من مقداد، از صحابه ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و باقيماندگانِ بر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام هستم، اينجا در خانه ى مولايم على است و دَمْهاى غروبِ عزاى فاطمه دختر پيامبر.از وقتى خبرِ از دنيا رفتن فاطمه زهرا عليهاالسلام در مدينه پيچيده اين شهر يك پارچه عزا شده است. همانند روزى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفته بود. و من سراپا غيظم از اين مردم كه تا ديروز از صداى ناله ى فاطمه به همسرش اميرالمؤمنين عليه السلام شكايت مى بُردند و امروز اين گونه عزا نشان مى دهند. گويى همه بُهت زده شده اند و شهادتِ فاطمه عليهاالسلام آنان را از خواب بيدار كرده است ولو براى لحظه اى.شايد هم اين نقشه ى خود منافقين و غاصبين خلافت باشد! اين گونه مى كنند كه جناياتِ خودشان را بپوشانند و از يادها بيرون كنند. و اكنون اين آفتابِ مدينه است كه رو به مغرب گذارده و اين شهر مدينه زير نورِ غمناكِ غروب، كه با فقدان فاطمه غمناك تر مى نمايد.مردمِ مدينه اطراف خانه ى فاطمه عليهاالسلام را گرفته اند و منتظرند تا در نماز و تشييعِ او شركت كنند و جلوتر از همه همان دو نفر:ابوبكر و عمر!به راستى عجب مردمانى پيدا مى شوند. يك نفر نيست بگويد همين ديروز بود عمر همين در را به آتش كشيد؟ همين مردمان بودند كه هر كدام- براى اينكه از قافله عقب نمانند- دسته اى هيزم مى آوردند ، و همه اشان ناله ى فاطمه عليهاالسلام را شنيدند؟هنوز درِ خانه نيم سوخته است و آثار شعله بر در و ديوار نمايان. اين چه بازى و نفاقى است از خود نشان مى دهند. يا اينكه اين بار جمع شده اند تا به بهانه اى خانه را خراب كنند؟!! كهصداى ابوذر همه را به خود آورد:على مى گويد تشييع فاطمه به تأخير افتاد. و همگان خيال كردند مراسم تشييع فردا خواهد بود و به همين خيال رفتند.ما نيز پس از اندى به خانه هايمان بازگشتيم.نمى دانم چه قدر از شب گذشته بود كه درِ خانه ام به صدا درآمد. آمدم و فرستاده ى مولايم اميرالمؤمنين عليه السلام را ديدم كه براى نماز و تشييع فاطمه اش مرا نيز خوانده است!!حاضر بودم تمام هستى ام را از من بگيرند و اين افتخار نصيبم شود:شركت در نماز و تشييع و دفن ناموسِ پروردگار فاطمه زهرا عليهاالسلام.