فرزندان‌ يعقوب‌ كه‌ در ابتدا هفتاد نفر بودند روز بروز بيشتر شده‌ و تا زماني‌ كه‌يوسف‌ زنده‌ بود در عزت‌ مي‌زيستند.ولي‌ بعد از رحلت‌ يوسف‌،مقدمات‌ خواري‌آنان‌ كه‌ به‌ بني‌ اسرائيل‌ مشهور بودند

بدست‌ فراعنه‌ شروع‌ گرديد.پادشاهان‌ مصر از ترس‌ قوي‌ شدن‌ بني‌ اسرائيل‌ به‌ آزاروقتل‌ وپراكنده‌ كردن‌ آنان‌ پرداختند مخصوصا فرعون‌ زمان‌ حضرت‌ موسي‌ كه‌ به‌رامسس‌ دوم‌ مشهور بود دستور داده‌ بود تا پسرانشان‌ را بكشند ودخترانشان‌ را زنده‌نگه‌ مي‌داشتند و آنان‌ را به‌ شغلهاي‌ پَست‌ مي‌گماشتند.
تا اينكه‌ موسي‌ فرزند عمران‌ ويوكابد در مصر متولد شد و با اسباب‌ الهي‌ به‌ قصرفرعون‌ برده‌ شد ودر آنجا بزرگ‌ گرديد.سپس‌ به‌ پيامبري‌ رسيد.او با كمك‌ برادرش‌هارون‌ ،به‌ مبارزه‌ فرعون‌ طغيان‌ كار رفت‌ وعاقبت‌ پيروز گرديد.موسي‌ در سن‌ 126سالگي‌ وهارون‌ در 133سالگي‌ از دنيا رفتند وقبر موسي‌ در كوه‌ «نبأ» و هارون‌ در كوه‌«هور» در طور سينا مدفون‌ هستند.
پيروزي‌ موسي‌(ع‌)بر فرعونيان‌
چون‌ ظلم‌ فرعون‌ به‌ نهايت‌ رسيد،خداوند خواست‌ اورا نابود كند.شبي‌ فرعون‌در خواب‌ ديد كه‌ آتشي‌ از اطراف‌ بيت‌ المقدس‌ شعله‌ كشيد و خانة‌ او وبقيه‌ افرادش‌را سوزاند وفقط‌ بني‌ اسرائيل‌ سالم‌ ماندند.فرعون‌ هراسان‌ از خواب‌ بلند شد وتعبير كنندگاه‌ خواب‌را احضار نمود.واز آنها تعبير خواب‌ خودرا خواست‌.آنها گفتند پسري‌ از بني‌ اسرائيل‌ متولد مي‌شود كه‌ نابودي‌ تو به‌ دست‌ اوست‌.او سلطنت‌ تورا از بين‌مي‌برد.فرعون‌ امر كرد كه‌ فرزندان‌ تمام‌ زنان‌ حامله‌ رااگر پسر زائيدندبكشند.چندسال‌ اين‌ دستور را عملي‌ نمودند.بيماري‌ در بني‌ اسرائيل‌ افتاد كه‌ اكثربزرگان‌ آن‌ از بين‌ رفتند.ونزديك‌ شد كه‌ از مردان‌ كسي‌ باقي‌ نماند.عده‌اي‌ از فرعونيان‌نزد فرعون‌ آمدند وگفتند اين‌ بيماري‌ كه‌ دربني‌ اسرائيل‌ واقع‌ شده‌ كه‌ بزرگانشان‌ رامي‌كشد واز طرفي‌ بدستور تو نوزادان‌ پسر كشته‌ مي‌شوند،ديگر كسي‌ باقي‌ نمي‌ماندكه‌ بما خدمت‌ كند.فرعون‌ دستور داد تا يكسال‌ پسران‌ را بكشند ويكسال‌نكشند.هارون‌ برادر موسي‌(ع‌) در سالي‌ متولد شد كه‌ كودكان‌ را نمي‌كشتند.وموسي‌(ع‌) هم‌ در سالي‌ متولد شد كه‌ مي‌كشتند.