سه دهه انس با زندان(2)
عموما از زندانبان هاي خشن و بي رحمي همچون سرهنگ محرري يا سرهنگ زماني زياد ياد مي شود. زندانبان هاي خوب هم داشتيد؟
ما که در جلسه نشستيم، آقاي محرري رو کرد به شهيد عراقي و گفت: «اين کار شکستن تابلوي اعليحضرت و شهربانو انجام شده است. حالا شما دو نفر بايد به ما کمک کنيد تا بتوانيم فرد يا افرادي را که اين کار را کرده اند، پيدا کنيم.» من گفتم: «ما چه کمکي مي توانيم به شما بکنيم؟ شما مي گوئيد تابلوهاي شاه و فرح در زندان خرد شده است. من که اصلا خبر ندارم». رو کرد به عراقي و گفت: «عراقي! تو و عسگراولادي متهم هستيد که شکستن عکس هاي شاه و فرح را در زندان فرماندهي کرده ايد.» شهيد عراقي جواب داد: «سرهنگ دست وردار.» همين جوري صحبت مي کرد. گفت: «سرهنگ دست وردار. اين چه حرفيه مي زنيد؟» من گفتم: «اجازه مي دهيد مطلبي را عرض کنم؟» گفتند: «بفرماييد.» گفتم: «اگر ما بخواهيم که اين کار را بکنيم اول بايد اسکناس را از جيبمان دربياوريم و عکس شاه و فرح را از آن پاره کنيم و در بياوريم. ما اگر قرار باشد چنين کاري را بکنيم بايد کاري بکنيم که عکس شاه و فرح از اسکناس ها برداشته شود. شما بدانيد اگر من و عراقي احساس وظيفه کنيم، همين الان جفت پا مي زنيم روي ميز شما و عکس شاه و فرح را از ديوار برمي داريم. برداشتن عکس شاه و فرح از ديوار زندان در شرايط حاضر وظيفه ما نيست.» يک افسر ساواک بود از من پرسيد: «چرا وظيفه شما نيست؟» گفتم: «تا وقتي که عکس شاه در اسکناس در جيب من است، براي چي عکس شاه و فرح را از ديوار بردارم؟» در همين حين سرهنگ کوهرنگي رو به بقيه کرد و گفت: «کار اينها نيست».
ذکر اين نکته را ضروري مي دانم که من، شهيد عراقي، آيت الله طالقاني و مهندس بازرگان، درباره سرهنگ اسدي، سرهنگ تيموري، و همين سرهنگ کوهرنگي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي شهادت داديم که آدم هاي خوبي بودند و در زندان با زندانيان بدرفتاري نداشتند و همين شهادت ما 4 نفر و برخي ديگر از زندانيان باعث شد که بعد از پيروزي انقلاب اسلامي اين آقايان به خدمات دولتي خود مشغول باشند و به مراحل پايان خدمت خود برسند.
به ورود مجاهدين خلق (منافقين) و چريک هاي فدايي خلق اشاره کرديد. از چه مقطعي بحث و مناظرات درون زنداني بين شما و گروه هاي تازه وارد به زندان شروع شد؟
مبناي گرايش برخي از اعضاي مجاهدين خلق به مارکسيسم اين بود که آنها مي گفتند اسلام با علم مخالف نيست، پس اسلام با مارکسيسم هم که يک مکتب علمي است مخالف نيست. آنها اشتباه مي کردند و نمي دانستند که مارکسيسم يک مکتب کاملا غير علمي است و هيچ مبناي درست علمي ندارد و به ظاهر علم را مستمسک ايدئولوژي خود قرار داده است. امروزه باطل بودن نظرات علمي و فلسفي و اقتصادي مارکسيست ها بر همه روشن شده است. البته در ميان آنها بچه هاي مسلمان و مذهبي هم بودند. واقعا برخي از آنها بچه هاي به شدت مذهبي بودند. نماز شب خواندن محمد حياتي و ابريشم چي را خودم ديده بودم. برخي از اينها به تدريج از اسلام بريدند.
در زندان مشهد ما با آقاي طبسي و آقاي شهيد هاشمي نژاد هم سلول بوديم. اين دو بزرگوار هم به خاطر مبارزه با رژيم شاه به زندان افتاده بودند و ما در مدتي که در زندان مشهد بوديم، با اينها حشر و نشر داشتيم. کاظم شفيعيها در زندان مشهد از سران مارکسيست زندان شد، يعني از عناصر مجاهدين خلقي بود که مارکسيست شد. در زندان مشهد 11 نفر از عناصر مجاهدين خلق، اعلام مارکسيست شدن کردند، يعني مارکسيسم را رسما به عنوان ايدئولوژي پذيرفتند. از جمله اين 11 نفر کاظم شفيعيها بود. کاظم بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به سازمان پيکار در راه آزادي طبقه کارگر پيوست و جزو موسسين سازمان پيکار شد. فرداي صبح روزي که 11 نفر از مجاهدين خلق در زندان مشهد از اسلام بريدند و به مارکسيسم پيوستند، من آقاي طبسي را در حياط زندان مشهد ديدم. دستش عصا گرفته بود و به شدت مي لرزيد. از اين اتفاق ناگوار به شدت ناراحت بود. غصه و افسوس مي خورد که چرا اين جوان ها به مارکسيسم گرايش پيدا کردند. من او را دلداري دادم و خواستم مواظب سلامتش باشد. ايشان و شهيد هاشمي نژاد خيلي از اين مسئله ناراحت بودند.
