بیست و سه سالش بود ، جراح به پیغمبر گفت : نود زخم خورده ، همه را بستم اما یک تیر به عصب استخوان پا فرو رفته تا می خواهم آن را دربیاورم شدید ناله می زند ، من هم می دانم دردش خیلی است ، نمی گذارد آن را دربیاورم ، چکار کنم ؟ پیغمبر فرمود : صبر کن وقت نماز بشود .


خنجر الماس چو بینداختند
چاک به تن چون گلش انداختند
گُل گُل خونش به مصلی چکید
گشت چو فارغ ز نماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای من
ساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند باز
گفت که سوگند به دانای راز
کز علل تیغ ندارم خبر
گر چه زمن نیست خبردارتر
« جامی » از آلایش تن پاک شو
در قدم پاک روان خاک شو
شاید از این خاک به گردی رسی
گرد شکافی و به مردی رسی