اینجا ما می توانیم غرورمان را بشکنیم. 
فردی نزد پیامبر صلی الله و علیه و آله آمد و گفت: من فامیلی دارم که به آنها احسان می کنم ولی آنها به من بدی می کنند، به آنها محبت می کنم ولی آنها به من کینه ورزی می کنند، من چکار کنم؟ حضرت فرمود شما به این آیه عمل کن که خداوند فرمود: در مقابل بدی احسان کنید.
آیه دیگر می فرماید: کسی که با شما قطع رحم کرده، با او صله رحم کنید. 
آیه دیگر می فرماید: هر کس به شما ظلم کرد او را عفو کن. 
آیه دیگر می فرماید: کسانی که به شما بدی کرده اند ،در حق آنها احسان و خوبی کن.
بدی را بدی سهل باشد جزا؛ اگر ما بدی را با بدی جواب بدهیم کار آسانی است ولی اگر کسی که به ما بدی کرده به خوبی جواب بدهیم، این هنر است.
راهکارهای دیگر از بین بردن غرور رعایت ادب در شئون زندگی است و با این ابزار می تواند کبر را از درون خویش بزداید. مصداق کاربردیِ این امر، سلام کردن است. در روایت آمده است: «مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ تُسَلِّمَ عَلَى مَنْ لَقِیتَ» (محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج2، ص646) یکی از راه های شکستن گردن تکبر آن است که انسان به هر کس رسید سلام کند. ادب، کبر را در وجود انسان کمرنگ می کند و به از بین رفتن آن یاری می رساند.

کلام آخر:

به امید آنکه با راهکارهایی که ارائه شد عملا به جنگ این خوی و خصلت حیوانی برآییم.
ان شاء الله


منابع: 
بیانات حجت الاسلام والمسلمین فرحزاد در برنامه سمت خدا 
به نقل از کتاب اسوه عارفان ? ص 114 
برگرفته از کتاب نفس اثر دکتر محمد علی انصاری

آیا ثواب آیات مختلف قرآن متفاوت است؟

از رسول اکرم (صلی الله علیه و اله) نقل شده است که حضرت فرمودند: "هر کس سوره فاتحه الکتاب را بخواند به او آن چنان پاداشی می دهند که گویی دو ثلث قرآن را خوانده و بر هر مومن صدقه داده است."

تمام کلمات موجود در قرآن کریم، کلام الهی بوده و ارزش و اعتبار مخصوص به خود را دارد. طبیعتاً خواندن قرآن نیز ثواب خاص خود را دارد و انسان، هر سوره و آیه ای را که بخواند مأجور می باشد.
قرائت و تلاوت تمام سوره های قرآن آثار دنیوی و اخروی بی شماری دارد و برای هر کدام از سوره های قرآن فضائل زیادی بیان شده است . البته به این نکته باید توجه داشت که قرآن برنامه ی زندگی و کتاب عمل است و تلاوت آن سرآغازی است برای تفکر و ایمان و وسیله ای است برای عمل کردن به محتوای قرآن و همه پاداشهای عظیم نیکو کاران نیز از همین جا و با همین شرایط تحقق می یابد.
نکته دیگری که قابل تذکر است این است که ما نباید به خواندن قرآن به عنوان یک کار تجاری نگاه کنیم و دنبال این باشیم که کدام سوره از همه ثواب بیشتری دارد و تنها با خواندن همیشگی آن سوره از برکت سوره های دیگر محروم بمانیم. قرآن مجموعه ای است که باید همه ی آن در کنار هم باشد و انسان با بهره گیری از همه ی آن است که می تواند به خودسازی بپردازد.
البته در روایات فضیلت ها و برکات خاصی برای هر کدام از سوره ها و حتی بعضی از آیات قرآن بیان شده است. که از باب نمونه به ذکر برخی از این فضائل می پردازیم:

پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) فرمودند کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد خواندن سوره ی توحید بعد از هر نماز ترک نکند چرا که هر کس آن را بخواند خداوند خیر و دنیا آخرت را برای او جمع می کند و خودش و والدین او و فرزندان او را می آمرزد


 فضیلت «بسم الله الرحمن الرحیم»: در روایات اسلامی به قدری به این آیه اهمیت داده شده که آن را چیزی هم ردیف اسم اعظم الهی معرفی می کند. چنانکه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده:  "«بسم الله الرحمن الرحیم» به اسم اعظم خدا نزدیک تر است از مردمک چشم به سفیدی آن".[1] 
در باب فضیلت سوره های قرآن هم در روایات برای هر سوره ای فضیلتی ذکر شده مثلاً درباره ی سوره ی حمد (فاتحه الکتاب) ازرسول اکرم (صلی الله علیه و اله) نقل شده است که حضرت فرمودند: "هر کس سوره فاتحه الکتاب را بخواند به او آن چنان پاداشی می دهند که گویی دو ثلث قرآن را خوانده و بر هر مومن صدقه داده است."[2]
در روایت دیگری وارد شده که:" هر کس این سوره (حمد) را بخواند هر چه از خدا بخواهد به او می دهد." یا سوره ی حمد را شفای برای هر درد و بیماری معرفی کرده اند. به هر حال روایات بسیاری در اهمیت این سوره وارد شده است و قرائت آن ثواب بسیار زیادی دارد.
درباره ی سوره ی توحید هم فضائل زیادی ذکر شده از جمله اینکه سوره توحید را ثلث قرآن می دانند و در تشییع جنازه خواننده سوره ی توحید هفتاد هزار ملک می آیند پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) فرمودند کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد خواندن سوره ی توحید بعد از هر نماز ترک نکند چرا که هر کس آن را بخواند خداوند خیر و دنیا آخرت را برای او جمع می کند و خودش و والدین او و فرزندان او را می آمرزد.[3] "

ادامه نوشته

گیر ندهید، خدا هم گیر نمی دهد

گیر دادن

بر تن نمودن جامه بندگی مستلزم پا نهادن بر روی خواهش های نفسانی است. تخالف با گرایش های نفسانی کاری سخت و طاقت فرساست و در این بین نقش دشمنی قسم خورده در به فعلیت رساندن آنچه نفس اماره تمایل وقوعش را دارد قابل تامل است. آن هنگام که شیطان از بهشت رانده شد خواهان گمراهی انسانها بود، «قَالَ رَبّ ِ فَأَنظِرْنىِ إِلىَ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (36) قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِینَ (37) إِلىَ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (38)؛ گفت: «پروردگارا، پس مرا تا روزى كه برانگیخته خواهند شد مهلت ده.» (36)فرمود: «تو از مهلت یافتگانى، (37) تا روز [و] وقت معلوم.» (38) (سوره حجر، آیات 36 تا 38).

بندگی الهی راهی آسان

 محول نمودن وظایف سخت و طاقت فرسایی که خارج از توان آدمی است سبب ترک مسیر بندگی الهی و سر سپردن به فرامین شیطانی است اما خالق دانایی که بر تمام امور آگاه است، در کنار دستوراتش؛ توجه به این مهم را از یاد نبرده و در جای جای کتاب آسمانی اش به این امر توجه داده که آنچه خارج از توان آدمی است مورد تکلیف الهی نیست

اما سر بر آستان جانان نهادن و به رغم تمامی سختی های راه، ردای بندگی بر تن نمودن سبب همراهیامدادهای الهی می شود. بندگانی که سر تسلیم در آستان الهی فرو آورده و بدنبال فرمانبرداریِ ذات کبربایی اند موانع و سختی های راه برایشان مرتفع می گردد و در انجام امور خیر توفیق می یابند. 
در تفسیر آیه «فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرى؛ بزودى راهِ آسانى پیش پاى او خواهیم گذاشت» (سوره ی لیل آیه ی 7) مفسران بیان نموده اند که یکی از مقاصد آیه راحتی در انجام اعمال صالحه است (طباطبایی، محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، ج20، ص509) و خداوند به آنانکه تقوی پیشه نموده و وعده ی الهی را راست شمرده اند؛ وعده داده که راحتی در انجام کارهای نیک را نصیبشان می نماید: «فَأَمَّا مَنْ أَعْطى وَ اتَّقى (5) وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنى (6) فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرى (7)؛ امّا آنكه [حقّ خدا را] داد و پروا داشت، (5) و [پاداش ] نیكوتر را تصدیق كرد (6)بزودى راهِ آسانى پیش پاى او خواهیم گذاشت. (7)» (سوره ی لیل آیات 5 تا 7) و مراد از راحتی در انجام کارهای نیک آنست که انجام امور پسندیده برایشان آسان و راحت می شود و بالعکس نافرمانی و گناه برایشان سخت و دشوار می گردد. در واقع آنچه در ابتدا امری سخت و دشوار بود با یاری الهی به کاری آسان و راحت مبدل گشت و انجامش نه تنها سخت بلکه شیرین و دلپذیر شد.
آری نصرت الهی خواه از طریق آسان نمودن عمل نیک و خواه از طریق نمایاندن راه صحیح و درست نصیب کسانی می شود که در راه بندگی اش گام برمیدارند و به فرامینش جامه عمل می پوشانند و این وعده حق الهی است که فرمود: «وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا..؛ و كسانى كه در راه ما كوشیده اند، به یقین راههاى خود را بر آنان مى نماییم» ( سوره ی عنکبوت، آیه 69).

ادامه نوشته

نمازی که ضامن روزی تاجران است!

صدای کوبیدن طبل و دائره و سازهای طرب انگیز به گوش نمازگزاران رسید؛ این صدایی بود که کاروانی از تجار مدینه برای اعلام ورود خود و جلب توجه مردم به سمت خود، به راه انداخته بودند.

نماز جمعه

 

ادامه نوشته

بهانه ها و طعنه های یهود تمام شدنی نیست!

این گفتگوها براى پیامبر اسلام و مسلمانان ناگوار بود، آنها از یك سو مطیع فرمان خدا بودند، و از سوى دیگر طعنه هاى یهود از آنها قطع نمى شد، به همین جهت پیامبر صلی الله و علیه وآله شبها به اطراف آسمان مى نگریست، گویا در انتظار وحى الهى بود.

بیت المقدس - کعبه

قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِی السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَیْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَه «1»
این آیه و چند آیه قبل و بعد از آن به یكى از تحولات مهم تاریخ اسلام كه موجى عظیم در میان مردم به وجود آورد اشاره مى كند. 
پیامبر اسلام  صلی الله علیه و آله مدت سیزده سال پس از بعثت در مكه، و چند ماه بعد از هجرت در مدینه به امر خدا به سوى "بیت المقدس" نماز مى خواند، ولى بعد از آن قبله تغییر یافت و مسلمانان مامور شدند به سوى "كعبه" نماز بگذارند.
مدت عبادت مسلمانان به سوى بیت المقدس در مدینه از هفت تا هفده ماه ذكر شده، ولى هر چه بود در این مدت مورد سرزنش یهود قرار داشتند چرا كه بیت المقدس در اصل قبله یهود بود، آنها به مسلمانان مى گفتند: اینان از خود استقلال ندارند و به سوى قبله ما نماز مى خوانند، و این دلیل آن است كه ما بر حقیم.
این گفتگوها براى پیامبر اسلام و مسلمانان ناگوار بود، آنها از یك سو مطیع فرمان خدا بودند، و از سوى دیگر طعنه هاى یهود از آنها قطع نمى شد، به همین جهت پیامبر صلی الله و علیه و آله شبها به اطراف آسمان مى نگریست، گویا در انتظار وحى الهى بود.

تغییر قبله در حقیقت مراحل مختلف آزمایش و تكامل بود. از آنجا كه خانه كعبه در آن زمان كانون بتهاى مشركان بود، دستور داده شد مسلمانان موقتا به سوى بیت المقدس نماز بخوانند و به این ترتیب صفوف خود را از مشركان جدا كنند

مدتى از این انتظار گذشت، تا اینكه فرمان تغییر قبله صادر شد و در حالى كه پیامبر دو ركعت نماز ظهر را در مسجد "بنى سالم" به سوى بیت المقدس خوانده بود جبرئیل مامور شد بازوى پیامبر را بگیرد و روى او را به سوى كعبه بگرداند.

«2».
یهود از این ماجرا سخت ناراحت شدند و طبق شیوه دیرینه خود به بهانه جویى و ایراد گیرى پرداختند. خداوند به پیامبرش دستور مى دهد به آنها بگو: شرق و غرب عالم از آن خداست، هر كس را بخواهد به راه راست هدایت مى كند (سَیَقُولُ السُّفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِی كَانُوا عَلَیْهَا قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ) «3»

ادامه نوشته

"اسماعیل" قرآن؛ الگوی جوان منتظر!

جوان منتظر

1- صبر
دوران جوانی دوران طراوت و نیرو و شور و هیجان است. تا جایی این تحرّک و میل به هیجان بالاست که حتی از آن به شعبه‌ای از جُنون نام برده شده است. پیامبر گرامی اسلام فرمودند:« الشَّبَابُ شُعْبَةٌ مِنَ الْجُنُون‏ [1] جوانى شاخه‏‌اى از جنون است» منظور این روایت؛ خطر فراموشی استفاده از عقل است. زیرا همانطور که بیان شد جوانی دوران تحرّک و فعالیت و شور و هیجان است. این کشش درونی چنان قوی است که گاهی باعث می‌شود انسان در کارهایش فکر در عاقبت آن کار را فراموش کند؛ لذا کاری انجام دهد که نشان دهنده عدم تفکّر لازم است. در دو آیه بالا از دو عنوان "حلیم" و "صابر" نام برده شده است که دقیقا یکی از نقاط چالش برانگیز دوران جوانی است. جوان پر انرژی و تحرّک، صبر کمی دارد و همین امر باعث می‌شود که در بسیاری از اوقات با عجله اقدام به کاری کند که آینده او با خطر مواجه شود. "صبر" باعث ایجاد یک فرصتی برای تأمّل و تفکّر می‌شود که پیامد آن پشیمان نشدن در انتخاب راه و کار است. این تفکّر و تحقیق است که انسان را به وظیفه خود در قبال امام زمان خویش آگاه می‌کند. چرا که تا تکلیف و وظیفه مشخّص نباشد انتظار معنایی نخواهد داشت. باید از خدا، آگاهی به وظیفه را طلب کنیم.

2- اطاعت الهی
اطاعت از خداوند و اوامر الهی در جوانی، خصوصیّتی بی‌همتاست که در روایات نیز به آن اشاره شده است. پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله می‌فرمایند:« فَضلُ الشّابِّ العابِدِ الَّذی تَعَبَّدَ فی صِباهُ عَلَى الشَّیخِ الَّذی تَعَبَّدَ بَعدَ ما كَبُرَت سِنُّهُ كَفَضلِ المُرسَلینَ عَلى سائِرِ النّاسِ [2] برترىِ جوان عبادت پیشه كه در نورَسى به عبادت رو آورده ، بر پیرانى كه در بزرگى به عبادت رو آورده‌اند ، مانند برترى پیامبران بر دیگر مردمان است». و یا در روایتی دیگر حضرت محمّد صلوات الله علیه می‌فرماید:« یَقولُ اللّه ُ عز و جل : " الشّابُّ المُؤمِنُ بِقَدَرِی الرّاضی بِكِتابِی ، القانِعُ بِرِزقِی ، التّارِكُ لِشَهوَتِهِ مِن أجلی هُوَ عِندی كَبَعضِ مَلائِكَتی" [3] خداوند عز و جل مى فرماید : "جوانِ معتقد به قضا و قدرم ، خشنود از كتابم ، قناعت كننده به روزى ام ، و رهاكننده خواسته‌هاى نفس به خاطر من ، مانند یكى از فرشتگان من است"». انسان و فرشته قابل مقایسه با یکدیگر نیستند چرا که فرشتگان اشتهای به گناه ندارند ولی انسان از همه طرف مورد تهدید گناه است لذا شاید منظور از این تشبیه، اوج تقرّب چنین جوانانی است. همان‌طور که می‌دانیم منتظر واقعی کسی است که از امام زمان خویش اطاعت کند و البته اطاعت از امام معصوم نیز در گرو اطاعت از خداست چرا که در دعای جامعه کبیره می‌خوانیم:« مَنْ أَطَاعَكُمْ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّه [4] هر کس شما را اطاعت کند ،خدا را اطاعت کرده است».

3- توکّل بر خدا
جوان با مشکلات بسیاری در دوران جوانی روبرو است که حال و آینده او را متأثر می‌کند لذا اگر تکیه‌گاه مطمئنّی نداشته باشد دچار اثرات منفی آن از قبیل افسردگی، انحرافات عقیدتی  اخلاقی و ... خواهد شد. بهترین راه برای دور بودن از این آثار و تبعات منفی، تکیه کردن به قدرت لایزال و نامتناهی خداوند قادر و متعال است که از آن با "توکّل" تعبیر می‌شود. توکّل بر خدا یعنی تکیه کردن به قدرت و خواست و اراده خدا!
نیروی جوانی وقتی کامل می‌شود که همراه با توکل بر خدا باشد. امام کاظم علیه السلام می‌فرماید:«مَنْ أَرَادَ أَنْ یَكُونَ أَقْوَى النَّاسِ فَلْیَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه‏ [5] هر که می‌خواهد که قوی‌ترین مردم باشد بر خدا توکّل نماید». منتظر واقعی کسی است که با پشتوانه توکّل بر خداوند در سخت‌ترین و هولناک‌ترین وظایف وارد شده و آن‌ها را انجام می‌دهد. البته توکّل، یکی از نشانه‌ها و آثار ایمان و مراتب آن است. قرآن کریم می‌فرماید:« وَعَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ [مائده/23] و بر خدا توكل كنید اگر ایمان دارید!». همچنانکه نشانه ایمان توکّل است؛ راه به دست آوردن و تکمیل ایمان نیز توکّل کردن بر خداست!

4- شهادت طلبی
یکی دیگر از آثار ایمان و برآمده از آیه مورد بحث، شهادت‌طلبی و آمادگی حضرت اسماعیل علیه السلام برای فدای جان خویش در راه دستور خدا و امر ولیّ خدا(حضرت ابراهیم علیه السلام) است. در دعای عهد نیز چنین خواسته‌ای را اینچنین از خداوند می‌خواهیم:« اَللّهُمَّ اجْعَلْنى ...والْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ [6] خدایا مرا از شهادت طلبان پیش‌ِ روی او قرار ده!». این یعنی اینکه منتظر باید در برابر خواست امامش تسلیم باشد!

نتیجه
موارد مختلفی از جوانان الگو در قرآن کریم آورده شده است که با تفکر در این آیات[7] می‌توان به شناخت هر چه بیشتر راه و توفیق در انجام وظیفه انتظار و سربازی واقعی امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف نائل شد. حضرت اسماعیل علیه السلام یکی از نمونه‌های جوان الگوی طراز در دین اسلام است. امید آن‌که ما نیز چنین راهی را رهرو باشیم.
"اللّهمَّ اجعَلنا مِن خَیر أَعوانه و أَنصاره و المستشهدین بین یدیه"

پی‌نوشت ها:
[1] من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص 377
[2] نهج الفصاحة ، ص 588، ح 2050
[3] كنز العمّال : ج 15 ص 786 ح 43107
[4] مفاتیح الجنان، دعای جامعه کبیره
[5] فقه الرضا، ص 358
[6] مفاتیح الجنان، دعای عهد
[7] به عنوان نمونه: کهف/13، انبیاء/60

چگونه از اضطراب ها و تشویش خلاص شویم؟

در به در به دنبال آرامش بود. هر کار که می کرد می گفت برای این است که به آرامش برسم. حتی زمانی که سیگار می کشید می گفت می خواهم به آرامش برسم!! اما آنچه من می دیدم این بود که پُر از اضطراب بود و آنقدر اضطراب آزارش می داد که دست به دامن سیگارِ خانمان برانداز می شد!

آرامش

این زندگی همه ی ماست که برای رسیدن به آرامش، اضطراب ها و تشویش های بسیاری را بر خود تحمیل می کنیم. اصولاً انسان هر گامی که برداشته برای رسیدن به آرامش بوده است و این اصل از حال و روز همه ی ما هویداست.
وقتی خوب به تاریخ زندگی بشر بنگریم می بینیم که خانواده و عشیره و قبیله و ملت و دولت، نظام ها و سازمان های پیچیده اجتماعی و قوانین و آداب و رسوم های شگفت و متعدد، همگی در راستای رسیدن انسان به آرامش شکل گرفته اند. بسیاری از اختراعات و اکتشافات بشری نیز در راستای رسیدن به آرامش بوده و هست. 
آنها که دنیا را هدف قرار داده اند، برای رسیدن به آرامش بوده و آنها هم که دین مدار شده اند، ایمان و باورهای دینی خود را در راستای دست یابی به آرامش دیده اند.
اما اینکه هنوز بشر به هدف خود نرسیده، هنوز بیماری های روانی، اضطراب های شخصیتی، خود کشی ها، اختلالات شدید انسانی در روابط اجتماعی و جنگ و گریزها و هزاران مشکل دیگر گریبان بشر امروز را با آن همه پیشرفت علمی، گرفته، نشان از آن دارد که انسان به آرامش نرسیده و راه رسیدن به این هدف نهایی را پیدا نکرده است.