بعد از اين اتفاق ما مذهبي ها در زندان مشهد بيشتر تحت فشار و بايکوت قرار گرفتيم. البته ما براي اينکه رژيم شاه و ساواک از اين اتفاق سوءاستفاده نکنند، هيچ گونه برخورد و تنشي را به وجود نمي آورديم، فقط از طريق ملاقاتهايي به سردمداران نهضت در بيرون از زندان خبر مي داديم و تغيير و تحولات درون زندان را به بيرون گزارش مي کرديم تا انقلابيون مسلمان در جريان تغيير مواضع برخي از عناصر مجاهدين خلق و مارکسيست شدن آنها قرار بگيرند. براي آيت الله خامنه اي (رهبر معظم انقلاب)، به آيت الله طالقاني و... پيغام مي داديم و جريانات را براي اينها تشريح کرديم. اينها نيز به ما سفارش کردند که در درون زندان با اينها مقابله نکنيد. من در جواب پيغام آيت الله خامنه اي و آيت الله طالقاني پيام دادم که نگران نباشيد ما با اينها در درون زندان مقابله و کار سياسي نمي کنيم. چون مي دانيم ساواک و شاه مي خواهند از اين جريان و از اين تغيير مواضع عليه انقلاب اسلامي و مبارزين مسلمان سوءاستفاده کنند.
مدتي بعد من را از زندان مشهد به زندان قصر تهران بازگرداندند. من و عده اي از زندانيان مشهد بوديم. هنگام بازگشت من به تهران، من و کاظم شفيعيها را با هم به يک دستبند زنجير کرده بودند. از مشهد تا تهران دستبند من و کاظم شفيعيها يکي بود. قصد ساواک از کنار دست قراردادن من و کاظم که مارکسيست شده بود، اين بود که ما با هم درگير شويم. اما من زيرکي به خرج دادم و نگذاشتم اتفاقي بيفتد.
کاظم بعد از اينکه مارکسيست شد، در زندان مشهد با من قطع رابطه کرد. حتي وقتي من در راهرو زندان به او سلام مي کردم، جواب سلام من را نمي داد و رويش را برمي گرداند. وقتي من و کاظم را سوار قطار کردند، من رو به کاظم کردم و گفتم: «کاظم هر چه بودي و هرچه هستي گذشته. الان من و تو را به يک دستبند زده اند. بيا با هم صحبت کنيم.» از قطار ما را آوردند زندان اوين. من و کاظم را در يک سلول انداختند. سلول هاي اوين جديد. کاظم را من از قبل مي شناختم. از خانواده متدين و قديمي و اصيلي بود. در آن چند روزي که من و کاظم هم سلولي بوديم، خيلي با هم صحبت و بحث کرديم. مثلا يکي از بحث هايمان اين بود. به کاظم گفتم: «هدفتان چيست؟» گفت: «ما مي خواهيم خلق ها حاکم شوند.» گفتم: «اگر تا زنده بودي و خلق ها حاکم نشدند، چه مي شود؟» گفت: «هيچي.» گفتم: «چيز برتري را احتمال نمي دهي؟» گفت: «نه.» گفتم: «شما در صحبت هايتان مي گوئيد انسان پس از مرگ هيچ سرنوشتي ندارد. حتي در صحبت هايت گفتي که انسان پس از مرگ «پهن» مي شود، کود مي شود.» عين همين تعبير را مي کرد. من به کاظم گفتم: «وقتي بعد از مرگ پهن بشوي، چه خلق حاکم بشود چه خلق حاکم نشود، چه چيزي گير تو مي آيد؟ چه تحولي در تو به وجود مي آيد؟» کاظم گفت: «تو چه جوري فکر مي کني؟» گفتم: «من براي جلب رضا ي خدا مبارزه مي کنم. البته ايجاد حکومت اسلامي مسير ماست. ما از اين مسير مي خواهيم جلب رضاي خدا را بکنيم. شد شد، نشد نشد، ما به هدف اصلي مان که رضايت خداست مي رسيم.» کاظم پرسيد: «چه دليل قرآني داري که چنين تفکري را اجازه مي دهد؟» گفتم: «قرآن مي فرمايد: «و من يخرج من بيته مهاجرا الي الله ثم يدرکه الموت فقد وقع اجره علي الله» هر کس از خانه خارج شود و هدفش جانب خدا باشد بميرد يا کشته شود فقد وقع اجره الي الله اجرش با خداست. ما معتقديم نفس کشيدنمان تحمل سختي ها و... براي خدا بايد باشد.
در اسناد ساواک منعکس است که شما در زندان براي ادامه تحصيلات تلاش هاي زيادي داشته ايد. کمي در اين خصوص توضيح دهيد؟
در بخشي از خطراتتان گفتيد کتب ديني را جمع کرده بودند. آيا در زندان نسبت به نگهداري قرآن و کتب ديني هم حساسيتي وجود داشت؟
در تبعيد به برازجان هم اين سير مطالعاتي ادامه داشت يا به علت محدوديت ها متوقف شد؟
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 39
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 16:57 توسط اكبر احمدي
|
اين وبلاگ به فضل وياري خدا در راستاي جنگ نرم راه اندازي شده است وبيشتر مطالب آن در خصوص قرآن ؛ مسائل اعتفادي ؛ مذهبي وتربيتي مي باشد