فصل 1
«خديجه» ناگهان از جا برخاست. احساسى شگفت در جانش تراويد:

احساسى سرشار از شادمانى و آرزو؛ همانندِ نورى در تاريكى...

با خود انديشيد: «اين موج سبكبار شادى از كدام سو مى آيد؟».

و هر چه انديشيد، به پاسخى روشن دست نيافت.

اينك، چندى بود كه هر چه پيرامون او مى گذشت

سراسر حُزن و اندوه بود و تلخى و نوميدى را ارمغان مى آورد.

او به چشم خود مى ديد كه چگونه مردم «قريش» همسرش را مى آزارند،

به او ستم مى كنند، به ريشخندش مى گيرند...

و دروغگويش مى شمارند؛ او را كه راستگويى اَمين بود.

لحظه اى با خود گفت: «شايد اين، نشانه ى يك باردارى ديگر است؛

باردارى بهارانِ امّيد و زندگى!» امّا چگونه؟

مگر پيش از اين، «عبداللّه» و «قاسم» با پَركشيدنى زود هنگام،

او را در اندوهى ژرف رها نكرده بودند؟

و به راستى كه اين غم همانند زخمى هميشه تازه، بر جانش نشسته بود...

ناگاه به خود آمد: نه! او اميدوار بود.

در ژرفناى جان خود، اميد را حس مى كرد

كه همانند شكوفه اى بهارى، رو به شكفتن و بالندگى دارد.

اين باردارى، امّا، چيز ديگرى بود. احساس مى كرد سبك شده است،

گويى در آستانه ى پرواز است. آرامشى خاص در وجودش جريان داشت؛

همچون جوشيدن و جارى شدن چشمه اى زلال و خوشگوار...

و اين، با احساسى ديگر نيز درآميخته بود:

هاله اى از نور، به زلالى و نَرمى، پيرامون چهره اش در گردش بود...

اين باردارى نشانه اى ديگر هم داشت:

جز خرماىِ تَر و انگور، دلش هواى چيز ديگرى نداشت!