آرامش حقیقی کجاست و از چه راه به دست می آید؟

روانشناسان در سال های اخیر، راه های علمی بسیاری رفته اند تا بتوانند انسان را به آرامش برسانند اما گویی هر چه بیشتر کوشیده اند کمتر یافته اند! و نهایتا اقرار کرده اند که هیچ چیز همانند ایمان، آرام بخش جان ها نیست.
كارل یانگ روان كاو می گوید: «درطول سی سال گذشته افراد زیادی از ملیت های مختلف جهان متمدن با من مشورت كردند و من صدها تن از بیماران را معالجه و درمان كرده ام اما از میان بیمارانی كه در نیمه دوم عمر خود به سرمی برند (یعنی از سی و پنج سالگی به بعد) حتی یك بیمار را نیز ندیدم كه اساساً مشكلش نیاز به گرایش دینی در زندگی نباشد. به جرأت می توانم بگویم كه تك تك آنان به این دلیل قربانی بیماری روانی شده اند كه آن چیزی را كه ادیان موجود در هر زمان به پیروان خود می دهند نداشتند و تك تك آنان فقط وقتی به دین و دیدگاه های دینی بازگشته بودند به طور كامل درمان شدند.» 
بنابراین حتی جوامع غربی هم متوجه شده اند كه برای درمان بیماری های روحی باید به دین پناه برد. در بین ادیان، دین اسلام خاتم ادیان است.

مسلمانی، مایه ی آرامش

در دین اسلام و مفاهیم قرآنی، آرامش در جامع ترین جایگاه خود نشسته است به طوری که قرآن، واژه «اسلام» را بیانگر نوعی آرامش در انسان و صلح و صفا به دور از هرگونه خشونت و ترس و وحشت معرفی می کند بدین صورت که پیامد طبیعی اسلام را رهایی از خوف و نگرانی دانسته است.
(بَلىَ  مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَ لَا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لَا هُمْ یحَزَنُونَ) (بقره آیه 112) «بله كسى كه روى خود براى خدا رام سازد و در عین حال نیكوكار هم بوده باشد اجرش نزد پروردگارش محفوظ خواهد بود و اندوهى و ترسى نخواهد داشت»
و سلامت روانی را در سلم و تسلیم در برابر خدا دانسته و از پیرویِ غیر از او هشدار داده است. 
(یأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ ادْخُلُواْ فىِ السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّیطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ) (بقره آیه 208)
«اى كسانى كه ایمان آورده اید بدون هیچ اختلافى همگى تسلیم خدا شوید و زنهار گامهاى شیطان را پیروى مكنید كه او براى شما دشمنى آشكار است»
قرآن کریم آرامش و سلامتی دایمی، بدون هرگونه تشویش و اضطراب را، که همیشه به عنوان آرزوی دست نیافتنی انسان مطرح بوده و هست را، پاداش و بلکه برآیند تسلیم و توحید، برشمرده است.
(وَ اللَّهُ یدْعُواْ إِلىَ  دَارِ السَّلَمِ وَ یهدِى مَن یشَاءُ إِلىَ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ) (یونس آیه 25)
«خدا بندگانش را به سوى دار السلام دعوت مى نماید، و از میان آنان هر كه را بخواهد به سوى صراط مستقیم هدایت مى كند» 
و راه رسیدن به آن را نیز راهی برخوردار از آرامش و سلامت معرفی می کند تا به بشر طالب آرامش بفهماند که این آرزوی دیرپای او تنها در این راه به دست می آید. 
(یهْدِى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَمِ وَ یخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلىَ النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یهْدِیهِمْ إِلىَ  صرِاطٍ مُّسْتَقِیمٍ) (مائده آیه 16)
«خداوند هر كه را از خشنودى او پیروى كند، به وسیله آن [كتاب] به راه  هاى سلامت رهنمون مى شود، و به توفیق خویش، آنان را از تاریكی ها به سوى روشنایى بیرون مى برد و به راهى راست هدایتشان مى كند.»

عامل دیگری برای رسیدن به آرامش

قرآن کریم، ایمان را نیز که از ریشه «أمن» گرفته شده به معنای آرامش جان و رهایی از هرگونه ترس، اضطراب، تشویش، نگرانی و اندوه معرفی می کند تا به این شیوه، نشان دهنده ی ارتباط ناگسستنی میان پذیرش آموزه های توحیدی با دست یابی به آرامش روح و روان انسانی باشد. 
(الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ لَمْ یلْبِسُواْ إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلَئكَ لهُمُ الْأَمْنُ وَ هُم مُّهْتَدُونَ) (انعام آیه 82) «كسانى كه ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم نپوشانیدند، أمن از آنِ ایشان است و راه یافتگان ایشانند.»
در نهایت این که در نگرش قرآنی، از آرامش به عنوان نعمت بزرگ فردی و اجتماعی یاد شده است، و حتی وجود آن به عنوان مثالی برای جامعه نمونه و برتر مورد توجه قرار گرفته است.
(وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْیةً كَانَتْ ءَامِنَةً مُّطْمَئنَّةً یأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن كلُ ِّ مَكاَنٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا كَانُواْ یصْنَعُونَ) (نحل آیه 112)
«خدا مثلى مى زند، دهكده اى كه امن و آرام بود و روزیش از هر طرف به فراوانى مى رسید آن گاه منكر نعمتهاى خدا شدند و خدا به سزاى اعمالى كه مى كردند پرده گرسنگى و ترس بر آنها كشید»
پس بیش از هر کسی، ما مسلمانان لایق آرامش در این دنیای پر تلاطم هستیم. آرامشی که از طریق اسلام و ایمان به توحید و نبوت محمدی حاصل می شود، آرامشی حقیقی و ماندگار است؛ زیرا از موجودی بی نهایت و جاودان کسب می شود.
انسان، بى نهایت طلب است و دامنه خواسته های او جز با كمال مطلق پایان نمی گیرد به همین دلیل چون هر چیزى غیر از خداوند محدود است و وجود عارضى دارد، دل را آرام نمى  گرداند و تنها با یاد خداست که دل ها آرام می گیرد.
(الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) (رعد آیه 28) (هدایت شدگان) كسانى هستند كه ایمان آورده و دل هایشان به یاد خدا آرام مى گیرد. بدانید كه تنها با یاد خدا دلها آرام مى گیرد.
آری در این دنیای پر درد و اضطراب که هر گوشه ای از زندگی در رنجی پیچیده شده، تنها با ایمان و توکل به خدای یگانه و پناه بردن به اوست که می توان تنگی دنیا را تحمل کرد و به آرامش دست یافت. 
قرآن کریم زندگی توأم با اضطراب و رنج را نتیجه  ی بی ایمانی و نداشتن پناهگاه معنوی می داند و می فرماید: (وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَى) (طه، آیه 124)
«هر كس از یاد خدا غفلت ورزد و از خدا روی برگرداند، زندگی او تنگ و تاریك خواهد بود.»

کلام آخر:

اسلام این را به ما می آموزد که همه چیز در دست خداست و خدا داناترین، تواناترین و مهربانترین است. پس توکل به او، صبر به خاطر او، امید به رحمت او، موجب می شود به آنچه که لایق ماست، یعنی زندگی در آرامش حقیقی، دست یابیم. (ان شاء الله)

مرد حکیمی که از او به نیکی یاد می شود

مردی از کنار حضرت لقمان می گذشت در حالی که مردم دور او را گرفته بودند (و از وی استفاده می بردند) آن مرد به حضرت گفت: تو همان بنده سیاهی نیستی که در فلان و فلان مکان گوسفند می چرانیدی؟ گفت: بلی، گفت چه چیزی تو را به این مقام رسانده؟ گفت: راستگویی و ادای امانت و ترک کارهای بی فایده.

لقمان

لقمان؛ حکیمی بزرگ بود که در آیات قرآن و روایت، نصایح و گفتارهای نغز بسیاری از او نقل شده است. اما در نقطه مقابل نصایح او که بسیار زیاد است، از زندگی او مطالب اندکی به ما رسیده و در همان اندک نیز اختلاف وجود دارد.

زندگی لقمان

نظر مشهور این است که او حبشی بود. [1] امام علی (علیه السلام) در این باره می فرماید: «...لقمان حکیم، بنده ای از حبشه بود» [2]
با توجه به محل تولد (اتیوپی ـ آفریقا) لقمان، بدیهی است که وی از نظر چهره سیاه پوست باشد.[3] لقمان با این که متولد حبشه بود، اما به عنوان برده به میان بنی اسرائیل آورده شد. مالک او (نام قَین ابن جسر) [4] وقتی حکمت را در گفتار و اعمال او می بیند، او را آزاد می کند [5] و این گونه لقمان از بردگی آزاد شده و به زندگی در میان بنی اسرائیل می پردازد. او هم عصر با داود پیامبر بود و با او رفت و آمد داشت.[6]
نکته قابل توجه در زندگی لقمان این جا است که این غلام سیاه پوست از بردگی و غلام بودن به درجه ای در اجتماع آن زمان می رسد که با داود پیامبر هم نشین گشته بود.

شخصیت لقمان

شاید بهترین معرفی برای لقمان، توضیحی باشد که امام صادق (علیه السلام) پیرامون شخصیت لقمان فرموده است که می توان به صورت خلاصه آن را این گونه برشمرد:
1. حکمتى که به لقمان داده شده بود، درباره حسب و نسب، مال، خانواده، قدرت بدنى و جمال و زیبایى نبود، بلکه او مردى قوى در راه خدا، متّقى در محارم خدا، درست اندیش و صاحب فکر و نظر بود. همواره قلب خود را با تفکّر مداوا مى کرد و نفس خود را با عبرت ها تربیت و تعدیل مى نمود.
2. هرگز از کنار دو نفر که در حال نزاع و کشمکش بودند عبور نمى کرد، مگر این که میانشان صلح و آشتى برقرار مى نمود.
3. هرگز هیچ سخن نیکو و پسندیده اى را از کسى نمی شنید، جز این که او را تحسین می کرد و از او مى پرسید که این سخن را از که شنیده و چه تفسیری دارد؟
4. بسیار در مجالس حکما و فقها شرکت مى کرد. با قضات و پادشاهان معاشرت مى کرد و به آنها پند و اندرز مى داد که مواظب امتحان الهى باشند و به خدا تکیه کنند.
5. همواره در طلب علمى بود که به وسیله آن بر نفس خود تسلّط یابد و با هواى نفس مبارزه کند.
6. هرگز درباره چیزى که ندیده بود اظهار نظر نمى کرد و...».[7]

سوره ای به نام مردی بزرگ

در قرآن سوره ای به نام این مرد بزرگ وجود دارد و خداوند در مورد او می فرماید: «وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمیدٌ» [8]
بر اساس صریح این آیه خداوند به لقمان حکمت داد که در برخی از روایات این حکمت به فهم و عقل معنا شد و طبیعتاً داشته با ارزشی است. امام موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود: «وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ؛ این حکمت، فهم و عقل است» [9]
در قرآن و روایات؛ عموماً آموزه ها و نصیحت های لقمان را این گونه نقل کرده اند که ایشان به فرزند خود گفته است: «وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یا بُنَی» [10] «قَالَ لُقْمَانُ یَا بُنَیَّ»[11] و موارد دیگری که همه از قول لقمان به فرزندش می باشد که اسم او نیز ناتان بوده است.[12]

حکیم بودن یا نبی بودن لقمان

روایاتی وجود دارد که در آن تصریح شده لقمان پیامبر نبوده، بلکه حکمت به او داده شده است:
رسول خدا (صلی الله و علیه و آله)  فرمود: «واقعیت این است که بگویم لقمان پیامبر نبود، اما بنده اى بود بسیار اندیشمند، یقینش نیکو بود و خدا را دوست می داشت پس خدا هم او را دوست داشته و حکمت به او عنایت فرمود. ... ندایى به گوش او رسید: اى لقمان! آیا میل دارى خداوند تو را خلیفه و نماینده خود در زمین قرار دهد تا بین مردم به عدالت حکم کنى؟ پاسخ داد: اگر خداوند مرا در این کار آزاد قرار داده من هرگز این آزمایش و این مسئولیت را قبول نمی کنم، و اگر امر می فرماید پس مطیع دستور او خواهم بود؛ زیرا یقین دارم که در اجرای مسئولیت به من کمک نموده و موفق به وظائف خویش می فرماید. ملائکه از لقمان پرسیدند، در حالى که ایشان را نمى دید و صدایشان را می شنید، دلیل کلام تو چیست؟
لقمان پاسخ داد: زیرا دادرسى و قضاوت مهم ترین و مشکل ترین شغلى است که تاریکى و ظلمت (اشتباه) از هر طرف آن را فرا گرفته، اگر قاضى خود را حفظ کند راه نجات داشته و اگر خطا کرد از راه بهشت دور خواهد شد. (من خواهان چنین مقام سنگینى نیستم) کسى که در دنیا ذلیل و در آخرت صاحب مقام و ارجمند باشد بهتر از آن است که در دنیا ارجمند ولى در آخرت ذلیل باشد، آن که دنیا را بر آخرت ترجیح دهد هرگز به آرزوهاى خود نرسیده و آخرت هم از دست او بیرون خواهد رفت. ملائکه از پاسخ و طرز استدلال لقمان تعجب کرده و او را تحسین نمودند، آن گاه لقمان به خواب رفت و خداوند حکمت را به او داد و لقمان از حکمت خویش بهره مند می شد و با داود پیامبر (صلی الله و علیه و آله) همکارى و معاونت مى نمود» این نقل، به گونه های مختلف در منابع سنی [13] و شیعه [14] نقل شده است. از این روایت به دست می آید که لقمان، حکیم بوده و مقام نبوّت نداشته؛ با این حال برخی لقمان را نبی می دانستند.[15]
علاوه بر این، از روایت مذکور به دست می آید که لقمان در میان حکومت و حکمت مخیّر گشته و حکمت را انتخاب کرده است. [16]
در برخی از روایات نیز پیامبر (صلی الله و علیه و آله)، سلمان فارسی را مانند لقمان معرفی می کند.   [17]

پی نوشت ها:
[1]. سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج 5، ص 160
[2]. «لقمَانُ الْحَکِیمُ وَ کَانَ عَبْداً حَبَشِیّاً»؛ کوفی، محمد بن محمد اشعث، الجعفریات(الأشعثیات)، ص 241، ص 309
[3]. مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء و التاریخ، ج 3، ص 102
[4]. مروج  الذهب، ج  1، ص 70.
[5]. ابن قتیبة أبو محمد عبد الله بن مسلم، المعارف، تحقیق، ثروت ژاشة، ص 55
[6]. تفسیر القمی، ج  2، ص 163؛  فیض کاشانی، محمد محسن، الوافی، ج 26، ص 301
[7]. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، محقق، مصحح، موسوی جزائری، سید طیب،  ج 2، ص 162
[8]. لقمان، 12: «و به راستى ما به لقمان حکمت عطا کردیم که: براى خدا سپاس گزار و هرکه سپاس گزارد تنها به سود خود سپاس می گزارد، و هرکه ناسپاسى کند [به خدا زیان نمی زند، زیرا] خدا بی نیاز و ستوده است».
[9]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، محقق، مصحح، غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج 1، ص 16
[10]. لقمان، 13: «و هنگامى که لقمان به پسرش در حالى که او را موعظه می کرد، گفت: پسرم ...».
[11]. قطب الدین راوندی، سعید بن هبة الله، قصص الأنبیاء(علیهم السلام)، محقق، مصحح، عرفانیان یزدی، غلامرضا، ص 194
[12]. شیخ صدوق، الامالی، ص 668
[13]. زحیلی، وهبة بن مصطفی، التفسیر المنیر فی العقیدة و الشریعة و المنهج، ج 3، ص 202
[14]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه، بلاغی ، محمد جواد، ج 8، ص 494
[15]. به نقل از: شیخ طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، مقدمه، شیخ آقابزرگ تهرانی، تحقیق، قصیرعاملی، احمد، ج 8، ص 275
[16]. قمی مشهدی، محمد بن محمدرضا، تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، تحقیق، درگاهی، حسین، ج 10، ص 238
[17]. فتال نیشابوری، محمد بن احمد، روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، ج 2، ص 281
[18]. تفسیر القمی،  ج 2، ص 162.

3جنایت بزرگ دیگر از آل سعود!

هر چند که سالیان درازی از بدو شکل گیری مذهب اسلام عزیز می گذرد ولی هنوز که هنوز است، گویا اسلام و مسلمانان قرار نیست از کید دشمنان آسوده بمانند.

کعبه

با اندک نگاهی به تاریخ پر از فراز و نشیب اسلام به خوبی می توان سختی و نا ملایمات فراوانی را بر این آیین مقدس و پیروان راستینش مشاهده کرد، از سخت گیری و فشارهای نظامی و اقتصادی کفار قریش گرفته تا بی بصیرتی و بی وفایی هواداران دنیا طلب داخلی.
 از نامهربانی و بی اخلاقی دشمنان خارجی اگر چشم بپوشیم، که انتظاری جز عداوت از آنها نیست، لطمات جبران ناپذیری که هواداران به ظاهر خدا پرست بر این مذهب روا داشته اند قابل بخشش نیست. نادیده گرفتن هجمه و فتنه هایی که ظاهر گرایان اسلامی بر این آیین پاک وارد نموده اند کار سختی است، هر چند که سالیان درازی از بدو شکل گیری این مذهب می گذرد ولی هنوز که هنوز است، گویا اسلام و مسلمانان قرار نیست از کید این چنین دشمنانی آسوده بمانند.

ممانعت از حج گناهی همپای کفر

به اذعان مفسران قرآن کریم مراد از جمله «فَالَّذِینَ كَفَرُوا» مشركین مكه است، كه به نبوت رسول خدا (صلی الله علیه و اله) كفر ورزیدند و در اول بعثت، یعنى قبل از هجرت، مانع از گرویدن مردم به اسلام مى شدند. و مقصود از«سبیل اللَّه» همان اسلام است، و نیز مومنین را از داخل شدن به مسجد الحرام، براى طواف كعبه، و نماز خواندن در آن و سایر عبادات باز مى داشتند

«إِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذی جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فیهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ یُرِدْ فیهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلیمٍ؛[سوره حج آیه 24] كسانى كه كفر ورزیدند و [مردم را] از راه خدا و مسجد الحرام- كه آن را براى مردم قرار دادیم و مقیم و مسافر در آن یكسانند- باز مى  دارند، و نیز هر كه در آنجا كج روى و ستمكارى- آزار مردم- خواهد او را از عذابى دردناك بچشانیم». 
تاریخ اسلام بارها ممانعت زیارت بیت الله الحرام   را به خود دیده است. عده ای کافر و دشمن خدا روزی راه خانه خدا را بر پیامبر خدا بستند و اجازه زیارت و عبادت را به او ندادند؛ و روزی دیگر هم با کشیدن نقش قتل ولی خدا در خانه خدا مانع از ادامه حج او شدند. 
این آیه شریف پرده از گناهی سخت   بر می دارد که بی شباهت به کفر نیست؛ چرا که تنها کفار و بی خبران از احکام الهی، مانععبادت و بندگی خدا  می شوند. هر چند این آیه شریف مزاحمت و جلوگیرى كفار مشرك از ورود مومنین به مسجد الحرام را ذكر مى كند، و تهدیدى كه به ایشان نموده نقل مى كند[1] اما گویا کسانی در این عصر نیز دوست می دارند که مصداق««إِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ» باشند. 
به اذعان مفسران قرآن کریم مراد از جمله «فَالَّذِینَ كَفَرُوا» مشركین مكه است، كه به نبوت رسول خدا (صلی الله علیه و اله) كفر ورزیدند و در اول بعثت، یعنى قبل از هجرت، مانع از گرویدن مردم به اسلام مى شدند. و مقصود از«سبیل اللَّه» همان اسلام است، و نیز مومنین را از داخل شدن به مسجد الحرام، براى طواف كعبه، و نماز خواندن در آن و سایر عبادات باز مى داشتند.[2]

نامهربانی و دشمنی کفار قریش تمامی ندارد

خانه خدا مِلک آبا و اجدادی گروه و یا خاندان خاصی نیست. در ادامه تفسیر این آیه شریف علامه طباطبایی می فرماید: «الَّذِی جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ» وصف مسجد الحرام است.  است كه خداوند آن را محل عبادت برای بندگان قرار داده است. «جعلناه لعبادة الناس؛[سوره حج، آیه24] آن را محل عبادت مردم قرار دادیم»، نه اینكه ملك آن را به مردم واگذار نمودیم.

به راستی که باید به مسلمان بودن عده ای از حکمرانان و سران کشور اسلامی شک و تردید داشت، چرا که رفتار و منشی که اینان از خود نشان می دهند، با هیچ یک از موازین و آموزه های اسلامی همخوانی ندارد؛ چرا که رفتار ایشان بیشترین شباهت را به کفار جاهلی  دارد. 
هر چند در صدر اسلام عده ای کافر و از خدا بی خبر به خود اجازه دادند که مانع زیارت و عبادت پیامبر و ولی خدا در امن ترین مکان دنیا شوند، ولی در عصر کنونی نیز خاندان آل سعود که خود را کلید دار و خادم حرم الهی خطاب می کنند، همانند مزدورانی، جیره خوار کشورهای استکباری، مانع این عمل عبادی برای سایر کشور های اسلامی می شوند.

ادامه نوشته

داشتن امنیت بر دین مردم تأثیر دارد!

امنیت از جمله مسائل زیر بنایی اسلام به شمار می رود چرا که بر طبق آیات قرآن، عبادت پروردگار و تحقق آرمانها و شعارهای اسلامی در سایه سار امنیت به وجود آمده و به حیات خود ادامه می دهد.

