یک جرعه کوثر



فاطمه جان! آمدنت را به خاطر می آورم؛

تو را از بهشت آورده بودند. یادت می آید؟!

پدر، چهل روز هجران دید؛

راست می گویم، فاطمه جان!
از خلوتِ «حرا» بپرس!


و مادر، چقدر رنج کشید از زخم زبان های زنان قریش و بنی هاشم!
و «مریم» آمد؛ و «آسیه» و «ساره» هم بودند؛
و همه اینها فقط به خاطر تو بود.

تو آمدی و تا واپسین روزهای زندگیِ مادر، با او بودی.
آن روزهای تلخ اسارت را به خاطر داری؟


چشم های مادر، سنگین شده بود و تو در کنارش بودی.
انگار تو مادر بودی و او فرزند!

همان سان که «مادر پدر» نیز شدی و مادر فقط چن
د روز پیش از آزادی، پرواز کرد!


چقدر رنج کشیدی، فاطمه جان!

پیش از هجرت... و چقدر محجوب بودی،
آن گاه که به خانه علی علیه السلام رفتی.

و تو ـ هیچ گاه ـ از او چیزی نخواستی.



مهدی خلیلیان