بهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها
آن شب، خواب هرگز به چشمان فاطمه راه نيافت.
به پدرش مى انديشيد كه مكّه را با بيم و انتظار وداع مى گفت
و به سوى سرنوشتى ناپيدا مى رفت؛
و نيز به جوانِ ابوطالب كه در خوابگاه وى آرميده بود
و به زودى شمشير قبائل، او را در مى ربود.
و راستى كه اين شب، باردار رويدادى عظيم و ناگهانى بود.
فاطمه، جان خويشتن را خاضعانه به درگاه خدا برده بود
و از او مى خواست تا پدرش را يارى كند،
همان سان كه پيشتر «موسى» را يارى كرده بود؛
و نيز پشتيبان فرزند «بزرگِ سرزمين بطحا» باشد.
ناگاه گرگ ها به خانه ى پيامبر هجوم آوردند.
شمشيرها و دشنه ها به سوى مردى نشانه رفتند كه زير عباى سبز يَمَنى آرميده بود.
جوان همچون شيرى خشمگين از بستر خويش برخاست
و شمشير يكى از مهاجمان را كه همگى از بيم اين رويداد
در جاى خود خشكيده بودند از كف وى بيرون كشيد.
يكى فرياد برآورد:
- محمد كجاست؟
و پاسخى به استوارى كوه «حرا» به سوى او بازگشت:
- من وكيل او نيستم.
نفس صبح برآمد و مكّه با خبرهاى طوفانى بيدار شد.
محمّد ناپديد شده بود و اكنون به سوى «يثرب» پيش مى رفت.
سوارانى سرسخت همه جاى صحرا را
در جستجوى اين مرد گريزپا مى كاويدند.
هيچ كس از جاى پيامبر آگاه نبود،
مگر جوانى بيست ساله كه اكنون به تنهايى
به غارى در كوه «ثور» بازگشته بود،
همان جا كه پس از ايمنى يافتنِ پيامبر با او وداع كرده بود.
على بازگشت تا از پيكر خويش غبار راه بتكاند
و در وصاياى پيامبر بينديشد.
اينك يك مسؤوليت بزرگ بر عهده ى او باقى مانده بود:
بازگرداندن امانت ها به صاحبانشان؛
و نيز همراه بردن «فاطمه»ها و مسلمانان ناتوان به يثرب.
على شترى خريد و پنهانى به مادرش «فاطمه» دختر «اسد» پيغام داد
كه براى هجرت آماده گردد
و نيز «فاطمه» دختر «محمّد»،
«فاطمه» دختر «حمزه»،
و «فاطمه» دختر «زبير» را آگاه سازد.
كاروان «فاطمه»ها در راه شد و على، پياده، جلودار كاروان گشت.
«امّ ايمن» و «ابو واقد» نيز از پى آنان به راه افتادند.
ايشان، آرام و پنهانى، شبانه به «ذى طوى» رفتند،
جايى كه على با ايشان وعده نهاده بود.
ابوواقد مركب را شتابان به پيش مى راند
و على مى دانست كه چه بيم و اضطرابى در اعماق جان او موج مى زند:
قريش هرگز از اين گناه ابو واقد چشم نمى پوشيدند!
على با نوايى آرام بخش بانگ برآورد:
- ابوواقد! با زنان بيش از اين مدارا كن.
نزديك به «ضجنان»، هشت سوار غبار برانگيز در چشم كاروان نمايان شدند.
سواران بسى خشمگين بودند و از چشم هاشان آتش مى جهيد.
على به ابوواقد و امّ ايمن ندا داد:
- شتر را دور كنيد و پايش را در بند سازيد.
به پدرش مى انديشيد كه مكّه را با بيم و انتظار وداع مى گفت
و به سوى سرنوشتى ناپيدا مى رفت؛
و نيز به جوانِ ابوطالب كه در خوابگاه وى آرميده بود
و به زودى شمشير قبائل، او را در مى ربود.
و راستى كه اين شب، باردار رويدادى عظيم و ناگهانى بود.
فاطمه، جان خويشتن را خاضعانه به درگاه خدا برده بود
و از او مى خواست تا پدرش را يارى كند،
همان سان كه پيشتر «موسى» را يارى كرده بود؛
و نيز پشتيبان فرزند «بزرگِ سرزمين بطحا» باشد.
ناگاه گرگ ها به خانه ى پيامبر هجوم آوردند.
شمشيرها و دشنه ها به سوى مردى نشانه رفتند كه زير عباى سبز يَمَنى آرميده بود.
جوان همچون شيرى خشمگين از بستر خويش برخاست
و شمشير يكى از مهاجمان را كه همگى از بيم اين رويداد
در جاى خود خشكيده بودند از كف وى بيرون كشيد.
يكى فرياد برآورد:
- محمد كجاست؟
و پاسخى به استوارى كوه «حرا» به سوى او بازگشت:
- من وكيل او نيستم.
نفس صبح برآمد و مكّه با خبرهاى طوفانى بيدار شد.
محمّد ناپديد شده بود و اكنون به سوى «يثرب» پيش مى رفت.
سوارانى سرسخت همه جاى صحرا را
در جستجوى اين مرد گريزپا مى كاويدند.
هيچ كس از جاى پيامبر آگاه نبود،
مگر جوانى بيست ساله كه اكنون به تنهايى
به غارى در كوه «ثور» بازگشته بود،
همان جا كه پس از ايمنى يافتنِ پيامبر با او وداع كرده بود.
على بازگشت تا از پيكر خويش غبار راه بتكاند
و در وصاياى پيامبر بينديشد.
اينك يك مسؤوليت بزرگ بر عهده ى او باقى مانده بود:
بازگرداندن امانت ها به صاحبانشان؛
و نيز همراه بردن «فاطمه»ها و مسلمانان ناتوان به يثرب.
على شترى خريد و پنهانى به مادرش «فاطمه» دختر «اسد» پيغام داد
كه براى هجرت آماده گردد
و نيز «فاطمه» دختر «محمّد»،
«فاطمه» دختر «حمزه»،
و «فاطمه» دختر «زبير» را آگاه سازد.
كاروان «فاطمه»ها در راه شد و على، پياده، جلودار كاروان گشت.
«امّ ايمن» و «ابو واقد» نيز از پى آنان به راه افتادند.
ايشان، آرام و پنهانى، شبانه به «ذى طوى» رفتند،
جايى كه على با ايشان وعده نهاده بود.
ابوواقد مركب را شتابان به پيش مى راند
و على مى دانست كه چه بيم و اضطرابى در اعماق جان او موج مى زند:
قريش هرگز از اين گناه ابو واقد چشم نمى پوشيدند!
على با نوايى آرام بخش بانگ برآورد:
- ابوواقد! با زنان بيش از اين مدارا كن.
نزديك به «ضجنان»، هشت سوار غبار برانگيز در چشم كاروان نمايان شدند.
سواران بسى خشمگين بودند و از چشم هاشان آتش مى جهيد.
على به ابوواقد و امّ ايمن ندا داد:
- شتر را دور كنيد و پايش را در بند سازيد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 19:1 توسط اكبر احمدي
|

اين وبلاگ به فضل وياري خدا در راستاي جنگ نرم راه اندازي شده است وبيشتر مطالب آن در خصوص قرآن ؛ مسائل اعتفادي ؛ مذهبي وتربيتي مي باشد