گشت ارشاد

یکی از مهمترین نعمت هایی را که خداوند متعال به انسان ها ارزانی داشته است ولی متاسفانه ارزش آن همواره مورد غفلت مردم واقع می شود نعمت امنیت است. همچنان که نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) در این باره می فرمایند: نِعْمَتَانِ مَجْهُولَتَانِ الْأَمْنُ وَ الْعَافِیَة. دو نعمت است كه ناشناخته است: امنیت و تندرستی.
حال انسانهایی که در سرزمین خود امنیت دارند همچون ماهی درون آب هستند؛ ماهی مادامی که در آب باشد متوجه اهمیت آن نیست ولی همین که از آب جدا شد، می فهمد که چه نعمتی را از دست داده است. شاید سرّ غفلت انسانها از وجود نعمت امنیت در این باشد که این نعمت ها به علت دوامشان کم کم نامحسوس شده و از یاد می روند لذا در ادامه به سلامتی هم که نعمتی همیشگی و مستمر است، اشاره می کند.

امنیت در لغت

خداوند متعال در قرآن کریم مسئله عبادت را با مسئله ی امنیت لازم و ملزوم یکدیگر دانسته و هر یک را موثر در دیگری می داند. به عبارت دیگر در صورتی عبادت پروردگار بر روی زمین استمرار و رشد خواهد داشت که امنیت باشد و در صورتی امنیت پابرجا خواهد ماند که عبادت در میان بندگان تضعیف یا نابود نشود.

امنیت در لغت به معنی خاطر جمع بودن و آرامش قلبی آمده است و لذا به کالا یا شخصی که به دیگری سپرده می شود امانت می گویند چرا كه شخص امانت گذار از خیانت آنكه امانت پیش اوست مطمئن و ایمن است.
به شخصی مومن، مومن می گویند؛ چرا که در برابر خداوند متعال، تسلیم توأم با آرامش خاطر دارد.

ادامه نوشته

نسیمی از ادعیۀ قرآنی

دعاهای قرآنی بنابر ساختار کلی قرآن، در سوره یا بخش خاصی از قرآنگرد نیامده اند. حضور آنها در قرآن به شکل گسترده و پاره پاره و در متن زندگی و تاریخ است؛ مانند روحی که در سراسر کلام وحی جریان دارد.

ادعیۀ <a rel=قرآنی" />

دعا و نیایش در قرآن و سنت اسلامی نقش اساسی و بنیادین دارد. پیامبر اسلام دعا را مغز و گوهر عبادت برشمرده است. درقرآن خداوند خطاب به انسانها می گوید: «وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ»؛ مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را و کسانی که از پرستش و عبادت من کبر می ورزند بزودی خوار در دوزخ درمی آیند. (سوره غافر، 60)
در جهان نگری قرآن، همه موجودات بنده و فرمانبردار خدا هستند و او را تسبیح و ستایش می کنند. بدین ترتیب دعا و نیایش، عبادت و پرستش و تسبیح و ستایش  پروردگار از ارکان عالم هستی اند. در این میان، انسان رابطه  ویژه و منحصر به فردی با خدا دارد. 
آیه ای در قرآن هست که این ارتباط ویژه را به روشنی نشان می دهد: «وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ...»؛ هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، من نزدیکم و دعای  دعاکننده را به هنگامی  که مرا بخواند اجابت می کنم، پس باید فرمان مرا گردن نهند و به من ایمان آورند باشد که راه یابند. (سوره بقره، آیه 186)
این تنها آیه ای است که خدا هفت بار به صورت متکلم وحده و بدون بکار بردن ضمیر جمع که  شیوه رایجی در زبان قرآن است، با انسان سخن می گوید. 
دعاهای قرآنی بنابر ساختار کلی قرآن، در سوره یا بخش خاصی از قرآن گرد نیامده اند. حضور آنها در قرآن به شکل گسترده و پاره پاره و در متن زندگی و تاریخ است؛ مانند روحی که در سراسر کلام وحی جریان دارد.

كدام سوره قرآن دارای بیشترین دعاهای قرآنی است؟

دعا شامل عرض ایمان، نیایش، سپاس از خداوند تبارک و تعالی، تقاضای عفو و بخشش، توكل بر خدا، دعا برای برادران، اقرار به سختی عذاب، درخواست نجات از قوم ظالم، درخواست اولاد صالح، یاری طلبیدن و اقرار به گناه می شود.

سوره های قرآن اغلب دارای دعاهایی قرآنی می باشند اما در بین آنها دو سوره بقره و آل عمران دارای بیشترین دعاها، می باشند. در اینجا به این دو سوره، همراه با آیات مربوط به آن اشاره می شود:

ادامه نوشته

جاهلیت در اوج تکنولوژی و تمدن بشری!

وقتی سخن از جاهلیت می شود، ذهن تنها به انسان های گذشته بخصوص قبل از صدر اسلام بر می گردد. اما سوال این است که آیا فقط آنها دچار جاهلیت بوده اند و اکنون انسان از دست جهالت رهایی یافته است؟

جاهلیت -مدرن

آدمیزاد همیشه خود را عاقل و فهمیده دانسته و می داند، پس برای رسیدن به پاسخ این سوال هم باید منبع مطمئنی پیدا کنیم که قطعا آن منبع، احادیث معصومین علیهم السلام هستند و هم باید معنا و مفهوم جاهل را دریابیم.
جاهل در برابر عاقل است. انسان، تا انسان است و زندگی می کند، رفتارش یا بر اساس عقل صورت می گیرد یا بر اساس جهل. رفتاری که بر پایه جهل باشد، رفتار جاهلی است پس تا انسان وجود دارد رفتار جاهلی هم وجود دارد.
جهل گاهی مترادف با بی خبری، گاهی هم معنای زندگی بَدَوی و بدون فرهنگ و ادب و گاهی به این مضمون است که تعصب و پستی طبع و قتل و غارت بر مردمی غالب شود.
اما اینکه دوره ای از زمان، زندگی مردم آن دوره را با صفت جاهلیت معرفی می کنند، به این برمی گردد که رفتار جاهلی مانند یک بیماری، در بین مردم آن دوره شیوع می یابد و هیچ درمانگری نمی تواند آن را کنترل و چاره کند در نتیجه رفتارهای جاهلی تا آنجا پیش می رود که پایه اصلی زندگی آنها، جهالت می شود، به طوری که عقلای شهر را دیوانه می خوانند!

عمده ترین ویژگی مشترک جاهلیت ها این است ایمان واقعی به خداوند ندارند و زندگی انسانها بر پایه ی احکام الهی بنا نمی شوند، بلکه هوی و هوس است که اساس زندگی ها را تشکیل می دهد. این است که فرق ماهیتی بین جاهلیت ده ها قرن پیش با جاهلیت کنونی که جاهلیتی مدرن است، وجود ندارد. هر دو آنها، انسان را از کرامت انداخته و انسان خود را صرفاً وسیله ارضاء انواع هوس ها و شهوت ها نموده است

با این توضیحات می بینیم که جاهلیت به یک دوره زمانی مشخص یا به یک شرایط معین یا به جامعه افرادی خاص منحصر نمی شود بلکه در هر دوره و زمانی حتی در اوج پیشرفت تکنولوژی و تمدن بشری آنگاه که چنین افکار و اندیشه هایی در جامعه بشری ظهور پیدا کند و دامن گیر شود، دوران جاهلیت شکل گرفته است.
اکنون به  عنوان منبع مطمئن به قرآن و احادیث رجوع می کنیم:
آنچه از دوران جاهلیت در قرآن کریم آمده، در سوره احزاب آیه 33 می باشد که خطاب به زنان می فرماید: (لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیةِ الْأُولى) «همچون جاهلیت نخستین در بین مردم ظاهر نشوید.»

ادامه نوشته

شکافی که هیچ چیز جای آن را پر نمی کند

حجت الاسلام والمسلمین محمد جعفر علمی ، عالم فرهیخته ای که سال های عمر پربرکت خود را در راه آموزش و نشر علوم اسلامی و معارف ناب اهل بیت (علیهم السلام) در سراسر جهان مبذول داشت، در مدت عمر شریف خود، مسئولیت هایی همچون مدیریت کالج اسلامی لندن، معاونت آموزش و نیز پژوهش جامعه المصطفی العالمیه را بر عهده داشت.

محمد جعفر علمی

حجت الاسلام و المسلمین محمدجعفر علمی تحصیلات حوزوی خود را در تهران و قم و نزد اساتیدی همچون حضرات آیات میرزا جواد تبریزی، حسین وحید خراسانی، سید مهدی بجنوردی و جوادی آملی گذراند.
وی همچنین دارای دکترای فلسفه از دانشگاهی از لندن بود. 
همچنین تدوین ده ها عنوان کتاب و مقالات علمی، از دیگر دستاوردهای علمی عمر شریف آن مرحوم به شمار می آید.
خدمت بی بدیل و ارزنده این عالم فرهیخته قطعاً جزء باقیات الصالحات ایشان خواهد بود.

لذتی بالاتر از لذت های دیگر دنیایی

علی رغم فراهم بودن امکانات رفاهی دنیا برای ایشان، به حوزه سخت و سنگین کسب معارف دینی ورود پیدا کرده، در وادی کسب علم و معرفت قدم نهادند و لذت زانو زدن در محضر درس حکیمان الهی و بزرگان حوزه را برتر از تمام لذت های دیگر دنیوی می دانستند.
در حقیقت جامعه المصطفی، خصوصا بخش بین المللی معارف دینی، مدیون تلاش های ایشان می باشد چرا که این مرد بزرگ، همواره نظرات تأمل برانگیزی را مطرح می نمودند، به گونه ای که عدم حضور ایشان در جلسات، خلاءی مشهود در به نتیجه رسیدن مباحث به شمار می رفت.

ایشان عالم به زمان بودند

عالم به زمان بودن و نظریه پردازی در حوزه دین از دیگر ویژگی های حجت الاسلام والمسلمین علمی بود به طوری که این عالم فرهیخته، از دانشمندانی بود که معارف دینی را متناسب با ادیان، افکار و ذهن های تمام انسان های عالم عرضه می نمود.

انسانی خودساخته و بی ادعا

کنار امتیازات دانشی حجت الاسلام والمسلمین علمی، به اذعان نظر بزرگان ایشان با توجه به اینکه از مدارج علمی و مسئولیت های ویژه ای در حوزه دین برخوار بود، در عین حال انسانی خود ساخته و بی ادعا بود.
حجت الاسلام والمسلمین علمی با تواضع، دل های اطرافیان را مجذوب خود می نمود و در کنار علم، دانش و تعاملات اجتماعی، هیچگاه از توجه به بعد معنوی غافل نبوده، خود را در مسیر سیر و سلوک الی الله قرار می داد.
صبر و استقامت در برابر مصائب و مشکلات از دیگر ویژگی های حجت الاسلام والمسلمین علمی بود، به طوری که تعاملات ایشان با صحنه امتحان و آزمایش الهی، برای تمام اطرافیان درس آموز بود.

گزارشی از فعالیت های اسلامی شیعی در انگلیس

بیش از چهار صد هزار شیعه در انگلیس حضور دارند

مرحوم علمی با تلاش هایی خستگی ناپذیر موسس بنایی شدند که علوم آل محمد(صلی الله علیه و آله) را در آن سوی عالم نورافشان نموده است ؛ به طوری که تلاش های ایشان در صحنه بین الملل، التیام بخش دل های تشنه در جوامع غربی است. 
ایشان در باب ضرورت تأسیس مراکز آموزشی برای پاسخ به نیازها و سوالات مسلمانان در انگلیس بیان کردند که: نهاد روحانیت در کشورهای اسلامی، نهادی تعریف شده برای جامعه و دولت است، اما در غرب اینگونه نیست و روحانیون به علت نداشتن جایگاه مشخص و عدم قدرت ایجاد ارتباط با بدنه فکری کشور خود، با مشکل مواجه هستند.
تأسیس کالج اسلامی لندن در راستای پاسخ گویی به نیازهای جامعه مسلمانان غرب بوده است  و عهده دار تربیت روحانیونی است که از یک سو با نیازهای مسلمانان غرب آشنا بوده و از سوی دیگر توان معرفی اسلام متناسب با درک و فهم غربیان را داشته باشند.

برگزاری مراسمات قرآنی در انگلستان

قرآن دارای نقش محوری در میان مسلمانان انگلستان است به طوری که قرائت، تجوید، حفظ و آشنایی با مفاهیم قرآن کریم، از برنامه های این کالج است  و در ماه مبارک رمضان علاوه بر تلاوت یک صفحه از قرآن در هر روز، مسابقات حفظ قرآن نیز برگزار خواهد شد.

تنها کالج اسلامی - شیعی در سطح اروپا


کالج اسلامی در انگلستان با فراهم کردن زیر ساخت های فعالیت های رسمی خود، به عنوان تنها کالج آموزشی اسلامی- شیعی در سطح اروپا شناخته شده است و توانسته با تشکیل دوره های آموزشی برای اساتید بیش از 50 کالج و موسسه آموزشی دیگر، تأثیر مثبتی در ارائه صحیح- آموزش های اسلامی داشته باشد.
انتشارات این کالج با هدف تهیه متون آموزشی مورد نیاز کالج، تدوین کتب معرفی کننده فرهنگ اصیل شیعه و انتشار کتاب هایی پیرامون مسایل مبتلابه اسلام، تاکنون بیش از 12 عنوان کتاب را منتشر کرده است که مهمترین آن ترجمه ی جدید از قرآنکریم مطابق با مکتب اهل بیت علیهم السلام می باشد.
همچنین 7 عنوان کتاب دیگر مانند ترجمه «طرح کلی اندیشه اسلامی» از مقام معظم رهبری، ترجمه «فروغ ولایت» از آیت الله سبحانی، ترجمه «منتخب میزان الحکمه» از آیت الله ری شهری و «مجموعه مقالاتی پیرامون پیامبر اکرم(ص)» به چاپ رسیده است.
کلام آخر:
و چه حیف که جامعه ما از وجود این عزیز محروم شدند چنانچه بنا به فرمایش پیامبر اکرم صلی الله و علیه وآله: اذا ماتَ العالمُ ثُلِم فی الاسلامِ ثُلمَةٌ لا یَسُدُّها شَئٌ الی یومِ القیامةِ: هنگامی که عالمی بمیرد در اسلام شکافی ایجاد می شود که تا روز قیامت هیچ چیز جای آن را پر نمی کند.

چرا خلق شدم که حالا جهنمی شوم؟

خدایی که انسان را خلق کرد همواره از رحمت و مهربانیش سخن گفته است همگان از عدالت او و مهر و محبتش کلامی گفته اند؛ حال این خدای مهربان برای چه جهنمی را خلق کرده تا بندگان خطا کارش را به آن بیندازد و چرا باید من بنده از خدای همیشه مهربانم بترسم که قرار است بنا به خطایی من را در آتش جهنم بیافکند؟

 چرا خلق شدم

اگر خدا عادل است و مهربان، چرا بنده را خلق کرد تا خطا کند و جهنمی آفرید تا خطاکارانش را به آن بیاندازد؛ این چه عدل و مهربانی است؟
برای پاسخ به این سوال لازم است ابتدا به بیان فلسفه خلقت آدمی بپردازیم:
همانطور که میدانیم خداوند متعال حکیم و عادل است. به این معنا که کاری که خلاف عقل بوده و دارای ذره ای ظلم در حق مخلوقات باشد از او صادر نمی شود. بنابراین در هر فعلی از خداوند یقیناً فلسفه و علتی نهفته است. « إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها وَ یُوْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیما" [نساء/40] در حقیقت، خدا به مقدار ذرّه اى ستم نمى کند (تمام رفتارهایش بر اساس عدل است) و اگر [آن ذرّه، کارِ] نیکى باشد دو چندانش مى کند، و از نزد خویش پاداشى بزرگ مى بخشد.»

ادامه نوشته

2شرط مهم برای نزول برکات در زندگی

رحمت حق تعالی همچون بارانی است که دائماً بر عالم هستی می بارد و زمین تشنه ی موجودات را سیراب می سازد.

 نزول برکت

خداوند متعال در قرآن کریم بارها و بارها خودش را برای بندگانش ، ارحم الراحمین معرفی کرده است. رحمتی که تمام عالم وجود را دربر گرفته است: (وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ كُلَّ شَیْ ءٍ)1 «اما رحمت من همه چیز را در برگرفته است»
رحمت حق تعالی همچون بارانی است که دائما بر عالم هستی می بارد و زمین تشنه ی موجودات را سیراب می سازد.
باران در باریدن فرقی میان زمین سخت و سنگلاخی و زمینی که به راحتی آب راجذب می کند نمی گذارد ولی تاثیر بارش باران در هرکدام متفاوت است. زمین سفت و سخت به علت نفوذ ناپذیری، باران را در درون خود جای نمی دهد و تشنه خواهد ماند ولی زمین نرم ، حاصلخیز و سرسبز می شود.
انسان ها نیز به تفاوت سختی و نرمی دل خود، بهره های متفاوتی از رحمت خداوند دارند.
ایمان و تقوا روح انسان را پاک و آماده دریافت فیوضات حضرت حق می کند اما گناه ظرف دل انسان را آلوده و ناپاک می کند و زمین دل او را کم کم از سنگ هم سخت تر می کند: (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِیَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً)2 سپس دلهاى شما بعد از این واقعه سخت شد؛ همچون سنگ، یا سخت تر!

ادامه نوشته

پنج ویژگی شاخص متقین

خداوند در قرآن کریم گروه ها و افراد مختلفی را معرفی نموده است. 
امروز متقین را به شما معرفی می کنیم تا با خصوصیات خود تطبیق دهیم و ببینیم در کدام گروه ها جای داریم.

پنج ویژگی شاخص متقین

سه اثر عجیبِ دعا برای غیر

در تمام موارد پیامبر (صلی الله و علیه وآله) واسطه در جواب قرار گرفته و آن سئوالات را پاسخ می  فرمود اما در یک مورد هیچ واسطه  ای در کار نیست و رسول خدا (صلی الله و علیه وآله) هم با آن همه عظمت واسطه نیست و آن هنگامی است که ...

 

 آیه <a rel=قرآن" />

 ماه مبارک رمضان، ماه تلاوت قرآن و ماه دعا است اهل معرفت می گویند این ماه، ماه سیر إلی الله تعالی و دار ضیافت الله وسلوک معنوی است. «قرآن» که کلام الله است، در این ماه بر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است و بزرگان از آن به «قرآن نازل» تعبیر می کنند؛ «دعا» هم که در این ماه بسیار مورد سفارش است، از آن نیز به «قرآن صاعد» تعبیر می کنند.
در میان اعمال عبادی، دعا از اهمیت ویژه ای برخوردار است چرا که بهترین و والاترین کارها نزد خداوند است. دعا نشان دهنده ی شناخت و معرفت خالق است دعا بیانگر عجز و ضعف انسان در برابر خداوند است. لذا روزانه ده بار واجب است دعا کنیم و بگوییم اهدنا الصراط  المستقیم 
دعا وسیله  ی جذب اعتنای ربوبی و زمینه جلب رحمت الهی است.
« قُلْ مَا یَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّی لَوْلا دُعَاوُکُمْ » (فرقان، 77) ای پیامبر! به مردم بگو: اگر دعای شما نباشد, پروردگارم هیچ اعتنا و توجه و نظری به شما نکند.

نکته ای بسیار زیبا

با دقت در آیات قرآن، نکته ای بسیار زیبا در این مورد به دست می  آید و آن اینکه هرگاه کسی از پیامبران سئوالی نموده خداوند جواب آن سئوال را توسط همان پیامبر به او اطلاع داده مثلاً: از روح «یَسئلونک عن الروح» یا انفال: «یسلونک عن الانفال» یا اهله «یسئلونک عن الاهله» یا قیامت «یسئلونک عن الساعة» یا مسائل اختصاصی «یسئلونک عن المحیض» سئوال می شد و ...
در تمام این موارد پیامبر (صلی الله و علیه و آله) واسطه  در جواب قرار گرفته و آن سئوالات را پاسخ می  فرمود اما در یک مورد هیچ واسطه  ای در کار نیست و رسول خدا (صلی الله و علیه و آله) هم با آن همه عظمت واسطه نیست و آن هنگامی است که بنده دعا می  کند: اذا سَئلَکَ عبادی عنی فَانی قریب اُجیبُ دَعوَةَ الداع اذا دعان. هرگاه بندگانم راجع به من از تو سئوال می  کنند و سراغ مرا می  گیرند و مرا می  خوانند «فَانی» بدون اینکه به پیامبر (صلی الله و علیه و آله) بفرماید تو بگو. می فرماید: پس من نزدیکم دعای دعاکننده را پاسخ می دهم.
از این موضوع می فهمیم که خداوند بزرگ چقدر ما را دوست دارد او مشتاق شنیدن دعای بندگان است گاهی اینقدر از دعا کردن بنده خوشش می آید که استجابت آن دعا را به تأخیر می  اندازد تا اصرار بندہ خودش را ببیند.
امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: خدا بدش می  آید که بندگان بر یکدیگر در انجام حاجت اصرار ورزند ولی اصرار را نسبت به خودش دوست دارد، خداوند عزوجل دوست می دارد که از او درخواست شود و آنچه نزد اوست خواهش شود.

 

 

ادامه نوشته

توصیف  زندگی امن و شاد در قرآن!