هارون‌ يكسال‌ وسه‌ ماه‌ ازموسي‌(ع‌)بزرگتر بود.در روايتي‌ ساحران‌ به‌ فرعون‌ گفتند مادر كتابها ديده‌ايم‌ كه‌ آن‌نوزاد از صلب‌ عمران‌ است‌.عمران‌ كه‌ در پنهاني‌ ايمان‌ داشت‌ وايمان‌ خودرا پنهان‌مي‌كرد،از خواص‌ فرعون‌ بود.فرعون‌ به‌ او گفت‌ كه‌ نبايد يكساعت‌ از من‌ غايب‌شوي‌!وشب‌ وروز نزد من‌ باشي‌!عمران‌ قبول‌ كردوشب‌ وروز نزد فرعون‌ بود.يكشب‌فرعون‌ روي‌ تخت‌ خوابيده‌ بود وعمران‌ همسرش‌ را ديد كه‌ فرشتگان‌ اورا بدون‌اينكه‌ نگهبانان‌ ببينند،نزد عمران‌ آوردوهمان‌ شب‌ نطفه‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌) بسته‌شد.مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌) به‌ خانه‌اش‌ رفت‌ واثر حمل‌ ظاهرشد.عمران‌ از اين‌ امرترسان‌ شد وخبر به‌ فرعون‌ رسيد.زنان‌ را براي‌ بررسي‌ حال‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)نزد او فرستادند.به‌ امر الهي‌ حمل‌ به‌ پشت‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)برد تا زنان‌نتوانند پي‌ به‌ حمل‌ ببرند.بعد از مدتي‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌)متولد شد.فرعون‌ متوجه‌شد ومأمورين‌ خود را به‌ خانه‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)فرستاد.مادر حضرت‌موسي‌(ع‌)از ترس‌ مأمورين‌ فرعون‌ اورا در تنوري‌ نهاد.خاله‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌)كه‌خبر نداشت‌،آتش‌ در تنور انداخت‌ ومشغول‌ پختن‌ نان‌ شد!مأمورين‌ چيزي‌ نديدندوبه‌ فرعون‌ خبر دادند كه‌ خبر دروغ‌ بوده‌ است‌.فرعون‌ خوشحال‌ شد.اما مادرحضرت‌ موسي‌(ع‌)بالاي‌ تنور آمد وديد كه‌ آتش‌ در تنور است‌.از خواهرش‌ حال‌حضرت‌ موسي‌(ع‌)را پرسيد.گفت‌ من‌ چيزي‌ نديدم‌.ناگاه‌ چشمش‌ به‌ حضرت‌موسي‌(ع‌)افتاد كه‌ در تنور نشسته‌ و آتش‌ گرداگرد او حلقه‌ زده‌ ولي‌ هيچ‌ آسيبي‌ به‌حضرت‌ موسي‌(ع‌)نرسانده‌ است‌.اورا بيرون‌ آورد ومخفي‌ كرد.«واوحينا الي‌ ام‌ّموسي‌ اَن‌ ارضِعيه‌ فاذا خفت‌ِ عليه‌ فالقيه‌ في‌ اليم‌.»به‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)وحي‌ كرديم‌ كه‌ اورا شير بده‌ وهرگاه‌ بر او ترسيدي‌،اورا در دريا بيانداز.ونترس‌ كه‌ مااورا بتو بر مي‌گردانيم‌.واورا پيامبر مي‌نمائيم‌.
مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)نزد حبيب‌ نجار كه‌ از مؤمنين‌ بود رفت‌ وصندوقي‌درست‌ كرد وطبق‌ روايتي‌ جبرئيل‌ گفت‌ من‌ نجارم‌ ،نجاري‌ مي‌كنم‌.مادر حضرت‌موسي‌(ع‌)گفت‌ برتي‌ ما صندوقي‌ درست‌ نما.جبرئيل‌ فرمود همان‌ صندوقي‌ كه‌مي‌خواهي‌ برايت‌ درست‌ مي‌كنيم‌.اين‌ بود كه‌ صندوق‌ ساخته‌ شدوبه‌ مادر حضرت‌موسي‌(ع‌)دادند.او كودكش‌ را در صندوق‌ نهاده‌ وبه‌ رود نيل‌ انداخت‌.
مادر موسي‌چو موسي‌را به‌ نيل 
‌درافكند به‌ گفته‌ رب‌ّ جليل‌
خود ز ساحل‌ كرد با حسرت‌ نگاه 
‌گفت‌ كي‌ فرزند خرد بي‌ گناه‌
گر فرامشت‌ كند لطف‌ اله 
‌چون‌ رهي‌ زين‌ كشتي‌ بي‌ ناخدا
وحي‌ آمد كه‌ اين‌ چه‌فكرباطل‌است‌
رهرو ما اينك‌ اندرمنزل‌ است‌
ماگرفتيم‌ آنچه‌ را انداختي 
‌دست‌ حق‌ را ديدي‌ نشناختي‌
در تو تنها عشق‌ مادريست‌ 
شيوة‌ ما عدل‌ بنده‌ پروريست‌
خلاصه‌ وقتي‌ مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)،موسي‌ را به‌ نيل‌ انداخت‌،آب‌ صندوق‌ رابه‌ در قصر فرعون‌ برد.فرعون‌ با زن‌ خود كنار آب‌ نشسته‌ بود كه‌ صندوق‌ را روي‌ آب‌ديدند.مأمورين‌ صندوق‌ را براي‌ فرعون‌ بردند.ديد كه‌ يك‌ كودك‌ خوش‌ منظر است‌وبروايتي‌ در چشمان‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌) يك‌ حالتي‌ بود كه‌ هركه‌ اورا مي‌ديد به‌ اوعلاقه‌مند مي‌شد.فرعون‌ وزنش‌ چون‌ اورا ديدند در دلشان‌ به‌ او علاقه‌مندشدند.مادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)خواهرش‌ كلثوم‌ را براي‌ اطلاع‌ از وضع‌ كودكش‌فرستاد.وقتي‌ برگشت‌ خبر سلامتي‌ اورا آورد.بدستور فرعون‌ اورا موسي‌ نام‌نهادند.مو يعني‌ آب‌ وسي‌ بمعناي‌ چوب‌ است‌ چون‌ اورا از آب‌ وچوب‌ يافتند.سپس‌بدنبال‌ دايه‌اي‌ گشتند كه‌ اورا شير بدهد.هر زني‌ آوردند،حضرت‌ موسي‌(ع‌) سينه‌اورا نمي‌گرفت‌.تا اينكه‌ كلثوم‌ به‌ آنها گفت‌ من‌ زني‌ را سراغ‌ دارم‌.گفتند برو واورابياور.او رفت‌ ومادر حضرت‌ موسي‌(ع‌)را آورد.در اين‌ موقع‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌)گريه‌مي‌كرد ولي‌ وقتي‌ مادرش‌ سينه‌ به‌ دهانش‌ گذاشت‌،فوري‌ سينه‌ اورا بگرفت‌. فرعون‌گفت‌ توكيستي‌كه‌ اين‌ كودك‌ سينه‌ تورا گرفت‌؟گفت‌ من‌ زني‌ خوشبو و شيرين‌ شير وپاك‌ هستم‌.لذا هيچ‌ طفلي‌ نيست‌ كه‌ به‌ سينه‌ من‌ ميل‌ نكند.فرعون‌ دستور داد مزدي‌براي‌ او قرار دادندوهر هفته‌ يكروز او را نزد فرعون‌ بياورد.مادر حضرت‌موسي‌(ع‌)خوشحال‌ شد وكودكش‌ را به‌ خانه‌ برد.