گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازه‏اى در زمين رخ‏ داده؟
پاسخ داد:محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)بدنيا آمده.
شيطان پرسيد:مرا در او بهره‏ اى هست؟گفت:نه.
پرسيد:در امت او چطور؟
گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود و راضي ام.
و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده ‏چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت و نامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت و جنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطر ولادت همان پيغمبرى است كه در كتاب هاى ما ذكر شده كه ‏چون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع ‏گردند. و چون صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودند آمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟
گفتند:نه.
گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبران‏ است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.
اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و به خانه‏ هاى‏ خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خود بازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بن‏ عبدالمطلب پسرى متولد شده.
اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اين‏ مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد از آن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهيد.
قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را ب‏بيند،و چون مولود را آوردند و يوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد و چشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراين وقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودى‏ عارض شد و به زمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.
يهودى برخاست و گفت:آيا مى‏ خنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما می ‏نهد...
قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف ‏مى ‏كردند.
و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت‏ بالا از مردى از اهل كتاب نقل كرده آن مرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت:نبوت ‏از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسى‏ است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!
قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابى‏ كه ديد آنها خشنود شدند بديشان گفت:خرسند شديد! به خدا سوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه ‏زبان زد مردم شرق و غرب گردد.
ابوسفيان از روى تمسخر گفت:او به مردم شهر خود تسلط مى ‏يابد!
و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث در روايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حواد ث‏قبل از بعثت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)ذكر شده نه مقارن ولادت.
مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخ‏ طبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايت شده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمع ‏الآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها و تيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اين باره نقل ‏كرده (4) و از ابى بن كعب نيز حديثى در اين مورد نقل كرده‏ اند كه ‏گفته است:
«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسول‏ الله(صلی الله علیه و آله و سلم)» (5) و در اشعار بعضى از شاعران ‏عرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعار زير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مى‏ گويد:
و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميل ‏و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل.
اكنون جاى يك سوال هست كه اگر كسى بگويد:آيا نظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟
كه ما در پاسخ اين سوال مى‏ گوئيم:اولا اگر حديث و روايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابت‏ شد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديث ‏و روايت مى ‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول و اعتبار سند و به اصطلاح‏«صغراى قضيه‏»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمى ‏تواند داشته باشد،وگرنه كدام ‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبع‏ وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثى ‏محكم تر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمه‏ معصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!
مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم‏ آنهايند؟ و معيار صحت و سقم همه دانش هاى بشرى گفتار آنها است؟
و ثانيا مى‏ گوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخورده ‏اى از گذشتگان و زمان هاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اين‏ روايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟
جائى كه مقدس‏ ترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنه مه ‏نسخه‏ هاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمانها بوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏ دينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در امان‏ نبوده،و طاغوت هاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها را به نفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كرده ‏اند،ديگر چگونه كتاب هاى‏ تاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانه‏ ها با نسخه‏ هاى خطى‏ منحصر به فرد يا نگشت‏ شمارى وجود داشته مى ‏تواند مورد اعتماد باشد؟
و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كه‏ اوضاع و احوال آن زمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همه‏ وقايعى كه در آن زمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت و نگارش ‏شده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتوانند از هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مى‏ افتاد‏م طلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟مگر امروزه با تمام اين‏ وسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهواره ‏ها و... چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مى‏ توان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و به دور از سياست ها و اختناق ها و خارج از كانال هاى مخصوص و صافي هاى انحصارى ‏مى‏ توانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى كه ‏بصورت معجزه آسمانى براى شكست‏ يك قدرت طاغوتى و يك ‏دربار سلطنتى به وقوع پيوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال‏«شق ‏القمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى‏ باشد و به گفته ‏دكتر سعيد بوطى -نويسنده مصرى- در كتاب فقه السيرة از امور متفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخ هاى ‏گذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سرد شدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريا به وسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاى‏ جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسيح و امثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و روايات‏ ديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مى‏ شود؟!...
و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته‏ در انحصار طاغوت هاى زمان بوده- چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه ‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوت ها قيام مى‏كرده و مبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و به هر وسيله مى‏ خواسته ‏اند آنها را افرادى‏ ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازه ‏نمى ‏دادند آنها را به عنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه را دارند معرفى كنند،و به همين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشان‏ انجام مى ‏شده انكار كرده و يا توجيه مى‏ نمودند،و اگر كتاب هاى‏ آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات به جاى نمانده ‏و بدست ما نرسيده بود...
چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزه‏ مذهبى داشته و ادامه آن را نيز به يارى خدا همان انگيزه مذهبى و عشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده و بر ضد طاغوت هاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مى‏ بينيم ‏كه هر حركتى به نفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانند راهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه در داخل و يا خارج انجام‏ مى ‏گيرد اصلا منعكس نمى‏ شود و در راديوها و وسائل ارتباط جمعى ذكرى از آن نمى ‏شود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب- مانند اجتماعات اندكى كه جمعا به صد نفر نمى ‏رسد با آب و تاب در همه رسانه ‏هاى گروهى به عنوان يك حركت ضد رژيم نه يكبار بلكه چند بار پخش مى‏ گردد.
و به همين دليل ما مى‏ گوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخ هاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيست‏ بجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى كه شده‏ تاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويم‏ براى تطبيق اين روايات با تاريخ دست‏به توجيه و تاويل هاى‏ نامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آن عمل را محكوم كرده و دليل برضعف ايمان و غرب‏ زدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم
********************************************
1- يعنى او را به كنار خانه كعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شياطين و دشمنان،بدنش را به چهار گوشه كعبه ماليد.
2- صحيح البخارى ج 6 ص 73.
3- سوره جن آيه 9.
4- مفاتيح الغيب ج 8 ص 241.
5- بحار الانوار ج 15 ص 331