برکات قرآن، برکات بی انتهایی است. در قرآن و با قرآن عزّت هست، قدرت هست، پیشرفت هست، رفاه مادّی هست، تعالی معنوی هست، گسترش فکر و عقیده هست، شادی و سکینه  ی روح هست؛ ما باید خودمان را اشباع کنیم، دلهایمان را اشباع کنیم، روحمان را اشباع کنیم و پُرکنیم از معارف قرآنی...

 زندگی امن و شاد در <a rel=قرآن" />

 

مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) در دیداری که با حافظان، قاریان و نخبگان قرآنی داشتند، در خصوص جایگاه و تأثیر قرآنکریم در زندگی موفق این چنین بیان داشتند: "برکات قرآن، برکات بی انتهایی است. در قرآن و با قرآن عزّت هست، قدرت هست، پیشرفت هست، رفاه مادّی هست، تعالی معنوی هست، گسترش فکر و عقیده هست، شادی و سکینه  ی روح هست؛ ما باید خودمان را اشباع کنیم، دلهایمان را اشباع کنیم، روحمان را اشباع کنیم و پُرکنیم از معارف قرآنی...
ایشان در ادامه رهنمودهای قرآنی خود به این آیه شریف اشاره فرمودند: "« فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكینَتَهُ عَلى  رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُوْمِنینَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى  وَ كانُوا أَحَقَّ بِها؛[سوره فتح، آیه 26]. 
ایشان در این دیدار صمیمانه علاوه بر مفید دانستن قرائت قرآن همگان را به تدبر و تأمل در مفاهیم و آموزه های قرآنی دعوت نمودند. [1] در این نوشتار سعی داریم بعضی از کلید واژه ای این بیانات ارزشمند همچون و سکینه و آرامشی که با تأکید در این بیاناتدیده می شود را از منظر قرآن کریم مورد واکاوی قرار دهیم.

 

ادامه نوشته

سير تاريخى ظاهرنگرى در آيات صفات


سير تاريخى ظاهرنگرى در آيات صفات سيد محمد حسين موسوي مبلغ
چکیده: در اين نوشتار، پس از نگاهى اجمالى به آيات صفات خبرى خداوند، تفكر ظاهرنگرى نسبت به آيات صفات، منشأ پيدايش و شكل‏گيرى اين تفكر، اوج و افول‏هاى آن در مقاطع مختلف تاريخ، پيامدها و آثار منفى آن در فرهنگ اعتقادى مسلمانان به تصوير كشيده شده است.از صاحب نظران و فرقه‏هاى كلامى و مذهبى كه در پرورش انديشه ظاهر نگرى و انتساب صفات ظاهرى انسان گونه به خداوند تلاش مى‏ورزيدند، ياد مى‏شود. از همفكران جريان ظاهرنگرى كه در بسترهاى گوناگون تاريخى در جهت تعديل ديدگاه‏هاى ديگر همسانان خود تلاش‏هاى لازم را به عمل مى‏آورند، نيز سخن گفته شده است. كليد واژه‏ها: آيات صفات، دانشمندان يهود، اصحاب رأى، اهل حديث، اشاعره، تجسيم و تشبيه، ابن تيميه، وهابيت.
متكلمان اسلامى صفات خداوند را به دو دسته تقسيم كرده‏اند:1- صفات ذاتيه يعنى صفاتى كه با قطع نظر از اين كه قرآن از آن صفات خبر بدهد يا ندهد عقل به خودى خود آن را براى خداوند ثابت مى‏كند. مانند علم، قدرت، حيات، اراده، قديم، و ازلى‏بودن و...2- صفات خبريه و آن صفاتى هستند كه عقل براى خداوند ثابت نمى‏كند؛ بلكه قرآن و احاديث نبوى از آن صفت‏ها خبر مى‏دهد. مانند صورت، چشم، دست، پا و... و مانند قرارگرفتن خدا بر عرش، وارد شدن خدا در بهشت در ميان صفوف ملائكه و...در قرآن كريم آياتى هستند كه از صفات خبريه خداوند خبر مى‏دهند.مانند آيات زير :«خلقت بيدىّ» (ص / 75)«به دست خود آفريدم»«بل يداه مبسوطتان» (مائده / 64)«بلكه دو دوست خداوند گسترده است»«و يبقى وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» (الرحمن / 27)«و تنها صورت پروردگارت كه داراى جلال و اكرام است، باقى خواهد ماند»«الرحمن على‏العرش استوى» (طه / 5)«خداوند رحمان بر عرش خود استقرار دارد»«و جاء ربّك و الملك صفّاً صفّاً» (فجر / 21)«و پروردگار تو مى‏آيد در حالى كه فرشتگان صف اندر صف از او استقبال مى‏كنند.»«هل ينظرون إّلا ان يأتيهم اللّه فى ظللٍ من الغمام والملائكة و قضى الامر و إلى اللّه ترجع الامور» (بقره / 210)«آيا نظر مى‏كنند جز اين كه خدا در زير سايه ابرها و همراه با ملائكه بر آنان وارد مى‏شوند و قضاوت به حق مى‏شود و بازگشت همه امور به سوى خداوند خواهد بود.»متكلمان اسلامى اين دسته از آيات را «آيات صفات» ناميده‏اند. مفسران و قرآن‏پژوهان و نحله‏هاى كلامى و فرقه‏هاى مذهبى در چگونگى فهم آيات صفات، ديدگاه‏هاى مختلف و گاهى متناقضى را ابراز نموده و از زواياى مختلفى به اين مسئله نگريسته‏اند. ما در اين نوشتار به بررسى تاريخى ظاهرنگرى به آيات صفات از ديدگاه دو فرقه اهل حديث و اشاعره نشسته و به سير تطورات، و فراز و نشيب صاحبان اين ديدگاه در بستر تاريخ و نيز تبيين پيامدهاى اين نظريات خواهيم پرداخت. 



  پيدايش ظاهرنگرى در آيات صفات
 
در ميان فرقه‏هاى مختلف مذهبى و فقهى و نحله‏هاى گوناگون كلامى، مسلك‏ها و مشرب‏هايى شكل گرفتند كه در فهم آيات متشابه، از جمله آيات صفات الهى تأويل را بدعت و ناروا دانسته و اين دسته از آيات قرآن كريم را با ظاهرشان تفسير مى‏كردند و تمام صفات ظاهرى را كه از ويژگى‏هاى ممكنات و آفريده‏ها مى‏باشد، از قبيل صورت، چشم، دست، پا، نيازمندى به مكان و... به خداوند نسبت مى‏دادند و در نتيجه خداوند را، جسم مى‏دانستند. البته عده‏اى از آنان به دليل گريز از تشبيه خداوند به خلق، قيد «بلاكيف» (يعنى جسم خدا كيفيت ندارد( را بر اعضا و جوارح خدا مى‏افزود و بعضى جمله «الكيفية مجهولة» (يعنى چگونگى جسم خدا بر ما پوشيده( را بر آن مى‏افزودند و جمعى ديگر نيز صريحاً خداوند را به خلق او تشبيه مى‏كردند.اكنون پرسشى كه از ين مجمل رخ مى‏نماياند، اين است كه نخستين شبهه ظاهرنگرى در آيات صفات الهى، در فرهنگ اعتقادى مسلمانان از چه مقطع تاريخى و توسط چه فرقه‏هايى پديد آمد؟برخى بر اين باورند كه نخستين جرقّه‏هاى ظاهرنگرى در آيات صفات در نيمه اول قرن دوم توسط اهل حديث زده شد. البته ترديدى نيست كه تفكر ظاهرنگرى در كانون فكرى اهل حديث پرورش يافته و به ثمر رسيده ولى تكاپو در متون معتبر دينى، تاريخى و آثار قرآن‏پژوهى، اعم از تفسير و علوم قرآن و اظهارات پيشوايان فرقه‏هاى كلامى و مذهبى و صاحبان نوشته‏هاى ملل و نحل، مى‏نماياند كه نخستين بذر ظاهرنگرى در صفات الهى و آيات صفات و بطور كلى آيات متشابه قرآن در عهد خلافت عثمان توسط دانشمندان يهود در كانون فرهنگى - دينى مسلمانان كاشته شد. چون دانشمندان يهود از شكست اسلام در صحنه جنگ‏هاى نظامى مأيوس شدند و از سويى با پيشرفت روزافزون آيين اسلام و مسلمانان و گسترش حكومت اسلامى تا فراسوى سرزمين‏هاى عربى آن روز مواجه مى‏شدند و مى‏ديدند كه مردم دسته‏دسته از هر طرف به اسلام و مسلمانان روى مى‏آورند، بر آن شدند تا با وارد شدن در جرگه مسلمانان و قبول اسلام ظاهرى، به تحريف معنوى قرآن و متون دينى مسلمانان بپردازند و اگر بتوانند تفكرات ناب و آسمانى مسلمانان را با انديشه‏هاى ساختگى وجعلى بيالايند و اعتقادات مسلمانان را خدشه‏دار كنند. بدينسان كسانى مانند كعب‏الاحبار و امثال او كه در زمان صحابه، تظاهر به اسلام مى‏كردند، با اظهار نظر در مسائل اسلامى و اقدام به صدور فتوى، بسيارى از فتنه‏ها را در دنياى اسلام پديد آوردند و ديگر علماى يهود در دوره‏هاى پس از صحابه با جعل مطالب از زبان آنان به تحريف عقائد مسلمانان همت مى‏گماشتند.اينك نمونه‏هايى از تلاش‏هاى يهود در اين زمينه را ياد مى‏كنيم.ابن جرير طبرى در تفسير خود مى‏نويسد:«حسين‏ابن محمد از ابومشعر از محمدابن قيس روايت مى‏كند : شخصى نزد كعب‏الاحبار آمد و پرسيد خداى ما كجاست؟ مردم به او گفتند اين چه سؤالى است كه مى‏كنى؟ خدا بالاتر از اين‏ها است. كعب الاحبار گفت: رهايش كنيد. اگر جاهل باشد ياد مى‏گيريد، اگر عالم باشد علمش افزون گردد. مى‏پرسى خدايمان كجاست؟ خدا بر عرش تكيه داده و يك پايش را روى پاى ديگر انداخته است... و خداوند بر عرش تكيه داده و آسمان‏ها از سنگينى او در حال تركيدن است. اگر بخواهيد مى‏توانيد اين آيه را در اين رابطه بخوانيد: «تكاد السماوات يتفطّرن من فوقهنّ» (شورى / 5) نزديك است آسمان از سنگينى خدا بتركد»1عبداللّه فرزند احمدابن حنبل در كتاب خود بنام «السنه» نقل مى‏كند :«كعب الاحبار» در تفسير آيه «خلقت بيدى» مى‏گويد: «إنّ اللّه لم يمّس بيده شيئاً إلا ثلاثا خلق الآدم بيده و غرس الجنته بيده و كتب التورات بيده» خداوند با دست خود جز 3 چيز هيچ امر ديگر را لمس نكرد.انسان را با دست آفريد و بهشت را با دست خود بنا نهاد و تورات را با دست خويش نوشت.»2شبيه اين‏گونه مطالب جعلى و خرافى در زمينه تفسير آيات قرآن كريم، در كتاب‏هاى تفسيرى و روايى اهل سنت و جماعت، فراوان به چشم مى‏خورد كه در اين مقطع از نوشتار به نقل يك مورد ديگر بسنده مى‏كنيم.محمدابن عبدالوهاب در تفسير آيه «و الارض جميعا قبضته يوم القيامه» (زمر / 67) مى‏نويسد :«ابن مسعود گويد: يك تن از عماى يهود نزد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم آمد و گفت يا محمدصلى الله عليه وآله وسلم ما معتقديم خداوند آسمان‏ها را بر يك انگشت و آب را بر يك انگشت و خاك را بر يك انگشت و ساير مخلوقات را بر انگشت ديگر نگاه داشته و گويد ملك منم و پادشاه منم، پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم به نشانه تصديق آن يهودى آنچنان خنديد كه دندان‏هاى مباركش نمايان گشت.»3گرچه تا نيمه اول قرن دوم از نفى تأويل آيات صفات و تفسير آن به معناى ظاهرى و انتساب صفات ظاهرى انسان‏گونه به خداوند، به گونه صريح و بى‏پرده در مجامع قرآنى و دينى مسلمانان سخن به ميان نمى‏رفت و يا به صورت محدود مطرح مى‏شد، ولى بى‏ترديد اين سخنان موهوم كه از سوى علماى يهود جعل مى‏شد و نتيجه آن هم تجسيم و هم تشبيه خدا به خلق بود، به صورت گسترده جعل و در ميان كتاب‏هاى روايى اهل سنت وجماعت، جا گرفت.

 

عصر فقيهان، پيشوايان اهل حديث و ابوالحسن اشعرى
 
چنان كه از عنوان اين فصل پيداست در اين قسمت از نوشتار به بررسى ديدگاه فقيهان معروف و شناخته شده اهل سنت و جماعت ونظريه پيشوايان اهل حديث و ابوالحسن اشعرى پيشواى فرقه كلامى اشاعره خواهيم پرداخت.با ناپايدارى و سرانجام سقوط حكومت بنى‏اميه و انتقال حكومت به بنى‏عباس، فرصت و زمينه مناسبى براى صاحب‏نظران پيش‏آمد تا باورها و برداشت‏هاى خود از آموزه‏هاى دينى را آزادانه و بى‏پروا بازگو كنند. سخن گفتن از جسميت خدا و انتساب صفات ظاهرى به او، با استناد به روايت‏هاى (به اصطلاح) تفسيرى در رأس ديگر مسائل معرفتى، در آن روزها به شدت رايج شده بود. شخصيت‏هاى معروف و به نام هر يك به نوبه خود، پيش از هر مطلب معرفتى ديگر، در زمينه صفات خداوند اظهارنظر مى‏كردند.

 

ديدگاه ابوحنيفه
 
از شخصيت‏هاى بلند آوازه اهل سنت و جماعت، نخستين كسى كه از نفى تأويل آيات صفات و تفسير آن آيات با ظاهر سطحى و در نتيجه انتساب صفات مخلوق‏گونه به خداوند بى‏پرده و با صراحت سخن گفت، فقيه عقل‏گراى عامه، نعمان ابن‏ثابت زوطى كوفى امام اعظم ابوحنيفه (150-80 ه ق( پيشواى مذهبى حنفيان بود.ابوحنيفه با اين كه از پيشوايان «اصحاب رأى» در كوفه و بغداد و در تقابل با اهل حديث بود و در استنباط مسائل فقهى علاوه بر كتاب و سنت از عقل و قياس به ميزان قابل ملاحظه‏اى سود مى‏جست. آياتى را كه بر صفات خبريه خداوند دلالت مى‏كند، با ظاهر حرفى تفسير مى‏كرد و تأويل را در آيات صفات، نفى و مغاير با قرآن مى‏دانست و پيرو اين برداشت از آيات صفات، صفت‏هاى ظاهرى را به خداوند نسبت مى‏داد.او در كتاب «الفقه الاكبر» مى‏گويد:«و له يد و وجه و نفس كما ذكره تعالى فى‏القرآن فما ذكره اللّه تعالى فى القرآن من ذكر اليد و الوجه و النفس فهو له صفات بلا كيف و لا يقال ان يده قدرته او نعمته لانّ فيه ابطال الصفة».4«و براى خدا دست و صورت و نفس است. همان‏گونه كه خداوند متعال خود در قرآن هر يك از صفات ياد شده را براى خويش ذكر كرده است. پس آنچه را كه خداوند از دست و صورت و نفس در قرآن براى خود ذكر نموده، از آن خود او است. اما صفت‏هاى بدون كيفيت، نمى‏توان گفت كه دست خدا در قرآن به قدرت يا نعمت او تأويل مى‏شود. زيرا اين تأويل به معناى ابطال صفت خواهد بود.»و نيز از ابوحنيفه پرسيده شد: آيا براى خداوند دست و پا و صورت و چشم و گوش و نفس و... هست؟ در پاسخ گفت :«بله چون خداوند در قرآن كريم همه اين صفت‏ها را براى خود ثابت كرده است. مثل «خلقت بيدى» «به دست خود آفريدم» و مانند قول خداوند «بل يداه مبسوطتان» «بلكه دو دست او گسترده است» و...»5چنان كه ياد شد، ابوحنيفه در مسائل فقهى براى عقل و حتى قياس، اعتبار ويژه‏اى قائل است. بنابراين ناديده پنداشته شدن عقل از سوى او در مسائل اعتقادى و تفسيرى به ويژه تفسير آيات، بعيد مى‏نمايد و اين امر اين حقيقت را آشكار مى‏كند كه روايت‏هاى اسرائيلى و ساخته و پرداخته يهود كه از همان دهه‏هاى نخستين قرن اول هجرى زيركانه طراحى و با روايت‏هاى اسلامى عجين شدند، در پيدايش پاره‏اى از اعتقادات غيردينى براى مسلمانان آن هم در رابطه با صفات الهى، خالى از تأثير نبوده است. مطالبى را كه در فصول بعد به ارزيابى مى‏نشينيم، گواه روشن اين مدعا خواهد بود.

 

پيشوايان اهل حديث
 
پيشوايان اهل حديث كه مركزيتشان در حجاز و از نظر زمان اندكى متأخرتر از ابوحنيفه، پيشواى اصحاب رأى بودند، يكى از دو جريان عمده فقهى اهل سنت و جماعت بودند كه در واقع در برابر «اصحاب رأى» و تفكر عقل‏گرايانه ايشان، شكل گرفته بودند. آنان مسائل فقهى خود را تنها از ظاهر قرآن و حديث به دست مى‏آوردند و در اين امر لااقل يك قدم از ابوحنيفه و پيروانش عقب افتاده بودند و مخالفت آنان با اصحاب رأى دقيقاً به خاطر همين موضوع بود. اهل حديث روش فقهى خود را در مسائل اعتقادى و از جمله صفات الهى و... نيز تعميم داده بودند. آنان آياتى را كه به اصطلاح متكلمان از صفات خبريه خداوند، خبر مى‏دهد، با معناى ظاهرى آن تفسير مى‏كردند. و در نتيجه براى خداوند، بسان انسان و هر مخلوق ديگر، صفات ظاهرى قائل بودند، اهل حديث در مقاطع تاريخى گسترده‏اى ابراز وجود نموده، و طيفى از مسلمانان را با خود همراه كردند. (بدين مناسبت ديدگاه اهل حديث در اين نوشتار در چند مقطع تاريخى بررسى مى‏شود) اما پيشوايان اصلى و بنيانگذاران نخستين اهل حديث را به ترتيب تاريخ و عصر زندگى، مالك ابن انس ابن مالك ابن ابوعامر (95 - 179 ه ق( پيشواى مذهب مالكى، محمدابن ادريس شافعى (204-150 ه ق(، پيشواى مذهب شافعى و احمد ابن حنبل (م 330 ه ق)، پيشواى مذهب حنبلى و ديگر همفكرانشان چون داود ابن على اصفهانى و... تشكيل مى‏دهند. در اين فراز از اين نوشتار، به صورت گذرا مرورى به ديدگاه پيشوايان اهل حديث از مالك ابن انس تا احمدابن حنبل در رابطه با آيات صفات الهى خواهيم داشت.همان‏گونه كه در آغاز اين فصل ياد شد، پيشوايان اهل حديث همچون ابوحنيفه، آيات صفات را با ظاهر حرفى تفسير مى‏كردند و در نتيجه اين‏گونه تفسير، همه صفات ظاهرى را به خداوند نسبت مى‏دادند و به منظور نفى تشبيه خدا به خلق، قيد «بلاكيف» بر آن مى‏افزودند. يعنى اين صفات براى انسان از كيفيت ويژه و مشخص برخوردار است، برخلاف صفات الهى كه كيفيت ندارد.معروف است شخصى از مالك ابن انس، تفسير آيه «الرحمن على العرش استوى» (طه /5) را پرسيد. وى در جواب گفت :«يعنى خداوند بر عرش استقرار دارد». پرسش كننده گفت استقرار خدا بر عرش چگونه است؟ مالك چنان خشمناك شد كه هرگز چنان خشمناك و عصبانى ديده نشده بود. رنگش تغيير كرد و عرق بر چهره‏اش نشست. جمع حاضر همه سرها را به زير افكندند. پس از چند لحظه مالك سر برداشت و گفت: «الإستواء معلوم و الكيفية مجهولة و الأيمان به واجب و السؤال عنه بدعة».6 «استواء خداوند بر عرش معلوم، كيفيت آن مجهول، ايمان به اين مطلب واجب و سؤال از آن بدعت مى‏باشد».جمله «الاستواء معلوم و...» از شافعى و احمدابن حنبل و داود ابن على اصفهانى نيز نقل شده است.و نيز شافعى چنين نقل شده است:«آيات قرآن كريم اين صفت‏ها را (صفات ظاهرى) براى خداوند ثابت كرده ولى كيفيت را از اين صفات نفى كرده است.»7داود ابن على اصفهانى و گروهى ديگر از پيشوايان سلف نيز صفت‏هاى ظاهرى را براى خداوند با نفى كيفيت آن نسبت داده و جمله «الاستواء معلوم و...» را بارها تكرار كرده‏اند.8شهرستانى در تشريح نگرش پيشوايان اهل حديث چنين مى‏گويد:«بدان كه پيشينيان از اصحاب حديث چون زياده‏روى معتزله در علم كلام و مخالفت آنان با سنت به ياد مانده از ائمه راشدين و حمايت از بنى‏اميه در اعتقاد به قدر و از بعضى بنى‏عباس، مذاهب نفى صفات و خلق قرآن و... را مشاهده كردند، در تقرير ديدگاه اهل سنت و جماعت نسبت به متشابهات قرآن كريم و اخبار نبوى، دچار تحير و سرگردانى شدند. امام احمدبن حنبل و داوودبن على اصفهانى و گروهى از امامان سلف، بر راه سلف متقدم بر خود كه اصحاب حديث همچون مالك‏بن انس و مقاتل بن سليمان باشند، رهسپار شدند و راه به سلامت پيمودند و گفتند به آنچه كه كتاب و سنت آورده‏اند، ايمان مى‏آريم و بعد از قطع به اين كه خداى عزوجل به هيچ يك از مخلوقاتش شبيه نيست، مرتكب تأويل نمى‏شويم. و مى‏گفتند ما در تفسير و تأويل آيات به دو جهت توقف مى‏كنيم:1- نفيى كه در قرآن وارد شده است. «و ما يعلم تأويله الا اللّه و الراسخون فى العلم يقولون آمنّا به كل من عند ربّنا...» (آل عمران/ 7) پس به اين روش (نفى تأويل) از كژى و انحراف دورى مى‏كنيم.2- تأويل به اتفاق، امرى مذموم و غيرقطعى است. و در صفات بارى‏تعالى اخذ ظن جايز نيست. چه بسا آيه را به معنايى غير از آنچه مراد خداست تأويل نماييم. و در ورطه انحراف فرو افتيم. چون راسخان در علم مى‏گويند: همه از جانب پروردگارت است و ما به ظاهر آن ايمان آورديم و باطن آن را تصديق مى‏نماييم و علم آن را به خدا وامى‏گذاريم و ما مكلف به شناخت اينگونه امور نيستيم؛ چرا كه معرفت بدان از شرايط و اركان ايمان نيست. برخى از ايشان احتياط بيشترى كردند تا آنجا كه واژه‏هايى مانند «يد»، «وجه»، «استوى» و امثال اين‏ها را به غير عربى برنگردانيدند.در صورت نياز به ذكر، عين لفظ را بدون هيچ‏گونه توجيهى نقل كردند. اين‏چنين نگرشى طريق سلامت است. و در آن خبرى از تشبيه نيست.»9و نيز شهرستانى مى‏نويسد :«اما سلفيون كه به تأويل روى نياوردند و به تشبيه هم نزديك نشدند، از ايشان است مالك ابن انس آنجا كه مى‏گويد: «الاستواء معلوم و الكيفية مجهولة و الايمان به واجب والسؤال عنه بدعة».10گرچه شهرستانى در تحليل خود بر اين باور است كه احمدابن حنبل همچون ديگر سلف خود از گرفتارشدن در تشبيه و تجسيم راه به سلامت پيمود. اما پاره‏اى از منابع به جاى مانده از نزديكان احمدابن حنبل، بيانگر اين واقعيت است كه ايشان نسبت به سلف خود گامى به تشبيه نزديك‏تر بوده است.ابن تيميه به نقل از احمدابن حنبل مى‏گويد :«آيه شريفه «خلقت بيدى» دلالت دارد بر اين كه براى خداوند دست است. بنابراين هر كه در هنگام خواندن اين آيه دست خود را حركت دهد، دست او بايد قطع شود و هر كه در وقت خواندن «قلب‏المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن» (قلب مؤمن بين‏دو انگشت از انگشتان خداوند رحمان قرار دارد( انگشتان خود را حركت دهد واجب است انگشتان او قطع شود.»11شهرستانى در قسمت ديگرى از سخنان خود، عين اين مطلب را از احمدابن حنبل نقل كرده است.12تفكر ظاهرنگرى به آيات صفات الهى و ديگر آيات متشابه قرآن از سوى پيشوايان اهل حديث از مالك ابن انس تا احمدابن حنبل و حتى پيش از اين‏ها از پيشواى اهل رأى ابوحنيفه، آنان را از تأويل و تفسير آيات متشابه به شيوه ديگر مفسران و يا گرفتن تفسير واقعى آن از اهل بيت رسول‏خداعليهم السلام كه سرچشمه اصلى در فهم كلام الهى مى‏باشند، بازداشت و اين امر، ضايعه بزرگ و غيرقابل جبران در تاريخ قرآن‏پژوهى اسلامى پديد آورد و نيز سبب شد كه آنان در گردآورى مطالب القا شده از سوى يهود به عنوان روايت‏هاى نبوى نهايت كوشش و اهتمام را مبذول نمايند و از سوى ديگر خود آنان در تعارض باورهاى اعتقادى گرفتار آمدند. زيرا از يك طرف روايت‏هايى را جمع‏آورى مى‏نمودند كه از تجسيم و تشبيه خداوند به ساير مخلوقات خبر مى‏داد و از ديگر سوى اين امر را برخلاف باور دينى مسلمانان مى‏يافتند. لذا مى‏كوشيدند خود را از گودال تشبيه بيرون كشند و از اين‏رو قيد «بلاكيف» را بر اعضا و جوارح خدا مى‏افزودند تا دچار تشبيه نشوند.با همه اين‏ها اين تفكر براى پيروان آنان در سده‏هاى بعدى موجب انحراف اعتقادى در حد خروج از جرگه مسلمانان گرديد كه در اين نوشتار پس از يك نگاه كوتاه به ديدگاه ابوالحسن اشعرى در چند فصل و در مقطع‏هاى گوناگون تاريخى به ارزيابى آن مى‏نشينيم.

 

ديدگاه ابوالحسن اشعرى
 
از آنجا كه بين ديدگاه ابوالحسن اشعرى و فرقه كلامى اشاعره در رابطه با آيات صفات، تفاوت آشكار وجود دارد، ديدگاه او را جدا از ديدگاه اشاعره بررسى مى‏كنيم.«ابوالحسن على‏ابن اسماعيل اشعرى» (324-260 ه ق( پيشواى فرقه كلامى اشاعره و بنيان‏گذار اين مكتب كلامى است. ابوالحسن اشعرى كه با احمدابن حنبل در يك زمان مى‏زيست، در دوران جوانى به انديشه‏هاى معتزلى دلبستگى تمام داشت و اصول عقايد اعتزال را نزد معروف‏ترين استاد معتزلى زمان خود «ابوعلى جبايى» (م 303 ه ق( فراگرفت و تا سن چهل‏سالگى از مدافعان مكتب اعتزال به شمار مى‏رفت و كتاب‏هاى بسيارى نيز به همين منظور نگاشت. در همين دوران بود كه به يكباره از اعتزال روى برگرداند و در مقابل معتزله قرار گرفته و هم‏سو با اهل حديث گرديد. او دليل تغيير عقيده از اعتزال را نزديك‏كردن آراى معتزله به باورهاى اهل حديث عنوان مى‏كرد. ولى به تدريج در بسيارى از اعتقادات تحت تأثير اهل حديث قرار گرفت.از جمله موضوعاتى كه در آن با اهل حديث هم‏عقيده شد، نفى تأويل در آيات متشابه و آيات صفات و تفسير آنها به معناى ظاهرى و انتساب صفات ظاهرى به خداوند بود. اشعرى در كتاب خود بنام «مقالات الاشعريين» ديدگاه اهل حديث را اين‏گونه تبيين مى‏كند:«جمله ما عليه اهل الحديث و السنه... و أن اللّه سبحانه و تعالى على عرشه كما قال الله «الرحمن على العرش استوى» و ان له يد بلا كيف كما قال : «خلقت بيدى» و كما قال: «بل يداه مبسوطتان» و أن له عينان بلا كيف. كما قال : «تجرى بأعيننا» و أن له وجه كما قال «و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الأكرام»13«پاره‏اى از عقايد اهل حديث را بازگو مى‏كنم... و همانا او بر عرش خود استقرار دارد چنان كه خداوند سبحان مى‏فرمايد: «خداوند بر عرش خود استقرار دارد». و براى او دست است، چنان كه فرمود: «با دست خود آفريدم». و نيز فرموده است: «بلكه دو دست خداوند گسترده است». و براى او دو چشم است اما بدون كيفيت. چرا كه خود فرمود: «در مقابل چشمان ما جارى است». و براى او صورت است. چنان كه فرمود : «باقى مى‏ماند صورت پروردگارت كه صاحب جلال و اكرام است.»اشعرى نظر خود را در رابطه با صفات الهى چنين بيان مى‏كند:«خداوند دو دست دارد. اما بدون كيفيت، چنان كه فرموده است: «بل يداه مبسوطتان» (مائده / 46) و خداوند دو چشم دارد اما بدون كيفيت، چنان كه فرموده است: «تجرى بأعيننا» (قمر / 14) و...»14ابوالحسن اشعرى رؤيت خدا را ممكن مى‏داند، ولى رؤيت را مستلزم شباهت خدا به خلق نمى‏داند. به گفته برخى محققان ابوالحسن اشعرى مى‏گويد :«خداوند ديده مى‏شود، اما ديده‏شدن خدا مانند ديده شدن ساير اجسام نيست.»15با نقل اين مطالب از خود ابوالحسن اشعرى به روشنى درمى‏يابيم كه بين او و پيشوايان اهل حديث در رابطه با تفسير آيات صفات، كمترين اختلافى وجود نداشته است. اما قابل ذكر است كه بين اشاعره بعد از ابوالحسن اشعرى و اهل حديث بعد از احمدابن حنبل در مقاطع گوناگون تاريخى اختلاف‏نظرهاى فراوانى پيش آمد. اهل حديث تجسيم خداوند را با صراحت به تشبيه او به خلق سرايت دادند. اما اشاعره كما بيش مى‏كوشيدند تا خداوند را از تجسيم «بلاكيف» هم تبرئه كنند.ديدگاه‏هاى بعضى اشاعره را در فصول بعدى به بررسى خواهيم نشست.

 

آغاز اعتقاد صريح به تجسيم و تشبيه خدا
 
پس از درگذشت احمدابن حنبل، اهل حديث، حتى نزديكان او با كمال صراحت از تجسيم و تشبيه خدا به خلق سخن گفتند.عبداللّه ابن احمد ابن حنبل كتابى بنام «السنة» به رشته تحرير درآورده و بيشترين روايت‏هاى آن كتاب را هم از پدرش احمد نقل مى‏كند. اين كتاب مملو است از روايت‏هايى ساخته و پرداخته يهود مبنى بر تجسيم و تشبيه خدا. در آن كتاب از خنده، دست، پا، چشم، گوش، و... و ديگر اعضا و جوارح و همچنين لزوم فضا و مكان براى خدا سخن گفته است.مواردى را از مطالب اين كتاب در فصل‏هاى پيشين ياد كرديم و اينك به چند مورد ديگر نيز اشاره مى‏كنيم:1- «انس ابن مالك از رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه چون آيه «يوم نقول لجهنم هل امتلأت و تقول هل من مزيد» (ق / 30) نازل شد، آن حضرت فرمود: «يلقى فى‏النار و تقول هل من مزيد حتى يضع قدمه (او رجله) عليها فتقول قطّ قطّ»16«خداوند انسان‏ها را يكسره در آتش مى‏اندازد و آتش همواره فرياد مى‏زند آيا بيشتر از اين هم هست؟ تا اين‏كه خداوند پا يا قدم خود را در جهنم مى‏گذارد و آتش جهنم فرياد مى‏زند بس است! بس است!»2- «اسماعيل ابن معمر از ابوهريره نقل مى‏كند كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «ضحك ربّنا من رجلين يقتل احدهما صاحبه ثم يصيران الى الجنّة»17«پروردگار ما از دو مردى به خنده مى‏آيد كه يكى از آن دو رفيق خود را كشته باشد و هر دو وارد بهشت گردند.»ابوبكر محمدبن اسحاق ابن خزيمه يكى ديگر از افراد مشهور و به نام اهل حديث و نزديكان احمدابن حنبل كتابى به نام «التوحيد» نوشته است و آن كتاب مملو از روايت‏هاى اسرائيلى وساخته و پرداخته يهود و براساس آن مطالب خرافى، تمامى آيات صفات را با ظاهر حرفى تفسير نموده و در نتيجه آن تفسير، تمامى صفت‏هاى ظاهرى از قبيل دست، انگشت، پا، صورت، چشم، گوش، گوشت، خون، نيازمندى به مكان و... را به خداوند نسبت داده است. از اين كتاب تنها به نقل يك مورد بسنده مى‏كنيم:«از معاذ عنبرى پرسيدم : آيا خداوند را صورتى هست؟ در جواب گفت: آرى. سپس تمامى اعضا و جوارح و اندام‏هاى خداوند را از قبيل بينى و دهان و سينه و شكم برشمردم و او پاسخ مثبت داد ولى خجالت كشيدم كه شرمگاه خداوند را از او بپرسم، لذا با دست اشاره كردم و او گفت: آرى، پرسيدم: آيا خداوند مذكر است يا مؤنث؟ در جواب گفت: مذكر. اين مطلب برايم گران آمد. برخى از اصحاب او گفتند: اين مطلب (مذكر بودن خدا) در قرآن مذكور است آنجا كه مى‏فرمايد: «و ليس الذكر كالانثى» اين سخن مرا خوش آمد و متوجه غفلت خويش شدم.»18بعضى از اهل حديث، اشاره با دست به سوى خداوند و مصاحفه و معانقه با او را تجويز مى‏كنند.جرجانى در شرح المواقف گويد:«بعضى از اهل حديث مانند مضمر، كهمس، احمد هجيمى و... گفته‏اند كه مخلصان و مؤمنان در دنيا و آخرت با خدا معانقه و روبوسى مى‏كنند.19به گفته شهرستانى يك مشبّهه متجرّى گفته است :«من از اثبات فرج و لحيه براى خدا حيا مى‏كنم غير از اين دو، ديگر هرچه از اعضا و جوارح براى خدا تصور شود از من بپرسيد، من همه را ثابت مى‏كنم چون قرآن همه راثابت كرده است.20شهرستانى در تبيين باورهاى اهل حديث در مورد آيات صفات و همچنين در تفسير از صفات خبريه خداوند، مطلبى مفصل دارد كه قسمت‏هايى از آن را ياد مى‏كنيم :«اما فرقه مشبّهه حشويه، جمعى از آنان چون مضمر و كهمس و احمد هجيمى گفته‏اند كه مى‏توان خدا را لمس كرد و با او مصافحه و معانقه كرد و مسلمانان مخلص مى‏توانند در دنيا و آخرت خدا را در آغوش بگيرند و با او معانقه نمايند. البته در صورتى كه در زهد و رياضت و كوشش در جهت خودسازى در حد اخلاص و اتحاد برسند. كعبى از برخى علماى اهل سنت نقل مى‏كند، كه گويد حتى در همين دنيا هم مى‏توان خدا را ديد و او را زيارت كرد و او هم به ديدار ما بيايد و از داوود جوارى نقل شده است كه گويد: «خداى من جسم است اما نه مانند ديگر اجسام، گوشت و خون و اعضا و جوارح چون دست و پا و چشم و گوش و صورت و... دارد، گوشت و خون او مانند ديگر گوشت‏ها و خون‏ها نيست. ... (سپس وچه مفارقت خدا با ديگر مخلوقات را اين گونه شرح مى‏دهد) : خداوند از بالا تا سينه ميان تهى است و درون باقى اعضاى او پر است و موهاى سياه و انبوه دارد و موهايش مجعد است.» اينان آياتى را كه در قرآن آمده است مانند اين كه مى‏گويد : خداوند بر فراز عرش خويش نشسته است و يا مانند اين كه دو دست خدا گسترده است و آيات دلالت كننده بر دست و صورت و پا و چشم و گوش و پهلو و بالابودن و پايين آمدن و... را به همان معناى ظاهرى تفسير مى‏كنند. يعنى مضامينى را كه به اجسام نسبت داده مى‏شود، به همان شكل ظاهرى به خدا نسبت مى‏دهند... آنان اخبار و روايات بسيار ديگرى را به دروغ به رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم نسبت داده‏اند كه بيشتر آنها را از يهوديان گرفته‏اند. آنان آن‏قدر در تشبيه خدا مبالغه كرده‏اند كه گفتند: هر دو چشم خدا درد مى‏كرد، فرشتگان به عيادت خدا آمدند و يا اين كه خداوند در طوفان نوح آن‏قدر گريست كه هر دو چشمش به درد آمد و اين كه عرش در زير خداوند، صدايى همانند رحل آهن مى‏دهد و به اندازه چهار انگشت از چهار طرف گسترده است. همچنين مشبّهه از پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده‏اند كه پروردگارم با من ملاقات كرد و به من دست داد و از من استقبال كرد و دستش را ميان دو كتف من نهاد به حدى كه من سردى انگشتانش را به خوبى روى سينه‏ام احساس كرده‏ام.»21شهرستانى گويد :«مشبّهه همه، اهل حديث بودند و خود را از پيروان احمدبن حنبل مى‏ناميدند.»22توجه به مطالب ياد شده و صدها نسبت ناروا به خداوند بى‏همتا از سوى اهل حديث كه در اين نوشته مجالى براى بيان آن نيست، به روشنى مى‏نماياند كه تلاش‏هاى يهود در رابطه با تحريف معنوى قرآن كريم كه از عهد خلافت عثمان آغاز شد، با كودنى و نادانى پيشوايان اهل حديث و اهتمام آنان در گردآورى جعليات يهود به عنوان روايت و خوددارى از روش‏هاى تفسيرى درست، كاملاً به ثمر رسيد و خرافه‏هاى مغاير با حقايق دينى و قرآنى و نسبت‏هاى ناروا به ذات اقدس الهى در متون تفسيرى و روايى مسلمانان راه يافت و امت اسلامى را علاوه بر چالش‏هاى سياسى و فقهى با اختلافات اعتقادى فوق‏العاده‏اى آن هم در رابطه با صفات الهى گرفتار كرد.

 

اشاعره و اصلاح ديدگاه اهل حديث در فهم آيات صفات
 
چنان‏كه در يكى از فصل‏هاى پيشين ياد شد، ابوالحسن اشعرى با ادعاى تعديل در مذهب اهل حديث و نزديك ساختن ديدگاه اعتزال به اهل حديث به آنان نزديك شد. ولى در جهت تعديل ديدگاه‏ها و باورهاى اهل حديث نه تنها كارى از پيش نبرد كه خود تحت تأثير انديشه آنان قرار گرفت. اما پيروان او كه از آنان به اشاعره ياد مى‏شود، پس از سپرى‏شدن عصر حيات ابوالحسن اشعرى براى تعديل ديدگاه‏هاى او و اهل حديث و در عين حال براى ترويج مذهب كلامى او در بين علماى عامه كوشش‏هاى قابل توجّهى را مبذول داشتند. صاحب‏نظران اشاعره هرچند متأخرتر از او قرار گرفته و با پيشوايشان فاصله زمانى بيشترى پيدا كرده، ديدگاه‏هاى صائب‏تر و معتدل‏ترى ابراز مى‏كردند.يكى از شارحان در تبيين ديدگاه اشاعره در زمينه فهم آيات صفات مى‏نويسد:«اشاعره معتقدند كه خداوند جسم نيست و در جهتى قرار ندارد، از اين رو شرايطى مانند مواجهه و تأثر حدقه و... محال است. با اين حال مى‏تواند مانند ماه شب چهارده بر بندگانش منكشف شود و به ديده درآيد... دليل ما هم عقل است و هم نقل و اما اصل در اين باره نقل است.»23در اين بيان جسميت خداوند نفى شده، ولى رؤيت او ممكن دانسته شده، با همه اينها اين بيان هم با ديدگاه خود اشعرى و پيشوايان اهل حديث كه جسميت بلاكيف را براى خدا قائل بودند، متفاوت است و هم تشبيه خدا به خلق در آن راه ندارد.ديدگاه‏هاى ابوالحسن اشعرى در ابتدا به دليل تأثيرپذيرى محض از اهل‏حديث مورد پذيرش علماى اهل سنت و جماعت قرار نگرفت؛ به‏گونه‏اى كه در جاى جاى جهان اسلام با او به مخالفت برمى‏خواستند. اما با تعديلى كه طرفداران او بعد از خودش به نظريات و ديدگاه‏هاى او به وجود آوردند، تدريجاً بر حوزه‏هاى فكرى اهل سنت و جماعت چيره گشت.نخستين شخصيتى كه پس از اشعرى از اين حوزه برخاست و در جهت تعديل آن كوشيد، ابوبكر باقلانى (م 403 ه ق) بود. او آراى اشعرى را كه به اجمال در دو كتابش به نام‏هاى «الابانه» و «اللمع» آمده با تعديل و شرح و بسط بيشترى مطرح ساخت و آن را در قالب يك نظام كلامى مطرح ساخت.اما بيشترين تعديل در مذهب اشعرى توسط امام‏الحرمين جوينى (م 478 ه ق) صورت گرفت. جوينى از سويى شيخ‏الاسلام و امام مكه و مدينه بود و نظرياتش در سراسر عالم اسلام مورد احترام و پذيرش قرار مى‏گرفت و از سوى ديگر پس از تأسيس مدرسه نظاميه بغداد به سال 459 ه ق به دستور خواجه نظام‏الملك به آن‏جا فرا خوانده شد و مدت سى‏سال در آن مدرسه به تدريس مشغول بود. و از ناحيه ديگر او مكتب اشاعره را با اصلاح و تعديل و تلاش در جهت دور ساختن از تفكر اهل حديث، ترويج مى‏كرد. اين سه عامل سبب شد كه او در جهت معرفى كردن مكتب كلامى اشاعره، نقش بيشترى ايفا كند.امام محمد غزالى (م 505 ه ق) يكى ديگر از رجال معروف و به نام اشاعره و از شاگردان امام‏الحرمين جوينى بود كه در تعديل مكتب اشاعره و تفسير آيات صفات و تخطئه ديدگاه‏هاى اهل حديث، گام‏هاى مؤثرى برداشت. غزالى كه در يك تحول روحى به عرفان نيز گراييد، بر مبناى تفكر كلامى اشاعره، يك تفسير عرفانى به نگارش كشيد.ديدگاه ابوحامد غزالى از ويژگى‏هاى زير برخوردار است:1- با اين كه وى به عرفان روى آورد، اما برخلاف اعتقاد همه عرفا در آيات صفات، از تأويل آيات سخن به ميان نياورد.2- اعتقاد به جسميت خدا را غيرممكن، محال، بت‏پرستى و كفر خواند.3- در فهم آيات صفات از فرهنگ واژگان عرب سود جسته و معتقد است كه واژگان قرآنى و روايى كه بيانگر صفات الهى مى‏باشند، در مورد خدا به معناى مجازى و كنايه به كار مى‏روند؛ نه به معناى موضوع له اصلى و حقيقى. مثلا «يداللّه» به معناى قدرت خدا و «وجه اللّه» به معناى ذات خدا مى‏باشد. و فرهنگ واژگان عرب استعمال لفظ بر معناى كنايى و مجازى را مى‏پذيرد.غزالى مى‏نويسد:«الفاظى كه در عبارات قرآنى و احاديث نبوى در مورد صفات خدا به كار مى‏روند، براى آن الفاظ، معانى ظاهرى است و آن همان معانى حسيه است كه ما آن را مى‏بينيم. آن معانى بر خداى تعالى محال است و براى آن الفاظ، معانى مجازى و مشهور ديگرى نيز هست كه عرب‏ها آن معانى را بدون تأويل مى‏شناسند و تفسير الفاظ به معناى مجازى محال نيست. پس در سخنان پيامبرخداصلى الله عليه وآله وسلم كه فرمود : «ان اللَّه خمّر آدم بيده» «خداوند گل آدم را به دست خود سرشت» هرگاه مخاطب، واژه «يد» را مى‏شنود و نيز سخنان ديگر آن حضرت كه فرمود: «إنّ قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن» «قلب مؤمن بين دو انگشت از انگشتان خداوند است». واژه «اصابع الرحمن» را مورد توجه قرار دهد، شايسته است بداند كه اين واژه‏ها بر دو معنا استعمال مى‏شود... يكى از اين دو معنا، «موضوع له» اصلى اين الفاظ است كه همان عضو مركب از گوشت و استخوان و عصب مى‏باشد. و گاهى اين الفاظ از باب استعاره به معناى ديگر استعمال مى‏شود و آن معنى هرگز دلالت بر جسميت ندارد. چون‏كه گاهى گفته مى‏شود: «شهر در دست امير است» يعنى شهر در تحت حمايت امير است و الا ممكن است، اصلاً دست امير قطع شده باشد، پس عامى و دانشمند قطعاً و يقيناً بايد بداند كه پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم با آن الفاظ در مورد خدا جسم را اراده نكرده است و بايد بدانند كه ادعاى جسم‏بودن در حق خداوند، محال است. پس در ذهن هر كس خطور كند كه خدا مركب از چند عضو است، پرستنده بت خواهد بود؛ زيرا هر جسمى مخلوق است و پرستش مخلوق، كفر است و پرستش بت كفر است. زيرا بت مخلوق است.»24پس از غزالى مى‏توان از امام فخرالدين رازى (م 606 ه ق) در نفى تجسيم و تشبيه از خدا و تعديل ديدگاه اهل حديث و پيشواى اشاعره ابوالحسن اشعرى نام برد. فخر رازى در ضمن دفاع از مكتب اشعرى و تلاش براى تثبيت و كوشش براى تعديل آن، با تفكر فلسفى كه داشت، به آن رنگ فلسفى بخشيد.فخر رازى آيات صفات را از آيات متشابه مى‏داند و معتقد است كه تأويل آيات متشابه به خداوند واگذار شده است و از سوى ديگر حمل آيات صفات را به معناى ظاهرى آن جايز نمى‏شمارد. او مى‏گويد :«اين آيات (آيات صفات) از آيات متشابه قرآن است و اعتقاد به اين كه مراد خداوند از اين آيات چيزى غير از ظاهر آيات مى‏باشد، واجب است. همچنان كه اعتقاد به «تفويض». فهم مراد اين آيات به خداوند واجب است. و فرو رفتن در تفسير آن آيات جايز نيست.»25از اظهارات فخرالدين رازى چنين برمى‏آيد كه او جسميت خدا و انتساب صفات ظاهرى به ذات پروردگار را نفى مى‏كند. ولى فهميدن آيات صفات را ممكن نمى‏داند و معتقد است كه فهم اين آيات به خود خداوند واگذار شده است.نتيجه آنچه گذشت اين است : كه پيروان ابوالحسن اشعرى گرچه آراى همسانى نداشته‏اند، ولى همه اين‏ها اين تلاش را مبذول داشته‏اند كه بگويند انتساب صفات ظاهرى به ذات پروردگار جايز نيست.
 
 

ديدگاه ابن تيميه
 
با سرزنش شدن فرقه مجسّمه و مشبّهه از سوى ديگر مسلمانان و گاهى تكفير شدن آنان از سوى ديگر فرق و مذاهب اسلامى و كوشش بعضى از اشاعره و اهل حديث براى پوشاندن ديدگاه‏هاى شرك‏آميز آنان و حتى تلاش در جهت تعديل نظريات پيشوايان و بنيانگذاران اهل حديث و اشاعره در زمينه تفسير آيات صفات با ظاهر حرفى، سخن گفتن از تجسيم و تشبيه خدا به خلق، كم‏كم به دست فراموشى سپرده مى‏شد و هيچ صاحب‏نظرى به خود اجازه نمى‏داد كه با صراحت در مجامع علمى مسلمانان از تشبيه خدا به خلق، سخن به لب راند. اما ناگهان ابوالعباس احمد تقى‏الدين بن عبدالحليم بن خضر معروف به ابن تيميه حرانى دمشقى (م 728 ه ق) كه در آن هنگام خود را پرچمدار مذهب حنبلى مى‏دانست، قد برافراشت و با نهايت جرأت و جسارت بار ديگر از جسميت خدا و شباهت او به خلق سخن گفت.ابن تيميه به گفته بسيارى از محققان از جمله «عمر عبدالسلام» از پژوهشگران معاصر، مردى جسور، گستاخ و لجوج بود و مى‏كوشيد كه پندارها و ادعاهاى خود را با صراحت و سماجت به پيروان خويش تلقين كند.26ابن تيميه، انديشه خود در زمينه صفات الهى را به ظاهر آيات و روايات استناد مى‏كرد و در تفسير آيات، تمسك به فراتر از ظاهر را بدعت مى‏دانست.ابن تيميه بحث تجسيم و تشبيه را در بيشتر آثار و كتاب‏هاى خود متعرض شده است و به صورت عمده در كتاب‏هاى «منهاج السنة فى الرد على الرافضة و القدرية»، «رسالة العقيدة الحموية»، «رساله العقيدة الواسطية»، «مجموع الرسائل الكبرى و الفتاوى الكبرى» و «مجموعه الرسائل و المسائل» از اين باور جانبدارى كرده است.او در جلد پنجم كتاب «الرسائل و المسائل» فصل مستقلى تحت عنوان «الطرق المشبّهه فى اطلاق لفظ العرض و الجسم على اللّه» (راه‏هاى مشبّهه در اثبات لفظ عرض و جسم براى خدا( اختصاص داده و از اثبات جسميت خدا و عارضه‏پذيرى و وجود طول و عرض براى او در آن به تفصيل سخن گفته است.27ابن تيميه در تفسير سوره مباركه «نور» مى‏نويسد :«اما مطلبى را كه تاكنون نه در درس‏هايم گفته بودم و نه در جواب پرسش‏كنندگان نوشته بودم و اكنون هم مى‏گويم و هم مى‏نويسم، اين است كه هيچ يك از صحابه و تابعان كمترين ترديدى ندارند كه همه آيات صفات الهى كه در قرآن كريم آمده‏اند، تأويل نمى‏شوند. من همه تفسيرها و همه روايت‏هايى را كه صحابه نقل كرده‏اند، مطالعه كرده‏ام. من ماشاءاللّه بر بيش از صدكتاب بزرگ و كوچك در تفسير دست يافته‏ام، پس تاكنون از هيج يك از صحابه و تابعان نشنيده‏ام كه آيات صفات و يا حديث‏هايى را كه در صفات الهى وارد شده‏اند، به غير از مقتضاى ظاهرى آن‏ها تأويل كنند.»28ابن تيميه در يكى از كتاب‏هاى خود به نام «مجموعة الكبرى فى مجموعة الرسائل الكبرى» مى‏نويسد:«هيچ يك از صحابه و سلف صالح، با رأى و اجتهاد خود، صفات الهى را با صفات خلق او همانند نكرده‏اند. ولى آنچه را كه خداوند در قرآن كريم، خويش را به آن ستوده و يا پيامبر خدا براى خداوند بيان كرده است، نفى نكرده‏اند. پس نه قرآن و نه سنت، جسميت خدا و حلول او را در مكان نفى نكرده است و به پيروى از آن دو (قرآن و سنت) هيچ يك از سلف صالح و تابعان و صحابه، نگفته است كه خداوند نه در عرش است و نه در آسمان و نه در جاى ديگر. و نگفته است كه خداوند نسبت به همه مكان‏ها مساوى است و نگفته است كه خدا در خارج عالم هستى است يا در داخل اين عالم. و نگفته است خدا متصل به اين عالم است يا منفصل از اين عالم و نگفته است كه اشاره حسيه به سوى خداوند جايز نيست.»29همو مى‏نويسد:«اگر به كسى ضرب و شتم وارد كرديد به صورت او وارد نكنيد. زيرا خداوند انسان را به صورت خويش آفريده است.»30در كتاب ديگر خود بنام «فتاوى الكبرى» مى‏نويسد:«إن اللّه ينزّل فى كل ليلة الى الأرض ثم يعود الى عرشه اول الصّباح»31«خداوند هر شب بر زمين فرود مى‏آيد. سپس اول صبح به عرش خود باز مى‏گردد.»او در كتاب ياد شده مى‏نويسد:«إنّه ليس فى شى‏ء من ذالك (اى الآيات و الاحاديث) نفى الجهة و التحيز عن اللّه و لا صفة بما يستلزم لزوم بيّناً نفى ذالك».32«در هيچ يك از آيات و روايات نفى جهت و مكان از خدا نشده است و نيز وصف خداوند، به‏گونه‏اى كه مستلزم نفى جهت و مكان باشد، در قرآن و حديث نيامده است.»همو مى‏نويسد:«انّه غضب على الموحّدين ممن قال : ان اللّه ليس بجسم»33«خداوند بر دسته‏اى از موحدانى كه جسميت خدا را نفى مى‏كنند، غضبناك مى‏شود.»او مى‏نويسد:«لم ينطق القرآن و لا السنه و لا الاجماع، بأن اللّه ليس بجسم و لم ينفى التشبيه»34«هيچ يك از قرآن و سنت و اجماع، از جسميت خداوند سخن نگفته است و هيچ يك از اين‏ها، تشبيه خدا به خلق او را نفى نكرده است.»سخنان و اظهارات ابن تيميه در زمينه تجسيم و تشبيه خدا، زياد و افزون از حد است و به نقل بيش از اين نياز نخواهد بود. بنابراين، سخن در اين فصل را با نقل مطلبى از سفرنامه ابن‏بطوطه جهان گرد معروف مسلمان عرب به پايان مى‏بريم. ابن‏بطوطه كه در سفر به شام با حضور در منبر وعظ و خطابه ابن تيميه در مسجد جامع شام قسمتى از گفتار و رفتار او را از نزديك ديده بود، اينگونه شرح مى‏دهد:«تقى‏الدين ابن‏تيميه از معروف‏ترين فقيهان در شام بود كه در دمشق سكونت داشت. گرچه او از هر علم مطلبى مى‏دانست ولى به كلى ناقص العقل و دور از خرد بود. روز جمعه‏اى در مسجد دمشق پاى منبر او حاضر شدم. مردم را موعظه مى‏كرد. در قسمتى از سخنان خود مى‏گفت: خدا از آسمان پايين مى‏آيد و بعد بالا مى‏رود و همان‏گونه كه من از منبر پايين مى‏آيم و بعد بالا مى‏روم. سپس چند پله از منبر پايين آمد و برگشت.فقيه مالكى بنام ابن‏الزهرا به او اعتراض كرد و ادعاهاى او را تكذيب كرد. اما مريدان ابن تيميه به او هجوم آوردند و با مشت و لگد به قدرى او را كوبيدند كه عمامه‏اش بر زمين افتاد.»35به گفته عمر عبدالسلام، ابن تيميه به قدرى در الحاد خود پافشارى كرد كه علماى مذاهب چهارگانه اهل سنت و جماعت به صورت اجماع حكم تكفير او را صادر كردند و در نتيجه آن حكم، پادشاه زمان، ابن تيميه را زندانى كرد تا اين كه در زندان مرد.36ابن قيم جوزى در اعتقاد به جسميت خدا و شباهت او به خلق، هم‏عقيده ابن تيميه بود. وى در كتاب خود به نام «مختصر الصواعق المرسله» مطالب زيادى در اين رابطه نوشته است. ابن‏قيم در كتاب ياد شده، بابى تحت عنوان «ثبوت الانتقال و الحركة للّه» تدوين كرده و در آن باب در رابطه با طول و عرض و شكل و صورت و بالارفتن و پايين آمدن خدا مطالبى نگاشته است. او عقايد خود را به ظاهر آيات و روايات مستند مى‏كند و تأويل در آيات را جايز نمى‏داند.37

 

عصر ديگر براى اصلاح
 
اظهارات ابن‏تيميه و طرفداران محدود او پتكى بود كه بر مغز اهل حديث و حنابله فرود مى‏آمد. اين‏بار صاحب‏نظران اهل حديث در صدد شدند كه اهل حديث و در رأس آنان «سلفيون» را از اين آراء تبرئه كنند. از جمله كسانى كه با تفكر ابن تيميه در رابطه با تجسيم و تشبيه خدا به خلق به مبارزه برخاست، فقيه و امام حنابله خطيب ابن‏جوزى بود. ابن‏جوزى در رابطه با اعتقاد حنابله و اهل حديث، مطالب مبسوطى بيان كرده و به مناديان اين انديشه به شدت تاخته است.ابن‏جوزى، نخست از فقيه معروف حنبلى قاضى ابويعلى متوفى به سال 475 ه ق كه خود از ترويج‏كنندگان تجسيم و تشبيه بود، به شدت انتقاد كرده و سپس از ابن‏تيميه به عنوان تجديد كننده اين انديشه نام مى‏برد. ابن جوزى مى‏نويسد:«ابويعلى حنبلى در درياى بيكران معارف اسلامى عقيده‏اى را شناور ساخت كه آب‏هاى درياها از تطهير آن عاجز است و در عين حال آن عقيده الحادى را به حنابله نسبت داد. پيروان حنابله و اهل حديث مى‏كوشيدند كه اين عقيده را تطهير كنند و لااقل بپوشانند كه ناگهان ابن‏تيميه با جرأت خاص و منحصر به فرد خود بار ديگر در صدد ترويج و آشكار ساختن اين عقيده برآمد.»38ابو زهره از حنبليان معاصر نيز دامن زدن ابن تيميه به تجسيم و تشبيه را مورد نكوهش قرار داده و مى‏گويد :«ابن تيميه پنداشته بود كه اثبات تمام صفات ظاهرى براى خداوند كه در قرآن آمده از قبيل فوقيت و تحتيت و استوا بر عرش و صورت و دست و چشم و گوش و محبت و بغض و هرچه ازاين قبيل در كتاب الهى آمده، بدون تأمل در فهم درست آيات آن و با ظاهر حرفى، درست است. و اين مطلب را به سلف هم نسبت مى‏دهند. آيا به راستى اين رأى، همان رأى مذهب سلف است؟ در پاسخ اين پندار مى‏گوييم: حنابله در قرن چهارم چنين سخنانى را مى‏گفتند و آن را به سلف نسبت مى‏دادند و صاحب‏نظران اسلامى در آن روز با آنان به مقابله برخاستند و مى‏گفتند اين پندارها تجسيم و تشبيه را ساقط مى‏كند. و به راستى اگر اشاره حسيه به سوى خدا درست باشد، چگونه ممكن است كه به تجسيم و تشبيه منجر نگردد؟»39سپس ابوزهره به تخطئه افكار ابن‏تيميه از سوى خطيب ابن جوزى پرداخته و مى‏گويد:«چون امام و فقيه حنبلى خطيب ابن‏جوزى پرچم‏دار مذهب حنابله گرديد نسبت دادن پندارهاى ابن‏تيميه و امثال او را به مذهب سلف نفى كرد.»40

 

فرقه وهابيت، منادى تجسيم و تشبيه
 
انديشه ابن‏تيميه در زمينه صفات الهى و نفى تأويل، از آيات صفات و تفسير آن آيات با ظاهر حرفى با مخالفت علماى اسلامى روبرو گرديد و اندك‏اندك روبه خاموشى گراييده بود و بسيارى از صاحبنظران حنابله مى‏كوشيدند تا مذهب اهل حديث و حنابله را از ديدگاه‏هاى افراطى او تبرئه كنند. اما در قرن دوازدهم ه ق محمدابن عبدالوهّاب بر مبناى تفكر ابن‏تيميه، مذهب جديدى را در عالم اسلام تأسيس كرد و در قالب مذهب به ارث رسيده خود از ابن‏تيميه، تمام گفته‏هاى او را در همه عرصه‏هاى اعتقادى از جمله تفسير آيات صفات، زنده كرد. محمدابن عبدالوهاب در بسيارى از كتاب‏ها و رساله‏هاى خود، چون: رساله «التوحيد»، «كشف الشبهات»، «تسع رسائل» و... تأويل آيات صفات را بدعت شمرده و فرارفتن از ظاهر قرآن كريم را كفر ياد كرده است. وى در كتاب «التوحيد» مى‏نويسد:«تأويل آيات قرآن از بدعت‏هاى رافضه است. نه پيغمبر و نه صحابه هيچ يك تأويل را جايز ندانسته‏اند.»41محمدبن عبدالوهاب تمام اعتقادات و گفته‏هاى خود را به مطالب اسرائيلى و گفته‏هاى معلم فكرى خود ابن‏تيميه استناد مى‏كند. محمدبن عبدالوهاب، تمام مطالبى را كه به عنوان روايت از يهود دريافته است، واجب‏الطاعه مى‏داند ولى مطلبى را كه نزديك به عقايد شيعه باشد بدعت و موجب كفر مى‏خواند.او در تفسير آيه كريمه : «و ما قدروا اللّه حق قدره و الارض جميعاً قبضته يوم‏القيامة» (زمر / 67) مى‏گويد:«ابن مسعود گويد : يك تن از علماى يهود نزد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم آمد و گفت يا محمد ما معتقديم خداوند آسمان‏ها را بر يك انگشت و زمين را بر يك انگشت و آب را بر يك انگشت و خاك را بر يك انگشت و ساير مخلوقات را بر يك انگشت خود نگه داشته است و مى‏گويد پادشاه منم و ملك منم. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به نشانه تصديق اعتقادات آن يهودى چنان خنديد كه دندان‏هاى مباركش نمايان شد و آيه ياد شده را تلاوت فرمود.»42او به تأييد مطلب ياد شده چندين مطلب ديگر را به عنوان مؤيد به نام روايت نقل مى‏كند سپس از مجموع آن‏ها چنين نتيجه مى‏گيرد :1 - تفسير آيه «و الارض جميعاً قبضته يوم‏القيامة» در كلام آن يهودى صورت گرفت.2- تمام آن علوم (در معرفت و تفسير آيات الهى) و امثال آن علوم تا عصر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در نزد يهوديان موجود بود كه رسول خدا نه آن علوم را رد كرد و نه تأويل، يعنى همه آن علوم را با ظاهر آن‏ها پذيرفت.3- رسول خدا سخنان آن عالم يهودى را تصديق كرد و آيه شريفه ياد شده را در تصديق آن تلاوت فرمود.4- خنده رضايت‏آميز رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم از دانش پرقيمت و گرانسنگ آن يهودى بيانگر اهميت دانش اوست.5- تصريح يهودى به وجود دست براى خدا كه آسمان را بر يك انگشت و زمين را بر يك انگشت و... و تأييد پيامبر ازآن تصريح، بيانگر اعضا و جوارح براى خداست.6- تصريح به سمت راست و چپ براى خدا نشان‏دهنده مكان و فضا براى خدا و تعلق گرفتن جاى خاص براى حضرت بارى‏تعالى است.... و سرانجام اين كه خداوند بالاى عرش خود نشسته است و گاهى مثل هرموجود زنده از آن پايين مى‏شود.»43عبدالله بن باز يكى از پيروان محمدبن عبدالوهاب تأويل آيات صفات را بدعت خوانده است. او در كتاب «العقيدة الصحيحة و نواقض الاسلام» با استناد به سخنان ابن تيميه تأويل قرآن را عمل كفرآميز ياد مى‏كند.44 ابن باز بسان معلم فكرى خود ابن تيميه و مشبّهه پيش از او، براى خدا اعضا و جوارح بسان مخلوق و انسان قايل است. ابن باز در تفسير آيه شريفه «و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام» (رحمن/27) گويد:«سؤال : در روايتى از پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم آمده كه صورت كسى را زشت نخوانيد زيرا خداوند سبحان انسان را به صورت خودش خلق كرده است.جواب : اين حديث از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ثابت است اگر كسى را (كتك) مى‏زنيد مواظب صورتش باشيد. زيرا خداوند انسان را به صورت خودش آفريده است.45
 

ديدگاه ابوزهره
 
تفكر فرقه وهابيت در تأويل آيات صفات كه از انديشه ابن‏تيميه نشأت گرفته است از منظر حنبليان معاصر ضربه مهلكى است كه بر پيكره حنابله و اهل حديث وارد مى‏شود و انتساب ديدگاه‏هاى آنان به حنابله بار ديگر مذهب حنابله را به گرايش به تجسيم - كه بارها كوشيده شده بود از آن تبرئه گردد - نزديك كرد. از آنجا كه زنده‏شدن اين تفكر بر حنابله گران مى‏آمد در تلاش افتادند كه شيوه تفسيرى مناسبى براى آيات صفات جستجو كنند. در اين ميان مى‏توان از حنبلى معاصر «ابوزهره» نام برد.ابو زهره براى دورى از اعتقاد به تجسيم به راهى وارد مى‏شود كه غزالى آن را پيموده بود. او واژگانى ظاهرى را كه به خداوند نسبت داده مى‏شود به معناى كنايى آن تفسير مى‏كند و معتقد است كه لغت عرب گنجايش اين‏گونه تفسير را دارد.وى مى‏نويسد:«براى ما در تفسير آيات صفات، ديدگاه ديگرى است و ما به اين ديدگاه از ناحيه فرهنگ واژگان عرب (اهل لغت) دست يافته‏ايم. خداوند فرموده است: «يد اللّه فوق ايديهم» و فرموده است: «كل شى‏ء هالك الا وجهه». آيا از اين واژگان تنها معانى حسيه‏اى كه حنابله ادعا مى‏كنند فهميده مى‏شود؟ يا اينكه معناى ديگرى كه مناسب است و شايسته بارى‏تعالى باشد، نيز فهميده مى‏شود؟ پس تفسير «يد» به «قدرت» از باب كنايه و استعاره صحيح است و تفسير «وجه» به «ذات» درست است. و درست است كه «نزول پروردگار به آسمان دنيا» به معناى نزديك بودن حساب او و نزديك بودن ذات بارى تعالى به خلق تفسير گردد.لغت گنجايش اين‏گونه تفسيرها را دارد و الفاظ ياد شده در قرآن اين‏گونه معانى را مى‏پذيرد.تفسير اين الفاظ به معانى كه ما ياد كرديم نسبت به ذات بارى تعالى از تفاسير حنابله مناسب‏تر است. حنابله مى‏گويند: براى خداود «يد» (دست( هست ولى ما كيفيت آن را نمى‏دانيم. خداوند در آسمان زمين فرود مى‏آيد ولى مانند فرود آمدن ما نيست.... و اين تفسيرها احاله‏هايى است به مجهولات كه ما نه بازگشت آن‏ها را مى‏فهميم و نه نهايت آن را. اما اگر آن الفاظ به معنايى كه ما بيان كرديم تفسير شوند كه همه اهل لغت آن را مى‏پذيرند و هم مرجع و بازگشت آن از لغت بيگانه نيست همانا ما به امورى دست پيدا مى‏كنيم كه در تنزيه خداوند تعالى از تجسيم نزديك‏تر باشد و در آن تجسيم نباشد.»46از آنچه ياد شد به روشنى درمى‏يابيم كه پيروان حنابله و اهل حديث در قرن‏هاى بعدى خود نيز از اعتقاد حنابله به صفات الهى به شدت رنج مى‏برده و آن تفكر را موجب اهانت به ذات بارى‏تعالى و گمراهى مردم مى‏دانسته و براى اصلاح آن قيام كردند.ديدگاه ابو زهره در رابطه با كفرآميز بودن برداشت‏هاى ابن‏تيميه از آيات صفات و اعتقاد او به تجسيم و تشبيه را در فصل مربوط به خودش بيان كرديم.
 

تفكر حس‏گرايى
 
سوگمندانه تفكر حنبلى‏گرى با سبك جديدترى تحت عنوان «حس‏گرايى» هم‏اكنون توسط مفسران روشنفكر امروزين اهل سنت و جماعت به صورت جدى دنبال مى‏شود. در ميان اين روشنفكران مى‏توان از نويسندگانى چون ابوالحسن ندوى و فريد وجدى و شخصيت‏هايى چون سيدقطب و محمدقطب نام برد.فريد وجدى در كتاب خود به نام «فى ظلال مسائل المادى» و سيد ابوالحسن ندوى در كتاب‏هاى خود به نام‏هاى «ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمين» و «فصل عبور مسلمانان از جاهليت به اسلام» و سيد قطب و محمد قطب در بسيارى از آثار و نوشته هايشان تأمل در آيات متشابه قرآن از جمله آيات صفات و فرورفتن در اين‏گونه آيات را كارى عبث و باطل و دليل بزرگى بر عقب افتادگى مسلمانان ياد كرده‏اند. ابوالحسن ندوى در كتاب «فصل عبور مسلمانان از جاهليت به اسلام» تحت عنوان «المحكمات و البينات فى‏الالهيات» مى‏گويد :«پيامبران مردم را از ذات خدا و صفات او و آغاز و انجام جهان و سرنوشت بشر آگاه كردند و در اين زمينه‏ها اطلاعاتى به رايگان در اختيار بشر قرار دادند و بشر را از بحث در مسايلى كه مبادى و مقدمات آن مسائل در اختيار بشر نيست (زيرا اين علوم ماوراء حس و طبيعت است)، بى‏نياز ساختند. اما مردم اين نعمت را قدر ندانستند و به بحث و فحص پيرامون اين مسائل كه جز گام نهادن در منطقه‏هاى تاريك و مجهول نيست پرداختند.»47متفكر شهيد مرتضى مطهرى در مقدمه جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم ديدگاه‏هاى تنى چند از اين نويسندگان حس‏گرا را بررسى كرده و مى‏گويد:«ديدگاه‏هاى امثال ندوى و فريد وجدى رجعت حنبلى‏گرى است ولى به صورت مدرن امروزى و پيوند خورده با فلسفه حسى غربى.»48گفتنى است كه اين نويسندگان همان‏گونه كه شهيد مطهرى هم اشاره كرده است خود را از حنابله و اهل حديث نمى‏دانند ولى با توجه به حس‏گرايى غربى كه دارند مانند حنابله تأمل در آيات صفات را روا نمى‏دانند.
 

نگاهى نقادانه به ظاهرنگرى
 
انديشه ظاهرنگرى در آيات الهى با قطع نظر از تطورات آن در مقاطع گوناگون تاريخى به صورت كلى به ديدگاه‏هاى زير تقسيم مى‏شوند:1- اعتقاد به جسميت خدا با تشبيه او به خلق (اعتقاد عده‏اى از اهل حديث و از جمله ابن تيميه و فرقه وهابيت)2- اعتقاد به جسميت خدا با قيد «بلا كيف» و يا قيد «الكيفيه مجهولة (باور اصحاب رأى و عده‏اى از اهل حديث چون احمد ابن حنبل و... و طيفى از اشاعره)3- تفسير آيات صفات با سودجستن از استعاره4- ديدگاه حس‏گراياناكنون هر يك از اين ديدگاه‏ها را در يك نگاه اجمالى به ارزيابى مى‏نشينيم:
 

تجسيم و تشبيه
 
همان‏گونه كه در فصل‏هاى پيشين ياد شد منشأ اعتقاد به تجسيم خدا و به دنبال آن تشبيه خدا به خلق، تلاش‏هاى دانشمندان يهود بود. شواهد تاريخى نشان مى‏دهد كه يهود در طرح و القاء جسميت خدا و شباهت او به خلق نقش عمده داشت.با قطع نظر از منشأ اين باور، اعتقاد به تجسيم و تشبيه خداوند با خلق، با اصول و مبانى دينى و اعتقادى مسلمانان ناسازگار بوده و قرآن كريم و احاديث نبوى با آن مخالفند.در قرآن كريم آياتى هست كه از نفى «نمونه»، «مثل» و «كفو» براى خدا خبر مى‏دهد :«ليس كمثله شى‏ء» (شورى / 11)«هيچ چيزى مثل خدا نيست»و نيز آيه كريمه:«وللّه المثل الاعلى» (نحل / 60)«براى خداوند مثل بالاتر (از نظام هستى و موجودات) هست كه در تصور انسان‏ها نمى‏گنجد.»و نيز آيه كريمه:«لم يكن له كفواً أحد» (توحيد / 4)«براى خداوند همتاى نيست و او واحد است».اين آيات و ده‏ها آيات ديگر، ساحت رب‏العالمين را از تشبيه و تجسيم منزه مى‏كند.آيات پرشمار ديگرى احاطه شدن خداوند و استقرار او در مكان معين را نفى مى‏كند.»«و كان اللّه بكل شى‏ء محيطاً» (نساء / 126)«و خداوند بر همه هستى احاطه دارد.»چگونه ممكن است كه خداوند در عين اين كه «محيط» (احاطه كننده( به همه هستى و كائنات باشد، احاطه شده در عرش كه جزيى از كائنات است باشد؟«فاينما تولّوا فثمّ وجه اللّه» (بقره / 115)«به هر كجا روآوريد خدا در آنجاست».اين آيه كريمه نيز به روشنى استقرار خدا در مكان معين را نفى مى‏كند.عمر عبدالسلام پس از نقل اين آيات و چندين آيه ديگر مى‏گويد :«اگر خداوند جسم بود، همانا در جهت خاص مكانى را اشغال مى‏كرد. پس هرگاه انسان به آن مكان رو نياورد به خدا رو نياورده است و خداوند از رگ گردن به انسان نزديك‏تر نمى‏باشد و خداوند در غير آن مكان با انسان نخواهد بود و احاطه كننده بر همه هستى هم نيست و بلكه او مكان خاصى را اشغال كرده و ساير مكان‏ها از او خالى خواهد بود.»49متون روايى مسلمانان، مملو است از روايت‏هايى كه ذات اقدس حضرت پروردگار (اجل و على) را از تجسيم و تشبيه منزه دانسته و اعتقاد به تجسيم را شرك ياد مى‏كند.صاحب‏نظران اسلامى در قديم و جديد چون جاراللّه زمخشرى،50 ابوالفرج ابن‏جوزى،51 ابوحامد غزالى،52 ابوزهره،53 علامه سيد محمود آلوسى و... و صاحب‏نظران شيعه با اتفاق نظر، اعتقاد به تشبيه و تجسيم را شرك و كفر خوانده‏اند.عمر عبدالسلام از محققان معاصر اهل سنت، ابن تيميه را به دليل اعتقادش به تجسيم خدا و تشبيه او به خلق تكفير كرده است.جزيرى نويسنده «الفقه على المذاهب الاربعه» اعتقاد به تجسيم خدا را كفر خوانده و گويد:«اعتقاد به تجسم خداى تعالى و باور به آنچه كه موجب تجسيم گردد، مستوجب كفر است و كسى كه به تجسيم اعتقاد داشته باشد، كافر و مشرك است.»54عمر عبدالسلام پس از نقل اين مطلب گويد :«فابن تيميه والوهابيون مشركون عندالمذاهب الأربعه»55«ابن تيميه و وهابيون نزد مذاهب اربعه مشرك‏اند.»با توجه به معضل پيدايش تجسيم و تشبيه مى‏توان به صراحت و روشنى به اين نتيجه دست يافت كه در تفسير آيات صفات، جز تمسك به تأويل آن هم با ضوابطى كه پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم و اهل بيت گرامى آن حضرت براى تأويل تعيين كرده‏اند، راه ديگرى نيست و ما در فصل پايانى اين نوشتار در اين زمينه سخنان گسترده‏ترى خواهيم داشت.
 

صفات «بلاكيف»
 
و اما انتساب صفات ظاهرى به خداوند با اعتقاد به مجهول بودن كيفيت آن صفات كه به اثبات «بلاكيف» معروف شده و بيشتر اشاعره و اهل حديث و اصحاب رأى چون ابوحنيفه آن را پذيرفته‏اند، نيز از اين معضل اعتقادى گره نمى‏گشايد.بدون ترديد اگر آيات صفات را با معناى ظاهرى آن تفسير كنيم و استقرار خداوند بر عرش و پايين‏آمدن او بر آسمان دنيا را بپذيريم و براى او دست و صورت و چشم و شكم و مكان و جهت و حبّ و بعض و... قائل شويم، در كيفيت آن هيچ ابهامى باقى نمى‏ماند.همه مى‏دانند كه عرش به معناى تخت و استقرار بر عرش، نشستن بر آن مى‏باشد و نيز دست و صورت و پا و چشم و بالا و پايين آمدن، ابهامى ندارد. پس اگر اين صفات را در مورد خدا با معناى ظاهرى آنها قبول كنيم، در كيفيت آن نبايد ترديد روا داريم. بنابراين، سخنان مشبّهه و مجسّمه در قياس با اين رأى، نزديك‏تر به ثواب خواهد بود.بسيارى از انديشه‏وران و صاحب‏نظران به اين تفسيرها با ديده تعجب نگريسته و آن را موجب گمراهى مردم و شرك به خدا ياد كرده‏اند. در اين ميان مى‏توان از مفسر بلند آوازه معتزلى، جاراللّه زمخشرى نام برد.زمخشرى جمله «بلاكيف» را در تنزيه خداوند از تجسيم هرگز كافى نمى‏داند. او معتقد است با انتساب اعضا و جوارح براى خداوند، تجسيم خدا و تشبيه او به خلق استفاده مى‏شود. چه جمله «بلاكيف» را بر آن ضميمه كنيم يا نكنيم.جاراللّه زمخشرى گويد:و قد شبّهوه بخلقه و تخوفواشنع الورى فتسترا با لبلكفهليت شعرى، لو كنت هذه اللقطه فى دفع التجسيم و التشبيه، فليكف فى مجالات آخر بان يقال فى حقة سبحانه انّ له جسماً لا كسائر الاجسام و ان له دماً لا كسائر الدماء و لحماً لا كسائر اللّحوم و...»56«خداوند را به خلق او تشبيه كردند و چون از سرزنش مردم به بيم افتادند تشبيه را به جمله بلاكيف پوشانيدند. به جان خودم سوگند، اگر تعبير بلاكيف در دفع تجسيم و تشبيه كافى باشد، پس در مجال‏هاى ديگر كافى است در حق خداى تعالى بگوييم براى او جسم است اما نه مانند ديگر جسم‏ها و براى او خون است نه مانند ديگر خون‏ها و براى او گوشت است نه مانند ديگر گوشت‏ها و...»ابوزهره نيز گويد :«براستى اگر اشاره حسيّه به سوى خداوند درست باشد، چگونه ممكن است به تجسيم و تشبيه منجر نگردد؟»57
 

استعاره و كنايه
 
سود جستن از معناى مجازى آيات كه متأخران براى درك آيات صفات پيشنهاد كرده‏اند نيز هرگز راه را به مقصود نمى‏گشايد؛ زيرا اولاً آيات صفات از آيات متشابه قرآن است و مفسران دست‏يابى به فهم آيات متشابه را از راه «علم لغت» ميسر نمى‏دانند. بلكه متشابهات را با رجوع به محكمات تفسير مى‏كنند و اين‏گونه از تفسير، خود همان تأويل است.مفسرانى چون آلوسى و طباطبايى از كسانى هستند كه متشابهات را از طريق ارجاع به محكمات تفسير مى‏كنند.گذشته از اين، معناى مجازى را در صورتى مى‏توان بر معناى حقيقى و موضوع له اصلى لفظ ترجيح داد كه دليل محكم و استوار بر آن ترجيح، دلالت كند.صاحب‏نظرانى چون صدرالمتألهين، سيد محمود آلوسى و علامه طباطبايى بر اين مطلب تأكيد ورزيده‏اند كه در آيات صفات، چگونه ممكن است صرفاً با ادعاى سود جستن از معناى مجازى، به يك مشكل اعتقادى مهم پاسخ گفت.چنان كه ياد شد، راه‏حل، تنها ارجاع اين آيات به محكمات است كه خود نوعى تأويل به شمار مى‏رود.
 

حس‏گرايى
 
تأمل در قرآن كريم و نصوص معتبر دينى به خوبى نشان مى‏دهد كه انديشه اين فرقه در زمينه نفى تأمل در آيات صفات، با وجود پيامدهاى آن، نه از خود قرآن به دست آمده و نه احاديث نبوى بر آن دلالت دارد؛ بلكه قرآن و احاديث درست برخلاف آن دلالت دارد.در قرآن كريم براى دست‏يابى به بعضى از مسائل اعتقادى مهم به صورت رسمى استدلال عقلى محض بكار رفته است. مانند :«لو كان فيهما آلهة الا اللّه لفسدتا» (انبياء / 22)«اگر در آسمان و زمين بيش از يك خدا مى‏بود آن دو (آسمان و زمين) فاسد مى‏شدند.»طيف گسترده‏اى از آيات، خلقت آسمان و زمين و اختلاف شب و روز و تسخير پديده‏هاى طبيعت براى انسان و ديگر آيات آفاقى و انفسى خدا بر بندگان را، مايه تفكر و انديشيدن صاحبان خرد، براى دست‏يافتن به حقايق اعتقادى ياد مى‏كنند.مفهوم و پيام اين‏گونه آيات، اين است كه قرآن كريم، بشر را به فهميدن مسائل مهم اعتقادى و ماوراء طبيعت دعوت مى‏كنند. بيشترين آيات قرآن كريم در رابطه با پروردگار جهان و بيان ذات و صفات و منزلت او نسبت به مخلوقات نازل شده است كه از باب نمونه مى‏توان به آيات زير اشاره كرد :«اللّه لا اله الا هو الحىّ القيّوم لا تأخذه سنة و لا نوم» (بقره / 255)«هو الأوّل و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شى‏ءٍ عليم» (حديد / 3)«و ان من شى‏ءٍ إلاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله إلاّ بقدرٍ معلوم» (حجر / 21)«و عنده مفاتح‏الغيب لايعلمها الا هو... و لارطبٍ و لا يابسٍ إلاّ فى كتابٍ مبين» (انعام / 59)و نيز آيات حشر / 23، رعد / 11، توحيد / 4-1، بقره 284، رعد / 39، ذاريات / 4، نازعات / 5، نحل / 102، اسراء / 85، شعراء / 193، انعام / 30، و دهها آيه ديگر را مى‏توان برشمرد.بدون ترديد، مسائل فوق از آن جمله است كه مسلمانان بايد به باطن آن راه يابند. در غير اين صورت، اين‏گونه آيات را بايد به عنوان «مجهولات لا ينحل» بپذيريم و فرض كنيم كه قرآن از ذكر آنها هدفى نداشته و تنها خواسته است كه يك سلسله مطالب غيرقابل فهم را براى گيج‏كردن انسان‏ها بيان كند. به اين ترتيب مردم هم بايد بدون تأويل - آن‏گونه كه مسيحيت به تثليث اعتقاد دارد - با چشم بسته به آن ايمان بياورند.قرآن از سويى اين مسائل اعتقادى را مطرح كرده و از سوى ديگر، بشر را در تدبّر در فهميدن قرآن كريم و درك آيات دعوت كرده است :«كتاب انزلناه اليك مبارك ليدّبّروا آياته و ليتذكّروا اولوا الألباب» (ص / 29)«اين كتابى است پربركت كه بر تو نازل كرديم تا در آيات آن تدبر كنند و خردمندان متذكر شوند.»«افلا يتدبّرون القرآن ام على قلوبٍ اقفالها» (محمد / 24)«آيا آن ها در قرآن مجيد تدبّر نمى‏كنند؟ يا بر دلهايشان قفل نهاده شده است؟»بدون ترديد دعوت قرآن به تدبر در آن كتاب آسمانى، تدبر در ظاهر اين آيات نيست؛ چه اين كه فهم ظاهر اين آيات با يك نگاه سطحى نيز ميسر است. بلكه مقصود از تدبر در قرآن، تدبر در بطون قرآن و راه يافتن به مقصود آن مى‏باشد.از طرفى ديگر، وقتى كه به سيره شخصى رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و خاندانش مراجعه مى‏كنيم، هرگز به جواب‏هاى آمرانه و تحكّمانه برنمى‏خوريم. درهيچ موردى سؤال را محكوم نكرده و جمله «السئوال بدعة» را كه نشانه ضعف است، شعار خود قرار نداده است. درباره آيه «الرحمن على العرش استوى» و اين كه معنى عرش چيست و استواء بر عرش چه معنايى دارد، مكررا از ائمه اطهارعليهم السلام پرسش‏هايى شده است و در همه موارد به شرح و توصيف آن پرداخته‏اند.در توحيد صدوق و اصول كافى، بابى تحت همين عنوان باز شده است و احاديث زيادى نقل گرديده كه در همه آن‏ها از همين موضوع سؤالاتى شده و ائمه اطهارعليهم السلام پاسخ گفته‏اند. مرحوم علامه طباطبايى(ره) در تفسير آيه 54 سوره اعراف با الهام از آيات كريمه قرآنى و رواياتى كه از ائمه اهل‏بيت‏عليهم السلام در اين زمينه رسيده است، بحث ژرف و محققانه‏اى درباره اين مطلب انجام داده است.در قسمتى از سخنان مرحوم علامه آمده است:«معنى ندارد كه به مقدمه‏اى كه مستلزم نتيجه‏اى است امر شود، اما خود نتيجه ممنوع باشد، دعوت به تذكر و
تفكر براى معرفت است نه براى چيز ديگر.»58

 

پی نوشت ها
 
  1- طبرى، محمدبن جرير، تفسير طبرى، 62/ 25.2- عبداللّه بن احمد، السنه، /209.3- محمدابن عبدالوهاب، رسالة التوحيد، تصحيح شيخ سالم محمدحسين، /214.4- شرح الفقه الاكبر، امام اعظم ابوحنيفه، و شرح كتاب امام ملاعلى قارى حنفى،/ 66.5- علاقة الاثبات و التفويض،/ 46.6- علاقه الاثبات و التفويض، / 46 و ملل و نحل شهرستانى،/ 82.7- همان.8- همان.9- شهرستانى، عبدالكريم، ملل و نحل، 82/1.10- همان.11- ابوالعباس احمدتقى الدين ابن تيميه، المجموعة الكبرى،/ 201.12- شهرستانى، ملل و نحل،/ 82.13- اشعرى، على ابن اسماعيل، مقالات اشعريين، تحقيق از محمد يحيى‏الدين عبدالحميد، مكتبة العصرية، بيروت، 1419 ه ق، 218 /1.14- اشعرى، على ابن اسماعيل، الأبانه،/ 22.15- اللمع،/ 321.16- عبداللّه ابن احمد، السنه، /184.17 همان،/ 166.18- شرحى بر نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحديد، 223 /3، به نقل از التوحيد ابن خزيمهاين كتاب امروزه در دو جلد چاپ و منتشر مى‏شود و از منابع عمده فرقه وهابيت قرار گرفته است. محققان اهل سنت كه چنين مطالب مبتذل و جسم‏انگارى صريح در مورد خداوند را در آن برنمى‏تابيدند، به جرح و تخطئه و رد آن كتاب و تكفير صاحب آن برخاسته‏اند. مثلاً فخر رازى در تفسير آيه شريفه «ليس كمثله شى‏ء» (شورى / 12) از ابن‏خزيمه و كتاب التوحيد او ياد كرده و كتاب را ضاله و مطالب آن را بدعت و نويسنده آن (ابن خزيمه) را مشرك، جاهل، مسكين، كم‏عقل و ... ياد كرده است.19- جرجانى، شرح المواقف، 9 /8.20- شهرستانى، ملل و نحل 150 /1.21- همان 84 -82 /1.22- همان.23- جرجانى، شرح المواقف، 116 -115 /8.24- المكى عاملى، شيخ حسن، الالهيات على هدى الكلمات، الكتاب و السنه و العقل (محاضرات جعفر سبحانى)، /323.25- فخر رازى، اساس‏التقديس، /263.26- عمر عبدالسلام، مخالفة الوهابية للقرآن و السنه، /722.27- ابن تيميه، احمد تقى‏الدين، الرسائل و المسائل، 209 /5.28- ابن تيميه، تفسير سوره متبركه نور، /179 - 78.29- ابن تيميه، احمد تقى‏الدين، مجموع الكبرى فى مجموعة الرسائل الكبرى، /489.30- همان.31- ابن تيميه، احمد تقى‏الدين، الفتاوى الكبرى، بيروت، دارالمعرفة، 23-21 /5.32- همان.33- همان.34- ابن تيميه، الرسائل و المسائل، فصل الطرق المثبة فى اثبات اطلاق لفظ العرض و الجسم على‏اللّه، 109/5.35- ابن‏بطوطه، سفرنامه ابن‏بطوطه،/90.36- عمر عبدالسلام، مخالفه الوهابيه للقرآن والسنه، /72.37- جوزى، ابن قيم، مختصرالصواعق المرسله، چاپ اول، بيروت، 1405 ه ق، /112.38- تاريخ المذاهب الاسلامى، 218 /1.39- همان.40- همان.41- محمدبن عبدالوهاب، رسالة التوحيد،/ 215.42- همان.43- همان.44- عبداللّه‏بن باز، العقيدة الصحيح و نواقض الاسلام،/ 25.45- عبداللّه بن باز، فتاوى ابن باز، 226 /4.46- تاريخ المذاهب الاسلامى،219 /1 و 220.47- سيد ابوالحسن ندوى، ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمين، چاپ چهارم، /97.48- شهيد مرتضى مطهرى، مقدمه بر جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم، /264.49- عمر عبدالسلام، مخالفة الوهابية للقرآن و السنه،/ 9.50- الالهيات على هدى الكتاب، (محاضرات سبحانى)، / 32 به نقل ملل و نحل شهرستانى.51- تاريخ المذاهب الاسلامى، 218 /1.52- الالهيات على هدى الكتاب، /235.53- همان.54- عمر عبدالسلام، مخالفة الوهابية للقرآن و السنه،/ 105.55- همان.56- الالهيات على هدى الكتاب (محاضرات سبحانى)/ 321.57- تاريخ المذاهب الاسلامى،218 /1.58- طباطبايى، سيدمحمد حسين ، الميزان، 157 /8.
 

خشونت خانوادگى از منظر قرآن

برگزاری جلسه آموزش خانواده با موضوع آسیب های فضای مجازی و وظایف پدران و مادران با سخنرانی جناب سروان خانم اسلامی- واحد آبشناسان

خشونت خانوادگى از منظر قرآن

محمد بهرامي

چکیده: در اين نوشتار خشونت خانوادگى به عنوان يكى از بحران‏هاى خانوادگى به بحث و بررسى گذاشته شده است. نويسنده پس از آنكه خشونت خانوادگى در ايران را گزارش مى‏كند. از تعريف خشونت و پيشينه آن، خشونت خانوادگى دريك خانواده هسته‏اى، خشونت گرايان و قربانيان و نيز انواع خشونت همچون خشونت جسمى، روحى و روانى و مالى با توجه به آيات وحى سخن مى‏گويد. 
حسادت، باورهاى ناروا، مشكلات اقتصادى، بيمارى، بدآموزى، بدگمانى، كبر و خودبينى، حب دنيا، شهوت، خستگى، از عوامل اصلى خشونت در آيات وحى معرفى شده‏اند. 
والدين در مديريت خشم بايد نيكو رفتارى كنند. روحيه اعضاى خانواده زا بشناسند، از قربانى خشونت حمايت كنند و با خشونت‏گر برخورد كنند و ايجاد مهر و محبت در ميان اعضاى خانواده نمايند. 
تغيير وضعيت جسمى، سكوت، گوش دادن به سخنان خشونت‏گرا، توجه به آثار خشونت و وضو گرفتن از راههاى كنترل خشم شناخته مى‏شود. از سويى ديگر حكومت‏ها با وضع برخى قوانين و مقررات مى‏توانند در راستاى كنترال خشم قدم بردارند. 


كليد واژه‏ها: خشونت، خشونت خانوادگى، خشونت روحى، خشونت جسمى، خشونت مالى، خانواده، كنترل خشم.

نهاد خانواده در چند دهه گذشته به شدت گرفتار بحران شده است. خانواده‏هاى بسيارى در آمريكا و اروپا سال‏ها دست به گريبان بحران هستند. طلاق، مشكلات روحى و روانى افراد خانواده، بد رفتارى افراد خانواده با يكديگر، ازدواج گريزى، زندگى مجرّدى، افزايش سن ازدواج، خشونت، بى وفايى به زندگى زناشويى و... در شمار بحران هايى است كه بنيان خانواده را تهديد جدى مى‏كند تا آن جا كه پاپ بنديكت شانزدهم رهبر جديد كاتوليك‏هاى جهان درباره بحران خانواده هشدار مى‏دهد: 
«ژان پل دوم در بسيارى از مناسبت‏ها به بحران خانواده و سهم اين بحران در ضرر جدى به تمدن ما اشاره كرده بود، من نيز به نوبه خود نسبت به بحرانى كه خانواده اين عصر در آن گرفتار شده هشدار مى‏دهم.»1
بحران خانواده به عنوان يكى از دستاوردهاى زندگى صنعتى به سرعت از مرز آمريكا و اروپا گذشت و خانواده آسيايى و آفريقايى را گرفتار خود ساخت. در آغاز خانواده آسيايى و آفريقايى مقاومت و پايدارى بسيارى در برابر اين طوفان از خود نشان داد امّا شدت اين طوفان به اندازه‏اى شديد و سهمگين بود كه شمارى از خانواده‏ها تاب تحمّل خويش را از دست دادند و گرفتار بحران شدند.
موج بحران در كوتاهترين زمان از شرق آسيا به غرب آسيا رسيد و خانواده ايرانى خسارت سنگينى ديد. طلاق در خانواده ايرانى رو به فزونى نهاد، اعضاى خانواده گرفتار مشكلات عظيم و نگرانى‏هاى بسيار شدند، جوانان از ازدواج گريزان گشتند و روابط آزاد دختر و پسر كه چندى است در ميان بخش عمده‏اى از خانواده‏ها رسوخ كرده است، انگيزه تشكيل خانواده را از دختران و پسران ستانده است.
بر اساس آمار و اطلاعات موجود طلاق در سنوات گذشته سير صعودى يافته است. ميزان طلاق در فروردين 82 نسبت به مدت مشابه سال قبل 20% رشد يافته است و اين ميزان در شهر تهران نسبت به ديگر شهرهاى كشور رشد بيشترى نشان مى‏دهد تا آن جا كه بر اساس آمار 25% ازدواج‏ها در اين شهر به جدايى مى‏انجامد.2 و اين در حالى است كه در گذشته نه چندان دور طلاق امرى ناپسند شناخته مى‏شد و زن و شوهر خويشتن دارى و وفادارى بيشترى از خويش نسبت به حفظ كانون خانواده نشان مى‏دادند.
آمار و ارقام ياد شده تنها نشان از شكل قانونى و رسمى طلاق دارد در صورتى كه شكل ديگرى از طلاق كه در جامعه ايرانى به وفور ديده مى‏شود و از آن به طلاق عاطفى ياد مى‏كنند، همچون طلاق رسمى رو به افزايش است.
اين شكل از طلاق هر چند بنيان خانواده به عنوان يك نهاد اجتماعى را از ميان نمى‏برد، اما خانواده را چنان بى روح و تهى مى‏سازد كه عواقب طلاق رسمى را در پى دارد. بر اساس تحقيقات انجام گرفته در حدود 38% زن و شوهرها در خانواده ايرانى طلاق عاطفى دارند و به سمت خاموشى پيش مى‏روند3.
اگر اين آمار را به طلاق قانونى و شرعى بيفزائيم بيش از نيمى از خانواده‏هاى ايرانى به گونه‏اى مشكل دارند.
بحران ديگرى كه در ايران اسلامى كيان خانواده را به مخاطره افكنده است، افزايش سن ازدواج دختران و پسران است. بر اساس برخى آمارها سن ازدواج پسران به 30 سال و دختران به 25 سال رسيده است. اين در حالى است كه در گذشته ميانگين سن ازدواج بسيار كمتر از اين بود.
بحران اعتياد نيز بحران ديگرى است كه بنيان خانواده ايرانى را به لرزه افكنده است و در موارد بسيارى اين نهاد اجتماعى را به نابودى كشانده است. دبير كل ستاد مبارزه با مواد مخدر رياست جمهورى، معتادان كشور را چهار ميليون نفر مى‏داند و آمار اين ستاد را قطعى مى‏خواند. وزارت بهداشت آمار معتادان در سال 1380 را سه ميليون و هفتصد هزار نفر اعلام كرد و مركز جرايم و مواد مخدر سازمان ملل جمعيت معتادان ايران را سه ميليون نفر خواند. از اين تعداد معتاد بر اساس آمار و ارقام موجود در سال 93/1 78-77% معتادان مرد هستند و 9/6 درصد معتادان را زنان تشكيل مى‏دهند و در ميان معتادان مرد، 41% متأهّل و بقيّه مجرّد هستند.4
بنابراين اگر بر اساس آمار و اطلاعات ياد شده آمار معتادان ايران دست كم سه ميليون نفر باشند و دست كم 40% اين عده مردان متأهّل باشند، در اين صورت حدود يك ميليون و دويست هزار خانواده با بحران اعتياد درگير خواهند بود.

ادامه نوشته

قرآن و نقش تربيتى مادر در خانواده

 

قرآن و نقش تربيتى مادر در خانواده

سيد حسين هاشمي

چکیده: اين نوشتار به نقش تربيتى مادران در نهاد خانواده پرداخته و در بخش درآمدى نقش‏هاى سه گانه طبيعى زنان: دختر، همسر و مادر خانواده را به بحث نشسته و به اين نتيجه رسيده است كه قرآن بيشترين ستايش را از زنان در نقش مادرى داشته و در تقسيم وظايف ميان زن و شوهر كار تربيت فرزندان را به مادران سپرده است. رهيافت به اين وظيفه سپارى از سوى قرآن به باور نويسنده از دو راه ميسر است. دستورات صريح قرآن در واگذارى تربيت فرزندان به مادر و ارائه الگوهاى موفق مادران مربى كه در اين ميسر به سه نمونه از مادران الگوى قرآنى اشاره شده است: مادر مريم، مادر عيسى(ع) و مادر موسى(ع).
در پايان پژوهش، نويسنده به اثبات اين مدعا پرداخته است كه راز ستايش قرآن از مادران، نقش عمده و سرنوشت‏ساز آنان در تربيت فرزندان و نسل آينده اجتماع است. 


كليد واژه‏ها: خانواده، نقش‏هاى زنان، نقش دختران، نقش همسران، همسر ابراهيم(ع)، نقش مادران، تربيت فرزندان، وظايف خانواده، مادران الگو، مادر مريم، مريم، مادر عيسى(ع)، مادر موسى(ع)، ستايش مادران.

خانواده، هسته نخستين جامعه و از عوامل اصلى انتقال فرهنگ، انديشه، اخلاق و سنت‏ها و عواطف به نسلى پس از نسل ديگر است. در ميان اعضاى خانواده بيشترين سهم تأثيرگذارى بر فرزند از آن مادران است؛ به ويژه در خانواده‏هايى كه شيوه‏اى زيست‏طبيعى، و مطابق با الگوها و سنت‏اسلامى دارند؛ كه براساس آن شير مادر بهترين غذاى كودك و آغوش مادر بهترين جايگاه براى تربيت و پرورش كودكان شناخته مى‏شود. 
بر پاى‏بست همين نگرش، بارزترين و والاترين نقشى كه در كلام وحيانى قرآن، براى زنان ترسيم و مورد ستايش قرار گرفته شده نقش مادرى و عهده‏دارى تربيت فرزندان از سوى آنان است.

نقش‏هاى طبيعى سه‏گانه زنان

زنان به حكم طبيعت و دستگاه آفرينش در سه نقش طبيعى ابراز وجود مى‏كنند: نقش دخترى، نقش همسرى و نقش مادرى. از ميان اين هر سه نقش آن چه جايگاه و منزلت ويژه و شايسته تعظيم و تكريم به زن مى‏دهد، منزلت و جايگاه مادرى است.

نقش زن در جايگاه دختر خانواده

قرآن كريم از هر سه نقش پيشين سخن گفته است، اما نه به يك پيمانه و ارزش‏گذارى برابر و همسان؛ سخن قرآن از زن در نقش دختر خانواده، به سه ساحت برمى‏گردد:

يك: دفاع از منزلت انسانى دختران و زنان

قرآن كريم نسبت به جايگاه دختران و زنان توجّه داشته و همواره رفتار ظالمانه و ستمگرانه و تحقيرآميز عليه آنان را كه در بسيارى از فرهنگ‏ها از جمله عرب‏جاهلى رايج بوده است، مورد نكوهش قرار داده است.
قرآن در آيات و شيوه‏هاى بيانى مختلف، نگاه فرودستانه به دختران و زنان را نكوهش كرده و چنان نگره‏اى را با ارزش‏هاى انسانى و باورهاى توحيدى ناسازگار دانسته است:
«و لا تقتلوا اولادكم خشية إملاق نحن نرزقهم و ايّاكم إنّ قتلهم كان خطأً كبيراً» (اسراء / 31)
«و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد، ما آن‏ها و شما را روزى مى‏دهيم، مسلماً كشتن آن‏ها گناه بزرگى است.»
«و اذا الموءودة سئلت بأىّ ذنبٍ قتلت» (تكوير / 8 و 9)
«و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود: به كدامين گناه كشته شدند.»

ادامه نوشته

نقش خويشاوندان در تحكيم خانواده

نقش خويشاوندان در تحكيم خانواده

سيد ابراهيم سجادي

چکیده: اين مقاله نخست به پيشينه تاريخى خانواده، خويشاوندان و گونه تعامل آن دو، از منظر برون دينى و قرآنى اشاره مى‏كند. سپس به توضيح ديدگاه قرآن راجع به نقش خويشاوندان در تحكيم پايه‏هاى خانواده مى‏پردازد. در اين راستا از راهكار حقوقى و اخلاقى سخن مى‏گويد و زمينه‏هايى چون يافتن همسر همسان، پايدارى، استقلال و اصلاح روابط تنش آلود را مورد بررسى قرار مى‏دهد. 

كليد واژه‏ها: خانواده، خانواده گسترده، خويشاوندان، ارحام، پيوند خويشاوندى، تحكيم خانواده، همسان گزينى، صله رحم.

سخن نخست

از آغاز خلقت تا كنون، تمام انسانها، زندگى اجتماعى خويش را با عضويت در كانون خانواده و جمعى به نام خويشاوندان، آغاز نموده و خود نيز در پايه‏گذارى اين دو واحد اجتماعى، سهم گرفته و يا با چنين استعداد و آرزويى چشم از جهان فرو بسته‏اند. بدين ترتيب تقريباً هر انسانى در مسير طبيعى زندگى در كنار تجربه عضويت خانواده و خويشاوندان رسالت تشكيل خانواده و جمع خويشاوندى را نيز به عهده داشته است، تا از طريق تعدد و گسترش مجموعه‏هاى خانوادگى و خويشاوندى، زمينه پيدايش واحدهاى بزرگتر، به نام تيره و قبيله فراهم آيد.
قرآن با اشاره به ارزشى بودن شكل‏گيرى واحدهاى اجتماعى فوق و منشأ طبيعى پيدايش آنها يعنى ازدواج و حفظ سلسله نسب، مى‏گويد:
«هُوَ الَّذى خَلَقَ مِنَ المآءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ كَانَ رَبُّكَ قَدِيراً» (فرقان/54)
«و اوست كسى كه از آب، آدمى را آفريد پس او را نژاد - پيوستگى نسبى - و پيوند زناشويى - پيوستگى سببى - قرار داد و پروردگار تو تواناست.»
«وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُم مِنْ أنْفُسِكُمْ أزْوَاجاً وَ جَعَلَ مِنْ أزْوَاجِكُمْ بِنِينَ وَ حَفَدَة.» (نحل/72)
«خداوند براى شما از جنس خودتان، همسران و از همسرانتان براى شما فرزندان و نوادگان پديد آورد.»
«يَا أيُّهَا النَّاسُ اِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرِ وَ أُنثَى وَجَعَلَنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعارَفُوا» (حجرات/13)
«اى مردم! ما شما را از يك زن و مرد آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد.»
قرآن با به كارگيرى واژه‏هاى: «ازواجكم»، «بنين»، «حفدة»، «نسبا»، «صهرا» و «لتعارفوا» از اهميت و ارزشى بودن شناخت پيوندها و نسبتها، در خانواده و خويشاوندان، پرده بر مى‏دارد تا در سايه تأمين چنين شفافيتى جامه عمل پوشاندن به نظام حقوقى و اخلاقى پيشنهادى، در رابطه با اين دو حوزه حيات جمعى، امكان‏پذير گردد.
پيام ضمنى آيات فوق اين است كه ثبت دقيق ازدواجها به قصد نماياندن شفاف انتسابهاى ابوينى و خانوادگى، خواسته تمام اديان توحيدى را تشكيل مى‏دهد و بر همين اساس، ازدواج‏هاى كه با نامهاى: ازدواج ضمد، ازدواج اشتراكى، ازدواج جمعى، ازدواج اختلاطى1 و...، در تاريخ تشكيل خانواده آمده است و در آنهاانتساب واقع‏بينانه فرزندان به پدر ناممكن مى‏نمايد، جزء بدعتهاى جاهلانه بشرى و مخالف مشيت الهى، شمرده مى‏شود.
به هر حال، گرايش غالب، در مطالعات تبار شناختى و جامعه شناختى، با پيشينه نگرى و پيشنهاد قرآن، همخوانى، نشان مى‏دهد. اغلب انسان‏ها، تمايل دارند كه با نيروى نامرئى پيوند فاميلى و ازدواج، به نوعى سازمان يافتگى، تن در دهند و آگاهانه يا ناخودآگاه، آرزو دارند كه وصلتها بايد در دامن شبكه‏هاى خويشاوندى جوانه زده، پيوند خويشاوندى جديدى را بين دو خانواده پديد آورند و با شكوفايى و زاد و ولد، زمينه پيوندهاى جديد و شكل‏گيرى فاميل تازه‏اى را فراهم نمايند! به همين دليل در پژوهش جامعه شناختى آمده است:

ادامه نوشته